تکنوکراسی، شایسته‌سالاری و مدیریت ایرانی *

با تأمل در گفته‌ها و نوشته‌های سخنوران وطنی به‌روشنی می‌توان دریافت که معنای روشن و یکسانی از اصطلاح تکنوکراسی مورد توجه آنان نیست و هر گروهی با تلقیات خاص خود معنای متفاوتی را از این عبارت برداشت می‌کند. این تفاوت بین تلقیات در سطحی است که گاه واژه تکنوکرات به‌عنوان یک اتهام در مورد برخی افراد به‌کار برده‌شده، و حتی فرد متهم لازم می‌داند بیگناهی خود را به اثبات برساند! این بدان‌معنی است که در همین قدم اول درکی روشن و یکسان از این واژه وجود ندارد. 

مستقل از قضاوت‌های ارزشی رایج در جامعه امروزمان، تکنوکراسی یا حکومت نخبگان فن کشورداری (تکنوکرات‌ها) پاسخی امروزی به پرسشی بسیار قدیمی است. مطرح شدن دو ­اصطلاح تکنوکرات و تکنوکراسی و تلاش متفکران علوم اجتماعی برای ارائه تعریف دقیق این اصطلاح­ها را می‌توان بخشی از تلاش تاریخی متفکران بشری برای پاسخ دادن به این پرسش قدیمی تلقی کرد که چه کسی یا چه کسانی حق دارند قدرت مدیریت جامعه بشری را در اختیار خود بگیرند. ماکس وبر در مقام جمع‌بندی این تلاش فکری تاریخی به سه منشأ متفاوت موروثی، فرهمندی و قانونی برای شکل‌گیری قدرت و حکومت اشاره می‌کند.

در جوامع باستانی معمولاً این ارتباطات خانوادگی بود که تکلیف حکومت را معین می‌ساخت. به بیان دیگر گروه محدودی از شهروندان که فرزندان فلان حاکم قدرتمند سالیان پیش بودند، صاحب این حق شناخته می‌شدند زیرا از نسل حاکمان و سلاطین گذشته بودند. با گذشت زمان بنیان قدرت موروثی در ذهن بشر به‌تدریج رنگ باخت. رویکردی دیگر به قدرت حق حکومت را از آن گروهی با باورها و آرمان‌های خاص می‌دانست. به بیان دیگر گروهی از اعضای جامعه یا به دلیل تعلق به قوم و نژاد خاص یا به دلیل باورمندی به نظام فکری خاص خود را واجد حق حکومت کردن و به دست گرفتن زمام امور جامعه می‌دیدند. طبعاً در این رویکرد فرد یا افرادی که مظهر این باور و نظام فکری بودند در سلسله مراتب قدرت در بالاترین جایگاه قرار می‌گرفتند.

یک نمونه بسیار بارز این رویکرد جایگزینی حکومت سوسیالیستی در روسیه به جای حکومت تزاری بود. با تشکیل حکومت جدید و به قدرت رسیدن حزب کمونیست به رهبری لنین، طبعاً شرط انتصاب مدیران عضویت در حزب و وفاداری به اصول آن بود. به بیان دیگر قدرت حکومت در اختیار سران حزب قرار می‌گرفت، هرچند آنان رابطه نسبی با خاندان سلطنتی نداشته‌باشند. با این رویکرد طبعاً ملاک ارتقای مقام افراد در سیستم حکومتی موقعیت حزبی و گرایش سیاسی آنان است. گفتنی است در دوران حکومت استالین بزرگترین دانشمند هوا و فضای روسیه یعنی توپولف سال‌ها رنج زندان و انواع محدودیت را تحمل کرد چون “همسو” با گرایشات سیاسی حزب نبود.

با کنار هم گذاشتن این دو رویکرد برای تبیین مبنای قدرت و حکومت، باید گفت رویکرد جدید با سرفصل تکنوکراسی و حکومت نخبگان فن کشورداری تلاشی برای رهایی جامعه بشری از قیدوبند حکومت موروثی و حکومت حزبی و مرامی است. به بیان دیگر در این رویکرد حاکمان نه به دلیل این که از نسل فلان حاکم پیشین هستند، تا این که عضو عالیرتبه فلان حزب یا جریان سیاسی هستند، بلکه فقط به این دلیل که تخصص و مهارت بالاتری در اداره امور جامعه دارند، به قدرت می‌رسند. این وضعیت را با انتخاب یک پزشک متخصص برای انجام یک عمل جراحی حسّاس می‌توان مقایسه کرد. در انتخاب این پزشک، بیمار کاری به شجره‌نامه او یا گرایشات سیاسی‌اش ندارد، و فقط به درجه مهارت او در تشخیص پزشکی و انجام عمل جراحی اهمیت می‌دهد. با قدری مسامحه پرسش و پاسخی را که چندین قرن پیش در شهر بغداد و در محضر هلاکوخان مغول اتفاق افتاد، با این وضعیت می‌توان مقایسه کرد. هلاکو از حاضران مجلس پرسید که حاکم ظالم مسلمان می‌خواهند یا حاکم کافر عادل؛ و یکی از حاضران پاسخ داد ما مسلمانان بغداد حکمرانی کافر عادل را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم. 

بااین‌حال باید به تفاوت ظریفی که بین دو مفهومی تکنوکراسی و شایسته‌سالاری وجود دارد، توجه نمود. شایسته‌سالاری لزوماً به معنی کنار گذاشتن کامل گرایشات حزبی و سیاسی و شکل‌گیری یک نظام ارتقای شغلی کاملاً مبتنی بر تخصص نیست. به بیان دقیق‌تر حتی در نظام حکومت حزبی دوران شوروی سابق که عضویت در حزب و پیروی از منویات رهبر حزب شرط اصلی برای تصدی مسؤولیت‌ها بود، حزب می‌توانست شایسته‌ترین و کارآمدترین نیروهای حزبی را در سمت‌های حساس بنشاند، و یا فقط به میزان همسو بودن آنان با سلیقه سیاسی حاکم و شدت و ضعف آن توجه کند. ازاین‌رو شایسته‌سالاری را می‌توان در سطوح رقیق‌تر نیز به‌کار گرفت و طبعاً در همین سطح رقیق هم آثار مثبت خود را نشان خواهدداد.

از سوی دیگر هرچند تکنوکراسی تلاشی برای رهاندن صندلی قدرت از دست ورثه حاکمان سابق و یا وابستگان مسلک‌ها و مرام‌ها است، اما اساساً تجسم حکومتی که صددرصد از تفکرات مرامی و آرمانی رهایی یافته‌باشد، امری محال است. زیرا کنار گذاشتن مرام و آرمان نیز گاه خود به یک مرام تازه مبدّل می‌شود.

بدین‌ترتیب و با قدری مسامحه، می‌توان تکنوکراسی را نوع بسیار خاصی از شایسته‌سالاری تلقی کرد که در آن نقش و تأثیر تفکرات آرمان‌گرایانه به پایین‌ترین سطح ممکن رسیده‌است. دولت توسعه‌گرا که هیچ دغدغه‌ای جز هدایت کشور به بالاترین سطح رشد و رفاه عمومی ندارد، و منافع ملی کشور را بر هر منفعت دیگر ترجیح می‌دهد، می‌تواند نمونه‌ای از تکنوکراسی و شایسته‌سالاری ناب را به نمایش بگذارد.

با تعمق در عبارت فوق می‌توان دریافت که برای سنجیدن وضعیت یک نظام مدیریتی از منظر تکنوکراسی باید به رابطه بین اقتصاد و سیاست آن کشور توجه کرد. اگر در کشوری به این واقعیت برخورد کنیم که سیاست در خدمت اقتصاد است و دولت با تمام توان تلاش می‌کند با بهره‌گیری از هر ابزار ممکن هدف رشد اقتصادی را محقق سازد، می‌توان در آن جامعه به حرکت در مسیر رسیدن به یک نظام مدیریتی شایسته‌سالار ناب امیدوار بود. کم‌کم تکنوکرات‌ها در آن نظام مدیریتی سروکله‌شان پیدا خواهدشد و قدرت اجرایی را در دستان خود خواهندگرفت. اما در جامعه‌ای که در آن اقتصاد را در خدمت سیاست ببینیم، انتظار ظهور و اقتدار تکنوکراسی انتظاری بیهوده است.

