عدالت‌خواهی از شعار تا عمل *

با مروری بر تاریخ چند دهه اخیر می‌توان ادعا کرد در همه موارد انتخابات‌ برگزارشده کشورمان شعار عدالت‌خواهی موردتوجه نامزدها و رأی‌دهندگان بوده‌است. این بدان‌معنی است که جامعه و افکار عمومی هرگز از میزان عدالت جاری و ساری در سطح جامعه رضایت نداشته، و طالب عدالت بیشتر بوده‌اند.

به‌راستی این “عدالت بیشتر” به چه معنی است؟ برای “عدالت بیشتر” مصداق‌ها و معیارهای گوناگونی را می‌توان تعریف کرد. برهم زدن مناسبات رانتی، ایجاد فرصت‌های مساوی برای همه افراد جامعه در میدان آموزش، اشتغال و کسب موقعیت اجتماعی، مبارزه فراگیر با فساد اداری، کارآمدتر ساختن نظام قضایی و … همه و همه می‌توانند به‌‌عنوان اقداماتی در مسیر رسیدن به مرتبه بالاتری از عدالت در جامعه مطرح شوند. ازاین‌رو طبعاً ممکن است رأی‌دهندگان و انتخاب‌شوندگان تلقی متفاوتی از عدالت داشته‌باشند.

بااین‌حال با عنایت به این‌که گروه کثیری از رأی‌دهندگان در جامعه امروز ایران از اقشار کم‌درآمد هستند، می‌توان انتظار داشت خواسته آنان و انتظاری که از دولتمردان منتخب دارند، بهبود وضع معیشتشان باشد. آنان طالب شرایط بهتری برای زیستن هستند که در سایه اختلاف طبقاتی کمتر، اشتغال پایدارتر، درآمد بیشتر و تورم کمتر قابل‌تأمین است. اگر تلقی از “عدالت” را فروکاسته و در این خواسته مشروع و اندک اکثریت اعضای جامعه امروز ایران خلاصه کنیم، شاخصی که می‌تواند با بیانی ساده اطلاعات جامعی را در مورد عملکرد جوامع امروزی در مسیر کاهش نابرابری‌ها و به بیان دیگر رسیدن به عدالت نسبی نشان دهد، و امکان مقایسه کمّی بین کشورها و ارزیابی کارنامه هرکدام را فراهم سازد، شاخص توسعه انسانی (H.D.I.) است. طبعاً جامعه‌ای که در آن روزبه‌روز اختلاف طبقاتی افزایش می‌یابد، فقر و فلاکت گسترده‌تر شده، و اقشار کم‌درآمد با دشواری‌های مرتبط با معیشت و به‌اصطلاح کوچک شدن تدریجی سفره‌شان روبه‌رو می‌شوند، نمی‌تواند مدعی حرکت در مسیر دستیابی به عدالت بیشتر باشد.

بدین‌ترتیب هر دولتی در جامعه امروز ایران واقعاً قصد محقق ساختن وعده‌های انتخاباتی خود را در میدان گسترش عدالت داشته‌باشد، باید برنامه‌ای منسجم برای بهبود شاخص توسعه انسانی و بهبود شرایط زندگی شهروندان تدوین کرده، و با سرسختی به اجرای آن همت گمارد.

طی سالیان گذشته رتبه کشور ما از نظر شاخص توسعه انسانی در بین کشورهای جهان تغییرات بسیار قابل‌تأملی را تجربه کرده‌است. در فاصله سال‌های ۹۳ تا ۹۷ ایران توانست جایگاه خود در رتبه‌بندی جهانی را از جایگاه ۷۵ تا ۶۰ بالا ببرد. بااین‌حال ظرف دوسال بعد دوباره با تنزل رتبه روبه‌رو شده، و در سال ۹۹ در جایگاه ۷۰ ایستاد. درحالی‌که در همین فاصله ترکیه توانست خود را از جایگاه ۶۹ به ۶۴ و سپس به جایگاه ۵۴ برساند. به بیان دیگر ترکیه توانسته به‌صورت تدریجی در این نظام رتبه‌بندی بالا برود، هرسال جایگاه بهتری را در بین سایر کشورهای جهان پیدا کرده، و زندگی بهتری را برای شهروندانش به ارمغان بیاورد. اما ایران با وجود موفقیت و ارتقای رتبه در فاصله سال‌های ۱۳۹۳ تا ۱۳۹۷، به دلیل تشدید تحریم‌های ظالمانه مجدداً گرفتار تنزل رتبه شده‌است، و بی‌تردید اگر وضع بر همین منوال پیش برود، در گزارش پاییز امسال که برای سال ۲۰۲۱ میلادی منتشر می‌شود، وضعیت رتبه کشورمان بازهم پایین‌تر خواهدرفت.

با بررسی کارنامه کشورهایی که در رتبه‌بندی جهانی از نظر شاخص توسعه انسانی پیشرفت درخشانی داشته و طی چند دهه اخیر موقعیت خود را به طرز محسوسی بهبود بخشیده‌اند، می‌توان چنین نتیجه گرفت که همه از الگوی تقریباً مشابهی در سیاست‌گذاری اقتصادی استفاده کرده‌اند. این کشورها ازیک‌سو با ارتقای کیفی محصولات صادراتی خود برای حضور مقتدرانه‌تر در بازارهای جهانی و کسب درآمد تلاش کرده‌اند، و از سوی دیگر با بازنگری در سیستم توزیع درآمد، و ارائه خدمات حمایتی دسترسی شهروندان خود را به امکانات رفاهی از جمله بهداشت، آموزش و تغذیه مناسب تسهیل کرده‌اند. به عبارت دیگر آن‌ها همزمان هم برای بزرگتر شدن کیک درآمد کوشیده‌اند، و هم تلاش کرده‌اند نسبت به گذشته قاچ بزرگتری از این کیک نصیب اقشار کم‌درآمد جامعه بشود.

جامعه امروز ایران هم از این قاعده جهان‌شمول مستثنی نیست. اگر دولتمردان می‌خواهند با بهبود کیفیت زندگی اقشار کم‌درآمد، حرکت جامعه در مسیر دستیابی به عدالت را تسهیل کنند، باید تلاش کنند تا موانع رشد و توسعه از پیش پای اقتصاد کشور برداشته‌شود؛ فعالان اقتصادی با تلاش و جدیت و با حمایت نهادهای دولتی به گسترش بازار محصولات خود در سطح منطقه و جهان بپردازند، تولید داخلی هم از لحاظ کمّی و هم از لحاظ کیفی رشد کند و اقتصاد ملی شکوفا شود. از سوی دیگر سهم اقشار کم‌درآمد از بودجه عمومی کشور افزایش یابد و متولیان بودجه کشور به‌جای تلاش مستمر برای به‌اصطلاح صرفه‌جویی از طریق حذف منابع مالی تخصیص‌یافته برای حفظ قدرت خرید اقشار کم‌درآمد، و به‌جای دست کردن در جیب مردم آن‌هم دهک‌های پایین درآمدی، به فکر تأمین منابع بودجه‌ای برای بهبود کیفیت خدمات بهداشتی و درمانی و آموزشی آنان باشند.

اغراق نیست اگر گفته شود در طول سالیان گذشته فعالان اقتصادی کشورمان از کمترین حمایت دستگاه دیپلماسی کشور برای گسترش بازار صادراتی خود و جستجوی منابع درآمدی در آن‌سوی مرزها برخوردار بوده‌اند. این درحالی‌است که کشورهای موفق در میدان توسعه صادرات همواره در میدان سیاست‌خارجی دلمشغولی اولشان گسترش فرصت تجارت و ایجاد فضایی برای نفس کشیدن و رشد تولیدکنندگان داخلی است.

با عنایت به آنچه‌گفته‌شد، سرفصل برنامه‌ای که دولت می‌تواند و باید برای گسترش عدالت و بهبود کیفیت زندگی اقشار کم‌درآمد جامعه تدوین و اجرا کند، شامل حداقل پنج بند زیر خواهدبود:

۱ – ایجاد فرصت صادرات و کسب درآمد ارزی برای فعالان اقتصادی از طریق تعریف اهداف و مأموریت اقتصادی و تجاری برای دستگاه دیپلماسی کشور و ارتباط گسترده پارلمان بخش خصوصی با نهاد متولی سیاست خارجی

۲ – تسهیل جریان نقل و انتقال دانش فنی و سرمایه با هدف ارتقای کیفی صنایع تولیدی از طریق کاهش ریسک سرمایه‌گذاری و بهبود فضای کسب و کار کشور

۳ – مقابله مؤثر و خردمندانه با فساد از طریق حمایت از فعالیت‌های نهادهای مردمی فعال در میدان مبارزه با فساد و تصویب و اجرای قوانین کارآمد برای رسیدن به اقتصاد عاری از فساد

۴ – بازگشت نهادهای دولتی به ریل مسؤولیت‌پذیری و تلاش برای محقق ساختن اهداف متعالی قانون اساسی در عرصه حقوق اجتماعی شهروندان

۵ – مقابله مؤثر با سیاست‌های تبعیض‌آمیز در عرصه توزیع فرصت‌های شغلی، آموزشی و کسب درآمد که زمینه را برای رشد نجومی درآمد افراد خاص آماده ساخته‌است

بی‌تردید مفهوم عدالت بسیار متعالی‌تر و پیچیده‌تر از آن است که تا سطح ارتقای کیفی شرایط معیشتی شهروندان فروکاسته‌شود. اما طبعاً در شرایط خاص اقتصادی جامعه امروز ایران که ازیک‌سو با کینه بدخواهان در خارج روبه‌رو شده، و از سوی دیگر گرفتار سوء تدبیر در داخل شده‌است، حتی همین نگاه فروکاسته‌شده به عدالت نیز می‌تواند نقطه شروع خوبی برای تحقق آرمان‌های والای عدالت باشد. پس دولتمردان اگر به‌راستی قصد انجام وعده‌های خود در میدان گسترش عدالت را دارند، باید در قدم اول برنامه‌ای خردمندانه برای این هدف والا تدوین کنند، برنامه‌ای که به حکم منطق نمی‌تواند متناقض با محورهایی باشد که در بالا برشمرده‌شد.

