عاشورا و روایت یک حماسه مظلوم

درباره مظلومیت سالار شهیدان و یاران باوفایش در عاشورای سال ۶۱ هجری، طی هزار و چند صدسال گذشته سخن‌ها گفته، شعرها سروده و کتاب‌ها به رشته تحریر درآورده‌اند. اما بی‌گمان هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که با این همه تلاش محققان و ادیبان و مورخان، حق مطلب ادا شده، و مظلومیت آن بزرگ به درستی برای آیندگان تصویر شده‌است. اما نکته قابل‌تأمل در این میان این است که علاوه بر مظلومیت قهرمان این حماسه ماندگار، خود واقعه عاشورا نیز به‌گونه‌ای مظلوم واقع شده‌است.
به‌راستی چگونه می‌توان از “مظلومیت” یک حادثه تاریخی از هر نوعی که باشد، سخن گفت؟
در این یادداشت به دو جنبه از مظلومیت واقعه عاشورا خواهم‌پرداخت:
الف – غبار افسانه بر چهره واقعیت نشسته‌است
هر واقعه تاریخی مهم در زندگی بشر همواره این قابلیت را دارد که گرفتار داستان‌پردازی و افسانه‌سرایی شود. سخنوران و ادیبان می‌توانند از زاویه‌های متفاوت به آن ماجرا پرداخته، و با استعداد غریب و تخیل قوی خود شرایط روحی قهرمانان آن ماجرا را به تصویر بکشند و با استفاده از صناعات ادبی، روایتی داستان‌گونه از آن مطرح کنند. اما بی‌تردید نباید اصل آن واقعه تاریخی و حقایق مربوط به آن در غبار داستان‌سرایی احساسی و ادیبانه پنهان بماند. اگر چنین اتفاقی بیفتد، می‌توان گفت آن واقعه تاریخی “مظلوم” واقع شده، و واقعیت آن پشت غبار افسانه‌پردازی و داستان‌سرایی ناگفته مانده‌است. در یک کلام، حق “درست روایت شدن و مصون از قصه‌پردازی ماندن” برای این واقعه مهم تاریخی نادیده‌ گرفته‌ شده‌است.
هرچند طی چندین قرن کتاب‌ها و آثار فراوانی درباب واقعه غمبار عاشورا به رشته تحریر درآمده‌اند، بااین‌حال، به نظر می‌رسد متون تحقیقی و معتبر درباب این ماجرا سهم اندکی در این بین دارند. شاید یکی از علل این کاستی، شدت تعلق خاطر مصنفان و اهل‌قلم به قهرمان آن حادثه باشد، که هرکدام قلم در دست گرفته، نتوانسته بر احساسات خود غلبه کند و به جای تلاش برای تحلیل و ثبت حقایق مسلم، به ارائه نوعی روایت شاعرانه و شرح و تفسیر و تصویر حالات و احساسات قهرمانان پرداخته‌است. علت هرچه باشد، اینک با حجم عظیمی از متون روبه‌رو هستیم که بخش قابل‌توجه آن‌ها را نمی‌توانیم روایت مستند و معتبر واقعه تاریخی بنامیم.
شهید مطهری در سخنرانی‌ها و نوشتارهای خود درباب واقعه عاشورا که در کتاب حماسه حسینی گردآوری شده‌است، مواردی از این افسانه‌سرایی‌های تاریخی را مطرح می‌سازد. این افسانه‌ها به حدی تکرار شده و جاافتاده‌اند که گویی اصالت دارند و به این ترتیب جای حقایق را گرفته‌اند.
اگر محققان و مصنفان پیشین به اهمیت ثبت دقیق وقایع واقف بودند، با سخت‌کوشی و جدیت کتاب‌ها و متونی معتبر با استفاده از قابل‌اعتمادترین اسناد و مدارک تألیف می‌کردند که موردقبول اکثر قریب به اتفاق محققان و مورخان باشد. طبعاً بخشی از اسناد و مدارک برجای مانده از آن ایام هم ممکن بود موردپذیرش همه محققان نباشد. بدین‌ترتیب آن بخش از اسناد که مقبولیت عام دارد، از بقیه روایات تاریخی بازشناخته می‌شد.
اما اینک در نبود چنین کتب متقن و معتبری، متون شاعرانه و روایت ادیبانه ماجرا عمومیت یافته و تکرار هرساله آن‌ها در سطح جامعه، موجب شده حقیقت آن ماجرای تاریخی پشت غبار افسانه‌پردازی‌های مرسوم مخفی شود. پژوهشگران و اساتید صاحب صلاحیت هم با کمال تعجب کنار نشسته، و میدان را به گروهی‌ سخنور کم‌اطلاع واگذار کرده‌اند تا با اطلاعات اندک خود، تصویری ناقص و نارسا از تاریخ آن قیام شکوهمند به خورد مستمعان بی‌گناه خود بدهند.
بدین‌ترتیب سال به سال این ماجرا ادامه می‌یابد، و تکرار همین متون غیرمستند توسط سخنوران و مداحان کم‌اطلاع، کل اطلاعات تاریخی و دانش عمومی جامعه را نسبت به آن قیام شکوهمند شکل می‌دهد. چنین رویکردی نسل جوان را از اندیشه دینی فراری می‌دهد، زیرا با هوش سرشار و فراست خود متوجه تناقضات بیشمار این روایت رسمی و تکراری شده، و آن را به حساب کل تعالیم و اندیشه دینی و نه کم‌اطلاعی سخنوران و بی‌تفاوتی اساتید واجد صلاحیت می‌گذارند.
فرض کنید درباره یک واقعه بسیار مهم و تأثیرگذار تاریخی و نقش شخصیت‌های تاریخی در آن ماجرا چندین فیلم سینمایی ساخته شود، و هر فیلمساز خوش‌ذوقی روایت گیشه‌پسند خود از آن ماجرا را با کمک جادوی سینما و با آب‌وتاب فراوان ساخته و به نمایش بگذارد، و اساتید تاریخ هم اجازه بدهند همین روایت سینمایی ذهن شهروندان را پر کند و منبع مطالعه و شناخت آنان از تاریخ خودشان باشد. آیا چنین رویه‌ای را ظلم در حق تاریخ یک سرزمین تلقی نخواهیم‌کرد؟
به‌راستی این خود گویاترین شاهد مظلومیت نیست که این واقعه دوران‌ساز حتی در بین جماعت مشتاقان و شیفتگان اهل بیت نیز ناشناخته و گرفتار غبار افسانه‌سرایی بماند؟ درست مثل این که کتابی ارزشمند را همه شهروندان خریداری کرده، در کتابخانه‌شان جای بدهند، با آن پز بدهند، کنارش عکس به‌اصطلاح سلفی بگیرند، به همدیگر هدیه بدهند، اما کسی حاضر به تحمل زحمت خواندن و فهمیدنش نشود!
ب – بودجه مراسم بزرگداشت سالانه بازدهی مطلوب ندارد
همه‌ساله عاشقان اهل بیت به یاد حماسه عاشورا و با هدف بزرگداشت نام و یاد قهرمان آن حادثه بیمانند، مراسمی باشکوه برگزار می‌کنند، و با شور و حال خاصی به عزاداری پرداخته و با امام خویش تجدید عهد می‌کنند. در این مراسم همه‌ساله هرکس متناسب با وسع خویش کمک می‌کند و حضور دارد. به بیان دقیق‌تر محبان اهل بیت مبالغی هنگفت برای این کار تخصیص می‌دهند، وقت و انرژی فراوانی صرف می‌کنند و با این کار ارادت خالصانه خود را به آن امام مظلوم به نمایش می‌گذارند. مردم در میدان عاشقی کم‌فروشی نمی‌کنند. آنان از بذل مال، وقت، انرژی و حتی جان خود دریغ نمی‌کنند؛ و بی‌تردید پاداش این عاشقی خود را دریافت می‌کنند.
به بیان دیگر جامعه بودجه‌ای را بابت این بزرگداشت مردمی تخصیص داده، و به اشکال مختلف به مصرف می‌رساند. آیا شیوه تقسیم این بودجه هنگفت بین مصارف مختلف به‌گونه‌ای است که به‌دور از افراط و تفریط بازدهی چشمگیری عاید جامعه بسازد؟ طبعاً هدف از صرف این بودجه، تکریم آن شهید، تبلیغ فرهنگ عاشورا، زنده نگهداشتن یاد آن و ترویج شعائر دینی است. اما آیا به‌راستی دستاورد این صرف بودجه، متناسب با میزان آن است؟ آیا راهی وجود دارد که با مدیریت صحیح به دستاورد بالاتری رسید؟ آیا تشکیلاتی در جامعه خود را مسؤول این کار سترگ می‌بیند که با تدوین برنامه و مدیریت این مراسم سالیانه، سال به سال بازدهی این “بودجه” را افزایش بدهد؟ چرا باید بپذیریم که شیوه سنتی تکریم عاشورا که در جامعه ما رایج است، بهترین شیوه است، و راه بهتری برای رسیدن به بالاترین بازدهی وجود ندارد؟
به‌عنوان نمونه، اینک بخش مهمی از این بودجه صرف تهیه غذای نذری و توزیع آن در مراسم می‌شود. معمولاً این کار با ریخت‌وپاش قابل‌توجهی همراه است. اگر پای صحبت بانیان و مدافعان این شیوه پذیرایی بنشینید، خواهندگفت کافی است از هر دیگ پلو نذری فقط دو پرس آن نصیب نیازمندان بشود. همین خیر و برکت برای خیرین و دست‌اندرکاران مراسم کافی است. به‌راستی چرا سهم نیازمندان به جای دو پرس، بیست پرس نباشد؟!
نمونه دیگر صرف نسنجیده و کم‌بازده بودجه، برگزاری مراسم بزرگداشت در منازل شخصی است. میزبان منسوبین خود و افراد خاصی را دعوت می‌کند، و البته شاید گروهی از اهل محل هم سعادت حضور در مراسم را بیابند. چنین مراسمی آن‌هم در شرایط فعلی شهر و شبکه معابر (نبود جای پارک و سنگینی ترافیک شهری) معمولاً مزاحمت جدی برای همسایگان بینوا فراهم می‌آورد: از پارک خودرو جلو در پارکینگ گرفته تا … . علاوه‌براین بخشی از این‌گونه مراسم آلوده به شائبه چشم و همچشمی می‌گردد.
به‌راستی آیا بهتر نیست سخنرانان و معلمان اخلاق جامعه عاشقان اهل بیت را تشویق کنند که حداقل بخشی از این بودجه را به شکل بهتری صرف کنند؟
شرایطی را تصور کنید که جامعه بخشی از این بودجه (و نه بخش عمده آن) را به شکل دیگری صرف “مهربانی مردم با همدیگر” به یاد سالار شهیدان و یاران باوفایش بکند. مثلاً فلان کاسب محله بر سردر مغازه خود نوشته‌ای را نصب کند که به احترام سالار شهیدان بابت خدمات خود در طول ماه محرم مزدی از مردم مطالبه نمی‌کند، یا کالاهایش را بدون دریافت سود به مردم ارائه می‌کند. یا یک راننده تاکسی به جای کمک به هیأت برای برگزاری مراسم، مسافرانش را به عنوان میهمانان آن بزرگ با محبت و احترام به مقصد می رساند و به جای دریافت کرایه فقط از آنان می‌خواهد با محبان اهل بیت مهربان باشند. یا یک پزشک که طی ماه محرم به احترام آن بزرگ از مراجعه‌کنندگان وجهی دریافت نمی‌کند. حتی آن فرد که امکانات مالی قابل‌توجهی در اختیار ندارد، حداقل می‌تواند در طول ماه محرم همشهریان خود را میهمان لبخند و برخورد محترمانه خود بکند. همین مثال ساده نشان می‌دهد که چگونه می‌توان با تجدید نظر در شیوه سنتی برگزاری مراسم، بازدهی فرهنگی بودجه را به میزان چشمگیری افزایش داد.
آیا همین شیوه نمی‌تواند بیشتر و بهتر از شیوه سنتی رایج موجبات تعظیم و تکریم آن حماسه بزرگ را فراهم بیاورد؟
خلاصه کنم. بازنگری در شیوه سنتی صرف بودجه به معنی کم‌رنگ شدن آیین عزاداری یا حتی کنار گذاشتن توزیع غذای نذری با سبک رایج نیست. فقط کافی است از افراط و تفریط بپرهیزیم و بخشی از بودجه را با مطالعه کافی و تأمل کارشناسانه به شکل نوی هزینه کنیم تا شاهد بازدهی بالاتر و بیشتر آن باشیم.
به‌راستی آیا بی‌توجهی به ضرورت افزایش بازدهی “بودجه” ظلم به واقعه عاشورا نیست؟ 
ادامه مطلب...