با مروری بر کارنامه چند دهه گذشته اقتصاد کشورمان می‌توان ادعا کرد که اقتصاد ما زیر سایه سنگین سیاست گیر کرده‌است، و به جای‌ این‌که در آن سیاست در خدمت اقتصاد قرار بگیرد و دستگاه دیپلماسی کشور خود را خادم فعالان اقتصادی بداند و برای موفقیت آن‌ها در میدان تجارت خارجی و بهبود عملکرد اقتصاد ملی تلاش کند، این اقتصاد است که در خدمت سیاست قرار گرفته‌است. عملکرد ضعیف کشور در عرصه رشد اقتصادی در شرایطی که رقبای منطقه‌ای کشورمان با سرعت به پیش می‌روند، و درآمد سرانه‌شان در مقایسه با درآمد سرانه کشورمان روزبه‌روز بیشتر قد می‌کشد و گردن‌فرازی می‌کند، بهترین شاهد این مدعاست که این کشورها مثل بسیاری از کشورهای درحال‌توسعه سیاست خود را در خدمت اقتصادشان درآورده‌اند، و از هر فرصتی برای گسترش بازارهایشان و افزودن بر درآمد شهروندانشان استفاده می‌کنند. درحالی‌که اقتصاد ملی ما تا زمانی‌که نتواند خود را از سایه سنگین سیاست برهاند، نخواهدتوانست رشد مطلوبی را تجربه کند.

اقتصاد ما سال‌هاست که گرفتار معضل سیاست‌زدگی است، و در یک اقتصاد سیاست‌زده تکنوکرات‌ها نمی‌توانند آینده‌ای داشته‌باشند. چنین اقتصادی نمی‌تواند از همه ظرفیت خود برای رشد سریع اقتصادی استفاده کند و به‌اصطلاح نمی‌تواند با همه برگ‌های خود بازی کند.

————————–

* – این یادداشت در ماهنامه آینده‌نگر شماره ۱۱۶ بهمن ۱۴۰۰ صفحه ۸۵ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و بهشت دلالان *

نماینده مردم لاهیجان اخیراً از این واقعیت تلخ سخن گفته‌است که دلالان برنج را به دوبرابر قیمت خرید از کشاورزان در بازار عرضه می‌کنند.(۱) معاون دادستان کل کشور نیز چندی پیش به این نکته اشاره کرده که فاصله بین قیمت تمام‌شده محصولات و قیمت خرده‌فروشی بیش از اندازه بالا بوده، و دلالان سود هنگفتی به جیب می‌زنند.(۲) با مروری در رسانه‌ها چنین مطالبی را از قول بسیاری از دست‌اندرکاران در مورد بسیاری از کالاها می‌توان‌یافت. یکی از گرانی گوشت قرمز می‌نالد که با همت دلالان به بیش از دوبرابر قیمت تمام‌شده به دست مردم می‌رسد، دیگری از تلاش نظام‌یافته برای افزایش قیمت برنج داخلی می‌گوید که هدف افزایش قیمت برنج وارداتی را دنبال می‌کند. آن دیگری از مافیای حاکم بر تجارت دارو یا خودرو شکوه می‌فرماید که تا سهم خود را تمام و کمال دریافت نکند، اجازه رسیدن کالا به دست مردم را صادر نمی‌کند. در چنین شرایطی اغراق نیست که برای توصیف وضعیت موجود در اقتصاد کشورمان از عبارت “بهشت دلالان” استفاده کنیم. زیرا فعالیت‌های دلالی سودی گزاف و بی‌دردسر را در پی دارد.

در اوایل دهه ۱۳۶۰ یکی از دلمشغولی‌های جدّی دانش‌آموختگان اقتصاد که سودای خدمت به اقتصاد ملی و هموار ساختن راه رشد و توسعه را در سر داشتند، این بود که سیستم سنتی توزیع به‌عنوان یک مانع بزرگ بر سر راه گسترش تولید ملی ظاهر شده‌بود. این سیستم بیشترین سهم ارزش افزوده را نصیب دلالان و واسطه‌ها می‌کرد و تولیدکننده در هر صنعتی که بود، معمولاً سهمی اندک از درآمد داشت. سود سرشار فعالیت‌های واسطه‌گری در مقایسه با سود اندک فعالیت‌های تولیدی علامتی گمراه‌کننده را به همه فعالان اقتصادی می‌داد که سرمایه خود را به‌جای معطل کردن در حوزه کم‌بازده تولید، در میدان تجارت به کار بیندازند و سود بی‌دردسر و در بیشتر موارد معاف از مالیات و انواع عوارض را نصیب خود سازند.

آن سال‌ها همه جا صحبت از این واقعیت تلخ بود که از ۱۰۰ واحد پولی که مصرف‌کنندگان نهایی بابت خرید فلان محصول کشاورزی می‌پردازند، حداکثر مثلاً ۱۵ واحد نصیب کشاورزان می‌شود و بقیه سود سهم واسطه‌ها است. کشاورزان فلان منطقه محصولشان را با قیمت نازل به واسطه‌ها می‌فروشند و بیشترین سود نصیب عمده‌فروشان میادین میوه و تره‌بار می‌شود. یا برنج‌کاران استان‌های شمالی محصولشان را در فصل برداشت با قیمت نازل به دلالان می‌فروشند و آن‌ها محصول را در زمانی که قیمت حسابی رشد کرده، به بازار عرضه می‌کنند. و …

راه‌حلی که به ذهن این دلسوزان کشور می‌رسید، این بود که با ایجاد تشکل‌هایی از کشاورزان، امکانی برای تولیدکنندگان فراهم شود که اولاً بتوانند خودشان محصول را به مردم عرضه کنند و کمتر نیازمند “خدمات” واسطه‌ها بشوند، و ثانیاً با دریافت وام‌های ارزان‌قیمت ناگزیر از فروش سریع محصولاتشان در فصل ارزانی با پایین‌ترین قیمت نباشند.

حمایت از گسترش شبکه تعاونی‌های مصرف محلی و تعاونی‌های تولیدی در بخش کشاورزی در دهه ۶۰ و سپس راه‌اندازی شبکه گسترده میادین میوه و تره‌بار در سطح شهر تهران و بعداً سایر کلانشهرها و نیز راه‌اندازی فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای در ابتدای دهه ۷۰ تلاشی برای کاستن از حاشیه سود دلالان و افزایش سهم تولیدکنندگان از ارزش افزوده در کنار مهار قیمت‌های خرده‌فروشی و حفظ حقوق مصرف‌کنندگان و راه‌حلی برای تقویت تولید ملی بود.

اینک با گذشته چند دهه از آن ایام با مروری سطحی بر شرایط اقتصادی کشور می‌توان دریافت که هنوز سهم بخش مولّد اقتصاد از ارزش افزوده بسیار اندک است و هنوز دلالان و واسطه‌ها حرف و اول و آخر را در اقتصادمان می‌زنند. به بیان دقیق‌تر اقداماتی نظیر آنچه اشاره شد، از نظر کیفیت و کمّیت اصلاً در سطحی نبود که بتواند سیطره دلالان را بر اقتصاد کلان کشور محدود کند. علاوه‌براین شرایط خاص اقتصادی کشور و سیاست‌های ناکارآمدی که در طول سالیان گذشته به‌کار گرفته‌شد، نه‌تنها کمکی به مهار دلالان نکرد، بلکه بهترین نیروی کمکی برای رشد بخش نامولّد و گسترش دلالی بود.

افزایش بیرویه حجم نقدینگی و در کنار آن دسترسی آسان بخش غیرمولّد اقتصاد به منابع بانکی موقعیتی را فراهم کرده، که شبکه دلالی با قدرت خرید بالا و قدرت تخریب بسیار بالاتر در سطح اقتصاد ملّی فعالیت کرده، و عرصه را بر بخش مولّد اقتصاد تنگ و تنگ‌تر کند. از سوی دیگر بی‌تدبیری و بی‌عملی دولتمردان در طول چندین دهه موجب شده حاشیه امن لازم برای رشد فعالیت‌های بسیار سودآور دلالی فراهم شود. در چنین فضایی چندان دور از انتظار نیست که هر تدبیر جدیدی توسط دولتمردان به کار گرفته‌شود، حتی اگر هدف غایی مهار سوداگری و ایجاد محدودیت برای دلالان را دنبال کند، به لطایف‌الحیل به ضدّ خود تبدیل شده و ابزاری برای افزایش سود دلالان شود.

