گامی در مسیر شناخت رفتار مفسدانه *

امروزه همگان از ضرورت مبارزه با فساد سخن می‌گویند، و این مبارزه به یک مطالبه ملّی مبدل شده‌است. دقیقاً به همین دلیل ارائه تصویری هرچه بیشتر شفاف و دقیق از فساد و رفتار مفسدانه اهمیت فراوانی دارد. زیرا بدون داشتن درک درست از فساد، این مبارزه از کارآمدی رضایت‌بخش برخوردار نخواهدبود، و چه‌بسا در ریلی غلط هدایت شده، و هدف اصلی خود را به دست فراموشی بسپارد.

با مروری بر اخبار و متونی که در رسانه‌ها در این حوزه منتشر می‌شود، می‌توان به‌خوبی دریافت که تلاش گسترده و نظام‌یافته‌ای برای پنهان کردن بخشی از واقعیت از طریق جا انداختن تعاریف غیرکارشناسی از مفاهیم مرتبط با فساد در حال انجام است. بارزترین نمونه و مصداق در این میانه، مفهوم مالکیت است. شرایطی را تصور کنید که فردی متنفذ و محتشم در رسانه‌ها متهم به کسب دارایی از طرق “خاص” است. او برای رفع این اتهام ادعا می‌کند از مال دنیا بی‌بهره است، و حتی با فرار به جلو اعلام می‌کند اگر فردی مالی از او یافت، می‌تواند به‌عنوان حق‌الکشف تملک کند. البته این ادعا می‌تواند صددرصد درست هم باشد. یعنی فرد موردنظر هیچ دارایی قابل‌توجهی به نام خود ثبت نکرده‌است.

اما باید توجه داشت تعریف رابطه مالکیت در کشور ما قدری متفاوت با بقیه دنیا است! معمولاً رابطه مالکیت با ثبت دارایی موردنظر به نام فرد مشخص می‌شود، و منظور از مالک فردی است که فلان دارایی به نام او ثبت شده‌است. اما در کشورما علاوه‌بر این شکل از مالکیت، تعریف وسیع‌تری از این رابطه قابل ارائه است: فلان فرد مالک دارایی‌هایی است که به هر نحو در اختیار اوست، یا از آن‌ها بهره‌برداری می‌کند، یا از موقعیتی برخوردار است که هر زمان اراده کند، می‌تواند این مال را به‌اصطلاح تبدیل به احسن کند، و با خود به هر گوشه دنیا ببرد. با توجه به این نکته کلیدی، از فردی که ادعا می‌کند هیچ دارایی به نام او ثبت نشده، باید پرسید آیا اموال خاصی در اختیار یا “تحت مدیریت” او قرار دارد یا نه. علاوه‌براین حتی ممکن است فرد موردنظر دارایی‌های ارزشمندی را به نام اعضای خانواده یا افراد معتمد خود به ثبت رسانده‌باشد.

چندی پیش در بررسی یک پرونده فساد، فرد متهم ادعا کرد دوستانی دارد که اگر بخواهد، صدها میلیارد تومان دارایی به نامش سند می‌زنند. دراصل این دوستان همان افراد معتمد هستند که او و امثال او اموال کسب‌شده از مسیر فساد را به نام آنان به ثبت رسانده‌اند. بدین‌ترتیب ملاک و معیار مالکیت در جامعه امروزمان وجود سند منگوله‌دار به نام فرد نیست، بلکه هر آن چیزی که در اختیار فرد است، و درصورت لزوم می‌تواند تبدیل به احسن کند و با خود ببرد، دارایی او تلقی می‌شود!

سرفصل دیگری از دارایی‌ها که در جامعه ما بیشتر از برخی جوامع دیگر مفهوم و معنی پیدا می‌کند، برخورداری از ارتباطات و مناسبات قدرت است. فکرش را بکنید. امروزه یکی از بزرگترین نگرانی‌های بسیاری از پدر و مادرها در کشورمان آینده شغلی فرزندانشان است؛ آیا فرزندشان که اینک در بهترین دانشگاه کشور درحال تحصیل است، خواهدتوانست شغل آبرومندانه‌ای مرتبط با تخصص‌اش بیابد، تا مجبور به دستفروشی در مترو نشود؟ در چنین شرایطی فلان فرد متنفذ و مدعی پاکدستی، هرچند سند هیچ ملک نجومی به نامش صادر نشده، اما هرگز چنین اضطراب پدرانه‌ای را تجربه نکرده‌است. زیرا او همواره می‌تواند برای فرزند جوانش با یک تماس تلفنی شغل بسیار مرغوب اعم از مدیریت فلان شبکه تلویزیونی یا عضویت در هیأت‌مدیره فلان شرکت بزرگ بیابد. آیا چنین فردی می‌تواند نداشتن هیچ‌گونه املاک و مستغلات را به‌عنوان نشان پاکدستی خود مطرح کند؟

امروزه مؤسسات ریز و درشت خیریه که توسط برخی افراد “خاص” راه‌اندازی می‌شوند، نیز گاه به‌عنوان محملی برای مخفی نگه‌داشتن اموال و دارایی‌های کسب‌شده از طرق غیرقانونی مورد استفاده قرار می‌گیرند. فرد با عنوان بنیان‌گذار مؤسسه می‌تواند با مراجعه به نهادهای حکومتی و دولتی امتیازات آنچنانی برای مؤسسه کسب کند، زیرا درآمد ناشی از این امتیازات مثلاً صرف کار خیر خواهدشد. اما کافی است فقط درصدی اندک از این درآمد مستقیماً در اختیار فرد مؤسس و خانواده‌اش قرار بگیرد، که البته چندان جلب‌توجه نهادهای نظارتی و رسانه‌ها را به‌دنبال نخواهدداشت. علاوه‌براین فرد مؤسس ممکن است در آینده با تمهیدات خاصی اقدام به تبدیل به احسن دارایی‌های مؤسسه بکند. معمولاً کمترین برخورداری این‌گونه افراد مدعی خیرات ایجاد فرصت شغلی پردرآمد و باثبات برای خود و فرزندان و حتی نوادگان است.

ازاین‌رو اگر فرد مدعی پاکدستی ادعا کرد که هیچ ملک و املاکی ندارد، باید از وی در مورد مؤسسه خیریه‌ای که احتمالاً با نیت خدمت به بندگان خدا تأسیس کرده، پرسید.

اما مورد مهم دیگر از مفاهیم گرفتار کج‌فهمی و تعریف نارسا، استفاده از اموال عمومی بدون انگیزه نفع شخصی است. بارها در اخبار آمده‌است که مثلاً نخست‌وزیر فلان کشور به دلیل بهره‌برداری از اموال دولتی به نفع حزب خود تحت تعقیب قانونی قرار گرفته‌است. به بیان دیگر آن مقام دولتی پول یا مالی را برای خود تملک نکرده، و شخصاً سودی نبرده، بلکه فقط اموالی را در اختیار حزب موردعلاقه‌اش گذاشته که در انتخابات آینده هزینه کند. چنین تخلفی در کشورهایی که رسانه‌های مستقل و توانمند دارند، به سرعت افشا شده، و مورد رسیدگی دقیق قرار می‌گیرد. اما در کشور ما چنین رفتار نادرستی آنچنان عمومیت یافته، که قبح آن ریخته‌شده‌است. فردی که برای مثال اموال و امکانات سازمان تحت امر خود را صرف تبلیغ برای یک تفکر سیاسی کرده، و به برنده شدن فلان نامزد انتخاباتی کمک رسانده‌است، در پایان دوره خدمت تازه به‌عنوان یک فرد پاکدست و خدوم قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشیند! اینجا هم ادعای او این است که انگیزه نفع شخصی در کار نبوده، و اموالی که مورد تاخت و تاز قرار گرفته، سر از یخچال خانه او درنیاورده‌اند. پس او خلافی مرتکب نشده‌است!

در نگاهی فراتر، حتی ساده‌زیستی و دوری از تجملات را هم نمی‌توان و نباید معیار دوری از رفتار مفسدانه دانست. زیرا انگیزه افراد از اقدامات مفسدانه لزوماً نه برخورداری شخصی است، و نه حتی دستیابی به رفاه کوتاه‌مدت.

به‌طوری‌که ملاحظه می‌شود، بسیاری از مفاهیم اولیه مرتبط با رفتار مفسدانه در جامعه ما نیاز به بازتعریف دارند، تا حد و حدود رفتار مفسدانه برای شهروندان شناخته‌شده، و حریم امنی که مفسدان در سایه تعاریف غلط و مبهم برای خود ساخته‌اند، شکسته‌شود.

————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۰ – ۱۰ – ۹۹ به چاپ رسیده‌است.

دکتر استرنج‌لاو و بازی با ماشین روز قیامت

فیلم دکتر استرنج‌لاو محصول سال ۱۹۶۴ و اثر کارگردان مشهور استانلی کوبریک است. این فیلم با روایت طنزگونه خاص خود خطر وقوع جنگ هسته‌ای و خسارت بسیار سنگین چنین جنگی را گوشزد می‌کند.

ژنرال جک ریپر فرمانده یکی از پایگاه‌های نیروی هوایی امریکا در دوران جنگ سرد است. بمب‌افکن‌های B 52 تحت امر او به‌صورت مداوم در نزدیک‌ترین فاصله با مرزهای هوایی شوروی گشت می‌زنند تا هر زمان لازم شد بتوانند با سرعت به اهداف خود در درون خاک این کشور حمله کنند. ژنرال ریپر درواقع یک بیمار روانی و گرفتار توهم است. او معتقد است تصمیمات مربوط به جنگ باید توسط نظامیان گرفته‌شود نه سیاستمدارانی که از دید او بی‌عرضه هستند. بنابراین او تصمیم می‌گیرد با حمله پیش‌دستانه به دشمن، شرایطی را ایجاد کند که کاخ سفید ناچار از ادامه جنگ بشود. زیرا اگر حمله اول صورت بگیرد، طبعاً روس‌ها درصدد تلافی برخواهندآمد، و امریکا چاره‌ای جز حمله سرتاسری با هدف در امان ماندن از خشم روس‌ها ندارد.

ژنرال متوهم و خودسر حمله را آغاز می‌کند، و با سوء استفاده از اختیارات قانونی زمان جنگ پایگاه خود را ایزوله می‌کند تا سیاستمداران نتوانند مانع عملیات او بشوند.

رئیس‌جمهور به محض مطلع شدن از حمله، جلسه اضطراری در اتاق جنگ تشکیل می‌دهد. فرمان او توقف سریع حمله است. اما دسترسی به ریپر یا تماس فوری با هواپیماهای مهاجم ممکن نیست. او با رئیس دولت شوروی تماس می‌گیرد و از او کمک می‌خواهد. روس‌ها باید خویشتنداری کرده، و اقدام به حمله متقابل نکنند، و فرصت بدهند تا طرف امریکایی مشکل را حل کند. اما همتای روس خبری بسیار دلهره‌آور می‌دهد. آن‌ها فنآوری بسیار خطرناکی را به کار گرفته و تجهیزاتی با نام ماشین روز قیامت ساخته‌اند. با حمله اتمی به خاک شوروی، ماشین روز قیامت خودبه‌خود به کار افتاده، و تعداد فراوانی بمب هسته‌ای را به صورت خودکار منفجر می‌کند، و درنتیجه کل حیات در کره زمین نابود می‌شود! هدف آن‌ها از ساختن چنین ماشین مهیبی این است که کسی جرأت حمله اتمی به شوروی را به خودش ندهد، زیرا حمله به شوروی به‌مثابه خودکشی دسته‌جمعی خواهدبود.

با تلاش امریکایی‌ها بالاخره کد بازگشت به هواپیماهای مهاجم ارسال می‌شود تا برگردند. اما چهار فروند هواپیما این دستور را دریافت نکرده و همچنان پیش می‌روند. روس‌ها با استفاده از اطلاعاتی که از امریکایی‌ها گرفته‌اند، سه فروند از هواپیماها رهگیری کرده، و از بین می‌برند، اما یکی از هواپیماها از خط آتش روس‌ها گریخته و همچنان به مأموریت خود ادامه می‌دهد. در پایان فیلم با شلیک بمب به سمت هدف در خاک شوروی، ماشین روز قیامت به کار می‌افتد.  

کوبریک در این فیلم هراس جامعه انسانی از بروز جنگ اتمی را به تصویر کشیده‌است. به‌راستی وقتی یک فرد فاقد درک و بینش درست از آن‌چنان قدرتی برخوردار باشد که فرمان حمله بدهد، باید هم بشر نگران سرنوشت خود باشد.