——————————

* – این یادداشت در ماهنامه آینده‌نگر شماره ۱۱۴ آذرماه ۱۴۰۰ صفحه ۳۷ و ۳۸ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و پدیده تکثّر زیانبار *

با مرور تجربه تاریخی توسعه در سده‌های گذشته می‌توان دریافت که در مراحل ابتدایی توسعه رونق چشمگیر در میدان تجارت موجب شده بنگاه‌های تولیدی بی‌شماری شکل گرفته و به رقابت با همدیگر بپردازند. در مراحل میانی تعداد زیادی از این بنگاه‌ها قافیه را باخته و صحنه را به نفع بنگاه‌های چالاک‌تر و توانمندتر خالی کرده‌اند. در مراحل بعد نیز همین بنگاه‌های باقی‌مانده در قالب ادغام عمودی یا افقی در درون نام‌های تجاری بزرگ‌تر جای گرفته‌اند.‌ بدین‌ترتیب کسب‌وکارهای بزرگ در قامت امپراتوری‌های اقتصادی جهانی متولد شده‌اند.

اما اقتصاد ما در این میدان نیز مثل بسیار عرصه‌های دیگر مسیر متفاوتی را برای حرکت خود برگزیده‌است. ازیک‌سو نام‌های تجاری که با گذشت زمان و طی دوره طولانی شکل‌گرفته و مطرح شده‌اند، به آسانی حذف شده و از میدان خارج می‌شوند، و از سوی دیگر بنگاه‌های پرتعدادی وارد میدان فعالیت می‌شوند. اما در نگاهی عمیق‌تر معلوم می‌شود که رقابتی سازنده در این میدان وجود ندارد و عاملی که موجب گسترش نام‌ها و افزایش تعداد واحدهای فعال می‌شود، چیز دیگری است. دقیقاً به همین دلیل اتفاقی به صورت ادغام عمودی یا افقی در صحنه تولید و تجارت را شاهد نیستیم.

فرشاد مؤمنی اخیراً در یک سخنرانی به این واقعیت تلخ اقتصادمان اشاره کرده‌است که چگونه اینک شاهد حضور و فعالیت تعداد انبوه واحدهای خودروساز هستیم. یا تعداد بنگاه‌های تولیدکننده موتورسیکلت چطور و بدون هیچگونه توجیهی سه‌رقمی شده‌است. تعداد انبوه واحدهای فولادسازی در مناطقی با کمترین دسترسی به آب، و همچنین تعداد انبوه واحدهای تولیدکننده سیمان نیز از این قاعده تبعیت می‌کنند. ظهور و حضور این تعداد از واحدهای صنعتی و تولیدی را نباید نشان توفندگی و پویایی اقتصاد ملی تلقی نمود. زیرا رقابتی سازنده و تحول آفرین در بین این مجموعه‌ها را شاهد نیستیم. عامل محرک این تنوّع و تکثّر دراصل وجود مناسبات رانتی در اقتصاد کشور و فراهم بودن امکان استفاده از رانت است. در چنین فضایی در اختیار داشتن یک مجوز تولید و عنوان واحد تولیدی به دارنده این امکان و امتیاز را می‌دهد که از برخی مزیت‌ها استفاده کند و بدون درگیر شدن در رقابتی نفس‌گیر اما سازنده، خلق ثروت کند.

در چنین موقعیتی، اگر یک بنگاه اقتصادی موفق به گسترش فعالیت خود و حذف رقبایش می‌شود، اصلاً متأثر از قدرت خلاقیت، ذخیره دانایی و فنآوری و توان مدیریتی مدیران بنگاه نیست. بلکه فقط و فقط ریشه در قدرت لابیگری و توان برقرار کردن رابطه با سرچشمه اصلی رانت دارد. 

اکنون که با نگاهی نقادانه به گذشته کارنامه اقتصاد ملی را در چنین حوزه‌هایی بررسی می‌کنیم، بیشتر و بیشتر به ابعاد خسارتی که نبود یک نظام تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی کارآمد در میدان سیاست‌گذاری برای تولید ملی به کشور تحمیل کرده‌است، پی می‌بریم. متولیان امر در این حوزه مهم می‎‌بایست به‌جای تشویق متقاضیان مجوزهای متعدد، آنان را تشویق می‌کردند که سرمایه اندک خود را از طریق سازوکارهای بازار سرمایه در اختیار واحدهای صنعتی موجود بگذارند و در قالب مشارکت با این واحدها موجبات رونق و شکوفایی اقتصاد ملی را فراهم بیاورند. اما نفوذ مقامات محلی که طالب پررنگ شدن کارنامه “خدمات” خود به منطقه تحت مدیریتشان بودند، و امکان استفاده از تابلو و عنوان “واحد تولیدی” برای برخی برخورداری‌ها موجب شد کسی متعرّض شکل‌گیری این جریان نادرست و هزینه‌ساز نشود.

گسترش چشمگیر شبکه بانک‌های خصوصی و شکل‌گیری مؤسسات مالی و اعتباری اعمّ از مجاز و غیرمجاز نیز علاوه‌بر این‌که در طول چند دهه گذشته مناسبات نادرست اقتصادی و رونق تجارتی مخرّب را با عنوان “تجارت پول” به نمایش گذاشت، به‌نوعی نشان‌دهنده همین تمایل سیری‌ناپذیر به تملک تابلوها و عناوین بنگاه‌های اقتصادی و برخورداری از مزایای جانبی آن است. 

تکثّر زیانبار با هدف استفاده از “عنوان” و بی‌اعتنایی به اصل جهانشمول صرفه‌های ناشی از مقیاس وسیع در بسیاری از حوزه‌های زندگی امروزمان و حتی فراتر از میدان اقتصاد و تولید نیز مشاهده می‌شود. در نگاهی عمیق‌تر درمی‌یابیم که مثلاً در حوزه فرهنگ مکتوب تعداد مجوزهای صادرشده برای مؤسسات نشر کتاب چندبرابر تعداد کتابفروشی‌های کشور است، در حالی‌که این نسبت منطقاً باید برعکس باشد. همچنین تعداد مؤسسات فعال در حوزه آموزش عالی به طرز باورنکردنی به چنان رقمی رسیده که در سطح جهانی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد! به‌گونه‌ای که مثلاً شهری کوچک که بیمارستان محقرش پزشک مقیم ندارد، پذیرای شش واحد مؤسسه آموزش عالی است! یا تعداد مؤسساتی که با عنوان خبرگزاری در کشورمان مجوز فعالیت گرفته‌اند، ده‌برابر از کشور امریکا بیشتر است! حتی در نگاهی فراتر تعدد احزاب و انجمن‌های سیاسی دارای مجوز که به‌راحتی سه‌رقمی شده‌است، نیز در همین راستا قابلیت مطالعه و تحلیل دارد.

امروزه بسیاری از کارشناسان حوزه محیط زیست اظهارنظر رئیس دولت نهم در مورد چاه‌های عمیق و صدور اجازه حفر چاه‌های عمیق و برداشت بی‌رویه از منابع آب‌های زیرزمینی را یک خطای بزرگ و اقدامی غیرمسؤولانه تلقی می‌کنند؛ زیرا محیط زیست کشورمان را از طریق تشدید معضل چاه‌های غیرمجاز با خطری بزرگ روبه‌رو ساخته‌است. اما باید گفت این برخورد غیرکارشناسانه فقط یک نمونه بارز و به‌اصطلاح رسانه‌ای‌شده از یک رویکرد نادرست در میدان سیاستگذاری و مدیریت است. وقتی سیستم مدیریت کشور اجازه می‌دهد تعداد واحدهای خودروساز کشور سه رقمی شود، درواقع این اقدام دست کمی از اجازه حفر چاه‌های عمیق و برداشت بی‌حساب از سفره آب زیرزمینی ندارد. یعنی این تصمیم با افزودن بر تعداد واحدهای خودروساز معادل تصمیمی است که به جای ساماندهی فعالیت کشاورزی و برنامه‌ریزی برای استفاده بهینه از منابع محدود آب، بر تعداد چاه‌های عمیق غیرمجاز می‌افزاید.

تدبیری که در طول چند دهه گذشته غیبت آن از میدان مدیریت کشور مشهود بوده، تقویت بازار سرمایه و تشویق فعالان بخش خصوصی به استفاده هوشمندانه از ابزارهای مالی برای تأمین سرمایه و رونق بخش تولید، تشویق متقاضیان مجوزهای جدید و فاقد توجیه به حضور در بازار سرمایه و سرمایه‌گذاری در واحدهای موجود به‌جای راه‌اندازی تابلوهای جدید، مقابله با گسترش و رشد مناسبات رانتی و فسادآفرین، و هدایت هوشمندانه صاحبان ایده‌های نو و صاحبان سرمایه به همراهی سازنده و مشارکت سودآور در قالب بازی برد-برد ‌است. از سوی دیگر تلاش برای مهار کردن توقعات فاقدتوجیه مقامات محلی می‌توانست از یک فاجعه بزرگ و اتلاف منابع ملی کشور و حتی مهم‌تر از آن از دست رفتن فرصت تاریخی توسعه جلوگیری کند.

بازسازی اقتصاد ملی بر محور رقابت سازنده، مقابله مؤثر با مناسبات رانتی و تشویق بخش خصوصی واقعی برای حضور هرچه گسترده‌تر در میدان تولید و سازندگی، حمایت از بخش تولید و مهار بخش‌های غیرمولد اقتصاد همه و همه قطعات فراموش‌شده و جامانده پازل سیاست درمان اقتصاد ملی و قرار دادن آن بر ریل توسعه و پیشرفت است.

————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۷ – ۹ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و فرصت ازدست‌رفته *

اقتصاد جهان در طول سه دهه اخیر شاهد رشد سریع و حتی سرگیجه‌آور برخی اقتصادها بوده که با نرخ رشد بالا در مسیر رشد و شکوفایی به پیش تاخته، و رتبه بالاتری را در بین اقتصادهای بزرگ جهان نسبت به کشورهای همتراز خود کسب کرده‌اند. در ابتدای این دوره ایران به‌تازگی از وضعیت نه جنگ نه صلح بعد از قبول قطعنامه ۵۹۸ فارغ شده، و برای بازسازی خرابی‌های ناشی از جنگ و بازگشت به دوران رونق اقتصادی برنامه‌ریزی می‌کرد. دسترسی به انرژی ارزان‌قیمت، منابع طبیعی فراوان و درآمد سرشار نفتی می‌توانست آینده‌ای درخشان را برای اقتصاد ایران رقم بزند. بااین­حال دو عامل مهم موجب شد، اقتصاد کشورمان بر روی ریلی متفاوت قرار گرفته، و به دستآوردهای متفاوتی با آنچه انتظار می‌رفت، برسد.