اخیراً زمزمه‌هایی به گوش می‌رسد که گویا فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای کشور با خرید انبوه برنج در فصل برداشت و با بهره‌گیری از امکانات وسیع انبارداری خود، نقش مهمی در افزایش قیمت برنج دارند.(۳) به بیان دیگر نهادهایی که با هزاران امید و آرزو به‌منظور اصلاح سیستم سنتی توزیع و ایجاد رفاه بیشتر برای تولیدکنندگان و به‌ویژه مصرف‌کنندگان تأسیس شده‌اند، اینک در سایه حاکمیت مناسبات رانتی و دلالی بر اقتصاد ملّی به ضدّ خود مبدّل شده و خود به جریان گرانی برنج دامن زده‌اند.

مروری بر کارنامه چهار دهه سیاست‌گذاری در حوزه بازرگانی و توزیع کالا نشان می‌دهد که اقدامات مقطعی و سیاست‌هایی که با نگاه بخشی به عرصه اقتصاد ملّی طراحی و اجرا می‌شوند، راه به جایی نخواهندبرد. دولتمردان اگر عزم اصلاح امور اقتصاد ملّی و حمایت از بخش تولید را دارند، باید با تدوین نقشه‌راهی مدبّرانه و با بهره‌گیری از همه توان کارشناسی و علمی کشور به درمان اقتصاد ملی و مهار دلالی نظام‌یافته بپردازند، و “بهشت دلالان” را به “بهشت تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان” مبدّل سازند.

———————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۳۰ – ۱۱ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

۱ – مراجعه کنید به:

برنج کیلویی ۸۰تومان با نرخ حداکثر۴۰تومان از کشاورز خریداری شده‌است

۲ – مراجعه کنید به:

کالاها ۳۰درصد گرانتر به دست مردم می‌رسد

۳ – مراجعه کنید به:

نقش فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگ در گران‌فروشی برنج

انقلاب اسلامی، اقتصاد ملی و تقابل کار و سرمایه *

یکی از آرمان‌های بزرگ انقلابیون دهه ۵۰ که مناسبات اقتصادی اجتماعی آن ایام را برنمی‌تافتند، این بود که جامعه از زندان حاکمیت سرمایه رهایی یابد، و شرایط مطلوبتری برای نیروی کار فراهم شود. این بدان‌معنی نبود که حکومت انقلابی همچون حکومت‌های وابسته به اردوگاه شرق به قلع و قمع صاحبان سرمایه خواهدپرداخت. بلکه فقط بنا بود سرمایه به‌عنوان یک عامل تولید از تخت حکومت پایین بیاید و فضا برای رشد عامل تولید دیگر یعنی کار مساعدتر شود.

اینک با گذشت بیش از چهار دهه از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و استقرار حکومت انقلابی با رأی و اراده مردم، می‌توان به ارزیابی عملکرد اقتصاد ملی نشست و به این موضوع پرداخت که میدان تقابل دو عامل تولید کار و سرمایه طی این سال‌ها شاهد چه تحولاتی بوده، و آرمان والای انقلابیون دهه ۵۰ تا چه میزان تحقق یافته‌است.

حکومت انقلابی برای جانبداری مؤثر از عامل کار باید در چهار حوزه فعالیت می‌کرد:

۱ – افزایش سهم عامل کار از محصول

در حسابداری ملی سهم مزد از درآمد ملی در مقایسه با سهم سود و اجاره نشاندهنده سهمی از ارزش افزوده سالیانه است که به کارگران و حقوق‌بگیران تعلق می‌گیرد. مزد نیروی کار در اروپای نیمه اول قرن نوزدهم در سطح حداقل معیشت تعیین شده‌بود. این سطح از مزد حداکثر سود طبقه سرمایه‌دار را تأمین می‌کرد. از اواخر قرن نوزدهم جوامع پیشرفته تلاش کردند با افزایش سهم مزد، رفاه نیروی کار را افزایش بدهند. این همان پدیده‌ای است گاه از آن با عنوان “به سر عقل آمدن سرمایه‌داری” یاد می‌شود. زیرا این حرکت اصلاحی با هدف مهار اعتراضات نیروی کار و جلب رضایت آنان انجام گرفت.

۲ – افزایش بهره‌وری نیروی کار

هرچند افزایش سهم مزد، منتهی به تقویت موقعیت نیروی کار در اقتصاد ملی می‌شود، اما به تنهایی کافی نیست. به بیان دیگر، این اتفاق فقط می‌تواند اثر موقتی و محدود داشته‌باشد. درواقع تقویت و تحکیم موقعیت نیروی کار به‌جای افزایش مقطعی سهم مزد با تصویب چند ماده و تبصره، در گرو افزایش بهره‌وری نیروی کار است. پایین ماندن میزان بهره‌وری نیروی کار موقعیتی را در بازار کار ایجاد می‌کند که سطح دستمزدها امکان افزایش نداشته‌باشد، ازاین‌رو اگر حکومت مصمم به بهبود بخشیدن به شرایط حقوق‌بگیران باشد، باید مقدمات افزایش بهره‌وری نیروی کار را با هدف ایجاد تغییر مثبت ماندگار در سهم مزد از درآمد ملی فراهم آورد.

۳ – تسهیل راه‌اندازی کسب‌وکارهای کوچک

فاصله گرفتن یک اقتصاد از وضعیت حاکمیت عامل سرمایه علاوه بر تلاش برای تحکیم موقعیت نیروی کار، در گرو این است که دولت امکانی را برای خوداشتغالی و راه افتادن کسب‌وکارهای کوچک فراهم سازد. به بیان دیگر افراد خلاق و مبتکری که ایده‌های ارزشمندی برای فعالیت اقتصادی و کارآفرینی دارند، نباید به دلیل نداشتن سرمایه اولیه ناگزیر از فروش ایده خود به صاحبان سرمایه بشوند و به سهم اندکی از ارزش افزوده ناشی از ایده و خلاقیت خود قانع شوند. روشن است که در صورت فراهم نشدن این امکان از جانب دولت، حاکمیت سرمایه در اقتصاد ملی تحکیم خواهدشد.

۴ – فراهم ساختن امکان چانه‌زنی دسته‌جمعی

طبعاً در جامعه‌ای که صاحبان عامل سرمایه در موقعیت برتر هسنند و حاکمیت یافته‌اند، تلاش نیروی کار برای ایجاد تشکل و افزایش قدرت چانه‌زنی خودشان را به زیان منافع بلندمدت خود شناسایی کرده، و به لطایف‌الحیل سعی در جلوگیری از مجتمع شدن عرضه‌کنندگان نیروی کار خواهندداشت. در چنین فضایی این وظیفه دولت‌ها و به‌ویژه دولت و حکومت معتقد به آرمان حمایت از عامل کار در مقابل عامل سرمایه است که هرگونه تسهیلات قانونی و اداری را برای تقویت تشکل‌های کارگری در اختیارشان بگذارند.

در سالیان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در هریک از چهار حوزه فوق اقدامات مثبتی با هدف تقویت موقعیت عامل کار و دفاع از منافع کارگران و حقوق‌بگیران اتفاق افتاده‌است، اما تحولات اقتصادی و سیاسی دهه‌های اخیر شرایطی را فراهم ساخته که ضمن کم‌رنگ شدن دستآوردهای اولیه، حتی شاهد حرکاتی در مسیر خلاف هم باشیم.