تصویری که فیلم از شخصیت مقامات دست‌اندکار می‌دهد، بسیار قابل‌تأمل است. ژنرال ریپر فرمانده پایگاه که فرمان حمله را صادر کرده، آشکارا گرفتار بیماری روانی است. ژنرال تورگیدسن فرمانده نیروی هوایی نیز دست کمی از او ندارد. در صحنه‌ای که رئیس‌جمهوری از او درباره امکان پنهان ماندن بمب‌افکن‌ها از دید رادار روس‌ها سؤال می‌کند، او با فراموش کردن موقعیت بسیار حساس و خطرناک، مثل یک بچه بازیگوش با هیجان تمام شروع به وصف اسباب‌بازی مرگبار خود می‌کند. در طرف مقابل رئیس دولت شوروی هم شرایط چندان متفاوتی ندارد، و نوع جملاتی که در مکالمه تلفنی با همتای امریکایی خود می‌گوید، نشان از این دارد که هنوز آثار مستی از سرش نپریده‌است! حتی افسر فرمانده بمب‌افکن نیز به‌نوعی گرفتار مشکل روانی است. او با شنیدن دستور حمله کلاه ایمنی پروازش را از سر برداشته، و کلاه کابویی بر سرش می‌گذارد، و حتی در صحنه پایانی فیلم سوار بر بمب و درحالی‌که مثل یک کابوی واقعی برای تشویق و تهییج اسبش شیهه می‌کشد و کلاهش را بر پهلوی اسب می‌کوبد، سوار بر بمب هسته‌ای عازم مقصد می‌شود!

درواقع از بین مقامات درگیر پرونده تنها رئیس‌جمهوری امریکا هنوز مشاعرش کار می‌کند، و البته او هم اشراف کافی به فعالیت نهادهای نظامی ندارد. در یک صحنه سفیر کبیر شوروی می‌گوید ما متوجه شدیم امریکایی‌ها برنامه ساخت ماشین روز قیامت را دارند، و بنابراین تلاش کردیم عقب نمانیم. رئیس‌جمهوری از وجود چنین برنامه‌ای خبر ندارد، اما سفیرکبیر پاسخ می‌دهد که منبع خبر روزنامه نیویورک تایمز ‌است!

با ورود دکتر استرنج‌لاو به صحنه نمایش همه چیز تحت تأثیر این حضور قرار می‌گیرد. او یک دانشمند آلمان نازی است که بعد از جنگ جهانی دوم به‌عنوان غنیمت جنگی به امریکا آورده‌شده‌، و اینک مدیر تحقیقات علمی کشور است. رئیس‌جمهوری او را صدا کرده، و در مورد ماشین روز قیامت و این‌که آیا به‌راستی برنامه‌ای برای ساخت آن وجود داشته، سؤال می‌کند. دانشمند نیمه‌دیوانه تقریباً وجود چنین برنامه‌ای را رد نمی‌کند. او حتی از این‌که روس‌ها توانسته‌اند چنین ابزار مخوفی بسازند، نه‌تنها دچار اضطراب نمی‌شود، بلکه خوشحالی خود را هم پنهان نمی‌کند، و با شگفتی از سفیرکبیر می‌پرسد چرا این خبر را اعلام نکرده‌اند.

استرنج‌لاو با بی‌تفاوتی و حتی با خوشحالی جنون‌آمیز از امکان مرگ میلیاردها نفر سخن می‌گوید و این‌که باید تا دیر نشده، گروهی معدود از نخبگان و سیاسیون و نظامی‌ها را انتخاب کرده، و به عمق تونل‌ها و معادن زیرزمینی که از تأثیر مخرب امواج و ابر رادیواکتیو در امان خواهندبود، ببریم تا ۹۳ سال بعد که آثار تشعشعات ناشی از انفجار از بین می‌رود، از تونل‌ها بیرون بیایند و نسل بشر منقرض نشود. بیننده فیلم از مکالمه بین دکتر استرنج‌لاو و رئیس‌جمهور نکته جالبی را نیز متوجه می‌شود. امریکایی‌ها مطالعه‌ای را برای به‌کارگیری این فنآوری انجام داده، و با روشن شدن بی‌فایدگی این ابزار از ادامه مطالعه دست کشیده‌اند. اما انتشار خبر این مطالعه روس‌ها را تحریک کرده که دست‌به‌کار شوند و این ابزار مخرب را بسازند. این نکته درواقع با هدف تمسخر شکل‌گیری مسابقه تسلیحاتی بین ابرقدرت‌ها بیان می‌شود، که چگونه توهمات مقامات ارشد نسل بشر را در معرض خطر نابودی قرار داده‌است. هزینه ساخت این ابزار نسبت به بودجه نظامی شوروی اندک بوده، اما قدرت تخریب آن بی‌نهایت بالاست.

استنلی کوبریک در این فیلم تلاش می‌کند خطر بروز جنگ اتمی بین قدرت‌های بزرگ را به تصویر بکشد، و این‌که سرنوشت بشر در جهانی که به انبار سلاح‌های هسته‌ای مبدّل شده، به مویی بند است. از سوی دیگر او ورود نظامیان را به میدان سیاست به چالش می‌کشد. تصمیم گرفتن در مورد جنگ و صلح باید در اختیار سیاستمداران هشیار و خردمند باشد، و نظامیان نباید این موقعیت را داشته‌باشند که خودسرانه دست به اجرای عملیات نظامی زده، و صلح جهانی را به خطر بیندازند.

از دید کوبریک همیشه امکان ظهور دانشمندان نیمه‌دیوانه که نبوغ خود را در خدمت هدف شوم انهدام بشریت خواهندگذاشت، وجود دارد. علاوه‌براین همواره ممکن است ژنرال‌هایی متوهم در موقعیت‌های بالای نظامی قرار بگیرند. اما آنان نباید چنین امکانی بیابند که اراده خود را بر دولت‌ها تحمیل کنند. جامعه بشری باید در مسیری حرکت کند که امکان به قدرت و مقام رسیدن افرادی که روان سالمی ندارند، و گرفتار بیماری روانی هستند، هرگز فراهم نشود. در این میدان پیام فیلم این است که باید نسبتی معقول بین سلامت روان فرد و میزان قدرتی که به او سپرده‌می‌شود، وجود داشته‌باشد، فردی که روان سالمی ندارد، مثل راننده کامیونی که استیون اسپیلبرگ در فیلم Duel معرفی می‌کند، ممکن است قدرت بالای موتور کامیونش او را به زیر گرفتن و له کردن خودروهای کوچکتر وسوسه کند! پس او هرگز نباید وسیله‌ای قدرتمندتر از دوچرخه در اختیار داشته‌باشد.

کوبریک می‌پندارد با پیشرفت دانش، بشر این قدرت را خواهدیافت که جنگ‌افزارهایی با قدرت تخریبی بسیار بالا بسازد. آن عاملی که جامعه بشری را از رفتن به سمت جنگ و نابودی نجات می‌دهد، حکومت انسان‌های خردمند است.

نکته جالب دیگر در فیلم این است که رئیس‌جمهوری سی نفر از مقامات عالیرتبه را دور میز بزرگ اتاق جنگ نشانده‌است. اما عملاً کل مذاکره و مشاوره بین تعداد انگشت‌شماری از حضار اتفاق می‌افتد. مشخصاً نفراتی که در دو طرف صندلی رئیس‌جمهوری قرار گرفته‌اند، هیچ مشاوره‌ای به او نمی‌دهند، و رئیس‌جمهوری هم از آن‌ها نظری نمی‌خواهد. آن‌ها فقط سیاهی لشکر هستند که باید دور میز را پر کنند. به بیانی حاضران در جلسه که باید در چنین لحظات حساسی به کمک رئیس‌جمهوری بشتابند، یا مجنون هستند مثل فرمانده نیروی هوایی و دکتر استرنج‌لاو، و یا مبهوت مثل اطرافیان رئیس‌جمهوری! درست مثل برخی مقامات بی‌خاصیت وطنی که سهمشان از حضور در جلسات فقط دریافت حق‌الزحمه حضور طبق ضوابط قانونی (!) و احتمالاً صرف میوه و چایی است. شاید منظور کوبریک تأکید بر تمایل ذاتی مقامات ارشد به عدم‌استفاده از نظرات مشورتی و نوعی خودرأی بودن آن‌ها است، یا تمسخر رشد نجومی بدنه دستگاه‌های دولتی و گردآوردن افراد بی‌خاصیت که فقط پشت میز می‌نشینند و حقوق می‌گیرند، اما در مقاطع حساس به‌اصطلاح مثل بز اخفش فقط سر تکان می‌دهند، و هیچ‌گونه کمک فکری برای حل مشکل نمی‌کنند.

تأثیر پدیده مک‌کارتی نیز در این داستان قابل‌تأمل است. سناتور مک‌کارتی در ابتدای دهه ۵۰ با این ادعا که کمونیست‌ها در همه ارکان کشور نفوذ کرده‌اند، جریانی گسترده برای مبارزه با خطر کمونیسم راه ‌انداخت که در نتیجه آن افراد زیادی به‌ویژه از دو گروه هنرمندان و روشنفکران تحت فشار قرار گرفتند. ژنرال ریپر هرچند به صراحت از نفوذ کمونیست‌ها در ارکان حکومت سخن نمی‌گوید، اما حاضر نیست فرماندهی مبارزه با شوروی را به سیاستمداران بسپارد. دراصل او در صلاحیت سیاسیون تردید دارد: آنان یا ترسو هستند و یا نفوذی.

نکته گفتنی در مورد فیلم این است که پیتر سلرز هنرپیشه توانای سینمای انگلستان در این فیلم در سه نقش متفاوت ظاهر می‌شود: سرگرد ماندریک افسر انگلیسی که نفر دوم پایگاه هوایی و زیردست ژنرال ریپر است. مرکین مافلی رئیس‌جمهوری امریکا و دکتر استرنج‌لاو دانشمند دیوانه آلمانی‌الاصل.

فیلم دکتر استرنج‌لاو در مراسم اسکار سال ۱۳۶۴ در چهار رشته نامزد دریافت جایزه اسکار شد، اما موفقیتی کسب نکرد. بااین‌حال به‌عنوان یکی از آثار ماندگار دهه ۶۰ میلادی همواره مورد توجه منتقدان و اهل نظر بوده‌است.

——————————-

* – این یادداشت در سایت دیدارنیوز منتشر شده‌است.

گفتگوی ملی با محوریت اقتصاد *

امروزه کمتر کسی در این واقعیت تردید روا می‌دارد که اقتصاد ایران با دشواری جدّی روبه‌رو است. جریان کاهش ارزش پول ملی سرعت گرفته، به‌طوری‌که متوسط نرخ تورم سالانه از ابتدای سال ۹۷ تاکنون به بیش از ۳۷٫۶% رسیده‌است. درحالی‌که این نرخ در سال ۹۶ برابر با ۹٫۶% بود. به بیان دیگر، سرعت افزایش قیمت‌ها و سرعت کوچک شدن سفره اقشار کم‌درآمد نسبت به سال ۹۶ نزدیک به چهاربرابر شده‌است.

محروم شدن کشورمان از درآمدهای نفتی که در اثر تحریم‌های ظالمانه دولت امریکا تشدید شده‌است، شرایطی را برای کشورمان فراهم آورده که سرمایه‌گذاری به پایین‌ترین سطح خود در چند دهه گذشته برسد. این بدان‌معنی است که فرصت رشد و توسعه برای کشورمان روزبه‌روز از دست می‌رود. بازارهای صادراتی‌مان در معرض تاخت‌وتاز رقبایی که دیگر خیالشان از جانب ما راحت شده، قرار گرفته‌است. فرصت کسب درآمد از موقعیت استراتژیک کشورمان در مسیر کریدور شمال-جنوب و شرق-غرب را به‌تدریج داریم از دست می‌دهیم، و به بیانی منبع سوخت توسعه کشورمان ترک برداشته، و روزبه‌روز این سوخت ارزشمند درحال تلف شدن و هدر رفتن است. درنتیجه فاصله ما با رقبای منطقه‌ای مان در حال افزایش است، بازگشت به روزهای اوج و جبران عقب‌ماندگی روز به ‌روز و حتی ساعت به ساعت دشوارتر می‌گردد. شکاف توسعه‌نیافتگی در دهه سوم قرن ۲۱ از نوع شکاف دهه سوم قرن ۲۰ نیست و نمی‌توان به‌راحتی آن را جبران و درمان کرد. زیرا زیرساخت‌ها و برندهایی درحال‌ شکل گرفتن است که سرنوشت ارتباطات را برای حداقل یک قرن آینده تعیین و تثبیت خواهدکرد.