عامل نخست شکل‌گیری نوع خاصی از رقابت سیاسی بود که فضای سیاست داخلی کشور را متشنج کرد. این “نوع خاص” در تبلیغات انتخاباتی مجلس پنجم در زمستان سال ۱۳۷۴ به‌خوبی خود را در معرض دید و قضاوت ناظران قرار داد، و با گذشت زمان و حادّتر شدن رقابت سیاسی بین جریان‌های مطرح، قدرت تخریبی آن آشکار شد. درواقع در طول این سال‌ها جامعه ایران امروز هزینه رقابت سیاسی و هزینه‌های مالی، اجتماعی، فرهنگی و حتی زیست‌محیطی برگزاری انتخابات را تمام و کمال پرداخت کرده، اما از آثار مثبت آن به‌صورت حاکمیت شایسته‌سالاری بهره‌ا‌ی نگرفته‌است. امروزه در بسیاری از جوامع رقابت بین احزاب و برگزاری انتخابات موجب می‌شود حرکت به‌سوی شایسته‌سالاری سرعت بگیرد، و مسؤولان کشور ملزم به رعایت اصول شفافیت و پرهیز از فساد باشند. اما این “نوع خاص” رقابت سیاسی در جامعه ما مبدّل ­به بزرگترین مانع در این مسیر شده‌است.  

عامل دوم افزایش تنش در عرصه سیاست خارجی کشور به‌ویژه بعد از مطرح شدن پرونده هسته‌ای در اوایل دهه ۸۰ بود. تشدید تدریجی تحریم‌ها و گسترش برخورد خصمانه علیه کشورمان شرایطی را فراهم ساخت که اقتصاد ملی ما نتواند جایگاهی درخور و متناسب با ظرفیت‌های واقعی خود در عرصه اقتصاد جهانی پیدا کند، و از امکان فروش نفت خود و تأمین بی‌دردسر کالاهای واسطه‌ای و ضروری و حتی دارو محروم ماند.

درواقع می‌توان ادعا کرد رقابت مخرب سیاسی در داخل کشور و بی‌اعتنایی برخی فعالان سیاسی به هزینه‌هایی که رفتار خاص سیاسی آن‌ها به کشور تحمیل می‌کند، موجب شده کشور از امکان مانور و واکنش سریع در میدان سیاست خارجی و کاستن از هزینه تنش‌های سیاسی طولانی محروم شود. نتیجه این محرومیت از دست دادن فرصت رشد و شکوفایی، کاهش ارزش پول ملی، گسترش رکود و بیکاری و از همه مهم‌تر مهاجرت گسترده نخبگان است. در طول این سال‌ها جامعه ما به دلیل ناتوانی در رسیدن به نرخ مطلوب رشد اقتصادی از رقبای منطقه‌ای خود عقب مانده، و نه‌تنها موفق به ارتقای چشمگیر سطح زندگی شهروندان نشده‌است، بلکه شاهد گسترش ابعاد فقر و هل داده‌شدن بخش وسیعی از طبقه متوسط کشور به زیر خط فقر بوده‌است؛ اتفاق شومی که آثار اجتماعی و فرهنگی و حتی سیاسی آن برای سالیان طولانی گریباگیر جامعه خواهدبود.

اقتصاد ایران در ابتدای دهه ۱۳۷۰ از این امکان برخوردار بود که به اتکای منابع عظیم انرژی و درآمد چشمگیر ارزی خود، قدم در راه رشد اقتصادی بگذارد و با سرمایه‌گذاری‌های عظیم در صنایع مدرن برای فتح بازارهای منطقه و جهان تلاش کند. برای اقتصاد ایران در این دوره دستیابی به متوسط نرخ رشد سالانه ۸% چندان دشوار نبود. گفتنی است در طول همین سال‌ها برخی کشورها موفق به دستیابی به رشد اقتصادی بالا شده‌اند که امکانات و منایع ثروت و فرصت‌هایشان اصلاً قابل‌مقایسه با ظرفیت عظیم کشورمان نبوده‌است.

اگر کشور ما با تلاش برای غلبه بر دو عامل منفی فوق و مهار آثار منفی خردکننده آن‌ها، مسیر رشد اقتصادی خود را با نرخ متوسط رشد سالانه ۷% طی می‌کرد، اینک می‌توانست با اقتصادی سه برابر بزرگتر از وضعیت فعلی در رتبه یازدهمین اقتصاد بزرگ دنیا قرار بگیرد، و با هدیه دادن یک زندگی سرشار از رفاه به شهروندان و به‌ویژه نخبگان، نه‌تنها با خطر مهاجرت گسترده نخبگان روبه‌رو نشود، بلکه حتی حریم امنی برای پذیرایی از نخبگان سایر کشورها فراهم آورد و پذیرای آنان باشد.

به بیان دقیق‌تر ناتوانی جامعه امروز ما در مهار تنش سیاسی داخلی و ملزم ساختن جریان‌های سیاسی به رعایت قواعد بازی و رقابت سالم و کم‌هزینه سیاسی، موجب شده اقتصاد ملی از حداقل دوسوم ظرفیت تولید ثروت و درآمد خود محروم شود. تداوم این محرومیت علاوه‌بر تحمیل رنج فقر بر گروه کثیری از شهروندان در کوتاه‌مدت، امکان رشد بلندمدت کشور را نیز به‌شدت کاهش داده‌است. زیرا با قدرت گرفتن رقبای محلی در میدان اقتصاد، بسیاری از مزیت‌های ارزشمند اقتصاد ملی ما که سرمایه گرانبهای کشورمان در مسیر رشد و توسعه هستند، رنگ باخته و می‌بازند. از دست دادن جایگاه در بازار نفت جهان، از دست دادن فرصت حضور مقتدرانه در بازار گاز، از دست دادن موقعیت راهبردی در کریدورهای شرق-غرب و شمال-جنوب خسارت‌های بزرگ و تاریخی هستند که جبران آن‌ها به سادگی و در میان‌مدت امکان‌پذیر نیست.

——————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۰ – ۹ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و اقتصادیات آب *

در طول چند دهه گذشته مطالب زیادی در مورد کم‌آبی در کشورمان نوشته و گفته‌شده‌است. همگان پذیرفته‌ایم که سرزمین مادری‌مان آب چندانی ندارد و باید به‌گونه‌ای با این دشواری کم‌آبی بسازیم و با محدودیت‌های طبیعی هماهنگ شویم. به بیان دیگر کم‌آبی و حساسیت بسیار بالای مسائل مربوط به آب برای همه تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران روشن بوده‌است. آنان حتی بر این نکته هم آگاهی کامل داشته‌اند که جامعه ایرانی در طول هزاره‌های گذشته چگونه با درایت و تدبیر و سخت‌کوشی خود بر این محدودیت غلبه کرده‌است.

بااین‌حال امروزه معضل کم‌آبی و حتی بی‌آبی تشدید شده، و در سطح یک تهدید بزرگ برای آینده کشور مطرح است. این بدان‌معنی است که رویکرد متولیان امر به مسائل حوزه آب طی چند دهه گذشته رویکرد مناسب و کارآمدی نبوده‌، و آنان در این میدان بسیار مهم موفق به انتخاب شیوه درست نشده، و به بیان دیگر نمره قبولی نگرفته‌اند. عمده دستآوردهای این رویکرد نامناسب را ذیل هفت سرفصل زیر می‌توان خلاصه نمود:

۱ – تسهیم نامعقول آب بین صاحبان سهام

در شرایط کم‌آبی تعیین سهم هریک از چهار سهامدار (خانوارها، بخش کشاورزی، صنایع و طبیعت) مهم‌ترین و اولین مسأله است. این تسهیم باید به‌گونه‌ای انجام گیرد که بیشترین منافع را از نظر اقتصادی برای کشور به همراه داشته، و رشد اقتصادی بلندمدت کشور را تضمین کند. بارزترین بند کارنامه مدیریت آب کشور نادیده گرفتن سهم طبیعت است. به‌عنوان نمونه جریان آب ورودی به دریاچه ارومیه با ساخت ده‌ها سد کوچک و بزرگ قطع شده، و دریاچه از حقآبه خود محروم می‌شود و سال‌ها بعد فریاد اعتراض خود را با خشک شدن سریع به گوش همگان می‌رساند.

سؤالی که در این‌جا مطرح می‌شود این است که آیا مطالعه‌ای برای تعیین حدّ مجاز برداشت آب در این رودخانه‌ها به‌گونه‌ای که به ظرفیت‌های طبیعی منطقه آسیب نرسد و این ثروت بزرگ برای آیندگان محفوظ بماند، انجام می‌گیرد؟ تقسیم آب بین طبیعت و سه شریک دیگر از چه منطقی پیروی می‌کند؟ با مروری بر کارنامه گذشته می‌توان ادعا کرد این منطق فقط جلب رضایت بهره‌برداران و خواباندن فریاد اعتراضات مردم بوده، و چون طبیعت در کوتاه‌مدت قدرت فریاد کشیدن ندارد، طبعاً از حق خود محروم شده‌است.

۲ – ضرورت افزایش بهره‌وری

بیشترین سهم آب برداشتی به کشاورزی اختصاص داشته‌است. آیا طی سالیان گذشته اقدام درخوری برای بهبود شیوه مصرف آب در این بخش انجام گرفته‌است؟ آیا برآورد درستی از میزان اتلاف آب در بخش کشاورزی به دلیل رواج شیوه‌های سنتی آبیاری داریم؟ طی دهه‌های گذشته تلاش فراوانی برای ترویج شیوه‌های نوین آبیاری انجام گرفته، اما حجم فعالیت و میزان دستآورد هرگز متناسب با میزان نیاز نبوده‌است. در حوزه مصرف شهری نیز چنین بحثی قابل‌طرح است. میزان سرانه مصرف آب شهری در کشورمان هرگز متناسب با ابعاد مشکل کم‌آبی نیست. به بیان دقیق‌تر تلاش متولیان امر برای اصلاح الگوی مصرف آب چه در حوزه مصرف خانگی چه در حوزه کشاورزی هرگز کفایت لازم را نداشته‌است.

۳ – افراط در دستکاری طبیعت

در طول چند دهه گذشته سدهای بیشماری در سرتاسر کشور ایجاد شده و به‌گونه‌ای مسابقه سدسازی بین مناطق کشور شدت گرفته‌است. علاوه‌براین طرح‌های متعددی برای انتقال آب موردتوجه قرار گرفته و بعضاً اجرا شده‌اند. درواقع می‌توان ادعا کرد جریان سدسازی در کشور نه با هدف مهار و مدیریت بهتر آب‌های سطحی بلکه با هدف محروم کردن طبیعت از حقآبه خود شکل گرفته‌است. آثار منفی این افراط در دستکاری طبیعت اینک به شکل بحران‌های زیست‌محیطی و حتی تنش‌های اجتماعی در شرف ظهور است. از یک نظر این افراط در دستکاری طبیعت (به‌جای مهار نیروهای طبیعی و بهره‌برداری بهتر از آن‌ها) را می‌توان به تلاش چشمگیر گروه کثیری از شهروندان برای “تغییر چهره” چه از طریق افراط در مصرف لوازم آرایش یا حتی افراط در استفاده از تیغ جراحی تشبیه کرد. زیرا هردو افراط منعکس‌کننده نارضایتی از وضع موجود و تلاش برای “دیگر شدن” به جای اصلاح شیوه زندگی است.