سهم مزد از درآمد ملی که بهترین شاخص برای سنجش جایگاه اجتماعی نیروی کار در جامعه است، با وجود بهبود نسبی در سالیان نخست، اینک در وضعیت متزلزلی به سر می‌برد و حقوق‌بگیران با کاهش قدرت خرید دستمزد خود که ناشی از حاکمیت تورم دورقمی است، سال به سال فقیرتر می‌شوند. افزایش بهره‌وری نیروی کار نیز با وجود تلاش برای گسترش آموزش عالی و ارتقای کیفی نیروی کار، به دلیل مسدود شدن مسیر ارتباط با بازارهای جهانی، سرعت اندک رشد فنآوری در عرصه تولید ملی و محرومیت از حضور در میدان رقابت با رقبای قدرتمند خارجی نیز رشد مطلوبی را نشان نمی‌دهد.

در عرصه حمایت از کسب‌وکارهای خرد، هرچند در سالیان نخست با دادن تسهیلات به شرکت‌های تعاونی جدید با هدف گسترش اشتغال و تولید فرصتی برای شروع فعالیت مولد در اختیار افراد فاقد سرمایه قرار گرفت؛ اما با گذشت زمان و تداوم شرایط تورمی، شروع فعالیت برای بنگاه‌های جدید حتی دشوارتر هم شد. افزایش قیمت املاک و در نتیجه افزایش هزینه اجاره مکان برای فعالیت اقتصادی اینک به‌عنوان مهم‌ترین مانع گسترش کسب‌وکارهای کوچک خودنمایی می‌کند.

در عرصه افزایش قدرت چانه‌زنی دسته‌جمعی نیروی‌کار هم با وجود تأکید و توجه دولتمردان در سالیان نخست پیروزی انقلاب به تشکیل شوراهای کارگری و حمایت از خانه‌کارگر، صرف عقب ماندن سطح دستمزد از شاخص عمومی قیمت‌ها بهترین شاهد این مدعاست که نیروی کار اقتدار قابل‌توجهی برای به‌کرسی نشاندن خواسته‌های معقول خود ندارد.

تحکیم موقعیت عامل کار در جامعه امروز ایران راه نجات اقتصاد ملی از بحران‌های اقتصادی اجتماعی بزرگ است، و این بدان‌معنی است که بازگشت به ارزش‌های والای انقلاب اسلامی و بازنگری در سیاست‌های اعمالی سالیان گذشته یک ضرورت است. انشاءالله در یادداشت‌های آینده بیشتر به این مبحث خواهم‌پرداخت.

———————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۳ – ۱۱ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

بانک‌ها و پدیده زیان انباشته *

این که یک بنگاه اقتصادی در جریان فعالیت خود برای یک یا حتی دو سه دوره دچار زیان شود، لزوماً اتفاق عجیب و غیرمنتظره‌ای نیست. در چنین شرایطی سهامداران وارد میدان می‌شوند و با اعمال تغییرات در سیستم مدیریتی بنگاه دوره زیان را پشت سر می‌گذارند. اما اقتصاد ما شرایط خاص و منحصر به فرد خود را دارد. بنگاه‌های اقتصادی در این شرایط خاص می‌توانند درعین زیانده بودن همچنان به فعالیت خود طبق روال گذشته ادامه بدهند، و مدیران ارشد آن‌ها ضرورتی برای تغییر رویه و حتی کنار رفتن احساس نکنند.

در چند دهه گذشته بانک‌ها در اقتصاد ما جایگاه بسیار ویژه و ممتازی داشته‌اند. افزایش سریع حجم نقدینگی، گسترش فعالیت‌های دلالی و اعمال برخی سیاست‌های اقتصادی نسنجیده و ناکارآمد موجب شد که فعالیت‌های بانکی در کشور از جذابیت بسیار بالایی برخوردار شود. افزایش سریع تعداد بانک‌های خصوصی و مؤسسات مالی و اعتباری اعمّ از مجاز یا غیرمجاز در سالیان گذشته نشان از این جذابیت بالا داشت.

ورود بانک‌های پرتعداد کشور به بازار املاک و مستغلات و خریدهای گسترده، و از سوی دیگر گسترش بی‌رویه شبکه بانکی و افزایش شعب بانک‌ها در کنار دشوارتر شدن مسیر دسترسی تولیدکنندگان به تسهیلات بانکی، به‌تدریج متولیان امر را ناگزیر ساخت تا به فکر افزایش نظارت بر عملکرد بانک‌ها بیفتند. ملزم ساختن بانک‌ها به فروش املاک مازاد از جمله اقداماتی بود که در این راستا و با هدف اصلاح عملکرد و ساختار شبکه بانکی صورت گرفت.

این واقعیت که برخی از بانک‌های کشور با زیان انباشته هنگفت که درواقع حاصل عملکرد چندین‌ساله آن‌ها است، روبه‌رو شده‌اند، بسیار قابل‌تأمل است. زیرا این زیان هنگفت در شرایطی اتفاق افتاده که بانک‌ها انحصار تجارت بسیار پرسودی را در کشور در اختیار خود داشته، و از این مزیت بزرگ نهایت استفاده را کرده‌اند. دقیقاً به همین دلیل بررسی و ریشه‌یابی این عارضه و توجه به این نکته که چگونه این زیان انباشته شکل‌گرفته و در طول سالیان گذشته برخورد جدّی با آن نشده‌است، از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.

به نظر می‌رسد توجه به موارد زیر به‌عنوان سرفصل‌هایی برای مطالعات بیشتر و کشف ریشه دشواری‌های موجود و گشودن جعبه سیاه زیان انباشته بانک‌ها خالی از فایده نباشد:

۱ – زیان انباشته به‌ویژه وقتی به سطح قابل‌توجهی برسد، یک علامت منفی برای کل اقتصاد کشور تلقی می‌شود. همان‌گونه که بورس اوراق بهادار یکی از اولین حوزه‌هایی است که با واکنش سریع خود، شکل‌گیری دوران رونق یا رکود را در اقتصاد کشور نشان می‌دهد، شبکه بانکی را می‌توان یکی از آخرین حوزه‌ها در این میانه تلقی کرد. به بیان دیگر زیاندهی بانک را نمی‌توان با زیاندهی صنایعی چون لبنیات و مرغداری‌ها و … مقایسه کرد. زیرا زیاندهی این صنایع فقط بیانگر بروز دشواری در یک بخش خاص از اقتصاد کشور است، اما زیاندهی بانک نشان از بیماری اقتصاد کلان کشور دارد.

۲ – بانک‌ها در کشور ما در طول سالیان گذشته به شکل گسترده وارد فعالیت‌هایی شده‌اند که لزوماً با مأموریت اصلی آنان سنخیتی ندارد. بنگاهداری و سرمایه‌گذاری در بازار املاک و مستغلات دو نمونه برجسته این حوزه هستند. طبعاً شیوه مدیریت ناکارآمد بنگاه‌های متعلق به بانک‌ها یا امواج رکودی بازار املاک و مستغلات آن‌هم در شرایطی که افراط چشمگیری در ساخت و عرضه املاک تجاری در سطح کشور اتفاق افتاده، می‌تواند در تحقق این زیان انباشته سهمی داشته‌باشد.

۳ – تجارت پول به‌عنوان یک تجارت پرسود در دهه‌های گذشته بسیاری از حوزه‌های فعالیت اقتصادی کشورمان را تحت تأثیر منفی خود قرار داد. تلاش برخی بدهکاران بانکی برای تأسیس بانک و مشارکت برخی بنگاه‌های بزرگ صنعتی کشور در صنعت بانکداری را می‌توان یکی از دستآوردهای این تجارت مخرّب دانست. این واقعیت که یک شخصیت حقیقی یا حقوقی هم بانکدار باشد، و هم مشتری خدمات بانک و دریافت‌کننده تسهیلات، علامتی بسیار بد برای اقتصادی مثل اقتصاد ایران است. در هر صنعت دیگری بروز این حالت جلب توجه می‌کند، مثلاً یک بنگاه همزمان با تولید و عرضه فلان محصول، خود خریدار عمده آن نیز باشد! در چنین مواردی بلافاصله متولیان امر به وجود یک رابطه پنهان مشکوک خواهندشد. اما این اتفاق سال‌هاست که در صنعت بانکداری کشورمان به کرّات افتاده و نگرانی کسی را دامن نزده‌است.