اما نکته قابل‌تأمل در این میان این است که دست‌اندرکاران و متولیان امور در چنین دوران خطیر و سرنوشت‌سازی، حتی در اولیات و الفبای مباحث اقتصادی هم توافق ندارند. درنتیجه تدوین و اجرای یک برنامه منسجم برای توسعه همه‌جانبه کشور بسیار دشوار است. به‌عنوان نمونه دیدگاه سیاسیون ما در مورد نحوه تعامل با دنیا کاملاً نقطه مقابل هم است. یک گروه معتقدند باید مثل همه کشورهای دنیا به سمت تعامل مثبت با جهان پیش برویم و از سفره گسترده تجارت جهانی سهم خود را برداریم. اما طرف مقابل گرفتار این توهم است که بدون تعامل مثبت با جهان هم می‌توان به توسعه دست یافت و به‌اصطلاح ژاپن اسلامی شد. زمانی‌که قدرت‌های بزرگ دنیا در تلاش برای متقاعد ساختن افکار عمومی دنیا برای اعمال فشار برعلیه ایران بودند، و خطر ارجاع پرونده هسته‌ای به شورای امنیت کشورمان را تهدید می‌کرد، رئیس‌جمهوری وقت قطعنامه‌های شورای امنیت برعلیه ایران را کاغذپاره‌های بی‌اثر می‌دانست. همان ایام حتی گروهی از سخنوران پا از این هم فراتر نهاده، و تحریم را نعمت می‌دانستند که موجب پیشرفت کشور خواهدشد.

گذشت زمان بر همگان اثبات کرد که نه قطعنامه‌های شورای امنیت کاغذپاره‌های بی‌تأثیر هستند، و نه تحریم موجب پیشرفت کشور می‌شود. بااین‌حال هنوز این جریان منتهی به افزایش درجه همفکری سیاسیون ما نشده‌است. مهم‌ترین میدان تقابل آرا همچنان اختلاف نظر درباب میزان اهمیت تعامل با جهان است. یک طرف معتقد است باید هرچه زودتر به رفع موانع از سر راه ارتباط اقتصاد کشور با بازار جهانی پرداخت. اما طرف دیگر می‌گوید مشکلات کشور ریشه داخلی دارند و باید سوء مدیریت‌ها را درمان کرد. کنایه چند روز پیش رئیس‌جمهوری که گفت “دولت نخواهدگذاشت عده‌ای پایان تحریم را عقب بیندازند” اشاره به همین اختلاف سلیقه و اختلاف نگرش دارد.

چندی پیش رهبر معظم انقلاب اسلامی مسؤولان کشور را به گفتگو و همفکری با همدیگر توصیه کردند. درواقع به نظر می‌رسد تاکنون جروبحث بین اصحاب دو سلیقه معارض در کشورداری در مسیری نبوده که به نوعی نزدیکی و وحدت نظر حداقل بر سر موضوعات پایه‌ای منتهی شود. به بیان دیگر آنچه اتفاق افتاده، از نوع منازعه لفظی و به بیان عامیانه روکم‌کنی بوده، تا بحث کارشناسانه. از سوی دیگر این گفتگو و مباحثه نباید فقط در سطح مقامات و سران سه قوه و پشت درهای بسته صورت گیرد و این فکر به ذهن مردم خطور کند که لابد نامحرم هستند، و بنا نیست در سرنوشت کشورشان نقشی داشته‌باشند.

درواقع آنچه جامعه امروز ما نیاز دارد، شکل‌گیری یک گفتگوی ملی است، گفتگویی مبارک حول محور اقتصاد. مردم به‌عنوان ولی‌نعمت قدرتمندان و متولیان امر چه خواسته‌ای دارند؟ در مورد سیاست‌های اقتصادی کشور چه نظری دارند؟ اولویت‌های آنان چه تفاوتی با اولویت‌های موردنظر مقامات دارد؟ آیا آنان سیاست را در خدمت اقتصاد می‌خواهند یا مایلند همچنان اقتصاد کشورمان برای چند دهه دیگر نیز در خدمت سیاست باشد؟ 

این درست است که طی بیش از چهار دهه گذشته بارها و بارها در کشورمان انتخابات برگزار شده، و مسؤولان کشور با رأی مستقیم شهروندان انتخاب شده‌اند. این نیز درست است که مردم در دوران انتخابات در جریان برنامه‌ها و دیدگاه‌های احزاب و جناح‌های سیاسی قرار گرفته، و برنامه مورد نظر خود را انتخاب می‌کنند. اما واقعیت این است که هیچگاه جریان انتخابات در کشور ما نتوانسته فضایی برای گسترش و تحقق گفتگوی ملی فراهم آورد. علت این امر را باید در نگاه ابزاری که برخی قدرتمندان به موضوع انتخابات دارند، جستجو کرد. از دید آنان انتخابات نه بستری برای گفتگوی ملی و انتخاب سلیقه سیاسی پرطرفدارتر، بلکه راهی برای رسیدن به قدرت و سپس به اجرا گذاشتن برنامه‌ها مطابق با نظام اولویت‌بندی فلان جریان سیاسی است.

اقتصاد ما در قدم اول به گفتگوی ملی نیاز دارد. ارباب سلیقه‌های سیاسی باید صادقانه با مردم وارد گفتگو شوند، و با شفاف کردن راه‌های پیش رو با صراحت به شهروندان بگویند که چه خطراتی اقتصاد کشور و درواقع کیان جامعه‌مان را تهدید می‌کند، بگویند که چالش‌های اساسی کشور از نظر آنان کدام است و هرکدام چه درجه‌ای از اهمیت را دارد، بگویند که آیا چراغ را برای خانه شهروندان روا می‌دارند یا به مسجد. و آنگاه از شهروندان بخواهند با اطلاعات کامل تصمیم بگیرند و راه آینده کشور را معین سازند.

انتخابات خرداد ۱۴۰۰ شاید آخرین شانس کشورمان برای دامن زدن به گفتگوی ملی حول محور اقتصاد و انتخاب راهی برای جبران خطاهای گذشته و استفاده از اندک فرصت باقیمانده برای توسعه اقتصادی باشد؛ البته اگر تنگ‌نظری‌ها مانع حضور شکوهمند و گسترده مردم در صحنه نشود.

———————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱۳ – ۱۰ – ۹۹ به چاپ رسیده‌است.

آقای قالیباف! نفع مردم یا منافع ملی؟ *

آقای قالیباف! نفع مردم یا منافع ملی؟

محمدباقر قالیباف هفته گذشته با تأکید بر اولویت رفع مشکلات معیشتی مردم، “نفع مردم” را معیار و چراغ راه فعالیت مجلسیان اعلام کرد، و این‌که مجلس در بررسی لایحه بودجه ۱۴۰۰ با این رویکرد اقدام خواهدکرد. در نظر اول این یک مطلب بدیهی است، و به‌اصطلاح گفتن ندارد. وظیفه مجلس و مجلسیان این است که حافظ منافع مردم باشند، و اگر روزی روزگاری دولتمردان سودای دیگری داشتند و اولویت را به مسائل و اهداف دیگری دادند، به آنان یادآوری کنند که باید خادمان مردم باشند و حفظ منافع آنان را بر تحقق هر هدف دیگری ترجیح بدهند. دقیقاً به همین دلیل است که مجلس خانه ملت تلقی می‌شود.

اما سؤالی که مطرح می‌شود، و ارزش بررسی بیشتر و جدی‌تر دارد، این است که به‌راستی “نفع مردم” در چیست؟ آیا نفع مردم در گرو افزایش سهم هزینه‌های جاری دولت نسبت به هزینه‌های عمرانی است یا بالعکس؟ آیا ملزم ساختن دولت به افزایش مبلغ یارانه پرداختی به هر قیمتی متضمن منافع مردم است؟ آیا تلاش برای رفع مشکلات مربوط به واردات واکسن کرونا به نفع مردم است؟ آیا تلاش برای حل مشکلات شبکه بانکی کشور به‌گونه‌ای که صادرکنندگان و واردکنندگان ناگزیر از پرداخت باج نباشند، و قیمت تمام‌شده کالاها افزایش نیابد، به نفع مردم است و یا خودداری از پیوستن به FATF        و بی‌اعتنا بودن به این‌گونه مشکلات؟

به‌طوری‌که ملاحظه می‌شود، عبارت “نفع مردم” قابلیت تفسیر دارد، و هر سیاستمداری می‌تواند ادعا کند که هدفی جز آن ندارد. دقیقاً به همین دلیل است که جریان‌های پوپولیستی همواره تلاش دارند با تشویق و تهییج احساسات مردمی و گاه با مطرح ساختن شعارهایی در راستای منافع کوتاه‌مدت اقشار کم‌درآمد جامعه به قدرت برسند.

با قدری دقت در صورت مسأله می‌توان‌گفت هرقدر عبارت “نفع مردم” مبهم و دارای تفاسیر متناقض است، عبارت “منافع ملی” از شفافیت و صراحت برخوردار است. امروزه در همه جوامع دولت‌ها و دولتمردان از منافع ملی دم می‌زنند، و موفقیت یا عدم موفقیت خود را با این معیار می‌سنجند. دولت‌ها تلاش می‌کنند از هر فرصتی برای افزودن بر ثروت شهروندان خود و افزودن سهم کشورشان از سفره گسترده تجارت جهانی استفاده کنند، سیاست خارجی خود را در خدمت اقتصادشان قرار می‌دهند و تلاش می‌کنند با ایجاد رونق در اقتصاد داخلی و ایجاد فرصت‌های شغلی بیشتر، نه‌تنها جوانان تحصیل‌کرده کشور بلکه حتی نخبگان سایر کشورها را به سوی خود جذب کنند. آنان سعی می‌کنند با رقابتی نفس‌گیر با همدیگر سهم بیشتری از سرمایه‌های خارجی را جذب بکنند. زیرا با سرازیر شدن سرمایه‌خارجی، دسترسی کشور به بازارهای دنیا و فنآوری روز تسهیل خواهدشد. دولت‌ها گاه برای کسب موفقیت در افزودن بر سهم خود از بازار فلان کشور در یک بازی پیچیده شطرنج در عالم سیاست وارد شده، و تمام توان خود را برای کسب امتیاز از حریف به کار می‌گیرند.

حال سؤالی که باید از رئیس محترم مجلس و سایر مجلسیان پرسید، این است که آنان چه تصویری از مفهوم “نفع مردم” دارند؟ آیا اخراج کشورمان از بازار جهانی نفت و جایگزین شدن رقبای منطقه‌ای‌مان که با افزایش تولید و فروش در سطحی بیشتر از سهمیه صادراتی، بازگشت ما به بازار را برایمان دشوار کرده‌اند، متضمن منافع ملی‌مان است؟ آیا این‌که نفت را با دشواری فراوان بفروشیم و توان انتقال وجه آن به کشور یا پرداخت ارز به فروشندگان کالاهای موردنیاز مردم را نداشته‌باشیم، به معنی رعایت “نفع مردم” است؟ آیا محروم شدن کشور از جریان سرمایه‌گذاری خارجی که فقط در یک عرصه منتهی به فاصله گرفتن صنعت نفت کشورمان از فنآوری روز تولید و تصفیه است، و همین به معنی از دست دادن بخشی از موجودی ذخایر نفتی‌مان به‌صورت خارج شدن از دسترس است، به معنی رعایت معیار مبهم “نفع مردم” است یا تلاش برای حل دشواری‌ها و بازگشت مقتدرانه و عزتمندانه به بازار جهانی نفت و انرژی؟ آیا در شرایطی که همه جوامع تلاش می‌کنند با افزایش سهمشان از بازار گردشگری جهانی اشتغال و درآمد بی‌دردسر برای ملت خود فراهم کنند، و بیماری فقر و بیکاری در اقتصاد ملی را درمان کنند، رعایت معیار “نفع مردم” در گرو این نیست که با انتخاب رویکرد تنش‌زدایی و تعامل مثبت با جهان، اجازه دهیم اقتصاد کشورمان با کسب درآمد از میدان گردشگری قدری سروسامان یابد؟

این درست است که در شرایط فعلی مدیریت اقتصادی کشور گرفتار ناکارآمدی نظام‌یافته است. این درست است که فساد و رانت‌خواری و توزیع نامناسب درآمد موجب تشدید فشار بر اقشار کم‌درآمد شده، و سفره آنان را بسیار کوچک ساخته‌است. اما آیا این همه مشکل موجود است؟ وقتی مجلسیان از “نفع مردم” سخن می‌گویند، می‌توان چنین برداشت کرد که در بهترین شرایط تلاش آنان مصروف تغییر اولویت‌بندی‌ها در بودجه سالیانه کشور خواهدشد. البته باید گفت لزوماً چنین تغییراتی از یک سو بهترین و مناسب‌ترین تغییرات نخواهدبود، و از سوی دیگر کمک محسوسی به حل مشکلات کشور و بزرگتر شدن سفره مردم نخواهدکرد. برای اثبات این ادعا کافی است عملکرد مجلس در مورد تصویب قوانین برای مبارزه با فساد را بررسی کنیم، و سؤال کنیم که چرا مجلس به لوایح ضد فساد از جمله لایحه مدیریت تعارض منافع که سال گذشته از طرف دولت تهیه و به مجلس ارسال شده‌است، اعتنایی نمی‌کند.