آخرین استدلال آقای سعید جلیلی

هفته پیش آقای سعید جلیلی در یک نشست دانشجویی در دانشگاه رازی کرمانشاه و در مقام پاسخ به دانشجویان منتقد که برگه‌هایی با نوشته “ژوله و حیایی پنج میلیون رأی، جلیلی چهارمیلیون رأی” در دست داشتند، جمله‌ای گفت که با سوت و هیاهوی طرفدارانش که قصد تشویق او را داشتند، همراه بود. (۱) سایت‌های خبری پرتعداد حامی ایشان نیز با تیتری تکراری این واقعه را پوشش دادند: “پاسخ جالب جلیلی به مقایسه آرای او با ژوله و حیایی”.(۲) در این یادداشت با صرف نظر از متن سخنرانی ایشان و نقدهای جدی که به آن وارد است، فقط به این نکته حاشیه‌ای اما مهم می‌پردازم که پاسخ ایشان به‌راستی تا چه اندازه “جالب” است و تا چه میزان شایسته سوت و کف و تشویق؟!
ابتدا ببینیم پیام دانشجویان منتقد به آقای جلیلی چه بود؟
آنان در نوشته‌هایی که در دستانشان و روبه‌روی آقای جلیلی گرفته‌بودند، درواقع این نکته را یادآوری می‌کردند که سخنران منتقد سیاست خارجی دولت در یک انتخابات جدی و در شرایطی که دسترسی بی‌حدوحصر به تریبون و رسانه داشت و به اشکال مختلف موردحمایت بود، فقط توانست نظر مثبت ۸% رأی‌دهندگان را جلب کند. البته گروهی از این رأی‌دهندگان نه از روی آگاهی از مواضع ایشان درباب پرونده هسته‌ای و برنامه‌ای که برای حل و فصل مشکلات کشور دارد، بلکه تحت‌تأثیر تبلیغات سنگین رسانه‌هایی که طرف مقابل او را وابستگان دربار انگلیس می‌خواندند، به آقای جلیلی رأی دادند. بدین‌ترتیب گفتمان جلیلی درباب برجام، که شاه‌بیت آن عبارت است از: “مقاومت در برابر زیاده‌خواهی طرف مقابل، حتی اگر نتیجه‌ای جز درهم شکستن کمر اقتصاد ملی و تیره‌روزی اقشار کم‌درآمد و محروم عایدمان نشود”، طرفداران بسیار کمی در کل کشور دارد. بااین‌حال، همین گفتمان کم‌طرفدار در یک تقسیم و توزیع ناعادلانه، بیشترین سهم از تریبون‌های رسمی و رسانه‌ها را در انحصار خود گرفته‌است.
حرف حساب دانشجویان این است که یک گفتمان کم‌طرفدار به‌راحتی می‌تواند در دانشگاه‌ها نشست برگزار بکند، و با استفاده از بودجه دولتی و عمومی، حرف خود را بزند و تبلیغ بکند. اما گفتمان بسیار پرطرفدار رقیب حتی نمی‌تواند با پول توجیبی خود چنین نشستی را با خیرو خوشی برگزار کند و خیالش راحت باشد که سخنران میهمان بدون دردسر می‌آید و می‌رود!
در چنین فضا و شرایطی است که دانشجوی منتقد آقای جلیلی چنین نوشته‌ای را روی دست گرفته و در قالب یک اعتراض مدنی بدون استفاده از سلاح سرد و گرم! به استقبال سخنران حزب رقیب می‌رود.
مقایسه آرای آقای جلیلی در انتخابات خردادماه ۱۳۹۲ با آرای مسابقه پیامکی آقایان امیرمهدی ژوله و امین حیایی در برنامه خندوانه که شهریورماه ۱۳۹۴ برگزار شد، شاید مقایسه معقولی نباشد، اما دانشجویانی که گفتمان خود را بسیار پرطرفدارتر از گفتمان جلیلی، و سهمشان از تریبون‌های رسمی را بسیار نامتناسب با سهمشان از صندوق آرا می‌بینند، این اقدام اعتراضی مسالمت‌آمیز را حق مسلم خود تلقی می‌کنند.
اما آقای جلیلی چه می‌کند؟!
آقای جلیلی در مقام جواب به جای این که با درایت خود، آب سردی بر آتش انتقاد دانشجویان بریزد، و قدمی در مسیر افزایش درک متقابل و تفاهم دو گروه دانشجویی رقیب بردارد، و آنان را به بیشتر مطالعه کردن، عمیق‌تر بررسی کردن، و احساساتی نشدن و … تشویق کند، برعکس، با برداشتی شاذّ و نادرست از شعار طرف مقابل، بر آتش احساسات دو طرف دمیده، و به افزایش فاصله بین دو گروه جوان و پرشور کمک می‌کند.(۳) خلاصه استدلال آقای جلیلی را چنین می‌توان معنی کرد: شما می‌گویید برنامه من برای اداره کشور کمتر از یک برنامه طنز رأی آورده است. پس اگر برنامه آقای روحانی بیشتر از برنامه من و بیشتر از یک برنامه طنز رأی آورده، معنایش این است که هرکس بیشتر موجبات خنده مردم را فراهم کرده، بیشتر رأی آورده‌است! پاسخ آقای جلیلی بیش‌ از این که یک پاسخ متین و مستدل و همراه با نکته‌سنجی باشد، یک “تیکه انداختن” و متلک گفتن است.
ممکن است در این اقدام دانشجویان نوعی توهین مستتر ‌باشد، اما طبعاً یک سخنور هشیار باید به “آن سو”ی شعار منتقدان توجه کند و به این که در ایران اسلامی حتی گروه‌های کم‌تعداد هم می‌توانند آزادانه حرفشان را بزنند، او می‌تواند حتی با ژستی حق به جانب از آزادی منتقدان دفاع کند و بگوید برخلاف دیگران منتقدان خود را بیسواد نمی‌داند!(۴) و … . اما او به جای این همه نکته‌سنجی و هشیاری، شعار دانشجویان را حمل بر توهین و به قول خودش “جسارت” می‌کند، و می‌گوید این “جسارت” بیشتر از که متوجه من باشد، متوجه رئیس‌جمهور منتخب ملت است.
علاوه براین، در چند دهه گذشته بارها و بارها انتخابات در کشورمان برگزار شده، افراد محترمی نامزد شده، گاه رأی آورده و گاه رأی نیاورده‌اند. آیا آقای جلیلی توجه ندارد که این تشبیه توهین‌آمیز نه به منتخب خرداد ۹۲ بلکه به همه این شخصیت‌های محترم و محبوب مردم برمی‌گردد؟!آیا آقای جلیلی رأی آنان را هم به معنی “قدرت بیشتر خنداندن” تعبیر می‌کند؟! اگر آقای جلیلی می‌گوید این نوشته‌ها توهین به آقای روحانی است، من هم می‌گویم این توهین فقط به آقای روحانی نیست، بلکه به همه منتخبین این سال‌هاست.
اما نکته جالب ماجرا این است که این توهین کار دانشجویان منتقد نیست، بلکه کار شخص آقای جلیلی است! زیرا حتی اگر اقدام دانشجویان معنایی توهین‌آمیز داشته‌باشد، بیان و نقل آن و تفسیرش که توهین به چه کسی است ، بیشتر توهین‌آمیز است تا خود آن فعل!! درست مثل این که فرد در مجلسی باشکوه تعبیری نامناسب خطاب به بزرگی به‌کار ببرد، درحالی که معنای آن را نمی‎داند. آن‌گاه فردی از آن جمع میکروفون را در دست مبارک گرفته، و خطاب به مردم بگوید، این عبارتی که فلانی گفت، معنایش فلان فحش رکیک بود! درچنین شرایطی معمولاً به آن فرد می‌گوییم او فحش نداد، تو فحش دادی!
به‌راستی اگر یک سخنور اصلاح‌طلب به‌اصطلاح این‌وری چنین پاسخی می‌داد، همفکران آقای جلیلی تاکنون چندین تحصن خودجوش برگزار نکرده‌بودند؟
اما نکته پایانی این که رسانه‌های حامی آقای جلیلی با پررنگ کردن صفت “جالب” به واکنش آقای جلیلی و مانور دادن روی آن، چنین وانمود می‌کنند که آقای جلیلی به‌عنوان یک سیاستمدار هشیار و زیرک همین که با دانشجویان منتقد روبه‌رو شد، با هشیاری و تیزهوشی خود جوابی دندان‌شکن به آنان داد و به‌اصطلاح کید آنان را به خودشان برگرداند! درحالی‌که پاسخ آقای جلیلی یک پاسخ فی‌البداهه نیست. او با ورود به سالن متوجه نوشته‌های منتقدان می‌شود، و حتی شاید از قبل به ایشان اطلاع داده‌شده‌باشد که شعار منتقدان چیست. اما ایشان بعد از اتمام سخنرانی و در ابتدای مرحله پرسش و پاسخ به این موضوع می‌پردازد. یعنی ایشان فرصتی درحدود یک ساعت دارد که به شعار طرف مقابل فکر کند، و جوابی مناسب پیدا کند. همین نکته از شدت “جالب” بودن پاسخ آقای جلیلی می‌کاهد، و اگر ایرادی به جواب وارد نباشد که البته هست آنهم ایرادات متعدد، تازه می‌توان گفت یک جواب معمولی و فاقد ظرافت به یک انتقاد داده‌شده، که خیلی هم رندانه و تیزهوشانه و همراه با نکته‌سنجی نیست! بدین‌ترتیب به‌جای دم زدن از کیاست و فطانت و بهره هوشی بالای آقای سعید جلیلی، و “پاسخ جالب” نامیدن واکنش ایشان، بهتر است آن را “متلک انداختن”ی بنامیم که البته چندان هم “جالب” و زیرکانه نبود!
سخن در این باب بسیار است برای گریز از اطاله کلام، بقیه را به بهانه سخنرانی بعدی آقای دکتر جلیلی مطرح خواهم‌کرد.
—————————————-
۱ – مراجعه کنید به:
سعید جلیلی: باید جلوی کنسرت ‘ما نمی‌توانیم’ را بگیریم
۲ – پیشنهاد می‌کنم با یک جستجوی ساده عبارت “جلیلی ژوله حیایی” خودتان این موضوع را مشاهده کنید.
۳ – تأمل در کلیپ کوتاه سخنان آقای جلیلی و واکنش دو گروه دانشجو مؤید این ادعای من است.
۴ – آقای روحانی در دورانی که برجام مورد بررسی و نقد بود، از اندیشمندان و متفکران جامعه خواست دراین باره نظر بدهند. اگر نقدی هم مطرح می‌شود از طرف دانایان باشد نه افرادی که دانش کافی برای کار ندارند. همین مطلب بارها مورد استناد و استفاده مخالفان ایشان در هجمه‌ توپخانه رسانه‌ای قرار گرفت و ادعا کردند که او به مخالفانش توهین کرده، و آنان را بیسواد می‌خواند! 
ادامه مطلب...