۴ – ترویج سیستم بانکداری الکترونیک و استفاده از سخت‌افزارها و نرم‌افزار‌های مدرن طبعاً می‌تواند موجبات کاهش هزینه‌ جاری بانک‌ها شود. با ماشینی شدن خدمات، بانک‌ها به فضای بسیار کوچکتر و نیروی انسانی کمتری در شعب خود نیاز خواهندداشت. اما نبود اراده جدی برای کاهش هزینه‌های جاری و تعدیل نیروی انسانی ازیک‌سو، و سود انبوه ملک‌داری از سوی دیگر موجب شد بانک‌ها انگیزه اندکی برای استقرار در شعب کمتر و کوچکتر داشته‌باشند. درواقع بانک‌ها هزینه گسترش شبکه بانکداری الکترونیک را نه از طریق صرفه‌جویی در هزینه‌های جاری (همچون بانک‌های بقیه کشورها) بلکه از طریق تحمیل هزینه به مشتریان به‌ویژه مشتریان خرد تأمین کرده، و می‌کنند. آسان‌گیری نهاد ناظر بر شبکه بانکی هم در سطحی است که بانک‌ها انگیزه‌ای برای اصلاح رویه ناکارآمد خود نداشته‌باشند.

۵ – تسهیلات رانتی داده‌شده در سالیان گذشته که منتهی به ظهور مولتی‌میلیاردرهای جدید در اقتصاد کشورمان شده‌است، و نفوذ مقتدرانه بدهکاران بانکی در نظام تصمیم‌گیری که امر بازپس‌گیری تسهیلات را دشوار می‌کند، ازیک‌سو محدود شدن منابع بانکی را به دنبال داشته، و از سوی دیگر زیان فراوانی را به شبکه بانکی تحمیل کرده‌است.

شبکه بانکی در کشور ما برای اصلاح امور خود به یک خانه‌تکانی بزرگ نیاز دارد. در نتیجه این خانه‌تکانی بانک‌ها در جایگاه واقعی خود در اقتصاد ملی قرار خواهندگرفت، و شاهد پدیده‌ای شگفت مانند تأسیس بانک با استفاده از تسهیلات بانکی (!) یا اعطای تسهیلات ضربدری به شرکت‌های لیزینگ وابسته به بانک دیگر و … نخواهیم‌بود.

————————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱۶ – ۱۱ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

دولت، مردم و رنج تورم *

زیستن در شرایط تورمی دشواری‌های فراوانی را به اقشار کم‌درآمد و حتی طبقه متوسط تحمیل می‌کند و با ربودن بخشی از ارزش و قدرت خرید درآمد ماهیانه آنان، به‌تدریج اقتصاد خانوارها را درهم شکسته، و موجبات افزایش درصد افراد زیر خط فقر را فراهم می‌سازد. نرخ تورم در اقتصادهای مختلف در سرتاسر جهان بسیار متفاوت است، به‌گونه‌ای که برخی جوامع نرخ تورم صفر و حتی منفی را تجربه می‌کنند، و برخی دیگر گرفتار اَبَرتورم هستند.

مروری کوتاه بر آخرین آمار همه‌گیری بیماری تورم در سطح جهان نتیجه تکان‌دهنده‌ای به‌دنبال دارد. اگر جمعیت جهان را ۱۰۰ نفر درنظر بگیریم، ۳۶ نفر در کشورهایی زندگی می‌کنند که در آن‌ها نرخ تورم سالیانه کمتر از ۳ درصد است، حتی بعضی از این کشورها تورم صفر یا منفی دارند. در پله بعد ۲۴ نفر در کشورهایی با نرخ تورم بین ۳ تا ۶درصد ساکن هستند. همچنین تعداد افرادی که تورم بین ۶درصد تا ۹درصد را تحمل می‌کنند، ۱۷ نفر است. و درنهایت فقط ۳ نفر از این صد نفر گرفتار تورم بالای ۲۶درصد هستند که یک نفرشان ایرانی است. درواقع بخش اعظم جمعیت جهان یا اصلاً رنجی از بابت تورم احساس نمی‌کنند، یا رنج اندکشان در مقایسه با رنج ناشی از تورم برای ملت ایران در حد یک شوخی است.

اگر علاوه‌بر نرخ تورم به طول دوران حاکمیت تورم دورقمی نیز توجه کنیم، به بعد دیگری از این دشواری و رنج تحمیلی‌ پی ‌می‌بریم: در طول بیش از یکصد سال گذشته تورم با نرخ بالا در جوامع مختلفی ظاهر شده، و اما معمولاً بعد از دوره‌ای کوتاه مهار شده، و به تاریخ پیوسته‌است. اما تورم تازنده در اقتصاد ایران از سال ۱۳۵۱ آغاز شده و در پنج دهه گذشته با نرخ متوسط ۱۹درصد دست از سرمان برنداشته‌است. به‌گونه‌ای که در این دوره شاخص قیمت‌ها بیش از ۶۶۰۰ برابر شده، و حتی چنین افزایشی نیز هنوز غول تورم را راضی نکرده‌است.

این‌که علل بروز و تداوم تورم در اقتصاد ما کدام هستند، بحث مهمی است، اما بحث از آثار و دستآوردهای تورم در اقتصاد ما بسیار مهم‌تر است. در طول نزدیک به نیم قرن گذشته اقشار کم‌درآمد و حتی طبقه متوسط جامعه ما مدام با تهدید افتادن به زیر خط فقر روبه‌رو بوده و با این خطر ماندگار خو گرفته‌اند. برخی از خانواده‌های مورد اشاره، با سماجت بسیار سعی کرده‌اند موقعیت خود را با چنگ و دندان حفظ کنند، اما معمولاً بعد از یکی دو دهه مقاومت عاقبت تسلیم سرنوشت شده، و با دلی شکسته به زیر خط فقر مهاجرت کرده‌اند. در مقابل گروهی بسیار اندک از شهروندان در سایه ارتباطات رانتی و وابستگی به کانون‌های قدرت فاصله بین میلیون و میلیارد و البته این روزها هزارمیلیارد را در زمانی اندک طی کرده، و به جمع مولتی‌میلیاردرهای تازه به دوران رسیده پیوسته‌اند. شکل‌گیری الگوهای مصرف جنون‌آمیز و مطرح شدن سطح رفاه و تجملات افسانه‌ای در برخی محلات تهران و سایر کلانشهرها بهترین شاهد این مدعا است.

وظیفه دولت‌ها و دولتمردان در این میدان در دو محور مهم تلاش برای مهار و درمان بیماری تورم و تلاش برای کاستن از رنج قربانیان قابل‌بررسی است، اما همان بررسی اولیه نشان می‌دهد که توفیق چندانی در هیچیک از دو محور وظایف نصیب نشده‌است. در محور اول دولت‌ها حداقل کاری که باید انجام می‌دادند، مهار نقدینگی از طریق افزودن بر درجه انضباط مالی و بودجه‌ای بود. لیکن سال‌به‌سال با افزوده‌شدن بر تکالیف دولت‌ و اضافه‌شدن بر فهرست مؤسساتی که باید از بودجه دولتی سهم بگیرند، دولت‌ها ناگزیر از پذیرش بار بودجه تورمی شدند. از سوی دیگر محدودیت‌های بودجه‌ای طبعاً گریبانگیر آن بخش از موارد وظایف و تعهداتی شد که مدافعانی قدرتمند و متنفذ در نظام تصمیم‌گیری کشور نداشتند. بدین‌ترتیب در شرایطی که منافع برخی گروه‌های ذی‌نفوذ هرگز محدود نشده، و دسترسی آسان آنان به منابع عمومی قطع نشد، سال‌به‌سال منابع بودجه‌ای تخصیص‌یافته به اقشار کم‌درآمد کوچک و کوچک‌تر شد. بهترین شاهد این مدعا ثابت ماندن رقم یارانه‌ها برای سالیان طولانی است و صدالبته وعده‌های چندبرابر شدن که معمولاً در ایام تبلیغات انتخاباتی گوش فلک را کر می‌کرد، و می‌کند.