در شرایطی که اقتصاد ملی به دلیل بی‌اعتنایی به تعامل مثبت با جهان با سرعت به قهقرا می‌رود، و رقبای منطقه‌ای ما هر روز قله جدیدی را فتح می‌کنند، و بازگشت اقتصاد ایران به شرایط مطلوب را دشوار (اگر نگوییم غیرممکن) می‌سازند، در شرایطی که مسیرهای انتقال کالا، انرژی و مسافر اعم از خطوط ریلی و هوایی با نادیده گرفتن ایران و بی‌اعتنایی به موقعیت استراتژیک سرزمینمان، منافع سرشار خود را نصیب کشورهای آسیای میانه یا حاشیه جنوبی خلیج فارس می‌کنند، تلاش برای اعمال تغییرات جزئی در بودجه سالیانه با این فرض که با هدف حل مشکلات معیشتی مردم صورت بگیرد، و اهداف و اغراض سیاسی پشت آن نباشد، درست مثل تلاش برای تقسیم یک مویز بین چهل قلندر است، آن‌هم درحالی‌که باغ انگورمان در تصرف دیگران است. بازپس‌گیری باغ انگور شرایطی را فراهم می‌آورد که برای هر قلندر به جای تکه‌ای از مویز، انبانی از مویز فراهم سازیم. ازاین‌رو اگر مجلسیان به “نفع مردم” می‌اندیشند، بهتر است با مشورت اهل فن و کارشناسان ایران‌دوست، راه درست را انتخاب کنند، و با تلاش برای حل مشکلات پیش روی اقتصاد در مسیر بازگشت به اقتصاد جهانی، اجازه بدهند اقتصاد کشور رها از ماجراجویی‌ها نفسی تازه کند، و دولتمردان با آرامش و اعتماد به نفس به بهترین شیوه دفاع از منافع ملی کشورمان بیندیشند.

——————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۶ – ۱۰ – ۹۹ منتشر شده‌است.

“قطار شبانه لیسبون”؛ سفری برای درک معنای زندگی *

فیلم قطار شبانه لیسبون (Night Train to Lisbon) محصول مشترک سینمای آلمان، سوئیس و پرتغال در سال ۲۰۱۳ است. این فیلم براساس رمانی به همین نام اثر پاسکال مرسیه مدرس فلسفه و نویسنده سوئیسی ساخته شده‌است.

رایموند گریگوریاس با بازی جرمی آیرونز معلم فلسفه ساکن برن که گرفتار پوچی و بی‌هدفی در زندگی شده‌است، خیلی اتفاقی کتابی به دستش می‌رسد. جملات ادیبانه و فیلسوفانه نویسنده پرتغالی کتاب رایموند را به فکر وامی‌دارد. او به ایستگاه قطار می‌رود، تا شاید بتواند کتاب را به دست صاحبش برساند، زیرا لای کتاب بلیطی به مقصد لیسبون پیدا کرده‌است. رایموند صاحب کتاب را پیدا نمی‌کند، و خود بدون آن که قصد سفر داشته‌باشد، با همان بلیط سوار قطار می‌شود. رایموند آنچنان مجذوب کتاب شده که می‌خواهد با سفر به لیسبون نویسنده را پیدا کرده، و از او درباره جملات تأمل‌برانگیز کتاب و اندیشه‌ای که پشت جملات است، بپرسد.

رایموند در لیسبون خبردار می‌شود که آمادِئو نویسنده جوان کتاب چند دهه پیش درگذشته‌است. اما او از پا نمی‌نشیند، و اطلاعات بیشتری درباره نویسنده و اطرافیانش به دست می‌آورد. فیلم با فلاش‌بک‌های متعدد شرایط زندگی آمادئو را در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد میلادی و دوران دیکتاتوری به تصویر می‌کشد.

آمادئو پزشکی جوان از خانواده‌ای متنفذ است. دوستان او تشکیلاتی سیاسی با هدف مبارزه با حکومت دیکتاتوری سالازار به‌وجود آورده‌اند، اما آمادئو هرچند فردی روشنفکر و آزادیخواه است، علاقه‌ای به سیاست و درنتیجه همکاری مستقیم با جنبش ندارد. یک شب افسری را که در جریان تظاهرات مردمی مجروح شده، به کلینیک او می‌آورند.

آمادئو با حیرت تمام متوجه می‌شود مجروح همان سرگرد مِندیش از سران پلیس امنیت و سردسته بیرحم شکنجه‌گران است که به قصاب لیسبون شهرت دارد. تظاهرکنندگان بیرون کلینیک منتظرند که خبر مرگ قصاب را بشنوند. اما آمادئو به‌عنوان یک پزشک فقط به وظیفه‌اش که نجات جان مجروح است، می‌اندیشد. مجروح نجات می‌یابد و همراهانش با آمبولانس او را می‌برند. یکی از تظاهرکنندگان خشمگین به آمادئو نزدیک شده و به صورتش تف می‌اندازد.

آمادئو برای جبران کارش تقاضا می‌کند وارد تشکیلات سیاسی شود، و بدین‌ترتیب کلینیک او مکانی برای ارتباطات جنبش می‌شود. به‌تدریج بین آمادئو و استفانی زن جوانی که از سران جنبش است، و نقش صندوقچه اسرار جنبش را بازی می‌کند، ارتباطی عاطفی شکل می‌گیرد و همین باعث تحریک حسادت ژرژ می‌شود. ژرژ بهترین دوست آمادئو است و به او مدیون است، اما این مانع از بروز حسادت نمی‌شود. پلیس امنیت به جنبش نفوذ کرده، و اینک دربه‌در دنبال استفانی است تا اسرار جنبش را به دست بیاورد. ژرژ حسود با این بهانه که اگر پلیس استفانی را پیدا کند، به تمام اسرار جنبش دست پیدا خواهدکرد، تلاش می‌کند او را بکشد، البته انگیزه‌اش بیشتر انتقام‌جویی است نه دلسوزی برای جنبش. آمادئو استفانی را از خطر نجات داده، و به خارج از کشور می‌فرستد.

رایموند با کشف اسرار آمادئو، و با مقایسه زندگی پوچ و بی‌هدف خود با زندگی سرشار از عشق و هدف آمادئو و دوستانش، به حال آنان غبطه می‌خورد.

فیلم روایتی قابل‌تأمل از زندگی فعالان سیاسی درگیر مبارزه با دیکتاتوری ارائه می‌کند. آن‌ها جوان‌هایی آرمانگرا هستند که به خاطر هدفشان دشواری مبارزه را بر خود هموار کرده‌اند. آنان مثل عموم مردم زندگی می‌کنند، عاشق می‌شوند، نگران می‌شوند، حسادت می‌ورزند، اما همچنان هدف خود را دنبال می‌کنند.

خاطره دوران دیکتاتوری چنان روح و روان جامعه را آزار داده، که کسی تمایل به صحبت درباره آن را ندارد. ژائو پیرمرد ساکن آسایشگاه که در دوران جوانی از دوستان آمادئو بوده، و از قربانیان شکنجه آن دوران است، حتی به نزدیکان خود هم از روزهای تاریک بازجویی و شکنجه چیزی نگفته‌است. آن‌روزها که قصاب لیسبون دربه‌در دنبال استفانی می‌گشت، به ژائو رسید. مندیش بیرحم هر دو دست ژائو را که پیانیست ماهری بود، خرد کرد تا دیگر هیچ وقت نتواند پیانو بنوازد. اینک ژائو بیشتر اوقات دستانش را توی جیب کاپشنش پنهان می‌کند.

کاترینا که نوه مندیش شکنجه‌گر است، هرگز از نزدیکانش چیزی درباره جنایات پدربزرگ نشنیده‌است. زیرا کسی نمی‌خواهد از آن روزهای تلخ سخن بگوید. اینک او با خواندن کتاب آمادئو از این راز مگو خبردار شده، و آنچنان خجالت‌زده می‌شود که تصمیم به خودکشی می‌گیرد.

ژرژ بعد از برچیده‌شدن بساط دیکتاتوری به زندگی عادی خود برمی‌گردد، و در همان داروخانه‌ای که آمادئو به او هدیه داده‌بود، به کارش ادامه می‌دهد. او هم تمایلی به حرف زدن درباره گذشته ندارد، اما هرشب چراغ‌های داروخانه‌اش را به یاد آمادئو تا صبح روشن می‌گذارد.

استفانی که به خارج از کشور فرار کرده، بعد از برچیده‌شدن بساط دیکتاتوری سالازار تمایلی به بازگشت ندارد. او که خود را در مرگ ناگهانی آمادئو مقصر می‌داند، با زندگی در غربت و تدریس در دانشگاهی در همانجا گویی خود را در تبعید مجازات می‌کند.

اما نکته جالب ماجرا ارتباط بین آمادئو و قصاب لیسبون است. قصاب زندگی خود را مدیون این پزشک جوان است. او هرچند شکنجه‌گری بیرحم است، اما هنوز به‌اصطلاح مرام حالیش می‌شود. آمادئو قصد دارد استفانی را که تحت تعقیب پلیس امنیت است، مخفیانه از پست بازرسی مرزی رد کرده، و به اسپانیا برساند. اما مأموران مرزی نزدیک است که راز او را کشف و استفانی را دستگیر کنند. آمادئو با مندیش تماس گرفته و از او می‌خواهد بابت دینی که به او دارد، کمکش کند. مندیش دینش را ادا می‌کند و استفانی از خطر نجات می‌یابد.

گوئی فیلم می‌خواهد پیچیدگی رفتار انسان را به تصویر بکشد. در یک سو ژرژ آرمانگرا و فعال سیاسی دین خود به نزدیکترین دوستش را فراموش کرده، و تلاش می‌کند برای ارضای حس حسادت خود نامزد سابقش را به قتل برساند. در سوی دیگر قصاب بیرحم و شکنجه‌گر مخوف فقط برای ادای دینش خواسته آمادئو را برآورده‌می‌کند. هم ژرژ آرمانگرا و هم مندیش شکنجه‌گر هردو به آمادئو مدیون هستند، اما رفتارشان در این میان دور از انتظار است. حتی یک شکنجه‌گر بیرحم هم ممکن است حداقل یکبار در عمرش حس لوتیگریش گل کند، و رفتاری درست داشته‌باشد. و حتی یک آرمانگرا هم ممکن است گرفتار حسادت عاشقانه شده، و دوستی و فداکاری و دین به بهترین دوستش را فراموش کند. به‌راستی انسان موجود عجیبی است.

رایموند با این سفر که همزمان جغرافیا را از سوئیس تا پرتغال و تاریخ را با بازگشتی به چهل سال قبل درمی‌نوردد، درواقع به درکی جدید از زندگی و معنای آن می‌رسد. او با مقایسه کشور خود با شرایط جامعه‌ای که آمادئوی شاعر در آن زندگی کرده، می‌اندیشد که در سوئیس قرنهاست که انقلاب نشده و آرامش جامعه خدشه‌دار نگشته‌است. گویی رفاهی که در سایه این آرامش ایجاد شده، در ترویج تفکر پوچی و بی‌هدفی که رایموند گرفتار آن است، مقصر قلمداد می‌شود.

رایموند با این سفر درمی‌یابد که فاصله دیکتاتوری و آزادی چندان هم زیاد نیست. کافی است با سفری کوتاه در جغرافیا و با یک قطار به شهری برسید که هنوز آثار زخم دیکتاتوری را با خود دارد، و آن را در جیب کاپشنش پنهان می‌کند. دیکتاتوری و خشونت پلیسی پدیده‌ای متعلق به قرون گذشته یا آن سر دنیا نیست، به بیان دیگر جوامع بشری همواره در معرض خطر بازگشت این بیماری هستند.