ارزیابی کارنامه اقتصادی دولت *

به نظر من برای قضاوت بررسی رتبه کارآمدی تیم اقتصادی دولت، ابتدا باید از سلیقه اجرایی، میزان پایبندی به قواعد کار تیمی، شیوه تصمیم‌گیری و محورهای کلی برنامه و نگاه اقتصادی رئیس‌جمهور صحبت کنیم، و سپس به این نکته بپردازیم که تیم اقتصادی دولت تا چه میزان در همراهی با او و محقق ساختن برنامه‌هایش موفق بوده‌است. بنابراین قبل از پرداختن به موارد موفقیت و شکست دولت در عرصه اقتصاد، بیان دو مقدمه را ضروری می‌دانم:
۱ – سلیقه و منش رئیس دولت
رئیس‌جمهور بارها بر این نکته تأکید کرده‌است که به‌ویژه در عرصه مسائل اقتصادی توجه جدی به نظرات کارشناسانه اهل فن و متخصصان دارد. از نظر او نادیده گرفتن نظرات متخصصان نوعی “حوددرمانی” است که می‌تواند مشکلات جدی به‌دنبال داشته‌باشد. به بیان دیگر او هرگز در قامت شخصی که خود را دانای کل و صاحب‌نظر در همه علوم می‌پندارد و به نظرات مشاوران خودی و نخبگان جامعه اعتنایی نمی‌کند، ظاهر نشده‌است.
از سوی دیگر، رئیس‌جمهور در عین اشراف کامل به عملکرد و اقدامات سازمان‌های تحت امر خود، آرامش و ثبات خاصی را در مجموعه دولت حاکم کرده‌است. بدین‌ترتیب، وزرا به‌عنوان اعضای تیم رئیس‌جمهور طی سه‌سال گذشته هرگز نگران برکناری بدون اطلاع قبلی نبوده‌اند. طی این دوره، وزرا نه به‌عنوان مجریان تصمیمات فردی رئیس‌جمهور، بلکه به‌عنوان متخصصان مورداعتماد و مشاورانی فعالیت کرده‌اند که با همفکری و تضارب آرا به تصمیمی می‌رسند و آن را اجرا می‌کنند.
علاوه براین، رئیس‌جمهور خود نه در مقام رئیس یکی از سه قوه بلکه به‌عنوان شخص دوم کشور تلاش کرده‌است این آرامش و ثبات را حتی فراتر از سطح قوه مجریه و در تعامل با سایر ارکان حکومت نیز حاکم کند. دقیقاً به همین دلیل طی این چندسال، گرفتن رأی اعتماد یک وزیر از مجلس، یا استیضاح وزیری دیگر، و یا انتصاب فلان شخص به ریاست سازمان تأمین اجتماعی به بحرانی ملی و تنش منطقه‌ای تبدیل نشده‌است.
۲ – جهت‌گیری فکری و مواضع خاص رئیس دولت
رئیس‌جمهور طی دوران مسؤولیت خود بر اصول خاصی به‌عنوان محور سیاست دولت تأکید و پافشاری کرده‌است، که از آن جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
الف – تلاش برای رفع موانع ارتباط سازنده با جهان و بازگشت مقتدرانه به بازارهای جهانی
ب – کنار نگذاشتن سیاست مهار تورم تا زمان رهایی از بحران تورم دورقمی با وجود تبلیغات و فشار گسترده منتقدین
پ – جدیت در امر انضباط مالی و بودجه‌ای دولت و مقاومت در مقابل وسوسه کنار گذاشتن انضباط مالی برای دوره‌ای کوتاه
ت – پرهیز کامل از اقدامات غیرکارشناسی و شتابزده از جمله قطع یارانه اقشار پردرآمد بدون دسترسی به اطلاعات کامل مالی خانوارها و فقط برای خلع سلاح تبلیغاتی منتقدان رقیب
ث – رئیس دولت بارها بر لزوم شفافیت و ارائه اطلاعات درست به مردم تأکید کرده‌است. حتی اشاره ایشان به مسأله همه‌پرسی در باب سیاست‌های کلان اقتصادی در دی‌ماه ۱۳۹۳، یا اشاره به این که در گفتن حقایق به مردم تردید نخواهدکرد، نشان از باور عمیق وی و پایبندی به این اصل دارد.
با عنایت به این دو نکته مقدماتی، موارد مهم موفقیت و عدم‌موفقیت دولت را به شرح زیر می‌توان بیان نمود:
مهم‌ترین اقدامات مثبت و موفقیت‌های دولت
دولت موفق شد با کمترین منابع نقدی و بودجه‌ای باقیمانده از دولت قبل، کشتی طوفان‌زده اقتصاد را به سلامت از گرداب عبور دهد. سازمان‌های دولتی مجبور بودند بیشترین حد ریاضت را به خود تحمیل کنند و با کمترین امکانات به رتق‌وفتق امور بپردازند. از سوی دیگر کاهش قیمت نفت نیز فشاری سهمگین بر دولت وارد کرد. دولت در سایه انضباط مالی و پرهیز از ماجراجویی‌های مرسوم دوران گذشته از نوع برداشت شبانه از حساب بانک‌ها، موفق شد این دوره پرتنش را پشت سر بگذارد.
کاستن از سرعت افزایش قیمت‌ها و رساندن نرخ تورم به حدود یک‌چهارم از اواسط سال ۹۲ تاکنون، موفقیت بزرگ دیگری است که با توجه به سیر تاریخی تورم و حاکمیت تورم دورقمی برای دوره‌ای چهل‌وچندساله، از ارزش و اهمیت زیادی برخوردار است. هرچند رشد اقتصادی موردنظر دولت هنوز حاصل نشده‌، اما از نفس افتادن غول تورم، مقدمات حرکت به سمت اقتصاد سالم را فراهم آورده‌است.
همچنین تلاش برای بازگشت مقتدرانه به بازار جهانی، جلب نظر شرکای تجاری سابق و دامن زدن به رقابت بین آنان برای بازگشت سریع به بازار ایران و آغاز عصر جدیدی از همکاری‌های اقتصادی و مالی، هرچند هنوز به سرانجام مطلوب و رضایت‌بخش نرسیده، اما به‌عنوان میوه سیاست تعامل مثبت با جهان در حال رسیدن و آماده شدن برای برداشت است.
نکته جالب توجه دیگر، قرار دادن خواسته فساد ستیزی و شفافیت هرچه بیشتر عملکرد دولت و نهادهای عمومی در سبد خواسته‌ها و انتظارات مردم است. رئیس دولت با قول و فعل خود این نکته کلیدی را به شهروندان تذکر داده‌است که دولت و دولتمردان خادمان مردم هستند؛ اگر خدمتی می‌کنند، نه از سر مهرورزی بلکه از موضع انجام وظیفه و ایفای بخشی از تعهدات آنان است، و رفتار آن در مورد “افشا” بعضی اطلاعات یا رازداری، نباید از سر معامله‌گری و بده‌بستان‌های مرسوم، و باج گرفتن از رقبای سیاسی، بلکه باید با رعایت صرفه و صلاح کلی جامعه باشد.
موارد ضعف و ایرادات در کارنامه اقتصادی دولت
علیرغم تأکید رئیس‌جمهور بر این نکته که نباید در سیاستگذاری اقتصادی دو دهک پایین جامعه را نادیده گرفت، و به‌اصطلاح توسعه را مقدم بر توزیع تلقی نمود، دولت برنامه‌ای جامع برای رفع فقر و کاستن از شدت آتش این بلای خانمان‌سوز طراحی و تدوین نکرد. در اصل آن‌چه در این سالیان نصیب اقشار محروم شد، نه نتیجه سیاست مبارزه با فقر، بلکه نتیجه کنار نهادن رفتار پرخطر در عرصه فروش نفت و ایجاد رانت برای افراد خاص، و حفظ قدرت خریداقشار کم‌درآمد در سایه انضباط مالی آهنین بود. به بیان دیگر دولت از یک سو برای جبران ناکارآمدی بودجه‌ای خود، از فقرا مالیات تورمی (کاهش قدرت خرید ناشی از تورم) نگرفت، و از سوی دیگر اجازه نداد رندان فرصت‌طلب به بهانه دور زدن تحریم، آثار ناچیز درآمد نفتی را نیز از سفره کوچک اقشار کم‌درآمد حذف کنند.
دولت در عرصه مسکن حرکت تأثیرگذاری نکرد. کنار گذاشتن ایده مخرب “مسکن مهر” در کنار تعهد به تکمیل پروژه‌های ناتمام حاصل این ایده اقدام مثبتی بود. اما “طرح مسکن اجتماعی” در مرحله حرف باقی ماند. حتی ایده سازنده راه‌اندازی صندوق مسکن و ساختمان آن‌چنان با کندی به مرحله اجرا درآمد که به دلیل گرانتر شدن زمین شهری و افزایش سهم مالک زمین در پروژه و نیز تداوم رکود در صنعت ساختمان، عملاً صرفه خود را برای اقشار متوسط و کم‌درآمد از دست داد. همچنین تلاش دولت برای افزودن بر وام مسکن و پررنگ‌تر ساختن نقش شبکه بانکی در برنامه خرید مسکن، نتوانست به‌عنوان یک سیاست کارآمد و معقول نظر کارشناسان و نخبگان را جلب کند.
بسته خروج از رکود که سال گذشته معرفی و به اجرا گذشته‌شد، نیز یکی از اقدامات ناموفق دولت بود. این بسته فقط توانست خودروسازان را از دست محصولات فروش‌نرفته خلاص کند، و رونقی در اقتصاد ایجاد نکرد. چنین سیاستی را می‌‎توان فقط به‌عنوان یک اقدام با اثرگذاری موقت تعریف کرد.
در میدان امور بانکی، دولت توانست بحران ناشی از فعالیت بی‌حساب و دور از نظارت مؤسسات مالی و اعتباری را مهار کند، اما در مقوله مطالبات معوق بانکی که رانت‌خواران حاضر به برگرداندن وجوه مربوط نیستند، پیشرفت رضایت‌بخشی اتفاق نیفتاده‌است. همچنین، باوجود تأکید رئیس‌جمهور بر ضرورت استفاده از نظرات کارشناسان و نخبگان، تیم اقتصادی دولت از نظر تقویت ارتباط خود با اهل فن و بهادادن به نظرات آنان عملکرد موفقی نداشته‌است.
جمع‌بندی اجمالی
به نظر من شرط موفقیت دولت در میدان اقتصاد البته متناسب با امکانات محدودی که در اختیار داشته، و دارد، این بود که تیم اقتصادی دولت ملزم به ارائه برنامه براساس خطوط کلی تعیین‌ و اعلام شده از طرف رئیس دولت باشند و نظارت مستمر وی، پایبندی هرچه بیشتر بدنه دولت را به این “خطوط کلی” تضمین کند. رئیس دولت به‌حق از غلط بودن اندیشه تقدم توسعه بر توزیع، ضرورت توجه به نظرات نخبگان، شفافیت و لزوم مطلع ساختن مردم که صاحبان حق و مالکان کشور هستند، سخن می‌گوید. اما آیا بدنه دولت با بذل توجه کافی و در حد توان واقعی خود در این مسیر با او هماهنگ شده‌است؟
———————————————–
* – این یادداشت در روزنامه دنیای اقتصاد شماره سه‌شنبه ۲۵ – ۸ – ۹۵ به چاپ رسیده‌است. 
ادامه مطلب...

زمین شهری و مسائل اقتصاد کلان ایران *

طی چند قرن اخیر، گسترش شهرنشینی یکی از تأثیرگذارترین پدیده‌ها در زندگی بشر بوده‌است. این پدیده همه جنبه‌های زندگی اجتماعی بشر را اعم از اقتصاد، سیاست، فرهنگ و اندیشه متأثر ساخته‌است. ازاین‌رو مطالعه ابعاد مختلف این پدیده و تلاش برای شناخت آثار و دستآوردهای آن از اهمیت خاصی برخوردار است. 
ادامه مطلب...