۴ – برداشت جفاکارانه از منابع آب زیرزمینی

برخلاف پیشینیان که با فنآوری شگفت و همت والای خود قنات‌های متعددی را به بهره‌برداری رسانده و بدون صدمه زدن به طبیعت زندگی خود را اداره کردند، جامعه امروز ایران با برداشت بیرویه آب از منابع زیرزمینی، مقدمات یک بحران بزرگ را فراهم آورده که پدیده نگران‌کننده نشست زمین فقط یکی از بندهای آن است. متولیان امر هرگز نتوانسته‌اند بهره‌برداری از منابع آب زیرزمینی را در سطح مجاز مهار کنند، و حتی در دوره‌ای برداشت بی‌حدوحصر را تبلیغ کرده‌اند.

۵ – بی‌اعتنایی به بازیافت آب

محدودیت منابع آب ایجاب می‌کرده که سرمایه‌گذاری برای بازیافت آب و بهره‌برداری پسآب شهری و صنعتی در مقیاس وسیع صورت گیرد. بدین‌ترتیب علاوه بر جلوگیری از آلودگی طبیعت و آب‌های زیرزمینی، هدف افزابش بهره‌وری در استفاده از آب نیز محقق می‌شد. اما اینک با وجود صرف هزینه فراوان برای ساخت تصفیه‌خانه‌ها در بسیاری از شهرها، هنوز بخش مهم پسآب شهری و صنعتی در طبیعت رها می‌شود.

۶ – سرعت اندک پیشرفت صنعت شیرین‌سازی آب شور

طی چند دهه گذشته جامعه ما فرصت کافی برای سرمایه‌گذاری سنگین در صنعت آب شیرین‌کن داشت. اگر از این فرصت استفاده بهینه انجام می‌گرفت، اینک علاوه بر تأمین آب شرب کافی، به دلیل تسلط بر فنآوری مربوط، هزینه تولید آب شیرین در کشور کاهش می‌یافت، و حتی کشورمان می‌توانست در خط مقدم این دانش قرار گرفته و با صدور خدمات فنی و مهندسی درآمد ارزی کسب کند. اما در این حوزه هم با کم‌کاری جدّی مواجه هستیم و در مقایسه با کشورهای ساحل جنوبی خلیج فارس کار چندانی نکرده‌ایم. گفتنی است به دلیل برداشت گسترده کشورهای ساحل جنوبی خلیج فارس، درجه شوری آب منطقه افزایش یافته، و همین امر هزینه تولید آب شیرین را برای ما بالا برده‌است.

۷ – بی‌توجهی به الگوی اسکان جمعیت

در مطالعات آمایش سرزمین اوایل دهه پنجاه پیشنهاد شد با عنایت به کم‌آبی فزاینده کشور، به‌تدریج مقدمات مهاجرت جمعیت به ساحل جنوبی و نزدیک شدن به دریا فراهم شود. به بیان دیگر پیشنهاد کارشناسان این بود که به‌جای اندیشیدن به پروژه‌های پرهزینه انتقال آب دریا به مراکز جمعیتی و اقتصادی، مراکز جمعیتی و اقتصادی را تا حدی که می‌توانیم به منابع آب نزدیک کنیم تا هزینه انتقال آب به حداقل برسد. لیکن این اصل مسلّم برای نزدیک به پنجاه سال مورد بی‌مهری قرار گرفته‌است. در طول این سال‌ها مراکز صنعتی بزرگ در مکان‌های کم‌آب ساخته‌شدند، و اینک مقصر اصلی بحران کم‌آبی تلقی می‌شوند.

با نگاهی گذرا به کارنامه مدیریت آب در کشورمان می‌توانیم ادعا کنیم نگاه اقتصادی به آب به‌عنوان یک منبع بسیار محدود و فوق‌العاده ارزشمند هرگز موردتوجه نبوده، و تصمیم‌گیرندگان صرفاً در فضایی احساسی و غیرکارشناسی و بدون اعتنا به شاخص‌های کارآمدی اقتصاد و تولید و فقط با هدف جلب رضایت بهره‌برداران خواه کشاورزی و خواه خانگی و یا صنعتی تصمیم گرفته‌اند. این است که باید آرزو کنیم اقتصاد ملی ما هرچه زودتر با دانش اقتصاد منابع آبی آشتی کند.

———————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱۳ – ۹ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

دولت و ضرورت بازنگری در سیاست فقرزدایی *

قانون اساسی تکلیف سنگینی را برای دولت و حکومت در میدان اصلاح مناسبات اقتصادی و ارتقای کیفیت زندگی و سطح معیشت شهروندان تعیین کرده‌است. از یک سو دولت ملزم است اقتصاد کشور را در مسیری هدایت کند که هدف رشد و رونق اقتصادی با بهره‌گیری از کلیه ظرفیت‌ها و ثروت‌های کشور فراهم شود؛ و از سوی دیگر با تدبیر دولت محصول این رونق بزرگ باید به‌گونه‌ای بین شهروندان توزیع گردد که همگان از آن برخوردار شوند و فاصله طبقاتی در مسیر افزایش حرکت نکند.

بااین‌حال دشواری‌های تحمیل‌شده از جمله جنگ داخلی و حمله رژیم بعثی عراق در دهه اول و انتخاب سیاست‌های ناکارآمد در دهه‌های بعد موجب شد این هدف بزرگ و ارزشمند محقق نشود. به بیان دیگر اقتصاد کشورمان در مسیری متفاوت با آن‌چه قانون اساسی معین کرده‌بود، پیش رفت. به‌گونه‌ای که اینک با گذشت بیش از چهار دهه از تصویب قانون اساسی، مناسبات اقتصادی و شرایط معیشتی دهک‌های پایین درآمدی آن‌چنان نامطلوب است که آیت‌الله العظمی جوادی آملی هفته گذشته برای توصیف آن از عبارت “کمیته امدادی اداره کردن کشور” استفاده می‌کند. درواقع پس‌زمینه انتخاب و به‌کارگیری این عبارت، این برداشت از وضع موجود است که دولت‌ها طی چهار دهه گذشته نتوانسته‌اند فرصت اشتغال مولّد را برای همه شهروندان جویای شغل ایجاد کنند، و کشور در عین برخورداری از ثروت و نعمت فراوان با رکود اقتصادی و گسترش سریع فقر روبه‌رو شده‌است. در چنین شرایطی طبعاً دولت باید برای حمایت از خانوارهای کم‌درآمد که برای تأمین مخارج زندگی خود گرفتار مشکل شده‌اند، چاره‌ای بیندیشد. اما حتی اگر توفیقی در این مسیر نصیب دولت شود، تازه به معنی اداره کشور از طریق پرداخت یارانه و نه ایجاد رونق و شکوفایی است، و چنین موفقیتی حتی اگر قابل‌کسب هم باشد، به تعبیر ایشان “مایه ننگ” است.

در نگاهی تحلیلی به کارنامه اقتصادی کشور طی دهه‌های گذشته، می‌توان چهار اتفاق یا انتخاب زیر را به‌عنوان ابعاد مربع گسترش فقر در کشور و مسبب شرایط پیش‌آمده شناسایی کرد:

۱ – بسته‌شدن دروازه رونق اقتصاد ملی

بروز دشواری در مسیر تجارت خارجی و سپس تحمیل تحریم‌های ظالمانه از یک ‌سو تولیدکنندگان داخلی را از بازارهای منطقه محروم کرده، و فرصت کسب سود و ثروت‌اندوزی را که شرط لازم بقا در میدان کارزار اقتصادی امروز است، از آنان و در اصل از اقتصاد ملی گرفت. از سوی دیگر دشواری‌های روبه‌فزونی در مسیر تأمین کالاهای واسطه‌ای موجب افزایش سریع هزینه‌های تولید شد. طبعاً در چنین شرایطی امکان رشد بخش مولد اقتصاد کاهش می‌یابد و کشور از ایجاد فرصت اشتغال مولد برای جویندگان شغل محروم می‌شود. مروری سریع بر کارنامه کشورهایی که طی چند دهه اخیر رشد سریعی داشته، و رتبه اقتصادی خود را در بین کشورها بهبود بخشیده‌اند، نشان می‌دهد که همه آن‌ها تلاش خود را مصروف گشودن دروازه تجارت با جهان خارج و استفاده از این فرصت ارزشمند برای رونق بخشیدن به تولید ملی کرده‌اند، و هیچ کشوری در شرایط بسته بودن دروازه تجارت خارجی امکان دستیابی به رونق را نداشته‌است.

۲ – گسترش مناسبات رانتی و تبعیض‌آمیز

برخلاف تکلیفی که قانون اساسی بر دوش دولتمردان گذاشته و آنان را ملزم به برقراری شرایط برابر برای همه شهروندان کرده، گسترش مناسبات رانتی که ناشی از بی‌توجهی متولیان امر و مشغول شدنشان در حوزه‌های دیگر بوده، منتهی به پیدایش طبقه جدید مولتی میلیاردرها شده‌است که در گذشته‌ای نه‌چندان دور میزان دارایی‌ و سطح زندگی‌شان با اقشار کم‌درآمد جامعه تفاوت چندانی نداشت. به‌عنوان یک نمونه بارز وقتی تسهیلات عظیم رانتی از طریق شبکه بانکی در اختیار فلان فرد نورچشمی قرار می‌گیرد، طبعاً منابعی برای تأمین تسهیلات خرد برای فعالان اقتصادی و بنگاه‌های کوچک وجود نخواهدداشت، و این به معنی تعطیلی تدریجی بنگاه‌های کوچک، کاهش فرصت‌های اشتغال مولّد و گسترش بیکاری و فقر است.

۳ – فراموش کردن سیاست‌های بازتوزیع درآمد

یکی از مأموریت‌های دولت‌های امروزی در میدان گسترش رفاه عمومی، اصلاح عملکرد نظام توزیع درآمد از طریق سیاست‌های مالیاتی است. دولت با گردآوری مالیات از صاحبان درآمدهای بالا، منابع مالی لازم را برای اجرای برنامه‌های حمایت از اقشار کم‌درآمد تأمین می‌کند. بدین‌ترتیب حتی اگر مناسبات رانتی در سطح اقتصاد جاری باشد، دولت با ابزار مالیاتی بخشی از درآمد بادآورده افراد متنفّذ و متّصل به رانت را از آنان گرفته (مالیات بر رانت)، و خرج برنامه‌های گسترش رفاه عمومی می‌کند. ‌لیکن ناکارآمدی نظام مالیاتی طی سالیان گذشته موجب شده، دولت‌ها حتی موفق به تأمین هزینه‌های اداری خود از طریق درآمد مالیاتی نشوند، چه رسد به هدف والای تأمین مالی برنامه‌های گسترش رفاه عمومی.