دو اتفاق خاص در فیلم نقشی کلیدی دارند: رسیدن کتاب به دست رایموند که کنجکاوی فیلسوفانه او را تحریک می‌کند، و شکستن عینکش در اولین روزهای اقامت در لیسبون که او را وادار می‌کند عینک جدیدی تهیه کند. رایموند باید دنیا را با عینک جدیدی ببیند و روابطش را بازشناسی کند، و به درک جدیدی برسد. همانگونه که چشم‌پزشک به او می‌گوید مدتی طول خواهدکشید تا به عینک جدیدش عادت کند. تعویض عینک درواقع نشان عوض شدن دید رایموند و رسیدن به درکی جدید از جهان پیرامونش است.

در پایان فیلم ماریانا خواهرزاده ژائو که شعف رایموند را از کشف ماجرای آمادئو می‌بیند و متوجه دلزدگی او از زندگی پوچ و بی‌هدفش در برن می‌شود، به او پیشنهاد می‌کند لیسبون را برای اقامت و گذراندن بقیه زندگی‌اش انتخاب کند. گویی اقامت در لیسبون که محل زندگی آمادئو بوده، می‌تواند به رایموند کمک کند که او را و فلسفه شاعرانه‌اش را بهتر درک کند، و از چنگال پوچی و بی‌هدفی نجات یابد.

داستانی که فیلم روایت می‌کند، بسیار متأثر از تفکر فلسفی نویسنده است. رفاه مفرط می‌تواند نوعی از پوچی و بی‌هدفی را به زندگی انسان تزریق کند، او باید برای درک بهتر معنای زندگی سفر کند، و آرامش را در جامعه‌ای جستجو کند که هنوز رنگ و بویی از زندگی هدفمند و مبارزه آرمانگرایانه دارد. سفر با قطار و رسیدن به شهری که نقطه پایانی خط آهن است، گویی نوعی برداشت هنرمندانه از داستان کوتاه سفر به گمسک اثر فریتس اورتمان است. قهرمان داستان از کودکی به خط آهنی که از شهر محل سکونتش می‌گذرد، توجه خاص دارد، و شنیده‌است که نقطه پایانی این خط آهن که مقصد همه قطارها است، شهری است در دوردست به نام گمسک. او آرزو دارد روزی به گمسک که همان ناکجاآباد گم‌شده آدمی است، برود و باقی عمرش را در آن‌ شهر زندگی کند. با این تفاوت که آن‌جا طرف مقابل قهرمان داستان که همسر اوست، با ظرافت تمام مانع رسیدن او به گمسک می‌شود، اما در این داستان، ماریانا خود به رایموند پیشنهاد می‌کند که برای نجات از پوچی و بی‌هدفی زندگیش در لیسبون یا همان گمسک اقامت کند و ناکجاآباد گمشده‌اش را در همین شهر جستجو کند.

فیلم قطار شبانه لیسبون در ظاهر روایت سفری در جغرافیا، و حتی در قدمی فراتر سفری در تاریخ است؛ اما درواقع سفری در عالم درون انسان و مکاشفه‌ای فیلسوفانه است.

——————————

* – این یادداشت در سایت دیدار نیوز منتشر شده‌است.

اقتصاد ملی و وظیفه دولت در قطع تحریم‌ها *

رئیس‌جمهوری در نشست خبری هفته گذشته از ضرورت تسریع در برداشته‌شدن تحریم‌ها سخن گفت و این‌که دولت نخواهدگذاشت کسانی پایان تحریم را به تأخیر بیندازند. تردیدی نیست که تحریم ظالمانه برعلیه ملت ایران شرایط سختی را برای کشورمان پدید آورده‌است. حتی برخی سخنوران که در سالیان گذشته تحریم را مایه نعمت و وسیله پیشرفت کشور از طریق خوداتکایی می‌دانستند، به‌تدریج متوجه آثار منفی و فاجعه‌آمیز تداوم تحریم‌ها شده‌اند. بااین‌حال این تغییر در باورها هنوز موجب این نشده که همه تلاش‌ها معطوف به حل دشواری تحریم‌ها بشود.

دولت یازدهم با اصلاح رویه‌های مالی و نیز در سایه گشایش اندکی که به‌دنبال برجام پدید آمد، موفق شد تورم را حتی به پایین تر از ۱۰درصد برساند. اما تشدید تحریم‌ها شرایطی پیش آورد که طی سه سال اخیر متوسط نرخ تورم بالاتر از ۳۶درصد باشد. به بیان دیگر تشدید تحریم سرعت کوچکترشدن سفره مردم را به بیش از سه‌ونیم‌برابر افزایش داده‌است. در چنین شرایطی سخن گفتن از این واقعیت که هنوز برخی جریان‌های سیاسی لغو سریع تحریم‌ها را یک ضرورت و اولویت نمی‌دانند، و در این مسیر حاضر به همراهی با دولت نمی‌شوند، مأیوس‌کننده است.

طی سالیان گذشته مخالفان دولت تلاش کرده‌اند این فکر را به جامعه القا کنند که علت بروز دشواری‌های اقتصادی تحریم نیست، بلکه این بی‌عملی دولت و بالا بودن متوسط سنّ وزیران است که چنین آثار فاجعه‌آمیزی پدید آورده‌است. آنان وقتی از دشمنی امریکا با ایران سخن می‌گویند، متعرّض تحریم‌ها می‌شوند و اعمال تحریم را بهترین شاهد این کینه و بدخواهی می‌نامند، اما در تحلیل شرایط داخلی کشور بدون توجه به آثار منفی تحریم‌ها دولت را مقصر شرایط موجود اعلام می‌کنند.

یقیناً همه مشکلات اقتصاد کشورمان ناشی از تحریم نیست و اگر کلیه تحریم‌ها بلافاصله لغو شوند، نمی‌توان انتظار داشت، کشور به سرعت در مدار رشد و توسعه قرار گیرد. بی‌تردید شیوه‌های مدیریتی‌مان ایرادات اساسی دارد، و نیازمند بازنگری همه‌جانبه در رویه کشورداری خود هستیم. اما انکار آثار منفی تحریم آن‌هم از سوی سیاسیون رده بالای کشور و دراصل رقبای سیاسی دولت دوازدهم، بسیار قابل‌تأمل است. هرچند حقیقتی قابل‌تأمل‌تر هم وجود دارد. برای درک بهتر صورت مسأله اجازه بدهید از زاویه‌ای دیگر به آن توجه کنیم.

دولت ترامپ برخلاف دولت اوباما با خروج از برجام و تشدید تحریم برعلیه ایران نشان داد که دنبال توافق با ایران نیست و فقط تسلیم می‌خواهد. به‌هرتقدیر مقاومت کشورمان در مقابل زورگویی‌های ترامپ موجب ناکامی او شد. اینک دولت جدید که به‌زودی زمام امور را در دست خواهدگرفت، از همان ابتدا اعلام کرده که با بازگشت به برجام مسیر دیگری را در پیش خواهدگرفت. طبعاً اگر جریان کاهش تحریم‌ها سریعتر آغاز شود، آثار مثبت آن را در اقتصاد داخلی شاهد خواهیم‌بود. اما نکته مهم این است که بروز این اتفاق و بهبود نسبی شرایط اقتصادی کشور آن‌هم در ماه‌های قبل از انتخابات خردادماه آینده، قطعاً اثری تعیین‌کننده بر رفتار انتخاباتی شهروندان خواهدگذاشت که مطلوب مخالفان و رقبای سیاسی دولت نیست. در چنین شرایطی به تعویق انداختن جریان کاهش و لغو تحریم‌ها تا تابستان سال آینده می‌تواند شانس رقبای دولت را برای پیروزی در انتخابات افزایش بدهد. اما ناگفته پیداست که چنین تعویقی رنجی بی‌حساب را به ملت ایران به‌ویژه اقشار کم‌درآمد تحمیل می‌کند، و در شرایطی که رقبای منطقه‌ای کشورمان حتی حاضر به از دست دادن یک روز از فرصت رشد و توسعه و عقب انداختن جریان پیشرفت و رونق اقتصاد خود نیستند، چنین فرصت‌سوزی سخاوتمندانه‌ای لطمه‌ای سهمگین به اقتصاد ملی می‌زند.

سخنان رئیس‌جمهوری درمورد همسویی مخالفان دولت با مخالفان جمهوری اسلامی و تلاش برخی محافل برای به تأخیر انداختن جریان لغو تحریم‌ها اشاره به این معنی دارد. 

مصوبه اخیر مجلس در مورد پروتکل الحاقی که رئیس‌جمهوری به صراحت بر مفید نبودن آن تأکید دارد، دراصل می‌تواند در جریان لغو سریع تحریم‌ها اثر منفی بگذارد. در شرایطی که دولت از موضع اقتدار اعلام می‌کند درصورت بازگشت امریکا به برجام و عمل کردن به تعهداتش، ایران نیز در مسیر پایبندی به برجام حرکت خواهدکرد، اقدامات شتابزده تنها اثری که برجای می‌گذارند، کاهش سرعت لغو تحریم‌ها خواهدبود. همان‌گونه که تلاش مجدّانه برخی سیاسیون در ماه‌های بعد از امضای برجام معطوف به این هدف بود که دولت نتواند در سایه شرایط جدید موفقیتی در میدان اقتصاد کسب کند و گشایشی در کار مردم پدید آورد.

با تأمل در این پرونده می‌توان نتیجه گرفت برخی جریان‌های سیاسی به هزینه‌ای که رفتارشان برای اقتصاد کشورمان پدید می‌آورد، هیچگونه توجهی ندارند و برای رسیدن به قدرت حاضر به تحمیل هر هزینه‌ای به ملت هستند.

اینک موضع روشنگرانه مقام معظم رهبری در مورد ضرورت افزایش هماهنگی داخلی حجت را بر همگان تمام کرده‌است. هرچند به نظر می‌رسد مخاطب این جمله ایشان که فرمودند: “اختلافات خود را با مذاکره با یکدیگر حل کنید. مگر نمی‌گویید باید با دنیا مذاکره کرد؟ آیا نمی‌شود با عنصر داخلی مذاکره و اختلافات را حل کرد؟” دولت بود، زیرا طرفی که به مذاکره با دنیا تأکید دارد، دولت است. بااین‌حال دولت می‌بایست با راه انداختن گفتگوی ملی و در فرصت زمانی اندکی که تا شروع رسمی زمامداری مستأجر جدید کاخ سفید باقی است، همه نیروهای درگیر را ملزم به رعایت منافع ملی سازد. بی‌تردید سخنان اخیر مقام معظم رهبری پایه و بنیانی مرصوص برای گفتگوی ملی حول منافع ملی خواهدبود، اگر دولت قدر این فرصت را بداند، و اگر رقبای دولت صادقانه به امر ایشان تمکین کنند.

کشورمان طی چند ده سال گذشته فرصت زیادی را برای رشد و توسعه اقتصادی از دست داده‌است. خروج کشورمان از بازار نفت در اثر تشدید تحریم‌ها خسارتی نیست که بشود با سرعت آن را جبران نمود. محروم ماندن کشورمان از درآمد و گردش مالی هنگفت صنعت گردشگری، محروم ماندن از درآمد هنگفت ترانزیت کالا و مسافر و خطوط انتقال انرژی، عدم توفیق در میدان جذب سرمایه خارجی و ناکارآمدی مناطق آزاد کشورمان در مقایسه با مناطق آزاد کشورهای منطقه، مهاجرت خسارتبار نخبگان و دانش‌آموختگان و … همه و همه فقط بخشی از خسارتی است که طی سالیان گذشته به ملت ایران تحمیل شده‌است. سؤالی که اینک برای بسیاری از کارشناسان و تحلیلگران ایران‌دوست و حتی برای بسیاری از شهروندانمان مطرح شده، این است که آیا نمی‌شود رقابت سیاسی و تلاش فلان حزب برای کسب قدرت تا بدین‌حد خسارت به منافع ملی‌مان نزند؟ آیا زمان آن نرسیده که منافع ملی برای همه فعالان سیاسی کشورمان و همه سخنوران صاحب تریبون به یک خط قرمز مبدل شود؟

————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۹ – ۹ – ۹۹ به چاپ رسیده‌است.

املاک جنجالی شهرداری و فسادستیزی *

شهردار تهران هفته گذشته طی مصاحبه‌ای به پرونده واگذاری املاک شهرداری تهران به افراد خاص که به املاک نجومی شهرت یافته‌است، پرداخت، و همین کافی بود تا بار دیگر این پرونده و اخبار مرتبط با آن موردتوجه رسانه‌ها و افکار عمومی قرار گیرد. در این پرونده معروف گفته‌شد که برخی املاک مرغوب متعلق به شهرداری تهران با قیمت‌های نازل و با اعمال تخفیفات چشمگیر و اقساط ناچیز به افراد “خاص” واگذار شده‌است.