کوروش و جهانگشایی صلح‌طلبانه

این‌روزها بار دیگر جنجال و مباحثه درباب شخصیت کوروش پادشاه هخامنشی و تاریخ زندگی او بالا گرفته‌است. گروهی کوروش را پادشاهی عادل و خردمند و درعین حال مقتدر و جهانگشایی خیرخواه و آزاده می‌دانند، و گروهی دیگر که عمدتاً دشمنان تاریخ ایران هستند، او را جنگجویی بیرحم و زورگو چون سایر سلاطین قدرقدرت تاریخ معرفی می‌کنند، و تمام آن‌چه را که تاریخنگاران نکته‌سنج از زندگی او کشف کرده و نوشته‌اند، نادیده می‌گیرند.
به‌راستی کوروش چگونه پادشاهی بود؟ اگر آن‌گونه که مورخان صاحب‌نام می‌گویند، او مردی خیرخواه و منادی حقوق بشر بود، چرا با این همه لشکرکشی به تصرف سرزمین‌های دوردست اقدام کرده، و بر وسعت قلمرو هخامنشی افزود؟ چرا به حکومت بر سرزمین پهناور ایران قانع نبود؟
برای درک بهتر این موضوع ابتدا باید تصویری واقع‌بینانه از شرایط اجتماعی و سیاسی آن روزگاران ارائه شود.
دورانی را تصور کنید که حکومت‌های بزرگ و کوچک و قبایل در منطقه‌ای بزرگ و در همسایگی هم حضور دارند. گاه و بیگاه جنگ و درگیری بین برخی همسایگان اتفاق می‌افتد، و بعد از مدتی طرفین خسته از جنگ به صلح روی می‌آورند. اما به‌ناگاه حکومتی قدرتمند در گوشه‌ای از جهان شکل می‌گیرد. این حکومت شیوه‌ای خاص در برخورد با همسایگان دارد: قبایل و ملت‌های کوچک اطراف را به زور مطیع خود ساخته و به بردگی می‌گیرد، و مردان ملت شکست‌خورده باید به ارتش امپراتوری بپیوندند و پیشمرگ سپاهیان کشور غالب شوند.
امپراتوری به‌تدریج بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و با کمک بردگان بر کشورهای همجوار تسلط می‌یابد. با پیوستگان بردگان جدید از سرزمین‌های تازه اشغال‌شده، بردگان دوره قبل ارتقای رتبه پیدا کرده، و قدمی به‌سوی پذیرفته‌شدن به‌عنوان شهروندان امپراتوری برمی‌دارند. این امر موجبات تشویق بردگان جدید را فراهم می‌آورد که به امید آینده بهتر، برای اربابان زورگویشان جانفشانی کنند.
بدین‌ترتیب امپراتوری طی چند دوره و به شکل دوایر متحدالمرکز رشد کرده، و موجبات نگرانی ملت‌های دیگر را فراهم می‌آورد؛ زیرا می‌پندارند که دیر یا زود نوبت آنان نیز فراخواهدرسید. ملت‌های کوچک همسایه امپراتوری یا باید منتظر بازی سرنوشت بمانند، یا با اتحاد با یکدیگر، قدرتی بزرگ فراهم آورند تا به‌وسیله امپراتوری تازه‌تأسیس بلعیده‌نشوند.
در سرزمین‌های دوردست حکومت مقتدری مستقر است که به‌حق نگران آینده ملت خود است. زیرا امپراتوری زورگو مثل یک گلوله برف مدام در حال غلتیدن و بزرگ‌شدن است و به‌زودی همچون بهمنی سهمگین بر سر ملت‌های مستقل منطقه آوار خواهدشد. این حکومت یقین دارد که در آینده‌ای نه‌چندان دور ناگزیر از رویارویی با ارتش چندملیتی امپراتوری و بردگانی است که برای ارتقای جایگاه خود در سلسله مراتب قدرت اشتیاق زیادی به جنگیدن دارند. او همچنین می‌داند که ملت‌های کوچک حایل بین او و امپراتوری شکارهای آسان و بردگان آینده امپرتوری هستند. آنان در آینده‌ای نه‌چندان دور به شوق تسخیر سرزمین او سرازیر خواهندشد.
به‌راستی این حکومت مقتدر چه باید بکند؟ یک راه این است که او نیز مانند رقیب قدرتمند خود، ملل همسایه را به بردگی بگیرد و برای دفاع از خود، ارتش چندملیتی از بردگان تشکیل بدهد. راه دیگر این است که به فکر راه‌اندازی تشکیلاتی از نوع سازمان ملل و شورای امنیت برآید که در سپهر سیاسی آن ایام به یک مزاح شبیه است.
کوروش در چنین شرایطی، راه سوم را برگزید: اتحاد با ملل همسایه حول محور حکومتی مقتدر. ملت‌های همسایه یا باید آنچنان مقتدر می‌بودند که لقمه چرب و نرمی برای امپراتوری یونان نشوند، و به صف لشکر بردگان مهاجم به ایران نپیوندند، یا باید با حکومت ایران کنار می‌امدند و در قالب یک بازی برد-برد هم منافع ایران را تأمین می‌کردند و هم خود را از خطر بردگی برای یونانیان مصون می‌داشتند.
الگویی که کوروش برای کشورهای همسایه پیشنهاد می‌کرد، مستعمره شدن، بردگی یا ذوب شدن در دل یک ملت بزرگتر نبود. بلکه تصویری باستانی از یک اتحادیه جهانی و بهتر بگویم سازمان ملل باستانی بود. امپراتوری یونان ملل مغلوب را به بردگی می‌گرفت، و وارثش امپراتوری روم بردگان را به کشتن یکدیگر در میدان مسابقات سرگرم‌کننده وادار می‌کرد. ملل مغلوب به‌عنوان شهروندان درجه سه به رسمیت شناخته‌می‌شدند و در نهایت با پیشرفت و اثبات وفاداری، ممکن بود شهروند درجه دو و رعایای سناتورهای رم باشند.
اما در اتحادیه‌ای که کوروش نوید آن را به همسایگان می‌داد، هیچ ملتی مبدّل به برده نمی‌شد، حتی به فرهنگ آنان نیز کوچکترین توهینی روا داشته‌نمی‌شد. کوروش با فتح بابل نه‌تنها بر تعداد بردگان خود نیفزود، بلکه یهودیان اسیر را نیز آزاد کرد که به سرزمین خود بازگردند. او با وجود یکتاپرستی و باور عمیق مذهبی خود، به خدایان اقوام همسایه بی‌احترامی نکرد، چرا که به تعبیر مولانا، او برای وصل کردن و نه فصل کردن آمده بود.
این رفتار را مقایسه کنید با رفتار امپراتوری‌های یونان و روم که ملل مغلوب را وادار می‌کردند تا خدایان آنان را بپرستند. سال‌ها بعد از کوروش، آن هنگام که ملت ارمنستان تحت اشغال روم به مسیحیت گروید، امپراتور قدرقدرت روم، پولی یوکت سردار نام‌آور خود را با یک فروند بت به آنجا فرستاد تا دمار از روزگار ارمنیان درآوَرَد و آنان را وادار کند تا صلیب‌ها را شکسته و بر آن بت رومی سجده کنند. اما از بد روزگار، همان سردار هم مغلوب معنویت یکتاپرستی شده، و بت رومی را درهم شکست!