در چنین فضایی به‌تدریج دولت از بار تعهدات خود نسبت به اقشار کم‌درآمد جامعه کاسته‌است؛ فراموش کردن تعهد آموزش رایگان، فراموش کردن تعهد تأمین امکانات درمانی ارزان‌قیمت برای عموم مردم، و فراموش کردن تعهد خانه‌دار کردن همه شهروندان نیازمند مسکن همه و همه دستآورد این فراموشی بزرگ است.

۴ – تحمیل تورم تازنده دورقمی

در شرایطی که دولت توفیقی در مسیر ایجاد رونق اقتصادی کسب نکرده، و درنتیجه نمی‌تواند درآمدهای مالیاتی خود را افزایش بدهد، و در شرایطی که ناکارآمدی نظام مالیاتی و صدالبته اقتدار اقشار متّصل به رانت در حدی است که دولت موفق به کسب مالیات از صاحبان درآمدهای بالا نمی‌شود، چاره‌ای جز دریافت مالیات از طبقه متوسط و نیز تحمیل تورم از طریق افزایش حجم نقدینگی برای تأمین هزینه‌های روبه‌فزونی اداره کشور باقی نمی‌ماند.

به بیان دقیق‌تر دولت چون نمی‌تواند از فعالان اقتصادی که در سایه رونق چشمگیر تجارت خارجی به درآمدهای بالا دست خواهندیافت، و یا از افراد متنفذی که متصل به منابع رانتی هستند، مالیات بگیرد، ناچار است از طیقات درآمدی پایین‌تر مالیات بگیرد، تا هزینه اداره کشور را تأمین کند. بخش مهم این مالیات دراصل به‌صورت تحمیل تورم به اقتصاد ملی گردآوری می‌شود. تورم را می‌توان یک سیستم مالیاتی تلقی کرد که کمک می‌کند بخشی از دسترنج اقشار کم‌درآمد و حتی طبقه متوسط به نفع خزانه دولت و البته بیشتر از آن به نفع اقشار مرفه جامعه مصادره شود.  

به‌طوری‌که ملاحظه می‌شود پدیده گسترش فقر و فرایند فقیرسازی در اقتصاد ملی همچون کوه یخی عظیم است که بخش اندکی از آن به‌صورت یارانه‌ای شدن اقتصاد کشور در معرض دید قرار دارد. برنامه مقابله با فقر و تلاش برای کاهش جمعیت زیر خط فقر در کشورمان در گرو شناخت درست صورت مسأله و توجه به هر چهار ضلع مربع گسترش فقر است.

—————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۶ آذر ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و مهاجرت نخبگان *

پدیده فرار مغزها یا مهاجرت نخبگان واقعیتی است که سالیان طولانی جریان دارد، و کشورهای درحال توسعه همواره بخشی از سرمایه خود را از این معبر به نفع کشورهای توسعه‌یافته از دست داده‌اند. انگیزه مهاجرت برای نخبگان استفاده از فرصت حضور در محافل علمی و دانشگاهی، فرصت شغلی و کسب درآمد بالا و رفاه بیشتر بوده‌است. جریان مهاجرت نخبگان در کشورمان طی چند دهه گذشته سرعت فوق‌العاده‌ای یافته‌، و بدین‌ترتیب به معضلی نگران‌کننده تبدیل شده‌است.

در دهه‌های اخیر رقابت نفس‌گیری بین کشورهای درحال‌توسعه برای رسیدن به رشد اقتصادی بالاتر و افزودن بر وزن و اعتبار اقتصادشان شکل‌گرفته‌است. کشورهای خواهان توسعه در جریان این رقابت تلاش می‌کنند از تمام دارایی‌ها و امکانات و ثروت‌های خود استفاده کنند تا از رقبای منطقه‌ای خود عقب نمانند. در این میان بی‌تردید ارزشمندترین دارایی هر کشور نیروی انسانی است. زیرا توسعه فقط و فقط با محوریت انسان دست‌یافتنی خواهدشد. بدین‌ترتیب تلاش کشورها برای جذب و به‌کارگیری نیروی متخصص و نخبه کشور دیگر مفهوم و معنی روشنی پیدا می‌کند: از یک سو دارایی ارزشمندی از چنگ رقیب خارج می‌شود، و آهنگ رشد اقتصادی آن کشور کندتر می‌شود؛ و از سوی دیگر اضافه شدن یک نخبه به جمع نخبگان شاغل کشور مقصد به رشد ظرفیت اقتصادی و افزایش توان ثروت‌اندوزی آن کمک می‌کند.

سخنان روز چهارشنبه گذشته مقام معظم رهبری در مورد پدیده خسارتبار مهاجرت نخبگان یک‌بار دیگر توجه همگان را به این نکته مهم که طی سالیان گذشته یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های کارشناسان ایران‌دوست بوده‌، جلب کرد. ایشان به‌صراحت تشویق نخبگان به مهاجرت را مصداق خیانت دانستند. طبعاً علت را باید در هزینه هنگفتی جُست که به کشور تحمیل می‌شود. زیرا با هر مهاجرت کشور یک فرصت ارزشمند برای دست یافتن به توسعه و شکوفایی را از دست می‌دهد.

تشویق نخبگان به مهاجرت را نمی‌توان در فعالیت بنگاه‌های تبلیغاتی که شوق رفتن و برخورداری از امکانات گسترده آموزشی و پژوهشی و رفاهی را در دل مهاجران بالقوه می‌کارند و آبیاری می‌کنند، خلاصه کرد. درواقع مجموعه شرایطی را که موجب می‌شود قدرت تأثیرگذاری این بنگاه‌ها بیشتر شده، و انگیزه مهاجرت افزایش بیابد، باید مقصر اصلی تلقی نمود.

تشدید رکود اقتصادی ناشی از تداوم تحریم‌های ظالمانه از یک سو، و شیوه نادرست توزیع فرصت‌های شغلی و آموزشی از سوی دیگر شرایطی را فراهم آورده که با پدیده بیکاری دانش‌آموختگان در مقیاس وسیع روبه‌رو هستیم. به‌گونه‌ای که بسیاری از خانواده‌ها با بیکاری فرساینده فرزندان جوان خود روبه‌رو هستند، آن‌هم در شرایطی که بسیاری از این جوان‌ها از مدارج بالای علمی برخوردار هستند. در کنار این واقعیت تلخ، وقتی اخبار مربوط به تخصیص فرصت‌های “مرغوب” شغلی و تحصیلی به گروهی اندک از صاحبان قدرت و نفوذ، در جامعه منتشر می‌شود، وقتی افکار عمومی با پدیده استخدام افرادی با پایه دانشی اندک در موقعیت استادی و حضور در مراکز علمی برخورد می‌کنند، به‌تدریج این باور در اذهان شکل می‌گیرد که یک جوان نخبه و دانشمند چاره‌ای جز رفتن به سرزمینی که قدرش را بیشتر بدانند، و به او فرصت شغلی و آموزشی مناسبتری پیشنهاد کنند، ندارد.

شیوه نادرست توزیع فرصت‌های شغلی و آموزشی به‌ویژه بورس‌های آموزشی خارج از کشور و حتی فرصت‌های کارآفرینی و تولید ثروت موجب شده جوان‌های شایسته و نخبه کشور در مقیاس وسیع خانه‌نشین شوند، و بدین‌ترتیب فرصتی برای برخی سودجویان و فرصت‌طلبان فراهم شود که نورچشمی‎های خود را در غیاب جوانان نخبه برای استفاده از این فرصت‌ها معرفی کنند. برای راستی‌آزمایی این ادعا فقط کافی است از موقعیت شغلی و آموزشی فرزندان طبقه متنفذ کشور و صاحبان مقام و موقعیت پرس‌وجو کنیم و این‌که آیا آنان برای کسب این موقعیت ناگزیر از رقابت با متقاضیان پرتعداد و فاقد معرف پرنفوذ بوده‌اند، یا با مختصر تلاش موفق به اشغال چنین موقعیت‌های رشک‌برانگیزی شده‌اند. گریز از شایسته‌سالاری و تن ندادن به معیارها و اصول آن، موجب شده نخبگان و جوانان بااستعداد کشور در حاشیه بمانند و در عوض افرادی با توان و استعداد و تجربه به‌مراتب اندک بر صدر نشسته و قدر ببینند.

کارشناسان ایران‌دوست گاه و بیگاه از این واقعیت سخن می‌گویند که کشورمان با این همه درآمد نفتی چرا موفق به طی مدارج توسعه نشده‌، و به تعبیری ثروت نفت خود را هدر داده‌است. برخی دیگر از شدت ابعاد تخریب محیط زیست که منتهی به کاهش سطح آب‌های زیرزمینی، و پدیده نگران‌کننده نشست زمین شده‌است، ابراز نگرانی می‌کنند. گروه سوم نیز نگران ذوب شدن مزیت‌های ارزشمند کشورمان، حذف شدن از مسیر تجارت و ترانزیت شرق به غرب و از دست رفتن فرصت‌های توسعه هستند. اما بی‌تردید خسارت از دست دادن نخبگان در مقایسه با این‌گونه خسارت‌های بزرگ، به‌مراتب خردکننده‌تر و ناامیدکننده‌تر است. 

ایران امروز برای بازگشت به ریل توسعه و ترقی چاره‌ای جز بازنگری در سیاست‌های ناکارآمدی که موجب رماندن نخبگان شده‌است، ندارد. توسعه هر کشوری در گرو استفاده بهینه از تمام دارایی و حتی عاریت گرفتن از دارایی ملت‌های دیگر است؛ و در این میانه ملتی که نتواند فرزندان نخبه خود را در موقعیت‌های مناسب به‌کار بگیرد، و از آثار مثبت توانایی و استعداد و خلاقیت آنان بهره‌مند شود، سهمی از سفره گسترده توسعه و پیشرفت نخواهدداشت.

ایران امروز برای دستیابی به توسعه و جبران فرصت‌های تاریخی کم‌نظیری که از دست داده، نیازمند همه فرزندان خود است، و این وظیفه مسؤولان و متولیان امر است که شرایط را برای نقش‌آفرینی همه نخبگان و فرزندان بااستعداد کشور مهیا سازند و حتی در گامی بزرگ به پیش پذیرای متخصصان و نخبگان و کارآفرینان سایر کشورها هم باشند. بی‌تردید این مهم جز با کنارگذاردن تنگ‌نظری‌ها و پذیرفتن حاکمیت خرد جمعی و الزامات شایسته‌سالاری محقق نمی‌شود.

