وب سایت شخصی ناصر ذاکری » یادها و یادنوشته‌ها

از فرصت‌طلب کوچک تا رانت‌خوار متوسط *

سالها پیش تندباد حادثه موجب شد تا برای مدتی کوتاه با نهادی وابسته به یکی از وزارتخانه‌ها همکاری کنم. همان چندروز اول استقرار در ساختمان آن نهاد، متوجه نکته جالبی شدم. بخشی ار فضای زیرزمین به صورت یک واحد مسکونی مستقل در اختیار فردی بود که سمتی در آن تشکیلات نداشت. کنجکاو شده و در […]

بیست سال اقتصاد ایران در قاب یک خاطره *

سال ۷۷ یا ۷۸ بود که خیلی اتفاقی گزارش یک دادرسی را در یکی از روزنامه‌های آن ایام خواندم. شاید در نظر اول این گزارش هم مثل همه گزارش‌های خبری ویژه صفحه حوادث بود: اختلاف مالی بین دو طرف دعوا و در نهایت شکایت و دادگاه و محکومیت و ضامن و … . اما به […]

پرزیدنت ترامپ و دوچرخه‌سواری در اجلاس سازمان ملل

همانگونه که انتظار می‌رفت، آقای ترامپ رئیس‌جمهور امریکا در سخنان خود در اجلاس سازمان ملل با بی‌اعتنایی تمام به شأن و منزلت سازمان ملل، در قامت یک قداره‌بند بی‌نزاکت ظاهر گشت؛ و بدین‌ترتیب روز ۱۹ سپتامبر به‌عنوان یک روز خاص در تاریخ معاصر امریکا ثبت شد، تا امریکائیان هیچگاه فراموش نکنند که یک انتخاب نسنجیده […]

من ، ماتریالیسم دیالکتیک و بهشت اجباری

مقوله بهشت اجباری و کوچاندن مردمان به بهشت بارها و بارها مورد توجه سخنوران جامعه‌مان قرار گرفته، و در رد یا تأیید آن سخن‌ها گفته‌اند. به‌گونه‌ای که بی‌اغراق اینک رد یا تأیید این مقوله را می‌توان به‌عنوان شاخصی برای تعیین سلیقه سیاسی و گرایشات فکری افراد به‌کار گرفت. شاید برای برخی افراد، این باور به […]

اولین درس پرنده‌شناسی من *

هرسال با فرارسیدن بهار، مارکان زیبای ما میزبان جمع عظیمی از انواع پرندگان می‌شد. در این میان حضور پرتعداد گنجشک‌ها بسیار جلب توجه می‌کرد. لشکر انبوه گنجشک‌ها از نظر بزرگترها یک مزاحم بزرگ و پرزحمت بود، چون در فصل برداشت غلات، بخشی از دسترنج کشاورزان را غارت می‌کردند. اما از دید ما بچه‌ها، موجوداتی دوست‌داشتنی […]

ماجرای خواستگاری آقای مهندس

سال‌ها پیش و در اوایل دوران فعالیت شغلی‌ام، مسؤولیت یک تشکیلات اداری کوچک را داشتم. آقابهمن یکی از کارکنان آن تشکیلات بود که کلیه کارهای خدماتی و پذیرایی و حتی نامه‌رسانی را به‌عهده داشت؛ مردی خنده‌رو و خوش‌برخورد بود، که کارمندهای قدیمی تشکیلات او را به شوخی مهندس خطاب می‌کردند. این عنوان برایش به‌حدی جاافتاده‌بود […]

به یاد پدر

جمعه‌ای که گذشت، یعنی بیست و یکم اسفندماه سال ۹۴، نودوهفتمین سالگرد تولد پدر بزرگوارم مرحوم حاج حسینقلی‌آقای ذاکری بود. یادشان به خیر باد که اولین معلم من بودند و در محضرشان بسیار آموختم. درباب ایشان و ویژگی‌های شخصیتی و اخلاقی‌شان هرچه بگویم کم گفته‌ام. در این نوشته، فقط قصد دارم دو خاطره کوتاه از […]

دلتنگی‌های پدرانه

یک‌سال پیش، بعدازظهر پنجم‌اسفند سال گذشته، امید برای همیشه ترکمان کرد و به سوی خداوندگارش بازگشت. سالی که گذشت برای من و همسرم سالی بسیار سخت بود. دوستان و نزدیکانمان در این مدت با مهربانی بی‌مانندشان تلاش کردند مرهمی بر زخم دلمان باشند. با محبت بی‌دریغشان تنهایمان نگذاشتند و کمکمان کردند که از پس تحمل […]

رمز شادابی بانوی کهن‌سال

سال‌ها پیش در یکی از خانه‌های محله سابق ما بانویی سالخورده زندگی می‌کرد که عادت داشت هرروز چندین‌مرتبه و برای دقایقی کنار در خانه‌شان بایستد و کوچه را تماشا بکند. بانو ظاهراً هروقت دلش می‌گرفت یا حوصله‌اش از سکوت خانه سرمی‌رفت، می‌آمد، کنار در ورودی ساختمان می‌ایستاد، و چنددقیقه‌ای رفت‌وآمد مردم، و جنب‌وجوش پرنده‌ها را […]

برای تصویرگر دفاع مقدس *

سعید صادقی را خیلی سال است که می‌شناسم؛ دقیق‌تر بگویم نزدیک سی‌وچهار سال. آن‌روزها او عکاسی جوان و پرشور بود، که یک‌روز در تهران حضور داشت و فردای همان‌‎روز در میدان‌های دفاع مقدس. او وظیفه ثبت و تصویرگری این حماسه بزرگ را برای خود تعریف کرده‌بود: تصویربرداری از دلاوری و ایثارگری جوانانی رشید و گمنام […]

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.