در دوران کوروش و حتی در ایام زمامداری فرزندان و بازماندگانش، هرچند حکومت هخامنشی از مشی کوروش تا حدودی منحرف شده‌بود، اما بازهم برده‌داری به سبک امپراتوری رقیب رواج نیافت. در ساخت عمارت عظیم تخت جمشید و سایر بناهای بزرگ آن ایام از کارگران روزمزد به جای بردگان استفاده شد. البته باید اقرار کرد که آن ایام هنوز بیمه اجباری کارگران باب نشده‌بود!
ملت‌هایی که عضو اتحادیه کوروش شدند، بیشتر از آن‌که مستعمرات امپراتوری باشند، اعضای یک پیمان منطقه‌ای بودند. به همین دلیل در آن ایام وقایعی از نوع شورش بردگان و ظهور قهرمان‌هایی مانند اسپارتاکوس (همان کیرک داگلاس معروف!) اتفاق نیفتاد. ملت‌های همسایه برعلیه کوروش شورشی به راه نینداختند و معمولاً اگر برخی حاکمان تشویق به خروج از اتحادیه می‌شدند، علت نه ظلم و تحقیر حکومت مرکزی، بلکه طمع برخی فرماندهان بود که با بی‌اعتنایی به سرنوشت ملت خود، می‌پنداشتند اگر با یونانی‌ها کنار بیایند، رشوه خوبی گیرشان خواهدآمد، و بردگی ملتشان هم مشکل خود ملت است!
برای شناخت بهتر کوروش و درک ابعاد شخصیت خیرخواه و صلح‌طلب او، اول باید شرایط سیاسی و اجتماعی آن ایام را درک کرد. به استناد آن‌چه از تاریخ باستان برجای مانده‌است، کوروش جهانگشایی دادگر و انسان‌دوست است که برخلاف قدرتمندان معاصر خود به دنبال برده ساختن اقوام همسایه و غارت ثروت آنان نیست. بلکه طالب افزودن بر قلمرو “اتحادیه” خود و کاستن از خطر تهاجم زورگویان به ملل کوچکتر است.
این است که من به کوروش به‌عنوان بخشی از تاریخ این سرزمین افتخار می‌کنم. البته این تفاخر را نباید از نوع دلخوش بودن به گذشته، و افسانه‌سرایی درباب آن تلقی کرد، همان‌گونه که در دوران پهلوی دوم باب شده‌بود. شناخت بهتر تاریخ این سرزمین و آشنایی با شخصیت بزرگی چون کوروش، این احساس را در همچو منی زنده می‌کند که برای ادای دین به او و خیل عظیم ایرانیان یکتاپرست، انساندوست، خردمند و بافرهنگ در طول تاریخ، باید برای سربلندی این مرز و بوم و برای نیکبختی هموطنان کوروش سرسختانه بجنگیم، و برای اعتلای نام ایران اسلامی به‌عنوان منادی صلح و دوستی و گفتگوی تمدن‌ها تا پای جان بکوشیم. 
ادامه مطلب...

پنهان‌کاری آن‌هم در عصر انفجار اطلاعات

برخی از مسؤولان و مدیران در کشور ما دچار این توهم هستند که مثلاً اگر درباره فلان اتفاق نامطلوب و منفی خبررسانی نشود، بعد از مدتی فراموش می‌شود و افکار عمومی دیگر کاری با آن نخواهدداشت. از این رو بخشی از وقایع و اخبار را که به تشخیص خود منفی می‌دانند، به قول معروف “لاپوشانی” می‌کنند تا بعد از مدتی آب‌ها از آسیاب بیفتد و موضوع به تاریخ سپرده‌شود. اما امروزه با این حجم انبوه رسانه‌های دیداری و شنیداری و رسمی و غیررسمی، این نوع پنهان‌کاری مصلحت اندیشانه بیشتر به یک مزاح شبیه است.
در حکایتی که قصد روایت آن را دارم، به این موضوع پرداخته‌شده‌است که سیاست لاپوشانی و پنهان‌کاری در عصر انفجار اطلاعات دیگر جواب نمی‌دهد. پیشاپیش بابت به کارگیری بعضی تعابیر پوزش می‌خواهم. اگر اصل ماجرا مایه عبرت نبود، از خیر تعریفش می‌گذشتم:
حاج ممّدقلی یکی از مردان نیک روزگار و از معتمدین دیار بود. از این رو طبعاً بدخواه و حسود هم زیاد داشت. مدتی بود که حاجی به بیماری نفخ گرفتار شده و شکمش حسابی باد کرده‌بود. بعضی یاوه‌گویان محل پشت سر حاجی شوخی می‌کردند و می‌خندیدند:
- شنیدید حاج ممّدقلی حامله شده؟!!
- راستی؟ مبارکه! چندماهشه؟!
کم‌کم ماجرا به گوش حاجی هم رسید. هرجا می‌رفت، پچ‌پچ مشکوک حاضران و خنده‌های بی‌موقع و بی‌دلیل آنان حاجی محجوب و متین را دل‌آزرده می‌ساخت.
دارو و درمان با هدایت عطار مجرب عاقبت جواب داد و نفخ حاجی به خوبی درمان شد. اما یاوه‌گویان دست‌بردار نبودند:
- مژده! حاجی فارغ شد!
- به سلامتی! به لطف ربّ ودود، بترکه چشم هرچی بدخواه و حسود! حالا پسره یا دختر؟!
عاقبت این مزاحمت و شوخی بیجا به‌حدی اسباب ناراحتی حاجی را فراهم کرد، که دل به دریا زد و جلای وطن کرد. دیگر شوخی و خنده جاهلانه اهل محل برایش قابل‌تحمل نبود. حاجی رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد.
سال‌ها گذشت. حاجی ما دیگر پیر شده‌بود. بیست سال بلکه بیشتر از ماجرای جلای وطن گذشته‌بود. حاجی یقین داشت که دیگر ماجرای آن شوخی‌های زشت فراموش شده‌است. این بود که شال و کلاه کرد و با لباس مبدل سری به محله سابق زد تا اوضاع را بررسی کند.
دقایقی جلو قهوه‌خانه قدیمی درنگ کرد و مواظب بود کسی او را به جا نیاورد. دو نفر از اهل محل داشتند باهم بحث می‌کردند. موضوع بحث سن و سال یکی از جوان‌های محل بود. یکی می‌گفت بیست سالش است، آن یکی می‌گفت بیشتر است و … . تا این که یکی از آن‌دو با تأکید گفت:
- بابا! من خوب یادمه. آن موقع که حاج ممّدقلی زایید، این بچه چهار پنج سالش بود!
حاجی بیچاره با سرافکندگی، و ناراحتی بلند شد و بی‌سروصدا به خانه بازگشت. معلوم بود با گذشت این همه‌سال ماجرای دسته‌گل حاجی نه‌تنها فراموش نشده، بلکه به لطف فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی به مبدأ تاریخ (یا به قول ما اقتصادخوانده‌ها، سال پایه) هم تبدیل شده‌است!
به قول مرحوم ابوالمعالی نصرالله منشی، این مثل بدان آوردم که همگان بدانند با لاپوشانی بعضی اخبار و جلوگیری از انعکاس رسانه‌ای آن نمی‌توان جلو نشر خبر را گرفت. در دروازه را می‌شود بست، حتی فلان سایت را هم می‌شود بست! اما ماجرای دسته‌گل حاج ممّدقلی فراموش‌شدنی نیست! از ما گفتن. 
ادامه مطلب...