بررسی نهادهای ذیربط ثابت کرد که این ادعا درست بوده، و در جریان واگذاری‌ها تخفیفات ویژه به برخی افراد تعلق گرفته‌است. شهرداری تهران از همان ابتدا کار پیگیری برای بازگرداندن حق شهرداری و دراصل حق شهروندان تهرانی را آغاز کرد و با وجود کش‌وقوس‌های فراوان این پیگیری ادامه یافت. همانند هر پرونده حقوقی دیگر، طبعاً دور از انتظار نیست که بخشی از این پرونده‌ها در طول زمان و به‌صورت تدریجی به نتیجه برسد و درنهایت شاید در بخشی دیگر نیز قابلیت پیگیری و احقاق حق از کف برود.

بااین‌حال در سخنان شهردار چند عبارت خاص خودنمایی می‌کنند: “پیگیری بی‌سروصدای پرونده و رسانه‌ای نکردن موضوع”، “دشواری بازپس گرفتن املاک سندخورده”، “مستثنی نکردن هیچیک از دریافت‌کنندگان املاک” و “دلخور شدن برخی از دریافت‌کنندگان املاک”. در زیر به رمزگشایی از این چهار عبارت می‌پردازیم:

۱ – شهردار اعلام می‌کند که آگاهانه راهبرد چراغ خاموش را برای پیگیری این پرونده و احقاق حق شهروندان تهرانی انتخاب کرده‌است. شاید انتخاب این راهبرد با این پیش‌فرض صورت گرفته‌باشد که با ایجاد هیاهو بخشی از حقی که بی‌سروصدا امکان بازپس‌گیری داشت، از بین خواهدرفت، زیرا طرف مقابل ناگزیر از مقاومت بیشتر و استفاده از لابی قدرتمند خود خواهدشد.

البته این گزاره درست است، اما با این فرض تنظیم شده که تنها دستآورد این پیگیری بازگرداندن اموال است. درحالی‌که افزایش درجه آگاهی شهروندان و رشد روحیه مطالبه‌گری آنان یک سرمایه ارزشمند اجتماعی در فرایند فسادستیزی است. از‌این‌رو انتخاب رویکردی که منتهی به “سوخت” شدن بخشی از ادعا ولی درعین‌حال رشد آگاهی مردم شود، انتخاب بهتری است، حداقل به این دلیل شفاف که شهروندان نتیجه رفتار انتخاباتی خود را ببینند و در ادوار آینده با درکی بهتر تصمیم بگیرند. به بیان دیگر انتخاب شیوه چراغ خاموش هرچند درصد بازگرداندن اموال را افزایش می‌دهد، اما جامعه را از حقی بزرگتر محروم می‌سازد: حق تجربه کردن و از گذشته آموختن.

۲ – شهردار می‌گوید املاکی که سندشان به نام فرد موردنظر صادر شده، قابلیت بازگرداندن ندارد. زیرا معامله تمام شده‌است. این امر پیامی منفی و بسیار مأیوس‌کننده به جامعه منتقل می‌کند. اگر فرصت‌طلبان مال‌اندوز زودتر دست‌به‌کار شده، و اموالی را که تصاحب کرده‌اند از مرحله صدور سند بگذرانند، دیگر به‌اصطلاح توپ هم تکانشان نمی‌دهد و شهروندان نمی‌توانند حق خود را مطالبه کنند. به بیان دیگر در شرایط فعلی و رویه‌های موجود رسیدگی به چنین پرونده‌هایی امکان‌پذیر نیست، و تنها کاری که از دست شهروندان مالباخته برمی‌آید، لعن و نفرین تملک‌کنندگان این دارایی‌های ارزشمند است. شاید این جمله تاریخی امیر مؤمنان‌(ع) که اعلام فرمود اموال بیت‌المال حتی اگر به نام همسران گروه برخوردار از نعمت سخاوتمندی حاکمان سند خورده‌باشند، شناسایی و بازپس گرفته‌می‌شود، اشاره به چنین وضعیتی باشد و نمایانگر اختلاف رویکرد آن بزرگ با وضعیت فعلی.

۳ – شهردار می‌گوید هیچ‌کس را مستثنی نکرده، و در مورد همه کسانی که از نعمت خرید اموال ارزشمند با قیمت ناچیز بهره‌مند شده‌اند، اقدام کرده‌است. البته این امر ارزشمندی است و طبعاً باید از مسؤولی که در پیگیری چنین پرونده‌ای بدون‌تبعیض برخورد می‌کند، قدردانی شود، اما به‌راستی مگر بناست با یک رفتار متخلفانه با دو رویه متفاوت برخورد کنیم؟ مگر در مورد سایر پرونده‌های خلاف و عملکرد سایر دستگاه‌ها چنین تبعیضی محقق می شود؟ به بیان دیگر صرف اشاره شهردار به این موضوع، نشان‌دهنده وجود یک آسیب جدی در جریان رسیدگی به پرونده‌های این‌چنینی است. در چنین شرایطی مسؤولان و دستگاه‌های دولتی و عمومی چاره‌ای جز اعلام شفاف وضعیت پرونده و فهرست اسامی کلیه افرادی که احتمالاً از این رویه منتفع شده‌اند، ندارند. وقتی پرونده به‌صورت چراغ خاموش دنبال شود، شهروندان هیچگاه به این باور نخواهندرسید که در امر پیگیری‌ها استثنایی لحاظ نشده، و افرادی خاص مصون از تعقیب نمانده‌اند.

۴ – اما نکته چهارم در سخنان شهردار بسیار جالب‌توجه است. او به پدیده مؤلمه و بسیار دردناک “دلخور شدن” برخی افراد قدرتمند اشاره می‌کند! پیگیری پرونده و پرسش از فلان مقام که چرا شما یک ملک ارزشمند متعلق به شهروندان تهرانی را نصف قیمت آن‌هم ازدم‌قسط خریده‌اید، موجبات ناراحتی و برافروخته‌ شدن و آزرده شدن خاطر نازک این پهلوانان می‌شود، و شهردار ناگزیر بوده در پیگیری و احقاق حق شهروندان تهرانی نازکی خاطر آنان را نادیده بگیرد و “دلخور” شدن آنان را تاب بیاورد.

هلالی جغتایی متوفی به سال ۹۰۸ خورشیدی چه خوش گفته‌است:

ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را

دشمن جانی و از جان دوست‌تر دارم تو را

گر به صد خار جفا آزرده‌سازی خاطرم

خاطرِ نازک! به برگ گل نیازارم تو را

به‌راستی این متنفذان و دلاوران کیانند که با این‌همه خسارتی که به شهر و کشور می‌زنند، و صد خار جفا بر تن نحیف ملت مظلوم تحمیل می‌کنند، ‌حتی نباید خاطر نازکشان را با برگ گل هم نوازش کرده، و رنجور ساخت؟! و بااین‌همه حقی که از اموال عمومی خورده‌اند، اگر ناراحتشان بکنیم، تازه “دل”‌خور هم می‌شوند؟!

کنار هم گذاردن این چهار واقعیت، تصویری روشن از کاستی و ناکارآمدی برنامه فسادستیزی در کشور را ارائه می‌کند. این شیوه فسادستیزی که باید آن را فسادستیزی ایرانی نام نهاد، نمی‌تواند با حجم انبوه فساد در دستگاه‌های دولتی و عمومی مقابله کند. شیوه‌ای که گویی هنوز با رسانه بیگانه است، و حق بنیادین “دانستن” را برای شهروندان به رسمیت نمی‌شناسد.

ناگفته پیداست که نگارنده بر محدودیت‌هایی که شهردار تهران با آن روبه‌رو است، واقف است و او را بابت شکل گرفتن چنین موردی مقصر نمی‌داند. اما باید گفت تا زمانی که شیوه فسادستیزی خود را اصلاح نکنیم، و رسانه‌ها را محرم و همراه و همرزم خود ندانیم، همواره باید نگران “دلخور” شدن و آزرده شدن خاطر نازک قدرتمندانی باشیم که پا از خط قرمزها فراتر نهاده، و اموال عمومی را به نام خود سند زده‌اند.

—————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۲۳ – ۹ – ۹۹ به چاپ رسیده‌است.

نگاهی به آخرین هورای جان فورد *

فیلم آخرین هورا (The Last Hurrah) اثر جان فورد کارگردان مشهور و محصول سال ۱۹۵۸ است. فرانک اسکِفینگتون با بازی درخشان اسپنسر تریسی شهردار پیر و محبوب شهر برای دور جدید مسؤولیت نامزد شده، و برای رقابت با نامزدهای دیگر آماده می‌شود. او از خواهرزاده جوانش آدام که روزنامه‌نگار ورزشی‌نویس است دعوت می‌کند در این رقابت انتخاباتی همراهش باشد. آدام علاقه‌ای به سیاست ندارد، و تاکنون از رانت دایی قدرتمندش استفاده نکرده‌است. اما این همراهی فرصتی است که او دایی پیرش را بیشتر از گذشته درک کند و کم‌کم مجذوبش شود.

دودستگی خاصی در شهر مشاهده می‌شود. افراد متنفذ شهر که به‌گونه‌ای ادعای نجیب‌زادگی دارند، تشکیلات و باشگاه خاص خود را دارند، و خودشان را برتر از عموم شهروندان می‌دانند. زیرا سابقه سکونت بیشتری نسبت به عامه مردم دارند، به تعبیری برای خود حق آب و گل قائل هستند. فرانک در بین عامه مردم و به‌ویژه اقشار فرودست و طبقه متوسط طرفداران زیادی دارد، و به‌عنوان یک سیاستمدار مردمی برای خود جای خاصی در دل مردم باز کرده‌است، اما به همان میزان نجیب‌زادگان شهر از او متنفرند.

هرچند فرانک حامی محرومان است، و تا بتواند از منافع آنان دفاع می‌کند، اما مشکل این به‌اصطلاح نجیب‌زادگان شهر با فرانک این نیست که احتمالاً او به منافعشان لطمه زده، بلکه از او به دلیل وابستگی به فرودستان متنفرند، و انتخاب شهردار از اقشار پایین جامعه را خاری در چشم خود می‌دانند. تازه علاوه بر این فرانک قبل از دوران شهرداری یک دوره فرماندار ایالت هم بوده‌است.

فرانک ارتباطات مردمی خود را با روش‌های سنتی حضور در جمع مردم، شرکت در مراسم و دیدارهای مردمی دنبال می کند. بااین‌حال او می‌داند که عصر این شیوه ارتباط دیگر پایان یافته، و در دنیای جدید این رسانه‌ها هستند که حکومت می‌کنند. دشمنان فرانک رسانه‌ها را در اختیار خود دارند. روزنامه‌ها مأمور می‌شوند بی‌سروصدا تا می‌توانند فرانک را سانسور کنند و حتی اگر از سر ناچاری خبری از او منتشر شد، عکسی از او چاپ نکنند، و در مقابل اخبار رقیب گمنام او کِوین مک‌کلاسکی جوان را به‌خوبی پوشش بدهند. رقیب در مقابل فرانک محبوب امتیازی ندارد، اما رسانه‌ها کارشان را بلدند. روزنامه‌ها و به‌ویژه تلویزیون عزمشان را جزم کرده‌اند تا فرانک را کنار بزنند.

فرانک و اعضای ستادش از پیروزی خود یقین دارند و حتی مقدمات رژه پیروزی را فراهم کرده‌اند. اما با ناباوری شکست می‌خورند. درواقع این شکست، شکست روش‌های سنتی تبلیغات در مقابل رسانه‌ای مثل تلویزیون است. همان شب فرانک در بازگشت به خانه بر روی پله‌ها سکته می‌کند و بستری می‌شود.

فرانک شخصیت زلال و قابل‌احترامی دارد. فیلم در ترسیم این شخصیت کاملاً موفق است. او ارتباط عاطفی جالبی با همسر متوفایش که تابلویی از او بر دیوار نصب کرده، دارد. هرروز صبح قبل از شروع کار روزانه‌اش لحظاتی روبه‌روی تابلو می‌ایستد و به او خیره می‌شود، سپس گل دیروزی را از گلدانی که جلو تابلو قرار دارد، برداشته و گل تازه را جایگزین می‌کند. حتی روز آخر، بعد از اعلام پیروزی رقیب در بدو ورود به خانه، همان ابتدا با لبخندی دلنشین به تابلو خیره شده و مظلومانه شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. گویی با سکوتش به او می‌گوید: “خب! من تمام سعی خودم را کردم. اما قسمت این بود که در آخرین انتخابات شکست بخورم. کاری بیشتر از این از من ساخته‌ نبود.”