از یک نظر اثر جریان تورمی بر اقتصاد ملی و معیشت خانوارها را به یک سرقت تدریجی می‌توان تشبیه کرد. تورم همچون سارقی شب‌رو هر شب بخشی از درآمد و دارایی شهروندان را بلعیده و حقوق دریافتی ماهانه آنان را در درون تهی می‌کند. انتظار شهروندان این است که دولت به‌گونه‌ای جلو این سرقت بیرحمانه را بگیرد. همان‌گونه که در برخورد با پدیده سرقت انتظار داریم دولتمردان با افزایش درجه امنیت در جامعه، آرامش خاطر را به شهروندان برگردانند، در میدان مقابله با تورم نیز چنین انتظاری همواره وجود داشته و دارد. اما عملکرد چند دهه گذشته متولیان امر در این میدان مشابه این وضعیت بوده که گویی دولتمردان و صاحب‌منصبان به شهروندان ندا درمی‌دهند که: “هر کسی می‌خواهد ارزش دارایی خود را حفظ کند، فوراً با پول نقد خود مستغلات یا خودرو بخرد، و اگر پولش در این حد نیست، مرگ تدریجی را به‌عنوان سرنوشت محتوم خود بپذیرد.”

دولت‌ها با بی‌عملی در میدان مقابله با آثار تورم، بر رنج شهروندان صدمه‌دیده از جریان تورمی افزوده‌اند. و علاوه‌براین به اشکال مختلف به بازیگران میدان اقتصاد اجازه داده‌اند تا دست در جیب مردم کرده، و بخشی از درآمد آنان را برای خود بردارند. افول تدریجی کیفیت کالاها و افزودن بر هزینه‌های تعمیرات و جایگزینی شاهد این مدعا است.

اولین قدم برای اصلاح امور در این میانه بازگشت دولت به میدان مقابله با آثار تورم و پذیرش مسؤولیت این فقیرسازی انبوه است. دولت باید به تعبیر خواجه حافظ بر سر کشته خویش آید و از خاکش برگیرد.

———————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۹ – ۱۱ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و مفهوم بانکداری خوب *

رئیس‌جمهوری در دیدار روز دوشنبه گذشته با مدیران ارشد شبکه بانکی کشور نکاتی را به‌عنوان محورهای اصلاح نظام بانکی مطرح کرد که طی سالیان گذشته بارها و بارها با ادبیات مختلف توسط دولتمردان و کارشناسان تکرار شده، اما حرکتی در مسیر اصلاحی و رسیدن به شرایط مطلوب در پی نداشته‌است. پرهیز از بنگاه‌داری، دادن تسهیلات بانکی به بخش مولد اقتصاد به‌جای بخش‌های غیرمولد، آسانتر کردن دسترسی مردم به تسهیلات بانکی و در مقابل دشوارتر کردن دسترسی مشتریان بدحساب و بدهکاران بانکی به منابع بانک‌ها، و تلاش برای کاهش قیمت‌تمام‌شده تسهیلات نکات عمده و سرفصل‌های تذکرات رئیس‌جمهوری بود. (۱)

درواقع با مرور اظهارنظرهای مسؤولان و اهل فن در طول چند دهه گذشته می‌توان دریافت که نقش و سهم شبکه بانکی در جریان توسعه کشور و دامن زدن به رونق و رشد اقتصادی رضایت‌بخش نبوده، و در مقایسه با کارنامه شبکه بانکی برخی کشورهای درحال توسعه عملکردی مطلوب و قابل‌دفاع نداشته‌‌است. در این کشورها شبکه بانکی با گردآوری نقدینگی و تأمین مالی پروژه‌های بزرگ و کوچک صنعتی و بازرگانی بخش خصوصی توانسته موجبات گسترش تولید و تقویت بنیه مالی بنگاه‌های اقتصادی را به‌خوبی فراهم آورد. بدین‌ترتیب ردّ پای شبکه بانکی را در کاهش ابعاد فقر و برخورداری همه شهروندان از آثار جریان توسعه می‌توان دید.

اما در اقتصاد ما شبکه بانکی بخش مهمی ‌از تسهیلات اعطایی خود را سخاوتمندانه در اختیار بخش‌های غیرمولد گذاشته، و اینک با معضل تسهیلات معوق و بدهکارانی که حاضر به بازپرداخت تسهیلات دریافتی نیستند، روبه‌رو شده‌است. در نگاهی عمیق‌تر، شبکه بانکی ما با گردآوری نقدینگی‌های خرد و دادن تسهیلات کلان به مشتریان “خاص” در گسترش فقر و عمیق‌تر شدن شکاف طبقاتی در جامعه امروز ایران مؤثر بوده‌است. حاکمیت تورم دورقمی و ناکارآمدی شیوه‌های نظارت بر شبکه بانکی طی چند دهه گذشته شرایطی را فراهم کرد که تجارت پول به‌عنوان یک فعالیت فوق‌العاده مخرب در اقتصاد ما رونق یافت. افزایش سریع تعداد بانک‌های کشور و ظهور مؤسسات مالی و اعتباری اعم از مجاز و غیرمجاز همه و همه آثار و نشانه‌های گسترش ابعاد این بازار دردسرساز بود. ناکارآمدی شیوه‌های نظارت کار را به آنجا رساند که مثلاً فلان بدهکار بزرگ بانکی با استفاده از تسهیلات رانتی سهام بانک را بخرد و همزمان هم بانکدار و هم بدهکار بانکی باشد! پدیده‌ای شگرف که فقط در یک اقتصاد در آستانه فروپاشی می‌توان مشابهش را مشاهده کرد.

در شرایطی که دکتر محمد یونس اقتصاددان بنگلادشی با حرکتی ابتکاری و با تأسیس بانکی جدید مفهوم “تسهیلات خرد” را در ادبیات اقتصادی امروز بازتعریف کرد، و با این کار سترگ خود نقشی بزرگ در کاهش ابعاد فقر در کشورش ایفا نمود، برخی مدیران بانکی با زیرکی تمام مفهوم “تسهیلات ضربدری” را ساخته و معرفی کردند: بانک‌ها محدودیتی در مسیر اعطای تسهیلات به شرکت‌های سرمایه‌گذاری وابسته به خود داشتند، اما می‌توانستند به شرکت‌های وابسته به بانک دیگر وام بدهند! بدین‌ترتیب مشکل هر دو بانک حل می‌شد، زیرا هم ظاهر قانون رعایت می‌شد و هم شرکت‌های وابسته به بانک‌ها به خواسته خود می‌رسیدند.

ورود بانک‌ها به بازار املاک و مستغلات نیز لطمه‌ای سهمگین به پیکر اقتصاد ملی و به‌ویژه بخش تولید وارد ساخت. سرازیر شدن نقدینگی عظیم بانک‌ها به این بازار، از طریق افزایش قیمت املاک به تورم دامن زده، و قیمت تمام‌شده کالاها و خدمات را در سطح کشور افزایش داد. برای درک بهتر شرایطی که این هجوم بی‌رویه بانکی ایجاد کرد، فقط ذکر یک نمونه واقعی کفایت می‌کند. در همان ایامی که بانک‌ها با الزامی دیرهنگام مجبور شدند املاک مازاد خود را بفروشند، یکی از بانک‌های درجه ۳ کشور فقط در یک مرحله از مزایده‌های متعدد خود مجموعه املاکی را برای فروش عرضه کرد که قیمت پایه آن‌ها بیش از ۵برابر سرمایه بانک بود! با مرور این رقم می‌توان به حجم عظیم نقدینگی که بانک‌ها از سطح اقتصاد ملی جمع‌ کرده، و صرف خرید املاک و مستغلات کردند، پی برد.

امروزه اقتصاددانان از عبارت حکمرانی خوب (good governance) برای توصیف وضعیتی استفاده می‌کنند که دولت با ایجاد فضای مناسب برای مشارکت عموم مردم در تصمیم‌گیری، شفافیت، قانون‌گرایی و عدالت موفق می‌شود شیوه‌ای مطلوب و کارآمد برای استفاده از ثروت‌ها و موقعیت‌های کشور در مسیر رسیدن به بالاترین حد رونق و رشد اقتصادی بلندمدت به‌کار بگیرد.