—————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۹ – ۸ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

عملکرد نامطلوب اقتصاد ملی *

سه‌شنبه هفته گذشته رئیس‌جمهوری در دیدار با گروهی از اقتصاددانان چند پرسش را درباره وضعیت اقتصادی کشور مطرح کرد، و نظر آنان را جویا شد. چهار پرسش موردنظر ایشان و ده‌ها پرسش دیگر در عرصه اقتصاد که طبعاً با هدف رعایت اختصار از طرح آن‌ها در آن نشست خودداری شده‌است، همه و همه به یک سؤال بنیادین برمی‌گردد: چرا عملکرد اقتصاد ملی نامطلوب است و کشور ما با وجود برخورداری از ثروت عظیم و فرصت‌های بی‌نظیر برای رشد اقتصادی و خلق ثروت، گرفتار رکود و گسترش ابعاد فقر است؟

پاسخ‌هایی را که تاکنون به این پرسش داده‌شده، می‌توان در سه گروه طبقه‌بندی کرد:

گروه اول پاسخ‌هایی هستند که بدون‌توجه به ابعاد مختلف موضوع و همراه با نوعی ساده‌اندیشی ارائه می‌شوند. معمولاً در این دسته پاسخ‌ها از نگاه عمیق به مسأله اجتناب شده و تحت‌تأثیر نگرش سیاسی خاص یا احتمالاً به دلیل عدم اشراف کارشناسانه به موضوع، فقط به یک یا دو عامل از مجموعه عوامل تأثیرگذار توجه می‌شود. به‌عنوان نمونه این‌که تنها مقصر عقب‌ماندگی کشور را عوامل استعماری بدانیم و به ناکارآمدی سیستم مدیریت و نظام تصمیم‌گیری توجهی نداشته‌باشیم، یا برعکس بدون‌توجه به آثار تخریبی عظیم تحریم‌ها بر اقتصاد ملی، تمام تقصیر را بر گردن ناکارآمدی مدیریت خودی بار کنیم، درواقع پاسخی که به پرسش مورداشاره خواهیم داد، جزو گروه اول خواهدبود.

گروه دوم پاسخ‌هایی هستند که معمولاً همراه با نوعی رویاپردازی و کنار گذاشتن واقعیت‌ها مطرح می‌شوند. کشور ما از امکانات عظیمی برای دستیابی به توسعه برخوردار است. ولی آیا کشورهای دیگر چنین موقعیتی ندارند؟ وقتی از امکان رشد کشورمان یا سهمی که می‌تواند در اقتصاد جهانی داشته‌باشد، سخن می‌گوییم، طبعاً باید به ظرفیت‌ها و موقعیت رقبای اقتصادی خود چه در منطقه و چه در سطح جهان توجه داشته‌باشیم. رویاپردازان معمولاً به این واقعیت توجه ندارند که مثلاً نفوذ در یک بازار جهانی و کسب موقعیت و تثبیت جایگاه امری دشوار و زمانبر است، و قافله اقتصاد جهانی هرگز منتظر آن نمی‌ماند که هر وقت اراده کردیم ما را همراه خود سازد. اغراق در مورد ظرفیت‌های اقتصادی کشور و این‌که چگونه می‌توان عقب‌ماندگی را در دوره‌ای کوتاه جبران کرد و به قدرت بزرگ اقتصادی مبدل شد، نمونه‌ای از پاسخ‌های رویاپردازانه به پرسش است. در سالیان گذشته کشورمان مواردی از مزیت‌های بزرگ خود را از دست داده‌، و جبران این خسارت در کوتاه‌مدت ممکن نخواهدبود. از دست دادن فرصت بزرگ حضور در محور ارتباط تجاری ریلی و هوایی شرق آسیا و غرب اروپا، خسارتی بزرگ برای اقتصاد ملی است. اما در نگاه رویاپردازانه این مزیت همچنان پابرجاست و هر وقت ما دلمان خواست، با این برگ زرین بازی خواهیم‌کرد. بی‌تردید روی سخن سعدی در آن حکایت معروف گلستان با این گروه از سخنوران بوده‌است؛ آنجا که فرمود:

دانی که چه گفت زال با رستم گرد؟

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد

چون بیشتر آمد، شتر و بار ببرد

گروه سوم پاسخ‌ها از پایه علمی و کارشناسی قوی‌تری برخوردار هستند. نخبگانی که پاسخشان به پرسش موردنظر در این گروه قرار می‌گیرد، ازیک‌سو تلاش می‌کنند با نگاهی جامع به موضوع، از ابعاد مختلف آن غافل نمانند، و از سوی دیگر با بررسی روندهای اقتصاد جهانی و مرور تجربه سایر کشورها در مسیر توسعه مراقب هستند که در تلاش برای یافتن پاسخ گرفتار توهمات و نادیده گرفتن واقعیات نشوند.

با کنار هم گذاشتن این سه گروه پاسخ‌ها و نسخه‌هایی که هر گروه برای توسعه کشور تجویز می‌کنند، به‌خوبی معلوم می‌گردد که باید پاسخ‌های غیرکارشنانه گروه اول و دوم را کنار بگذاریم زیرا یا بنیه علمی و کارشناسی لازم را ندارند، و یا بر پایه واقع‌بینی استوار نشده‌اند.

با مطالعه کارنامه کشورهایی که طی چند دهه اخیر عملکرد درخشانی در عرصه اقتصاد داشته، و موفق به ارتقای جایگاه خود در رتبه‌بندی اقتصادهای برتر شده‌اند، به‌خوبی می‌توان به این حقیقت پی‌برد که سیاستگذاری توسعه همه این کشورها از اصول روشنی پیروی می‌کند. در کارنامه همه این کشورها تلاش سرسختانه برای حضور در بازارهای جهانی و کسب درآمد ارزی مشهود است. این کشورها از هر فرصتی برای افزایش صادرات خود و تثبیت جایگاه‌شان در بازار کشورهای دیگر به بهترین نحو استفاده کرده‌اند، از هر امکانی برای جذب سرمایه خارجی و خلق ظرفیت‌های تولیدی جدید استقبال کرده‌اند و با ایجاد محیطی جذاب و امن برای فعالان اقتصادی دیگر کشورها، به جذب کارآفرینان و صاحبان سرمایه و حتی به صید نخبگان و چهره‌های علمی دیگر کشورها پرداخته‌اند.

با عنایت به این یافته مهم و محوری، می‌توان درک بهتری از پرسش‌های چهارگانه رئیس‌جمهوری ارائه نمود. طی چند دهه گذشته کشورمان با پدیده خسارتبار خروج سرمایه و خروج بی‌وقفه نخبگان و کارآفرینان روبه‌رو بوده‌است. مهاجرت دانش‌آموختگان و ورزشکاران را می‌توان علامتی هشداردهنده برای اقتصاد ملی تلقی کرد. اخیراً اعلام شد با وجود تهمیدات دولتمردان و فراهم ساختن زمینه مهاجرت فعالان اقتصادی به ایران، طی چند سال اخیر موردی از این‌گونه مهاجرت‌ها ثبت نشده، درحالی‌که خروج کارآفرینان و نخبگان و فرار سرمایه بی‌وقفه ادامه دارد. به بیان دیگر در پاسخ رئیس‌جمهوری که می‌پرسند چرا رشد اقتصادی ما بسیار پایین است، باید پاسخ داد رشد اقتصادی محصول سرمایه‌گذاری است، و سرمایه‌گذاری در صورتی اتفاق می‌افتد که صاحبان سرمایه فضای کسب‌وکار در کشور را مساعدتر از کشورهای رقیب بیابند. در شرایطی که مؤسسات بین‌الملی ریسک مربوط به اقتصاد ایران را بالا ارزیابی می‌کنند، و ایران را کشوری معرفی می‌کنند که برای اهداف سیاسی خود اهمیتی بسیار بیشتر از اهداف اقتصادی قائل است، طبعاً صاحبان سرمایه نمی‌توانند با نادیده گرفتن چنین مطلبی به همکاری بلندمدت با کشورمان بیندیشند. اگر مصمّم به بهبود عملکرد اقتصاد ملی هستیم، باید هرگونه موانع را از پیش پای فعالان اقتصادی برداریم و در میدان تولید و تجارت در کشورمان فضایی را فراهم بیاوریم که در بازار جهانی ما را به‌عنوان یک شریک معتبر و مصمم به رسمیت بشناسد.

با انتخاب رویکرد درست در عرصه اقتصاد و سیاستگذاری اقتصادی، می‌توان پاسخی درست و کارشناسانه برای پرسش‌های رئیس‌جمهوری ارائه نمود. هرچند پرداختن به ابعاد مختلف موضوع فرصتی بیشتر می‌طلبد.

————————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۲ – ۸ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

آن‌که تندتر می‌دود *

ماجرای دو دوست که باهم به جنگل رفته و با خطر حمله خرسی خشمگین روبه‌رو می‌شوند، معمولاً در مباحث مدیریتی موردتوجه قرار می‌گیرد. آن‌دو تصمیم به دویدن و جان به سلامت بردن می‌گیرند. اولی سرعت بالای دویدن خرس نسبت به انسان را به دومی گوشزد می‌کند و این‌که شانسی برای نجات ندارند. دومی رندانه می‌گوید کافی است سرعت دویدن من از تو بیشتر باشد نه از خرس!

مشابه این وضعیت سالیان طولانی است که در اقتصاد ما پیش آمده‌است. افزایش نرخ تورم در اواسط دهه پنجاه و سال‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی همراه با گسترش حاشیه‌نشینی در اطراف کلانشهرها که منعکس‌کننده دشواری پیش‌آمده در عرصه تولید و عرضه مسکن بود، ازیک‌سو، و گسترش مناسبات رانتی در فضای کسب و کار از سوی دیگر موجب تشدید اختلاف طبقاتی در جامعه آن‌روز ایران شده‌بود. ازاین‌رو حکومت برآمده از انقلاب کاهش اختلاف طبقاتی و رسیدگی به وضعیت اقشار محروم جامعه را در صدر برنامه‌های خود قرار داد.

ترمیم حقوق کارکنان دولت و کاهش حقوق دریافتی مقامات و مدیران ارشد با هدف کاهش فاصله بین بالاترین و پایین‌ترین دریافتی‌ها در بدنه دولتی از جمله این اقدامات بود. در همان سال‌ها رئیس وقت سازمان امور اداری و استخدامی کشور اعلام کرد اختلاف سطح بالاترین و پایین‌ترین دریافتی در بدنه دولتی از ۲۰برابر به ۳برابر کاهش یافته‌است. همچنین در زمستان سال ۵۹ دولت وقت تمهیداتی به کار گرفت که مجموع حقوق دریافتی اسفندماه آن سال و عیدی کلیه کارکنان دولت مساوی حقوق دریافتی اعضای هیأت دولت باشد.