من ، ماتریالیسم دیالکتیک و بهشت اجباری

مقوله بهشت اجباری و کوچاندن مردمان به بهشت بارها و بارها مورد توجه سخنوران جامعه‌مان قرار گرفته، و در رد یا تأیید آن سخن‌ها گفته‌اند. به‌گونه‌ای که بی‌اغراق اینک رد یا تأیید این مقوله را می‌توان به‌عنوان شاخصی برای تعیین سلیقه سیاسی و گرایشات فکری افراد به‌کار گرفت.
شاید برای برخی افراد، این باور به دنبال انتخاب خط مشی سیاسی و تعلقات جناحی شکل گرفته‌باشد. به این ترتیب که فرد تحت تأثیر تعالیم سخنوران مطرح جناح سیاسی محبوبش، به این باور برسد. اما برای من، این باور در اصل حاصل آموزش خانوادگی و تجربیات شخصی خودم در ایام نوجوانی بوده‌است.
من در خانواده‌ای با باورهای مذهبی عمیق و ریشه‌دار بزرگ شده‌ام. پدر و مادرم که خداوند کریم غریق رحمتشان کند، هر دو عمیقاً مذهبی و پایبند تعالیم و دستورات مذهب بودند. از کودکی نماز را از مادر مهربانم یاد گرفتم. اما کسی مرا مجبور به اجرای فرامین نکرد. من در انتخاب راهم با محدودیت و اجباری مواجه نبودم. مادر مربی نماز من بود، و پدر اولین معلم و پاسخگوی سؤالات بیشمار من درباب مذهب. بعدها متوجه شدم پاسخ‌هایی که پدر به سؤالات من می‌داد، بیشتر حاصل تفکر خودش بود، و خیلی کم متّکی بر شنیده‌هایش از مجالس سنتی وعظ و خطابه.
این خاطره مربوط به ایام چهارده‌سالگی من یعنی سال ۳-۱۳۵۲ است. آن سال‌ها جامعه به شدت مورد هجوم و تاخت و تاز اندیشه مارکسیستی بود. بسیاری از تازه‌جوان‌های آن ایام که به اقتضای سن و سال، انقلابی و طالب تغییر در جامعه بودند، مجذوب این تفکر می‌شدند، و حداقل چندسالی را در هزارتوی گمراه‌کننده آن، متحیّر و سردرگم می‌ماندند.
برادر بزرگ من آن سال‌ها مجذوب این تفکر شده، و مطالعات جدی در این عرصه آغاز کرده‌بود. بارها و بارها من و او درگیر بحث می‌شدیم. او از مطالعاتش می‌گفت و از جذابیت‌های اندیشه مارکسیسم، و من با آن که اطلاعات اندکی از اندیشه اسلامی داشتم، سعی می‌کردم در مقابل یورش بی‌رحمانه مارکس و همفکرانش به حریم دین، مقاومت کنم، هرچند مقاومتی کودکانه.
بعدها فهمیدم که مادر مهربانم آن‌روزها بسیار نگران من بوده‌است. او می‌اندیشید که شاید من هم تحت‌تأثیر القائات برادر بزرگم قرار گرفته، و اردوی دینداران را ترک کنم. بااین‌حال فضای آزاداندیشی حاکم بر خانه ما، به‌گونه‌ای بود که مادرجان نمی‌توانست تحکم کند. او فقط نگران بود، گاه نکته‌ای کوتاه می‌گفت، و شاید بیشتر اوقات دعا می‌کرد که من این روزهای بحرانی را به سلامت بگذرانم.
اوایل تابستان ۵۳ بود که یک‌روز متوجه شدم مادرجان با فاصله زمانی نه‌چندان طولانی به من که در اتاق مشغول مطالعه بودم، سرزده و هربار می‌پرسد که نمازم را خوانده‌ام یا نه! ظاهراً نگرانی مفرط مادرانه کار دست ایشان داده‌بود! و نمی‌دانم با چه قرینه‌ای، مشکوک شده‌بود که انگار من نماز ظهر و عصر را نخواندم! این سرزدن گاه و بیگاه ادامه پیدا کرد، و کم‌کم مرا که نوجوانی حساس و مغرور بودم، به درجه کلافه‌شدن رساند.
با خودم فکر می‌کردم، نماز خواندن یا نخواندنم امریست که به خودم مربوط است، و کسی نباید دخالت کند. علاوه براین، من از حدود دوازده‌سالگی بدون این که اجبار یا حتی تشویق چشمگیری درکار باشد، نماز جماعت می‌رفتم، روزه می‌گرفتم، و حتی گاه نماز مستحبی هم می‌خواندم، آن هم در شرایطی که هنوز به سن تکلیف هم نرسیده‌بودم. به همین دلیل، این نوع کنترل مادرانه برایم بسیار توهین‌آمیز جلوه می‌کرد، و آزرده‌خاطرم می‌ساخت.‌
من در مباحثات به‌اصطلاح ایدئولوژیک با برادرم، سرسختانه مقاومت می‌کردم، و در فاصله دو مباحثه، به هر دری می‌زدم تا جواب‌هایی برای انتقادهای او پیدا کنم. به همین دلیل، نگرانی مادرجان و تردید او نسبت به من، خیلی به من نوجوان و مغرور به‌اصطلاح برمی‌خورد! شاید اگر ایشان با محبتی مادرانه سر صحبت را با من باز می‌کرد و از نگرانی‌هایش می‌گفت، من با پاسخ‌های قرص و محکم خودم، این نگرانی ایشان را رفع می‌کردم. اما نه ایشان چیزی می‌گفت، و نه من به عقلم می‌رسید که برای رفع این نگرانی و دلشوره کاری بکنم.
به هرحال، این سرزدن‌ها و “تعقیب و مراقبت” ایشان، و علامت‌گذاری جانمازم برای این که معلوم شود، سراغش رفته‌ام یا نه(؟!)، خیلی خسته‌ام کرده‌بود.
آن‌روزها، کاری پیش آمد که یک شب در خانه خاله‌بزرگم ماندم. ساعت حدود نه شب بود و من در اتاقی در تنهایی نشسته و غرق افکارم بودم. خاله‌جان در را باز کرد و با مهربانی پرسید:
- نمازتو خواندی؟!
به شدت جاخوردم. خیلی خودم را کنترل کردم که جوابی متین و حساب‌شده بدهم. اما خیلی ناراحت شده‌بودم. شاید خاله‌جان هیچ منظوری نداشت و اصلاً از نگرانی مادرم خبردار نبود. اما من این سؤال ایشان را به حساب مادرم و سفارش ایشان به “کنترل نامحسوس” خودم گذاشتم.
آن‌شب از ناراحتی و خشم کودکانه تا ساعت‌ها خوابم نبرد. حریم خصوصی زندگی من به شدت مورد تهاجم قرار گرفته، و استقلال و آزادی من تهدید شده‌بود! حتی بیشتر از آن، رفتار تحقیرآمیز بزرگترها به من فهمانده‌بود که آنان اعتمادی به من ندارند و می‌ترسند مثل یک بچه که با چاقو بازی می‌کند و ممکن است به خودش صدمه بزند، من هم در برخورد با تهاجم اندیشه مارکسیستی، تسلیم شوم. با خودم فکر می‌کردم، ای‌کاش راهی وجود داشت که با مخفیانه نماز خواندن و فیلم بازی کردن و ادای آدم‌ها بی‌نماز را درآوردن حال بزرگترها را بگیرم و جواب تحقیرشان را بدهم. نمی‌توانستم حتی از سر لجبازی یکی دو روز نماز نخوانم. اما سکوت در مقابل این همه تحقیر هم برایم بسیار سخت بود.
آن روزهای دشوار گذشت. من با جان‌سختی در مقابل تهاجم اندیشه مارکسیستی و معمای تضاد دیالکتیکی ایستادگی کردم، و بنیان اندیشه مذهبی در وجود من هر روز بیشتر از گذشته، مستحکم‌تر شد. اما هربار که یاد آن‌روزها و آن خشم و هیجان کودکانه‌ام می‌افتم، با خودم فکر می‌کنم وقتی من به‌عنوان فردی با باورهای عمیق مذهبی از این کنترل نامحسوس و نظارت بزرگترها تا این حد عصبانی شدم، پس چگونه می‌توانم انتظار داشته‌باشم جوان‌های این دور و زمانه که لزوماً تمایلات مذهبی‌شان به شدت من نیست، از امر و نهی‌های ناشیانه کسانی که ابتدایی‌ترین اصول ارتباطات را نمی‌شناسند، دل‌آزرده نشوند.
ازاین‌رو هرروز باورم به این اصل ریشه‌دارتر و خدشه‌ناپذیرتر می‌شود که با امر و نهی و تنبیه و کنترل و به‌اصطلاح تعقیب و مراقبت از نوع گشت ارشاد نمی‌توان جوانان یک جامعه را وادار به کوچ اجباری به بهشت نمود. باید به آنان فرصت داد تا مطالعه و تحقیق کنند. باید فرصت داد تا تجربه کنند، و باید فرصت داد تا انتخاب کنند. هر راهی غیر از انتخاب آزادانه و آگاهانه محکوم به شکست است، و هرقدر هم به روی خودمان نیاوریم، عاقبت مجبور به پذیرش این واقعیت خواهیم‌شد. 
ادامه مطلب...