با الهام از همین مفهوم، می‌توان عبارت “بانکداری خوب” را برای توصیف وضعیتی به کار برد که شبکه بانکی کشور بیشترین کمک را به رونق و رشد اقتصاد ملی می‌رساند و به‌جای تلاش برای کسب سود حتی به قیمت تخریب بنیان اقتصاد ملی، توان و بنیه خود را صرف کمک به تقویت بنیه تولید ملی می‌کند. در این سیستم بانک‌ به جای خدمت به مشتریان خاص و افزودن بر ثروت آنان حتی‌ اگر منجر به فقیرتر اکثریت شهروندان شود، رسالت توسعه‌ای گردآوری منابع مالی خرد و فراهم ساختن منابع مالی عظیم برای تأمین نیازهای روبه‌رشد بنگاه‌های تولیدی کوچک و بزرگ را دنبال می‌کند. در این سیستم کاهش قیمت‌ تمام‌شده تسهیلات اعطایی یک ارزش است. ازاین‌رو مدیران بانکی در نظام بانکداری خوب با چنگ و دندان تلاش می‌کنند هزینه‌های اداری سیستم بانکی را کاهش بدهند، و اگر پاداشی از سهامداران دریافت می‌کنند، بابت کاهش هزینه‌های جاری و افزودن بر کارآمدی بانک است و نه بابت حق امتیاز انحصاری و سرقفلی سمتی که در اختیار دارند. در نظام بانکداری خوب قوه ابتکار و خلاقیت مدیران ارشد و نیروی متخصص شبکه بانکی صرف یافتن راه‌هایی برای ایجاد بیشترین رشد در اقتصاد ملی و رساندن بیشترین کمک به بخش مولد اقتصاد می‌شود، و کسی بابت ابتکار اعطای تسهیلات ضربدری به شرکت‌های وابسته تشویق نمی‌شود.

توجه به مفهوم “بانکداری خوب” در جامعه امروز ما یک ضرورت است، و دولت اگر واقعاً قصد اصلاح نظام بانکی را دارد و این اقدام را نقطه شروعی برای اصلاح امور اقتصاد کشور تلقی می‌کند، باید با تدوین برنامه‌ای منسجم به فکر محقق ساختن نظام بانکداری خوب در کشورمان باشد.

—————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲ – ۱۱ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

۱ – مراجعه کنید به:

نظام بانکی باید بر مبنای عدالت و به نفع مردم متحول شود

مدیریت بازار املاک و درمان بیماری اقتصاد ملی *

براساس اطلاعات رسمی در سال ۱۳۹۰ در حدود ۲۶٫۶ درصد خانوارهای کشور در خانه‌های استیجاری اقامت داشته‌اند. این رقم در سال ۱۳۹۵ به ۳۰٫۷ درصد رسیده، و اینک متولیان امر آن را در حدود ۴۰درصد می‌دانند. طبعاً این ارقام نشان‌دهنده وضعیت تمکن مالی و خانه‌دار بودن یا نبودن خانوارهای کشور نیست. زیرا بخشی هرچند اندک از شهروندان با وجود داشتن مسکن به دلایل اقتصادی یا اجتماعی ترجیح می‌دهند خانه خود را اجاره داده، و در محله‌ای دیگر سکونت داشته‌باشند. همچنین شیوه محاسبه و استخراج عدد ۴۰درصد برای سال جاری که چندی پیش معاون وقت وزارت راه و شهرسازی اعلام کرد، و میزان صحت آن چندان روشن نیست.

بااین‌حال همین اعداد و ارقام ابعاد معضل مسکن را به‌خوبی به نمایش می‌گذارند: گروهی پرتعداد از خانوارهای کشورمان از نعمت داشتن خانه‌ای مناسب که در آن احساس آرامش بکنند، محروم هستند. این گروه روز‌به‌روز بزرگتر و پرتعدادتر شده، و متأسفانه سرعت رشد آن نیز در حال افزایش است. در طول چند دهه گذشته اتفاقی در کشور نیفتاده که موجبات آسان‌تر شدن دسترسی خانوارهای نیازمند مسکن به خواسته‌شان را فراهم بیاورد، و دراصل هر اتفاقی افتاده، عملاً این دسترسی را دشوارتر کرده‌است. بنابراین، این انتظاری معقول است که درصورت انجام مطالعه‌ای کارشناسانه و برآورد تعداد واقعی خانوارهای فاقد مسکن به عددی به‌مراتب نگران‌کننده‌تر از عدد مربوط به سال ۹۵ برسیم. بگذریم که نبود اطلاعات دقیق و یقین‌آور از تعداد جمعیت فاقد مسکن، خود نشانه‌ای از کم‌اهمیت تلقی شدن این معضل از سوی متولیان امر است.

مقایسه سهم اجاره‌نشینی در ایران با کشورهای مختلف دنیا ‌به‌ویژه کشورهای توسعه‌یافته نمی‌تواند چندان روشنگر باشد. زیرا طرز تلقی و نگاه شهروندان به مسکن در هر جامعه‌ای متفاوت است. مثلاً در جامعه‌ای با شرایط اقتصادی باثبات و عاری از بحران، شاید برخی شهروندان تمایلی به خرید مسکن از خود نشان نداده، و ترجیح بدهند دارایی خود را صرف نیازهای دیگر خود بکنند. اما در کشور ما مسکن اولین و جدّی‌ترین نیاز یک خانوار است، و حتی اگر فردی نیاز به مسکن نداشته‌باشد، در صورت داشتن دارایی نقدی بهترین شیوه “سرمایه‌گذاری” را خرید املاک و مستغلات می‌داند. در چنین شرایطی تملک مسکن برای شهروندان چیزی درحد داشتن حق حیات و برخورداری از هویّت است. بنابراین نداشتن مسکن را نمی‌توان یک انتخاب تلقی کرد. با این دید گروه پرتعداد فاقد مسکن یا فاقد مسکن مطلوب به‌تدریج به این باور می‌رسند که نظم اجتماعی و اقتصادی موجود جامعه برای آنان حق حیات قائل نیست.

با نیم‌نگاهی به شرایط اقتصاد کشور می‌توان ادعا کرد که با حاکمیت تورم دورقمی اختلاف طبقاتی در جامعه امروز ایران روزبه‌روز درحال افزایش است. تورم اقشار کم‌درآمد و طبقه متوسط را فقیرتر می‌کند، و دولت با دمیدن در کوره نقدینگی و دریافت مالیات از اقشار متوسط، ناخواسته سرعت این حرکت را افزایش می‌دهد. وضعیت تملک مسکن یکی از نخستین میدان‌هایی است که در آن می‌توان شکل‌گیری این اختلاف طبقاتی را دید. اینک جامعه ایران به دو گروه تقسیم شده‌است: گروه دارندگان املاک و مستغلات که حداقل مالک خانه مسکونی خود هستند، و گروه فاقد مسکن که یا اساساً هیچ‌گونه ملکی ندارند، و یا اگر مالک یک واحد مسکونی هستند، این واحد مسکونی متناسب با نیاز آنان نیست.

متأسفانه تغییر و تحولات اقتصادی و اجتماعی در طول چند دهه گذشته در مسیری بوده که تعداد گروه دوم به طرز نگران‌کننده‌ای افزایش بیابد. از سوی دیگر هیچ علامت امیدبخشی هم ملاحظه نمی‌شود که مسیر آینده اقتصاد کشور به‌گونه‌ای تغییر کند که وضعیت گروه دوم بهتر شود. به بیان دیگر اگر دولتمردان و متولیان امر هرچه زودتر وارد میدان نشوند، شرایط بدتر از این شده، و جامعه به قعر یک نظام ارباب و رعیتی جدید سقوط خواهدکرد. در نظام ارباب و رعیتی هفتاد سال پیش ارباب‌ها مالکیت اراضی کشاورزی کشور را در اختیار داشتند، و کشاورزان مجبور بودند بخش مهمی از دسترنج سالانه خود را به آنان بدهند تا از اربابان اجازه فعالیت و تأمین روزی خانواده را بگیرند. اما نظام ارباب و رعیتی جدید برپایه مالکیت اراضی شهری بنیان نهاده‌شده‌است. جمعیت فاقد مسکن باید بخش مهمی از درآمد خود را به اربابان جدید بدهند تا آنان حق زندگی کردن و سکونت در واحدهای مسکونی موجود را به رعایایشان هدیه کنند.