این‌گونه اقدامات هرچند به بهبود نسبی وضع معیشت اقشار محروم کمک کرد، اما قدرت جذب نیروی متخصص و توانمند را در بدنه دولت به‌شدت کاهش داد. این کاستی به‌ویژه در سال‌های بعد از جنگ تحمیلی آثار منفی خود را نشان داد. ازاین‌رو مسؤولان به فکر بازنگری در شیوه‌های پرداخت حقوق و مزایا افتادند، تا این کاستی به‌گونه‌ای رفع شود.

هرچند این بازنگری یک ضرورت بود، اما در عمل به‌گونه‌ای شکل گرفت که به‌تدریج موقعیت مطلوب و بسیار ویژه‌ای را برای گروهی معدود از مدیران و صاحب‌منصبان ایجاد کرد، و البته اصل مشکل را که ناتوانی بدنه دولتی در میدان جذب نیروی توانمند و ایجاد انگیزه برای نخبگان بود، حل‌ناشده باقی گذاشت. بدین‌ترتیب با گذشت زمان شکل جدیدی از اختلاف طبقاتی در جامعه هویدا شد، و دو طبقه از هم متمایز شدند: طبقه “مدیران متنفذ و خواص” و طبقه “سایر کارکنان”.

حال نگاهی دیگر به آنچه اتفاق افتاده بیفکنیم: گروه مدیران متنفذ با هدایت نظام مدیریتی کشور در مسیری که امتیازات ویژه به صاحبان برخی سمت‌ها بدهد، موقعیت ممتازی برای خود کسب کرده، و به رفاه قابل‌توجهی دست یافته‌است. به بیان دیگر این گروه توانسته با سرعت بیشتری نسبت به همسفر خود دویده، و خود را از چنگال خرس تورم و بحران اقتصادی نجات بدهد. اما همسفر خود را که نیازمند کمک و همراهی او بود، در مصاف با خرس قربانی کرده، و دراصل او را طعمه خرس ساخته تا بتواند خود را از معرکه برهاند. با این تفاوت که در این میدان برخلاف وضعیت پیش‌آمده در داستان، با دو قربانی روبه‌رو هستیم: ازیک‌سو دولت و نظام مدیریتی کشور قربانی شده، زیرا با وجود افزایش پرداختی‌هایش به طبقه جدید مدیران، همچنان با مشکلات نهفته و معضلات حل‌ناشده روبه‌رو است. از سوی دیگر اقشار کم‌درآمد جامعه و حقوق‌بگیران عادی که دسترسی به مناسبات رانتی ندارند، گرفتار چنگال بی‌رحم خرس تورم دورقمی شده‌اند.

آن‌چه که در سالیان نخست باید اتفاق می‌افتاد، این بود که جمع متنفذان و تصمیم‌سازان به‌جای تلاش برای حل مشکل خود و هم‌رده‌هایشان، با نگاهی کارشناسانه تمامی ابعاد مشکل را در نظر گرفته، و راه‌حلی جامع تهیه می‌کردند که هم مشکل بدنه دولتی در عرصه جبران خدمات نخبگان حل شود، هم جریان تورم تازنده مهار شود، هم رشد اقتصاد ملی محقق گردد، و درنهایت هیچ‌یک از همسفران گرفتار چنگال خرس تورم نشوند. لیکن این جمع محدود خواسته یا ناخواسته فقط مشکل خود را حل کردند، و با افزودن بر میزان امتیازات خود، شرایطی را فراهم کردند که اختلاف طبقاتی معنی‌داری بین طبقه مدیران و مسؤولان با کارکنان عادی بخش دولتی شکل بگیرد.

این‌که اکنون با پدیده مدیران مرفه و شرکت‌های ورشکسته تحت مدیریت همان مدیران نجومی‌بگیر روبه‌رو هستیم، این‌که پرونده‌هایی نظیر حقوق‌های نجومی افشا و گشوده‌می‌شود، این‌که اقشار کم‌درآمد جامعه روزبه‌روز بیشتر گرفتار فشار تنگدستی می‌شوند، این‌که گفته‌می‌شود بیش از چهل‌درصد خانوارها سفر را بالکل از سبد هزینه‌های خود حذف کرده‌اند، و در مقابل خانواده‌های مقامات متنفذ از تفریحاتی چون سفر خارج به اندازه کافی بهره‌مند هستند، همه و همه نتایج این کم‌لطفی درحق همسفران است که طبقه مدیران متنفذ و قدرتمند جامعه مرتکب شده‌است.

تصمیم‌گیرندگان و تصمیم‌سازان چند دهه گذشته بابت این خطای راهبردی خود و تنها و بی‌پناه رها کردن همسفرشان در چنگال خرس تورم، یک بدهی اخلاقی نجومی برای خود دست و پا کرده‌اند. تلاش برای بازپرداخت این بدهی کمترین کاری است که باید توسط این طبقه مرفه و برخوردار انجام شود. 

——————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱۵ – ۸ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

توفان فقر و پنجره شکسته مسکن *

گسترش فقر در جامعه امروز ایران طی چند دهه گذشته واقعیتی است که هیچ کارشناس و تحلیل‌گری در مورد آن تردید ندارد. بااین‌حال چون مطالعه جامعی درباب تعیین سهم عوامل مختلف در افزایش جمعیت فقیر انجام نگرفته، طبعاً سخنوران و تحلیل‌گران عوامل متفاوتی را در شکل‌گیری این پدیده دردناک مؤثر و مقصر می‌دانند. تورم دورقمی و بالا رفتن سریع قیمت کالاها و خدمات، افزایش سرسام‌آور حجم نقدینگی، تحریم‌های ظالمانه و محرومیت اقتصاد ملی از درآمد نفتی، رکود و افزایش بیکاری، گسترش فعالیت‌های دلالی، فرار مالیاتی، گسترش فساد و رانت‌خواری و سیاست‌های نادرست اقتصادی مجموعه عواملی هستند که معمولاً به‌عنوان عوامل گسترش فقر در کشور موردتوجه قرار می‌گیرند. به‌عنوان نمونه طی سالیان گذشته خانوارهای زیادی فقط به دلیل درگیر شدن با بیماری و نیاز به بستری شدن یا تهیه داروهای خاص به زیر خط فقر هل داده‌شده‌اند.

براساس آمار موجود جمعیت مستأجر در کشورمان طی سالیان اخیر با سرعت قابل‌توجهی درحال افزایش است. در فاصله سال‌های ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۵ درصد خانوارهای مستأجر از ۲۶٫۶درصد به ۳۰٫۷درصد رسیده، و اکنون مسؤولان از آمار ۴۰درصدی مستأجران سخن می‌گویند. همچنین به استناد نتایج سرشماری سال ۱۳۹۵، ۱۲٫۳درصد از خانوارهایی روستایی نیز به گروه مستأجران پیوسته‌اند. طبعاً در چنین شرایطی افزایش اجاره‌بهای مسکن می‌تواند نقشی جدی در گسترش فقر داشته‌باشد. افزایش سریع جمعیت مستأجر این علامت را به پژوهشگران می‌دهد که اگر دنبال یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین عوامل گسترش فقر (اگر نگوییم عامل اصلی) می‌گردند، باید سراغ پرونده مسکن و مباحث مرتبط با آن بروند.

گسترش ابعاد معضل مسکن به‌ویژه در کلانشهرها در آخرین سال‌های دوران رژیم سابق موجب شد، یکی از نخستین اقدامات اصلاحی حکومت برآمده از انقلاب اسلامی در عرصه مسکن شکل بگیرد. انقلابیون به‌درستی وارد این میدان شدند تا خانوارهای فاقد مسکن صاحب مسکنی در شأن خود بشوند، و دقیقاً با همین رویکرد قانون اساسی نظام جدید برخورداری از مسکن متناسب با شأن را حق بنیادین همه شهروندان دانست. بااین‌حال دشواری‌های دوران جنگ و بحران‌های اقتصادی باعث شد این پرونده مهم در زیر سایه انبوه پرونده‌های دیگر اولویت و فوریتش را از دست بدهد.

در اوایل دهه ۷۰ بسیاری از ناظران و دست‌اندرکاران رونق گرفتن تجارت املاک و مستغلات را علامتی مثبت تلقی می‌کردند، زیرا نشان‌دهنده اقبال عمومی از فرایند سرمایه‌گذاری در عرصه ساخت‌وساز و نوسازی بود، و می‌توانست شروع‌کننده جریان رونق عمومی اقتصاد کشور شود، غافل از این که رونق تجارت املاک در سالیات آینده به یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های بحران برای اقتصاد ملی مبدّل خواهدشد.

تجارت املاک هرچند در ابتدا به‌عنوان ابزاری برای جمع‌آوری نقدینگی افزایش‌یافته دوران سازندگی عمل می‌کرد، اما ظهور آثار منفی هجوم نقدینگی به بازار املاک و مستغلات چندان دور از انتظار نبود. به‌هرتقدیر در سایه کم‌توجهی متولیان امر به این واقعیت، به‌تدریج تقاضای سفته‌بازانه مقتدری در بازار املاک شکل گرفت و به قدرتی مخوف و حاکم در سطح اقتصاد ملی مبدل شد. با گذشت زمان علاوه‌بر اشخاص حقیقی صاحب نقدینگی، بنگاه‌های مالی و پولی کشور و حتی برخی نهادهای عمومی نیز به بازیگران بزرگ بازار املاک مبدّل شدند. فقط بیان یک مثال برای اثبات این مدعا کافی است. در اواسط دهه ۹۰ و در شرایطی که بانک‌ها ملزم شده‌بودند املاک مازاد خود را به بازار عرضه کنند، یکی از بانک‌ها فقط در یک مرحله از فروش املاک مازاد، ۹ مورد ملک را به مزایده گذاشت که قیمت پایه آن‌ها نزدیک به چهاربرابر سرمایه بانک بود! به بیان دیگر آن بانک همسو با سایر نهادهای مشابه با استفاده از سپرده‌ها و نقدینگی مردم، همچون تاجری حریص وارد بازار املاک شده و تا توانسته‌بود، نقدینگی خود را “تبدیل به احسن” کرده‌بود. درواقع وقتی متولیان امر به‌راحتی اجازه میدهند مسکن به‌عنوان نیاز اساسی مردم مبدّل به یک کالای سهل‌البیع و قابل‌احتکار گردد، بروز چنین پدیده‌هایی نباید مایه تعجب شود.