آگاتا کریستی و جنایت‌های یک شهروند درجه یک

خانم آگاتا کریستی یکی از مشهورترین نویسندگان در عرصه معماهای پلیسی و جنایی است. او خالق دو شخصیت مشهور کارآگاه پوآرو و خانم مارپل است. هرچند در مجموعه خانم مارپل قدری وارد فضای فانتزی می‌شود، و قهرمانان داستان‌هایش را وادار می‌کند با دنبال کردن گام به گام یک شعر یا ترانه کوچه‌بازاری و حتی یک داستان منظوم کودکانه، کارشان را پیش ببرند، اما در مجموعه پوآرو از این عدم ظرافت خبری نیست، و ماجرا در فضایی بسیار جدی و معماگونه پیش می‌رود، و پوآرو نه با الهام از شعر و ترانه بلکه با اتکا به هوش سرشار و ریزبینی خاص خود موفق به حل معماها می‌شود.
خانم کریستی در یکی از ماجراهای پوآرو که با عنوان‌های مختلف (One, Two, Buckle My Shoe و The Patriotic Murders) در سال ۱۹۴۰ منتشر شده‌است، به نکته‌ای خاص توجه می‌کند که به نظر من ارزش تأمل و بازگو کردن را دارد. جنایت‌هایی پشت سر هم اتفاق می‌افتد و پای پوآرو هم به معرکه کشیده‌می‌شود. رابطه او با این ماجرا این است که قاتل و مقتول و کارآگاه هرسه مشتری یک دندانپزشک یعنی دکتر مارلی هستند، که البته خود دکتر هم جزو مقتولان این پرونده است. پوآرو با شگردهای خاص خود قدم به قدم به حل معما نزدیک می‌شود و حلقه محاصره را دور قاتل ناشناس تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کند، و درنهایت، طبق معمول او را گرفتار می‌سازد.
اما این بار وضع فرق می‌کند. قاتل آقای بلانت بانکدار مشهور است. او یک شخص مهم و به‌اصطلاح شهروند درجه یک است؛ یک کارآفرین و فعال اقتصادی که صدها شغل ایجاد کرده، میلیون‌ها پوند به تولیدناخالص داخلی کشور افزوده، و موجبات رشد اقتصادی کشور را فراهم آورده‌است. او فردی متنفذ و مهم است و با “بالایی‌ها” سروسرّی دارد. اما اینک او با هدف رهایی از یک بحران خانوادگی و جلوگیری از افشای رازهای زندگی خصوصی خود، مجبور به “حذف فیزیکی” چند نفر شده‌است. 
ادامه مطلب...

کالبدشکافی یک پرداخت خسارت

اخیراً یکی از شرکت‌های بیمه خبر پرداخت خسارتی درحدود ۱۲۵۰میلیون تومان را به یک مصدوم حادثه رانندگی منتشر کرده‌است.(۱) به نظر من تأمل در این خبر می‌تواند به درک بهتر و جامع‌تر شرایط اقتصادی و اجتماعی امروز جامعه‌مان کمک کند.
ماجرا از این قرار است که پسرکی ۹ساله در راه بازگشت از مدرسه به خانه دچار سانحه شده، و با یک تصادم هولناک راهی بیمارستان می‌شود. راننده خودرو خود یک معلم و عضو جامعه فرهنگی کشور است. این حادثه تأسف‌بار از یک سو سلامتی و شادابی یک کودک معصوم را از او گرفته، و از سوی دیگر یک عذاب وجدان همیشگی را نصیب راننده خودرو ساخته‌است. فارغ از این که حادثه چگونه رخ داده، خطای انسانی و بی‌توجهی راننده تاچه حد تأثیر در آن داشته‌است، این حادثه هردو طرف را قربانی خود کرده، زیرا یک معلم به سبب صبغه فرهنگی شغل خویش هرگز نمی‌تواند محرومیت این طفل معصوم را از یک زندگی سالم و شاداب فراموش کند، و تا آخر عمر اندوه این ماجرا را با خود خواهدداشت.
از این که با شرح مجدد ماجرا شاید موجبات اندوه بیشتر هردو طرف این حادثه شوم را فراهم سازم، پیشاپیش پوزش می‌طلبم. اما گاه بیان چنین ماجراهایی و تأمل در ابعاد آن درسی به همراه دارد که ارزش این تجدید خاطره اندوهبار را خواهدداشت.
شرکت بیمه که خودرو موردنظر را تحت پوشش دارد، با بروز سانحه در میدان حاضر می‌شود و هزینه‌های درمان کودک مصدوم را تقبل می‌کند. این وظیفه شرکت بیمه است که در چنین موقعیتی به تعهدات خود عمل کند، و علاوه براین، به منظور حفظ حقوق و منافع سهامداران، کم‌هزینه‌ترین راه اجرای تعهدات را برگزیند.
اینک شرکت با صرف هزینه و انتشار گزارش در نشریات مختلف، خبر این ماجرا را با آب و تاب برای مخاطبان تعریف می‌کند: شرکت ما اهل دوز و کلک نیست، به تعهداتش عمل می‌کند، بیمه‌شدگان را تنها نمی‌گذارد، و حتی حاضر به پرداخت مبالغ هنگفت خسارت است، و به‌اصطلاح دبه نمی‌کند.(۲)
در گزارش شرکت بیمه یک بند بسیار خاص نیز گنجانده‌شده‌است: “خانواده این کودک پس از حادثه‌ای که برای فرزندشان رخ داد، فرزندان دیگر خود را به‌صورت مادام‌العمر تحت پوشش بیمه عمر و سرمایه‌گذاری این شرکت قرار دادند.”
در انتشار این خبر به‌عنوان یک مورد تبلیغی، بی‌سلیقگی بسیاری به‌کار رفته، و به‌نوعی احترام حریم خصوصی قربانیان حادثه رعایت نشده‌است.
فکرش را بکنید. یک شرکت بیمه به تعهدات خود عمل می‌کند، یعنی انجام وظیفه. خانواده مصدوم حادثه احتمالاً با تجربه تلخی که پشت سرگذاشته‌اند، و از سوی دیگر با مشاهده اثر مثبت بیمه، فرزندان دیگر خود را بیمه می‌کنند. جای شگفتی نیست که این خانواده نگران فرزندان خود باشند، بیش از پیش به فکر آینده خود و فرزندانشان باشند، و بیمه به‌عنوان یک راه‌حل بدون جایگزین برایشان مطرح شود.
شرکت بیمه مثل هر بنگاه اقتصادی دیگر، قصد تبلیغ دارد، و می‌خواهد شهروندان و مشتریان بالقوه را به سوی خود جذب کند. اما پیام تبلیغی شرکت این نیست که من با حق بیمه اندک بیشترین پوشش را تأمین می‌کنم، یا فاصله زمانی وقوع حادثه و پرداخت خسارت برای مشتریان من کمتر از سایر رقباست، یا … . این شرکت می‌گوید من به وظیفه قانونی خودم عمل کردم. به بیان دیگر در شرایطی که بسیاری از بنگاه‌های اقتصادی در سایه ضعف نهاد نظارت، تا بتوانند با کم‌فروشی و رندبازی از انجام تعهدات قانونی خود سرباز می‌زنند، و نگران گرفتار چنگال قانون شدن نیستند، این شرکت با انگیزه‌ای که برای ما معلوم نیست، حاضر به رویارویی با قانون و مردان قانون نشده‌است!
آیا یک بنگاه اقتصادی به خاطر رعایت قانون و انجام تعهدات قانونی خود، باید منت سر مردم بگذارد و طلبکار شود؟ آیا همین یک نکته به معنی مهجور بودن عباراتی نظیر “قانون”، “وظیفه”، “نظارت”، “صداقت” و “حقوق شهروندان” نیست؟ آیا بنگاهی که در سایه مدیریت علمی و شایسته‌سالاری، به درچه بالایی از کارآمدی رسیده و به‌اصطلاح سرآمد شده‌است، حاضر خواهدبود خبر انجام وظیفه و ایفای تعهداتش را حتی به قیمت درهم شکستن حریم خصوصی قربانیان حادثه، جار بزند؟! یا این که حرف‌های دیگری برای گفتن خواهدداشت، و با به رخ کشیدن کارآمدی خود، سعی در جذب مشتریان جدید خواهدکرد؟
———————————
۱ – مراجعه کنید به:
پرداخت خسارت کم‌سابقه توسط بیمه معلم
۲ – مراجعه کنید به:
روزنامه همشهری، ۱۱ مهرماه ۹۵، ص ۲٫ 
ادامه مطلب...