در صحنه‌ای دیگر فرانک همراه خواهرزاده‌اش آدام به دیدار خانواده‌ای عزادار می‌روند. ظاهراً مرد متوفی از کارمندان بلندپایه شهر بوده، اما چندان محبوب و پرطرفدار نیست. با آمدن شهردار به مراسم، همه مقامات شهر با سرعت خود را می‌رسانند و خانه سوت و کور متوفی مملو از جمعیت می‌شود. آدام که عصبانی شده، مراسم را ترک می‌کند. او فکر می‌کند همه به فکر بهره‌برداری سیاسی از این مراسم عزاداری هستند و حتی دایی فرانک هم چنین قصدی دارد.

اما در خلوتِ خانه و دور از نگاه دیگران، فرانک از همسر متوفی دلجویی می کند. متوفی برای او چیزی به ارث نگذاشته و حتی بیمه عمر هم ندارد، و زن بینوا نگران آینده خویش است. فرانک ادعا می کند از جانب شوهر هدیه‌ای برای زن آورده‌است. او چندی قبل با فرانک دیدار کرده و پولی پیش او امانت گذاشته تا به همسرش برساند. زن باور نمی‌کند. او می‌داند فرانک مردی سخاوتمند است و به همه کمک می‌کند. او فرانک را مجبور می‌کند برای اثبات ادعای دروغش سوگند بخورد. فرانک از سر ناچاری سوگند یاد می‌کند که پول را او نداده و واقعاً امانت مرد متوفی است. چهره فرانک در حین سوگند دیدنی است. این سوگند دروغ همچون جمله‌ای است که خواهر روحانی سیمپلیس به بازرس ژاور می‌گوید تا ژان والژان را از دست او برهاند، و ویکتور هوگو این دروغ خواهر روحانی را که در تمام عمرش دروغ نگفته‌بود، شایسته پاداشی در بهشت می‌داند. فرانک در لحظه سوگند خوردن گویی همزمان نقش شهردار مادلن نیکوکار و خواهر روحانی را بازی می‌کند. او دروغ می‌گوید تا زن بینوا بدون این که غرورش شکسته شود، پول را قبول کند.

بیرون خانه یکی از دوستان فرانک به آدام می‌گوید دایی فرانک قصد بهره‌برداری سیاسی از این مراسم را ندارد، او فقط به یک دلیل به این خانه آمده: مراسم خلوت نماند و خانواده متوفی احساس خوبی داشته‌باشند.

بااین‌حال فرانک هم فرشته نیست و گاه رندی‌های خاص خود را دارد. او که در جلب رضایت بانکداران شهر برای دادن وام ساخت شهرک مسکونی‌ در محله فقیرنشین موفقیتی نداشته، از نقطه ضعف بانکدار بزرگ شهر استفاده می‌کند: پسر ساده‌لوحش. بانکدار فرانک را به باجگیری متهم می‌کند و البته حق هم دارد. اما فرانک با این باج‌گیری فقط به فکر اقشار فرودست شهر است و دنبال منافع شخصی نیست. سوءاستفاده از ساده‌لوحی مرد جوان و اسباب مضحکه ساختن او و پدرش کاری غیراخلاقی است. اما شاید فرانک بلوف می‌زند و واقعاً قصد انتشار عکس مرد جوان را ندارد و هدفش فقط ترساندن و تسلیم کردن پدر است. فرانک آنقدر لوتی‌مسلک است که بیننده بلوف او را باور نمی‌کند، و حتی بانکدار پدر هم در جدّی بودن تصمیم فرانک تردید دارد.

در اوایل فیلم آدام در حین خروج از اتاق شهردار از فرانک می‌پرسد چرا مدیر روزنامه تا این حد از او کینه به دل دارد. فرانک در اتاق را می‌بندد تا رازی خانوادگی را برملا کند. مادر فرانک سال‌ها پیش در خانه پدر ثروتمند مدیر روزنامه کلفتی می‌کرد. یک روز او در حین بازگشت به خانه چندتا میوه پلاسیده را بی‌اجازه برمی‌دارد، کاری که در آن روزها مرسوم بوده، و کسی ایراد نمی‌گرفته‌است. اما ارباب بداخلاق زن را جلو چشم بقیه خدمتکارها تحقیر کرده، و از خانه‌اش بیرون می‌کند. حالا بعد از گذشت سال‌ها پسر آن ارباب از این که فرزند خدمتکار اخراجی خانه‌شان شهردار مقتدر و محبوب شهرشان شده، رنج می‌برد. آدام جوان این راز خانوادگی را نمی‌دانست. گویی جان فورد با بیان این ماجرا می‌خواهد گسست بین نسل‌ها و بی‌خبری نسل جوان از مصائب نسل‌های قبلی را به رخ بکشد. همان‌گونه که رفتار پسر لاابالی و بی‌مسؤولیت فرانک هم نشانی از این گسست دارد.

همان‌طور که داستان پیش می‌رود، آدام هرروز بیش از پیش مجذوب دایی فرانک می‌شود. او حتی به خاطر فرانک با همسر و پدر همسرش که از مخالفان فرانک است، جروبحث می‌کند. اما در نهایت حتی همسر آدام هم تحت تأثیر شخصیت فرانک قرار می‌گیرد.

در دقایق پایانی فیلم بار دیگر لطافت روح فرانک به بیننده نمایش داده‌می‌شود. عالیجناب مارتین روحانی بلندپایه شهر که از سرسخت‌ترین مخالفان فرانک است، به عیادت او که در آستانه مرگ است، آمده و بابت جفایی که کرده، از او تقاضای حلالیت می‌کند، فرانک با آرامش و در نهایت سخاوت پاسخ مطلوب او را می‌دهد. گویی هیچ دشواریی از جانب او تحمل نکرده، و هرگز طلبی از او نداشته‌است. او حتی پسر لاابالی خود را که دیر بر بالین پدر رسیده و نادم و گریان است، دلداری می‌دهد و راضی به رنج بردنش نیست.

روایت جان فورد بر شخصیت مصمم و تسلیم‌ناپذیر فرانک تأکید دارد. او حتی در بستر مرگ هم اهل تسلیم نیست. در پایان از مرگ فرانک سخنی گفته‌نمی‌شود. گویی مردی تا بدین‌حد جنگنده و مصمم بنا نیست بمیرد و صحنه مسابقه را ترک کند.

در صحنه پایانی آدام همراه همسرش اتاق دایی فرانک را ترک می‌کنند. آدام کنار تابلوی همسر فرانک می‌ایستد و همچون فرانک گل گدان را عوض می‌کند.

آخرین هورا فیلمی بسیار دیدنی است که از یک سو تسلط تلویزیون بر جامعه و تأثیرگذاری رسانه‌های عصر جدید بر ذهن و روح مردم را به تصویر می‌کشد. از سوی دیگر بی‌اخلاقی تازه به‌دوران رسیده‌ها را در مقابل اخلاق‌مداری قهرمانی که متعلق به گذشته‌است، روایت می‌کند. اما این اخلاق‌مداری به آخر خط نمی‌رسد، و آدام جوان گویی بناست میراث‌دار اخلاق‌مداری دایی فرانک باشد.

حاکمیت رسانه‌ها بر جامعه امروزی واقعیتی انکارناپذیر است. اما بی‌تردید این رسانه‌های سنتی هستند که باید میدان را به نفع رسانه‌های مدرن ترک کنند. همان‌گونه که روش سنتی تبلیغات حامیان فرانک در مقابل سلطه تلویزیون ناگزیر از پذیرش شکست شد. پول و رسانه ابزارهایی هستند که قدرتمندان در انحصار خود می‌گیرند تا میدان سیاست را از رقبای خود خالی کنند و سلطه خود را بر جامعه تداوم بخشند. این است که در این سو مصلحان اجتماعی در همه جوامع از آزادی رسانه‌ها و مقابله با انحصار رسانه‌ای سخن می‌گویند، و آن را رمز پیشرفت و ابزار جلب رضایت عمومی از شیوه مدیریت جامعه می‌دانند، و در آن سو قدرتمندان با تکیه بر پول و انحصار رسانه‌ای تلاش می‌کنند سیاستمداران محبوب و خدمتگزاران واقعی مردم را خانه‌نشین کنند.

نکته آخر این که روایت جان فورد اشاره خاصی به محل جغرافیایی ماجرا دارد: شهری در نیوانگلند. او برخلاف فیلم‌های متعدد وسترن که ساخته و به داستان‌هایی توجه داشته که در غرب امریکا اتفاق افتاده‌اند، برای این داستان شمال شرقی امریکا را که برخلاف غرب وحشی به‌گونه‌ای مرکز فرهنگی کشور بوده، و نقشی برجسته در تحولات فرهنگی و اجتماعی امریکا دارد، به‌عنوان مکان برمی‌گزیند. گزینشی که بی‌هدف و بی‌معنی نیست.

—————————————

* – این یادداشت در سایت دیدارنیوز منتشر شده‌است.

اقتصاد، سیاست خارجی و رقابت داخلی *

هفته گذشته محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه کشورمان ضمن مصاحبه‌ای مفصل و دردآلود خطاب به منتقدان گفت: “فرض کنید که شما هشت ماه دیگر بتوانید با هر کسی به توافق برسید، آیا خوب است که در این هشت ماه، مردم بد زندگی کنند؟ … مردم تحت فشار باشند و زجر بکشند تا دولت آقای روحانی یا دیدگاه تعامل با دنیا در میان مردم منکوب شود؟ … .” (۱)

همین چند جمله کوتاه تصویری قابل‌تأمل از وضعیت سپهر سیاسی کشور ارائه می‌کند: رویکرد دولت دوازدهم تعامل با جهان و تلاش برای حل مشکلات اقتصادی کشور در سایه تنش‌زدایی از میدان سیاست خارجی است. زیرا در سایه این تنش‌ها از یک سو کشور با محدودیت جدی برای فروش نفت خود مواجه شده، و از سوی دیگر به دلیل همکاری نکردن شبکه بانکی جهانی با بانک‌های کشورمان، نقل و انتقال پول با دشواری فوق‌العاده مواجه شده، و نتیجه این همه افزایش بی‌سابقه قیمت نهاده‌های وارداتی و درنهایت افزایش چشمگیر نرخ تورم و کوچکتر شدن سفره مردم است.

بااین‌حال جریان سیاسی مخالف دولت با این باور که اگر دولت در حل مشکلات معیشتی شهروندان توفیقی کسب کند، احتمال موفقیت آنان در انتخابات خرداد سال آینده به شدت کاهش خواهدیافت، تلاش می‌کند مانع موفقیت دولت در این مسیر شود. به بیان دیگر این جریان برای رسیدن به قدرت حاضر به تحمیل هزینه‌ای سنگین به اقتصاد کشور و به‌ویژه اقشار کم‌درآمد و متوسط جامعه است. طبعاً موفقیت دولت در گرو این است که با تحرکات دیپلماتیک شرایط را به نفع کشور تغییر داده، و گشایشی در اقتصاد ایجاد کند. تلاش طرف مقابل هم معطوف بر این امر است که دولت در مدت باقیمانده از عمر خود نتواند تحرکی در میدان دیپلماسی داشته‌باشد، تا نتواند موفقیتی در میدان اقتصاد کسب کند. البته این به معنی بی‌میلی این جریان به مذاکره و مصالحه و تحرک دیپلماتیک نیست. فقط مهم این است که مذاکره و مصالحه توسط دولت همسوی آنان انجام بگیرد تا افتخار حل مشکلات اقتصادی کشور به نام آنان ثبت شود.

حتی اگر بخشی از ادعای آقای ظریف درست باشد، باید به حال این سرزمین و این مردم افسوس خورد. زیرا چنین الگویی از رقابت سیاسی و بی‌اعتنایی به منافع ملی هر روز که می‌گذرد، خسارتی سهمگین به کشور وارد می‌آورد. برای راستی‌آزمایی این ادعا کافی است به این نکته توجه کنیم که رقبای سیاسی دولت هرچند در دوران انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری امریکا می‌گفتند، هر حزبی به قدرت برسد، فرقی به حال ما ندارد، اما به طرز محسوسی علاقه خود به انتخاب مجدد ترامپ را نشان می‌دادند. زیرا می‌دانستند رقیب انتخاباتی ترامپ با گشودن راه مذاکره و بازگشت به برجام کار آنان را دشوار خواهدساخت. از سوی دیگر اخیراً زمزمه‌های دیگری از این اردوگاه سیاسی به گوش می‌رسد: آنان حتی از مذاکره هم سخن می‌گویند و ادعا می‌کنند که اگر مذاکره‌کنندگان از وابستگان فلان جریان سیاسی باشند و به جای “لبخند زدن به دشمن”، از موضع قدرت مذاکره کنند، تحریم‌ها برداشته‌می‌شود. این‌گونه موضع‌گیری‌ها دقیقاً مؤید ادعای آقای ظریف است.