چنین هجوم گسترده‌ای به بازار املاک توانست قیمت مسکن را تا بدان‌حد افزایش بدهد که بسیاری از خانوارهای کم‌درآمد کشورمان از خیر آرزوی داشتن مسکن بگذرند. همچنین افزایش اجاره مسکن موجب شد که سهم هزینه مسکن در سبد هزینه خانوار در سطحی باشد که عملاً بسیاری از خانوارهای کم‌درآمد و حتی طبقه متوسط جامعه ناگزیر از “مدارای نجیبانه” شوند، تعبیری که فرشاد مؤمنی درباره رفتار اقتصادی-اجتماعی امروز ملت ایران به کار می‌برد.

درواقع خانوارهای کم‌درآمد و فاقد مسکن در جامعه امروز ایران از دو سو توسط متولیان امر مورد بی‌مهری قرار گرفته‌اند: ازیک‌سو اولویت و اهمیت پرونده مسکن توسط متولیان امر نادیده گرفته‌شده، و تعهد دولت برای خانه‌دار کردن مردم براساس اصل ۳۱ قانون اساسی به باد فراموشی سپرده‌شده، و از سوی دیگر کم‌توجهی نظام‌یافته متولیان امر به ابعاد دشواری مسکن و نقش بسیار مخرب هجوم نقدینگی سوداگر به این بخش موجب شده با افزایش سرسام‌آور قیمت مسکن و اجاره مسکن، زندگی برای بخش مهمی از جمعیت کشور آن روی تلخ خود را نشان بدهد. بدین‌ترتیب طی سالیان گذشته با هر جهش قیمتی که در بخش مسکن رخ داده، تعداد قابل‌توجهی از خانوارهای شریف کشورمان ناگزیر از اسباب‌کشی به زیر خط فقر شده‌اند. ازاین‌رو اغراق نیست اگر افزایش بیرویه اجاره‌بهای مسکن را یکی از بزرگترین متهمان گسترش فقر در کشور معرفی کنیم.

اما ظلمی که تجارت املاک و مستغلات به اقتصاد ملی روا داشته، فقط در گسترش فقر و افزایش جمعیت زیر خط فقر خلاصه نمی‌شود، و به باور نگارنده حتی درهم شکستن کمر تولید ملی را نیز نمی‌توان بزرگترین ظلم این تجارت مخرب دانست. بزرگترین ظلم همانا ایجاد دوپارگی در صف واحد ملت و تقسیم آنان به دو طبقه برنده و بازنده است. طبقه برنده برای حفظ منافع خود با چنگ و دندان از وضع موجود دفاع می‌کند، حتی از مقام و موقعیت سیاسی و اجتماعی خود برای این کار بهره می‌برد. دقیاً به همین دلیل است که هر برنامه‌ای برای بازنگری و مداوای این درد به در بسته می‌خورد و با مقاومت برخی افراد صاحب نفوذ متوقف می‌شود. طبقه برنده که آستانه مبدل شدن به طبقه مالک در نظام ارباب و رعیتی جدید است، توجهی به این واقعیت ندارد که برد او به معنی باخت سنگین اقتصاد ملی در بلندمدت است. زیرا جامعه‌ای که گرفتار گسترش ابعاد فقر شود، دیر یا زود درهم آثار مخرب آن را خواهدچشید.

—————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۸ – ۸ – ۱۴۰۰ منتشر شده‌است.

فیل نقدینگی و فنجان سیاستگذاری *

طی چهل سال گذشته براساس آمار موجود، حجم نقدینگی به‌طور متوسط سالانه نزدیک به ۲۵٫۵ درصد رشد کرده‌است. نرخ بالای رشد نقدینگی در کنار نرخ پایین رشد اقتصادی (سالانه به‌طور متوسط ۲٫۶۵ درصد) منتهی به شکل‌گیری تورم لجام‌گسیخته‌ای شده، که اقتصاد ملی را به‌شدت گرفتار آثار نامطلوب خود ساخته‌است. طی سالیان گذشته دولت‌های مختلف همه مدّعی اجرای سیاست‌هایی در مسیر مقابله با افزایش نقدینگی بوده‌اند؛ با این امید که آثار مخرب سیلاب نقدینگی را تا حدّ امکان مهار کنند. بااین‌حال هیچگاه توفیق قابل‌ذکری در این میدان به دست نیامده‌است. درواقع مقایسه قدرت و حجم تأثیرگذاری سیلاب نقدینگی با توان دولت‌ها و ابزاری که برای مهار این سیلاب به‌کار گرفته‌اند، مشابه مقایسه فیل و فنجان است.

سه سرفصل مهم اقدامات ضروری برای مهار نقدینگی را می‌توان به شرح زیر برشمرد:

۱ – افزودن بر انضباط مالی دولت به معنی مهار جریان درحال افزایش هزینه‌ها، تلاش برای کسب درآمد و ایجاد توازن بین درآمد و هزینه به‌گونه‌ای که با پدیده کسری بودجه روبه‌رو نشویم

۲ – نظارت کارآمد بر عملکرد شبکه بانکی و جلوگیری از خلق بیرویه پول

۳ – ایجاد و معرفی فرصت‌های سرمایه‌گذاری مولد با هدف جلوگیری از هجوم نقدینگی سرگردان به آسیب‌پذیرترین بخش‌های اقتصاد

بررسی کارنامه دولت‌ها در هر سه میدان نشان می‌دهد که تعبیر فیل و فنجان برای به تصویر کشیدن نسبت ابعاد بیماری با ظرفیت اقدامات درمانی چندان مبالغه‌آمیز نیست.

در مورد سرفصل اول باید گفت طی چند دهه گذشته دولت‌ها همواره گرفتار عدم توازن مالی جدی بوده‌اند. ازیک‌سو حوزه مأموریت و مسؤولیت دولت به‌طور مداوم درحال گسترش و وسعت یافتن است، و این امر موجب می‌شود هزینه‌ها با سرعت افزایش بیابند. از سوی دیگر درآمدها و منابع مالی دولت به‌تدریج از اختیار آن خارج شده‌است. کاهش درآمدهای نفتی به دلیل محدودیت فروش نفت و تحریم‌های گسترده، رشد ناچیز درآمدهای مالیاتی به دلیل تداوم رکود و تعطیلی بسیاری از بنگاه‌های اقتصادی، و عدم تسلط دولت بر برخی از حوزه‌های مهم درآمدزا موجب شده کمترین تناسبی بین درآمدها و هزینه‌های دولت شکل نگیرد. در چنین فضایی تلاش گاه و بیگاه دولت‌ها برای افزودن بر درجه انضباط مالی همانگونه که در سال‌های ۹۲ و ۹۳ اعمال شد، چندان افاقه نکرده، و موجبات مهار نقدینگی را فراهم نکرده‌است.

سال گذشته دولت با هدف افزودن بر درآمدهای مالیاتی، معافیت مالیاتی فعالان اقتصادی مستقر در مناطق آزاد را مورد بازنگری قرار داد. چنین اقدامی هرچند بر درآمد مالیاتی دولت در کوتاه‌مدت می‌افزاید، اما با کمرنگ کردن جاذبه‌های اندک مناطق آزاد کشورمان نسبت به مناطق آزاد کشورهای همسایه، امکان بهره‌مندی اقتصاد ملی از این ابزار ارزشمند سیاستی را از بین می‌برد.

در سرفصل دوم هرچند طی سالیان گذشته نظارت بر شبکه بانکی سخت‌گیرانه‌تر شده‌است، بااین‌حال باید گفت دامن زدن به پدیده مخرب تجارت پول در دهه‌های گذشته به‌ویژه از طریق مؤسسات مالی و اعتباری غیرمجاز دشواری بزرگی برای اقتصاد ملی فراهم آورده، و سنگی بزرگ پیش پای آن گذاشته‌است که برداشتن آن و رفع این مانع عظیم همتی عظیم‌تر می‌خواهد.

در سرفصل سوم نیز تلاش متولیان امر نه از نظر کمّیت و نه از نظر کیفیت متناسب با ابعاد دشواری و بیماری اقتصاد ملی نبوده‌است. برای درک بهتر این موضوع کافی است نگاهی به وضعیت بورس اوراق بهادار و عملکرد آن طی چند سال گذشته بیندازیم. در دهه گذشته حداقل دوبار این بازار مهم مالی مورد استقبال پرشور صاحبان سرمایه‌های خرد قرار گرفت. اما هربار بی‌توجهی متولیان امر به ضرورت جلب اعتماد مردم و استفاده از این فرصت کم‌نظیر تاریخی برای ایجاد رونق در اقتصاد ملی موجب سرخوردگی مردم و خروج نقدینگی از این بازار و تهاجم آن به بازارهای جایگزین از جمله بازار مستغلات و ارز شد.

با مرور عملکرد دولت‌ها طی چند دهه گذشته در هر سه میدان مورداشاره، می‌توان این ادعا را با قاطعیت مطرح ساخت که دولت‌ها طی چند دهه گذشته با به‌کارگیری سیاست‌های ناکارآمد و در سایه نگاه غیرکارشناسی و غیرعلمی به مقوله پول و نقدینگی، ازیک‌سو فیل نقدینگی را هوا کرده‌اند، و از سوی دیگر با فنجان سیاست‌گذاری تلاش کرده‌اند این فیل را از آسمان نقش‌آفرینی و تأثیرگذاری به زمین اطاعت و فرمان‌پذیری پایین بکشانند؛ و طبعاً عدم تناسب بین ابعاد روبه‌گسترش بیماری با میزان داروی تجویزشده موجب ناکارآمدی برنامه درمانی شده‌است.

در شرایط امروز اقتصادی کشور، برنامه مهار نقدینگی و جلوگیری از رشد بیرویه آن و نیز استفاده بهینه از این سیلاب مزاحم در مسیر رشد اقتصاد ملی، می‌بایست در رأس برنامه‌های دولت باشد. خوشبختانه دولت سیزدهم برنامه تدوین بودجه سال آینده را با رویکرد مثبت افزایش انضباط مالی و جلوگیری از تشدید کسری بودجه آغاز کرده‌است. این رویکرد هرچند امیدوارکننده و نویدبخش است، اما آن را می‌توان فقط گامی کوچک در مسیر درست تلقی کرد. برای درمان این بیماری مزمن گام‌های بزرگتری باید برداشته‌شود؛ گام‌هایی که باید هرسه سرفصل ذکرشده در بالا را دربرگرفته، و از تمامی ظرفیت سیاست‌گذاری برای مهار نقدینگی بهره گیرد. با این گام‌ها فنجان سیاست‌گذاری آن‌چنان بزرگ خواهدشد که بتوان آن را با عظمت جثه فیل نقدینگی همتراز دانست.

——————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱ – ۸ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.