آقاتهرانی ، کدخدا و بداخلاقی‌ها در سپهر سیاست ایران

اخیراً آقای مرتضی آقاتهرانی استاد اخلاق حوزه علمیه در سخنرانی خود در مراسم عزاداری مسجد جمکران گفته‌است: “برخی مسؤولین ما آمریکا را کدخدا می‌دانند، برخی از مردم نیز این طرز فکر را می‌پسندند. اگر زمان امام حسین(ع) بودید چه کسی کدخدا بود؟ هرکس در طول تاریخ به سمت طاغوت رفت، به ننگ و بدنامی گرفتار شد.”(۱)
اشاره آقاتهرانی مشخصاً به رئیس‌ دولت یازدهم است، زیرا وی اولین‌بار از صفت “کدخدا” برای دولت امریکا استفاده کرد. منتقدان رئیس‌جمهور طی سه‌سال و اندی گذشته، بارها با استناد به عبارت کدخدا، او را مورد انتقاد سرسختانه قرار داده، و اتهامات بسیار سنگین و بیرحمانه‌ای را به دولت وارد ساختند، که کم‌ترین آن‌ها تمایل به ارتباط ذلیلانه با امریکا بوده‌است. اما آیا به‌راستی از گفتار و کردار رئیس‌جمهور می‌توان مدارکی در تأیید این اتهامات یافت؟ به نظر من تأمل در این نکته می‌تواند تصویر گویایی از وضعیت اخلاق سیاسی جامعه امروز ایران و شرایط رقابت احزاب به‌دست بدهد.
آقای روحانی در سخنرانی‌های انتخاباتی خود در اوایل سال ۱۳۹۲، در مقام تشریح دیدگاه خود در عرصه دیپلماسی و ارتباط با جهان خارج و به‌ویژه مذاکرات مربوط به پرونده هسته‌ای گفته‌بود: “مذاکره با آمریکا راحت‌تر از مذاکره با اروپا است. بسیاری از اروپایی‌ها از امریکا اجازه می‌خواهند، اما آمریکایی‌ها به قول معروف کدخدا هستند. پس اگر با کدخدا ببندیم، راحت‌تر هستیم، تا این‌که به سراغ یک مقام پایین‌تر برویم.”(۲)
اروپا بدون هماهنگی با امریکا نمی‌تواند در پرونده هسته‌ای به توافق پایداری با ایران برسد. بنابراین، مذاکره با اروپا یک مذاکره غیرمستقیم است. حضور امریکا در مذاکرات این فرصت را در اختیار ایران قرار می‌داد که با یک دیپلماسی فعال و مبتکرانه، وحدت تیم مقابل را برهم زده، و به موقعیت بهتری برای توافق دست بیابد. موفقیت تیم مذاکره‌کننده ایرانی نشان داد که این رویکرد، همراه با خرد و تدبیر بوده‌است.
استفاده رئیس‌جمهور از صفت “کدخدا” برای امریکا، اصلاً به معنی پذیرفتن سروری و برتری این کشور نبود، بلکه طعنه‌ای تلخ و گزنده برای طرف اروپایی به‌همراه داشت؛ همان طرفی که سابق براین، و در مذاکرات سعدآباد کوشیده‌بود با برخوردی قلدرمآبانه شرایط خود را به ایران تحمیل کند و البته ناموفق مانده‌بود.(۳) این طعنه درست مثل این است که وسط یک مذاکره جدی، از طرف مقابلتان بخواهید که برود و با بزرگترش بیاید!
به بیان دیگر، رئیس‌جمهور با انتخاب واژه کدخدا به ریاست و سیادت امریکا اقرار نکرده، و تمایل خود را به اطاعت از او نشان نداده‌بود. او فقط به این نکته تأکید کرد که اروپا قدرت و اختیار کافی برای توافق ندارد.
اجازه بدهید مثالی بزنم:
بنا به گفته آقای حسین شریعتمداری، آقای احمدی‌نژاد تمایل فراوانی به مذاکره و مصالحه با امریکا داشت، اما امریکایی‌ها تحویلش نگرفتند. زیرا او را همه‌کاره و دارای اختیار کافی نمی‌دانستند.(۴) آنان می‌دانستند که اختیار مصالحه با امریکا و تعیین خط مشی در پرونده هسته‌ای، نه در اختیار آقای احمدی‌نژاد، بلکه در اختیار رهبری است. به بیان دیگر، آقای شریعتمداری پاسخ امریکا به رئیس دولت دهم را این‌گونه معنی می‌کند که: “ما نه با شما، بلکه با آن مقامی که اختیار کافی دارد، مذاکره می‌کنیم”.
حال باید از منتقدان سرسخت رئیس‌جمهور و نیز از آقای آقاتهرانی پرسید که آیا با استناد به این که امریکایی‌ها به جای قبول پیشنهاد مذاکره از طرف آقای احمدی‌نژاد، خواهان مذاکره با مقام معظم رهبری بودند، می‌توان ادعا کرد که آنان خود را مطیع ولایت فقیه می‌دانند و مایلند از این پرتو هدایت بهره‌مند شوند؟!
مثالی دیگر:
به دنبال شکست قوای ایران در جنگ دوم ایران و روس و ورود نیروهای روس به داخل کشور، عباس‌میرزا مجبور به مذاکره با روس‌ها شد، مذاکراتی که مقدمات عهدنامه ترکمن‌چای را فراهم ساخت. ژنرال پاسکیویچ فرمانده روس شرایط سختی را برای صلح مطرح کرده‌بود، و عباس میرزا نمی‌توانست بپذیرد. درنهایت پاسکیویچ وقتی متوجه شد ایرانی‌ها کوتاه نخواهندآمد، با حرکتی تحقیرآمیز مذاکرات را قطع کرده، و اعلام کرد عازم تهران است تا با خود شاه قاجار که اختیار تام دارد، مذاکره کند. از دید او شاه قاجار کدخدای ایران بود. آیا می‌توان این مانور پاسکیویچ را به معنی اطاعت او از کدخدا دانست؟!
مثال‌های زیادی از این دست می‌توان زد. اما باور دارم کسانی که به جای بحث استدلالی و توجه کردن به ظرافت‌های رفتار دیپلماتیک، فقط منتظر بهانه می‌گردند تا با تحریف واقعیت‌ها و افسانه‌سرایی، از کم‌اطلاعی مخاطبانشان سوء استفاده کرده، و آنان را برعلیه دولت منتخب مردم تحریک کنند، گوششان بدهکار استدلال نیست.
حال بار دیگر به سخنان معلم اخلاق برگردیم: “برخی مسؤولین ما آمریکا را کدخدا می‌دانند، برخی از مردم نیز این طرز فکر را می‌پسندند.”
ایشان با توسل به نوعی “تفسیر به رأی” به‌صرف استفاده رئیس‌جمهور از واژه کدخدا، که مشخصاً اشاره بر ارشدیت آن کشور نسبت به طرف‌های اروپایی داشت، جمله ایشان را چنین معنی می‌کند که “دولت امریکا کدخدای جهان است”. در قدم بعد ایشان با یک استنتاج نادرست و غیرمنصفانه، از این معنی من‌درآوردی چنین نتیجه می‌گیرد که پس باید با این کدخدا همسو و هماهنگ شد و از او اطاعت کرد. به بیان دیگر هرکس رابطه امریکا با اروپایی‌ها را با عبارت کدخدا بودن توصیف کرد، معنایش این است که او طالب نوکری امریکاست!
نکته جالب دیگر در سخنان آقای آقاتهرانی، تمایل “برخی” از مردم به طرزفکر مورد انتقاد اوست. به‌راستی این “برخی” شامل چنددرصد است؟ چگونه است که سخنوران متمایل به این طرز فکر هرچند رأی مردم را در اختیار داشته‌باشند، به اندازه همفکران آقای آقاتهرانی که سهمی از صندوق رأی ندارند، تریبون در اختیار ندارند؟ به راستی چرا تریبون‌های جامعه متناسب با سهم احزاب و گروه‌ها از رأی مردم، بین آن‌ها تقسیم نمی‌شود؟
مروری کوتاه بر ماجرای عبارت “کدخدا” به خوبی نشان می‌دهد که اخلاق و معیارهای اخلاقی در فضای سیاست جامعه ما تا چه میزان مهجور است، و برخی سخنوران برای کاستن از اقبال عمومی به حزب رقیب، به‌راحتی و بدون هرگونه تذبذب و تردید حاضر به کنار گذاردن اصول اخلاق هستند.(۵)
———————————–
۱ – مراجعه کنید به:
آقاتهرانی: مسؤولان ما خیلی راحت می‌گویند که آمریکا کدخدا است
۲ – مراجعه کنید به:
روحانی: آمریکا کدخدا است، با آمریکا ببندیم راحت‌تریم
۳ – اتفاقاً در مذاکرات سعدآباد که در دوران دولت اصلاحات اتفاق افتاد، مسؤولیت تیم مذاکره‌کننده ایرانی به عهده آقای روحانی بود.
۴ – مراجعه کنید به:
زوایای جدید از «شوق» احمدی نژاد برای رابطه با آمریکا
۵ – دی‌ماه گذشته در یادداشت “ضرورت بازگشت به سیاست علوی“ به صحبت‌های آقاتهرانی در مصاحبه معروفش که از زدن و تکه‌پاره کردن مخالفان خود سخن گفته‌بود، پرداخته‌بودم. 
ادامه مطلب...

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.