طبعاً در شرایط امروز اقتصاد جهانی و رقابت نفس‌گیر کشورها برای بالا رفتن در رتبه‌بندی اقتصادها و اشغال پله‌های بالاتر، هر کشوری باید از تمام ظرفیت خود برای حضور جدی در این میدان رقابت و برداشتن سهم مناسبی از سفره اقتصاد جهانی برای خود استفاده کند. رقابت احزاب و جریان‌هاسیاسی در داخل کشور نباید به جنگ قدرت مبدّل شده، و حتی بخشی بسیار اندک از این ظرفیت رشد را بدون استفاده رها کند. این به معنای حذف سلیقه‌های سیاسی متنوع و به‌اصطلاح یکدست شدن فضای سیاسی کشور نیست. بلکه اشاره به ضرورت توجه به منافع ملی دارد. به بیان دیگر وقتی دولتی بر صدر امور قرار دارد، و با هر سلیقه و وابستگی به هر جناح سیاسی پیگیر حل مشکلات کشور است، جریان سیاسی مقابل نباید با کارشکنی و تخریب مانع موفقیت دولت شود، و دراصل هزینه‌ جدیدی را برای خانوارهای کم‌درآمد تحمیل کند.

امروز کشور ما دوران خطیری را سپری می‌کند، و هر روز که می‌گذرد، فرصتی جبران‌ناپذیر برای پیشرفت کشور و تقویت بنیان اقتصادی آن از دستمان می‌رود. به‌عنوان مثالی ساده و به‌اصطلاح دم دستی، می‌توان به وضعیت بهره‌برداری از میدان نفت و گاز پارس جنوبی که مشترک بین ایران و قطر است، اشاره کرد. دشواری‌های سیاسی داخلی کشور طی سه دهه گذشته موجب شده که سرعت پیشرفتمان در بهره‌برداری از این میدان مشترک بسیار اندک باشد. درحالی‌که شریکمان با سرعت درحال بهره‌برداری است. در این حوزه کشورمان حتی نتوانست در مورد فروش و بهره‌برداری از گاز همراه نفت به نتیجه برسد و ناگزیر از سوزاندن آن نباشد. زیرا رقبای سیاسی دولت با طرح ادعاهای عجیب مانع پیشرفت کار شدند.

مثال دم دستی دیگر، وضعیت صنعت گردشگری کشورمان است. از ابتدای دهه ۷۰ تاکنون یعنی ظرف تقریباً سی‌سال گذشته، صنعت گردشگری در سطح جهان بیش از سی‌هزار میلیارد دلار درآمد نصیب کشورهای فعال این صنعت کرده‌است. سهم کشورمان از این سفره گسترده با وجود برخورداری از جادبه‌های متنوع طبیعی و فرهنگی، حتی در سال‌های رونق نیز به اندازه رستوران‌های کشور ترکیه نیز نبوده‌است. در این میدان نیز باید گفت عدم‌همراهی بعضی جریان‌های سیاسی که اینک در قامت مخالفان دولت متشکل شده‌اند، در شکل‌گیری این محرومیت نقش تعیین‌کننده داشته‌است. بی‌اعتنایی این جریان سیاسی به منافع ملی و ضرورت کسب درآمد و رشد اقتصادی از طریق رونق گردشگری، در پرونده میدان امیرچخماق یزد که در زمستان سال ۱۳۹۳ رسانه‌ای شد، کاملاً مشهود است.

بی‌تردید رقابت سیاسی احزاب برای کسب قدرت و نشستن بر صندلی اداره امور کشور یک خیر بزرگ است. زیرا با تشدید مسابقه خدمت‌رسانی حرکت در مسیر شایسته‌سالاری تحقق می‌یابد. اما فضای سیاسی کشورمان و ادبیات مقابله با دولت نشانی از تعهد به شایسته‌سالاری در خود ندارد. این نوع رقابت سیاسی مخرب و پرهزینه را باید باری کج دانست که به مقصد نمی‌رسد و دشواری فراوان برای اقتصاد کشور و معیشت مردم ایجاد می‌کند. بازگشت به میدان رقابت سیاسی روشمند و التزام به رعایت مصالح عمومی و منافع ملی اولین قدم برای اصلاح امور و کاستن از هزینه‌های هنگفت جنگ مخرّب قدرت است.

———————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره ۱۵ – ۹ – ۹۹ به چاپ رسیده‌است.

۱ – مراجعه کنید به:

بعضی دوستان به امریکا «گرا» می‌دهند که با ما بهتر می‌توانید کار کنید

همسویی ظالمانه سلاطین دلالی و تحریم‌کنندگان *

چندروز پیش یکی از دست‌اندرکاران صنعت مرغداری کشور با اشاره به آمار رسمی واردات نهاده‌های مرتبط، به حقیقت تلخی اشاره کرد: نیمی از مواد غذایی موردنیاز صنایع مرغداری کشور از مسیر دلالی و با چندبرابر قیمت واقعی به دست فعالان این صنعت می‌رسد. به بیان دیگر، در شرایطی که تشدید تحریم‌ها و محروم شدن اقتصاد کشورمان از درآمد نفتی و خدمات شبکه بانکی جهانی، موجبات افزایش نرخ ارز و در نتیجه گرانی مواد اولیه را برای تولیدکنندگان فراهم آورده، شبکه دلالی داخلی نیز به کمک تحریم‌کنندگان شتافته و بدین‌ترتیب قیمت تمام‌شده محصولات صنعت مرغداری که موردنیاز همه آحاد کشور است، افزایش چشمگیر یافته‌است.

سال‌هاست که ناظران دلسوز اقتصاد کشور از اقتدار بی‌حدوحصر دلالان و سوداگران در حوزه‌های مختلف شکوه می‌کنند که این اقتدار نابه‌جا کمر تولید ملی را شکسته و موجبات رشد ناهمگون بخش نامولد را فراهم آورده‌است. در حوزه تولید و توزیع محصولات کشاورزی بیشترین زحمت و ریسک زیان نصیب کشاورزان است و بیشترین و مطمئن‌ترین بخش سود از آن دلالان است. در بخش صنعت تولیدکنندگان در بهترین حالت مواد اولیه خود را از دلالان می‌خرند، و محصولات خود را به دلالان می‌فروشند. بی‌سروسامانی شگفت‌انگیز قیمت خودرو در اقتصاد کشور و شیوه‌های عجیب فروش خودرو نیز متأثر از وجود و حاکمیت شبکه دلالی در اقتصاد ملی است که به‌دلیل در اختیار داشتن نقدینگی عظیم، دستیابی به بزرگ‌ترین قاچ از کیک درآمد ملی را حق مسلم خود می‌داند. حتی در بخش مسکن و ساختمان نیز متقاضیان واقعی برای رسیدن به کالای موردنیاز خود باید باج سنگینی را به دلالان و سوداگران این بخش بپردازند.

با مروری مختصر بر تجربه تاریخی و کارنامه کشورهای مختلف می‌توان ادعا کرد که هیچ اقتصادی با حضور چنین شبکه قدرتمندی از دلالی و تضعیف تولید ملی به نفع دلالان، موفق به طی مراحل توسعه نشده‌است. درواقع موتور توسعه ملی زمانی می‌تواند به حرکت دربیاید که تولیدکنندگان با کسب سود و تقویت بنیه مالی خود موفق به گسترش عمودی و افقی حوزه فعالیت خود شده، و به‌تدریج بنگاه‌های بزرگ تولیدی و صنعتی را شکل دهند. اما آنچه طی چند دهه گذشته در اقتصاد ما اتفاق افتاده، در مسیری بسیار متفاوت با تجربه جهانی بوده‌است: بخش توزیع و تجارت روزبه‌روز گسترده‌تر شده، و با تضعیف بخش مولد، میدان برای یکه‌تازی تولیدکنندگان خارجی خالی مانده‌است تا با کمک دلالان و سوداگران داخلی بازار کشور را از آن خود کنند.

طی چند دهه گذشته اقدامات جدی در مسیر ساماندهی به تولید ملی و رها ساختن آن از دام سوداگران و دلالان انجام نگرفته‌است. بسیاری از مقامات مسؤول سخنرانی‌های شیوا در دفاع از بخش مولد و بیان مصائب تولیدکنندکان ارائه کرده‌اند، و اما در میدان عمل، حجم اقدامات متناسب با حجم سخنرانی‌ها نبوده‌است. آنان حتی موفق به زدودن موانع دستیابی تولیدکنندگان واقعی به منابع بانکی نیز نشده‌اند.

به‌ویژه در شرایط تحریم و دشواری‌هایی که تشدید تحریم‌های ظالمانه بر اقتصاد ملی تحمیل کرده، انتظار می‌رفت دولتمردان اهتمام جدی به مهار کردن عملیات دلالی و تسهیل دسترسی تولیدکنندگان به مواد اولیه یا بازار فروش داشته‌باشند و اجازه ندهند دوش ناتوان مصرف‌کنندگان علاوه‌بر سنگینی بار تحریم، متحمل سنگینی بار سود دلالان سودجو نیز بشود. اما با کمال تأسف مشاهده کردیم که حتی شرایط کرونایی و گسترش سریع بیماری در سطح کشور در ماه‌های اولیه سال جاری نیز باعث نشد دلالان از سود تجارت کالاهای بهداشتی و حتی توزیع اقلام تقلبی بگذرند، یا دولتمردان در مهار سریع این اقدامات توفیقی بیابند.

اما آن‌چه حتی خطرناک‌تر از رشد بخش دلالی به زیان بخش مولد است، این است که در حوزه دلالی و سوداگری، سال‌هاست با پدیده ظهور سلطان‌ها روبه‌رو هستیم؛ دلالان قدرتمندی که بخش بزرگی از بازار را در کنترل خود دارند، و می‌توانند در سایه تمکن و اعتبار خود از برکت لابی قدرتمند برخوردار شده، و در تصمیمات و اقدامات دولتمردان تأثیر بگذارند.

ظهور سلطان‌ها در بخش دلالی بسیار خطرناک‌تر از ظهور سلطان‌ها در بخش تولید است. سلاطین بخش تولید هرچند نابرابری توزیع درآمد در جامعه را افزایش می‌دهند، یا حداقل حرکت در مسیر کاهش نابرابری را کند می‌سازند، اما اثر منفی سلاطین بخش دلالی به‌مراتب بیشتر است. آنان علاوه‌بر بی‌اثر ساختن سیاست‌های بازتوزیع درآمد، تولید ملی را به نابودی می‌کشانند.

اینک در شرایط رکود و تحریم و تشدید دشواری‌های معیشتی اقشار کم‌درآمد، سلاطین دلالی هماهنگ با اراده تحریم‌کنندگان همچون دو تیغه قیچی برای تخریب بنیان اقتصاد کشور به حرکت درآمده‌اند. در چنین شرایطی نه‌تنها هزینه‌های ناشی از تحریم بین همه اقشار ملت توزیع نمی‌شود، بلکه اقشار کم‌درآمد و حتی طبقه متوسط کشور علاوه بر تحمل سنگینی همه بار تحریم، سنگینی رفتار سودجویانه دلالان را نیز بر دوش خود احساس می‌کنند. به بیان دیگر اعمال تحریم نه‌تنها باعث کاهش سود دلالان نمی‌شود، بلکه شرایط مناسبی برای کسب سود بیشتر برای آنان فراهم می‌سازد. همان‌گونه که قیمت دان مرغ از یک سو به دلیل افزایش نرخ ارز بالا می‌رود، و از سوی دیگر با سودجویی مهارناشدنی دلالان و در سایه نبود شیوه کارآمد نظارت، و بی‌توجهی مسؤولان ذیربط این جریان افزایشی تشدید می‌شود.

راه نجات اقتصاد ملی و جلوگیری از فروپاشی بنیان تولید ملی و اقتصاد خانوارهای کم‌درآمد، بی‌اثر ساختن هر دو تیغه قیچی است: تدبیری برای کاهش فشار تحریم‌ها، و تدبیری برای مهار سوداگران سیری‌ناپذیر.

—————————–

* – این یادداشت با عنوان “قیمت‌ مرغ و همسویی سلاطین دلالی“در روزنامه شرق شماره ۹ – ۹ – ۹۹ به چاپ رسیده‌است.

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.