افزایش جمعیت مستأجر خبری بسیار بد و نگران‌کننده برای اقتصاد ملی است، اما به نظر می‌رسد هنوز متولیان امر توجهی به این هشدار جدّی ندارند و اهمیت آن را درک نمی‌کنند. سیاست‌های مقطعی که گاه و بیگاه مورد توجه دولت‌ها قرار می‌گیرد، در بهترین حالت فقط می‌تواند قدری این حرکت را کند سازد، که البته این هم موردتردید است. زیرا هم در میدان مطالعات نظری بسیاری از این سیاست‌ها می‌توانند به ضدّ خود تبدیل شده، و اثر عکس از خود برجای بگذارند، که بهترین نمونه آن سیاست افزایش سقف وام مسکن است؛ و هم در میدان عمل و تجربه آمار و اطلاعات موجود نشانی از موفقیت دولتمردان و کاهش سرعت حرکت جامعه به سمت پرتگاه نظام ارباب و رعیتی مدرن به چشم نمی‌خورد.

راه نجات جامعه امروز ایران از خطر افتادن در دام نظام ارباب و رعیتی مدرن و تداوم توسعه نیافتگی برای چندده سال دیگر، استفاده از ابزارهای موقت مانند سیاست افزایش سقف وام مسکن، راه‌اندازی برنامه‌های عظیم ساخت مسکن در حومه شهرها و … نیست، بلکه باید از بازار املاک و مستغلات شروع کرد و این بازار را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین بازارهای امروز کشور مورد بازبینی قرار داد. طبعاً تا زمانی که خرید و احتکار املاک شهری یک نوع “سرمایه‌گذاری” تلقی شود، و صاحبان نقدینگی جذب سود سرشار این‌گونه سرمایه‌گذاری‌ها بشوند، اولاً سرمایه‌گذاری در حوزه تولید رونق پیدا نمی‌کند، و بورس اوراق بهادار کشور نیز به‌عنوان پیشانی اقتصاد ملی جان نمی‌گیرد. ثانیاً با افزایش تدریجی قیمت املاک شهری سال به سال بر ابعاد پدیده منحوس فقر شهری اضافه می‌شود و رشد اجاره‌بهای مسکن اجازه نمی‌دهد اقشار فاقد مسکن پس‌اندازی حتی برای خرید مسکن ارزان‌قیمتی که دولت برایشان خواهدساخت جمع کنند.

————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۵ – ۱۰ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و بحران بهره‌وری پایین نیروی کار*

به استناد گزارش سال ۲۰۲۱ سازمان بهره‌وری آسیایی، در طول سه دهه در فاصله سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۹ بهره‌وری نیروی کار در چین نزدیک به ۸‌برابر شده‌است. در همین دوره بهره‌وری نیروی کار در کشورهای هند، ویتنام و ترکیه به‌ترتیب ۴، ۳٫۷ و ۲٫۵برابر شده‌است. اما در کشورما این شاخص به ‌زحمت به ۱٫۴برابر اول دوره رسیده‌است. این بدان‌معنی است که اقتصاد ملی ما توان بهره‌برداری از ظرفیت نیروی انسانی خود را نداشته‌است. بازتاب این حقیقت در عملکرد کشورها در میدان رشد اقتصادی به نمایان‌ترین وجه مشهود است. در همین دوره وزن اقتصادی چین ۱۴برابر، ویتنام ۶٫۸برابر، هند ۵٫۸برابر، ترکیه ۳٫۵برابر و ایران فقط ۲برابر شده‌است.

همین اطلاعات کمّی محدود تصویری قابل‌تأمل از اقتصاد امروز و جنگ بی‌امان در میدان رشد اقتصادی را نشان می‌دهد. کشورها تلاش می‌کنند با بهترین شکل ممکن از تمام داشته‌ها و دارایی‌هایشان بهره برده، و وزن اقتصاد خود را در رتبه‌بندی جهانی بالا ببرند و از رقبای خودشان به‌ویژه رقبای منطقه‌ای جلو بزنند. آنان به‌درستی دریافته‌اند که توقف و درجا زدن در این مسابقه معنایی جز حذف از مسابقه و تداوم فقر در کشور ندارد. در این میدان رقابت مهم‌ترین دارایی سرمایه ‌انسانی کشورها است و اگر کشوری توفیق آن را بیاید که از این دارایی بزرگ به نحو مناسب‌تری استفاده کند، می‌تواند نرخ رشد اقتصادی بالاتری را تجربه کند و سطح زندگی و رفاه شهروندان خود را بالا ببرد. در مقابل کشورهای ناموفق در این میانه گرفتار مشکل گسترش فقر و افزایش جمعیت زیر خط فقر خواهندشد.

نکته قابل‌تأمل در مورد عملکرد اقتصاد ملی در این میدان این است که کشور ما با وجود دسترسی آسان به منابع انرژی و برخورداری از درآمدهای نفتی نتوانسته عملکردی متناسب با این همه ثروت و نعمت داشته‌باشد. درواقع همین عملکرد ضعیف هم به‌شکرانه همین برخورداری از نفت بوده‌است. شاهد این مدعا این است که در فاصله سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۹ و همزمان با تشدید تدریجی تحریم‌های نفتی رشد بهره‌وری نیروی کار در کشورمان منفی شده‌است.

معنای صریح و بدون تعارف این واقعیت‌های انکارناکردنی این است که ما قدر داشته‌ها و دارایی‌های خود را نمی‌دانیم و از آن‌ها به شکل مناسبی بهره‌برداری نمی‌کنیم. شاید این عبارت بلافاصله تصویری از بهره‌برداری نامطلوب از سوخت فسیلی را پیش چشم همگان بیاورد که با بازدهی پایین و آلودگی زیست‌محیطی بالا مورد استفاده قرار می‌گیرد، و به‌عبارت دیگر بخش مهمی از آن هدر می‌رود. اما باید توجه داشت دارایی بسیار ارزشمندتر از سوخت‌های فسیلی یا هر ثروت طبیعی دیگر، سرمایه انسانی کشور است. کشوری که نتواند از دارایی انسانی خود به بهترین نحو بهره‌برداری کند و نتواند با ایجاد جاذبه برای نخبگان کشورهای دیگر، آنان را مجذوب و شیفته خود سازد، دیگر چندان اهمیتی ندارد که با ثروت‌های زیرزمینی خود چه می‌کند یا چگونه از فرصت‌های قرار گرفتن بر سر راه خطوط مواصلاتی شرق و غرب یا شمال و جنوب استفاده می‌کند.

جبران این شکست بزرگ و بازگرداندن قطار اقتصاد کشور بر روی ریل رشد و توسعه مداوم، فقط از طریق ارتقای بهره‌وری نیروی کار شدنی است. بهبود شیوه‌های مدیریت، بازنگری و خانه‌تکانی بنیادی در حوزه آموزش، آشتی با نظام شایسته‌سالاری و کنار گذاشتن شیوه‌های نامطلوب ارتقای نیروی انسانی، ملاطفت با نخبگان و تلاش برای جلب اعتماد آنان، اصلاح مناسبات اقتصادی با منطقه و جهان به‌گونه‌ای که صاحبان سرمایه و فعالان اقتصادی منطقه و جهان ایران را کانونی امن برای سرمایه‌گذاری و فعالیت تولیدی و تجاری تلقی کنند، و در یک کلام تلاش برای استقرار نظام تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی توسعه‌گرا که بر پایه منافع ملی به رتق و فتق امور می‌پردازد، کاری است که برای جبران عقب‌ماندگی از قافله رشد و توسعه اقتصادی باید انجام بدهیم.

گونار میردال اقتصاددان برجسته سوئدی و برنده جایزه نوبل سال ۱۹۷۴ در کتاب مشهور خود درام آسیایی که در سال ۱۹۶۸ منتشر شده، به این واقعیت تلخ توجه می‌کند که کشورهای جنوب شرقی آسیا گرفتار فقر و فلاکت بسیار شدیدی هستند و آینده‌ای تیره و تاریک در انتظار این ملت‌ها است. او به همین دلیل عنوان دوم کتاب خود را “پژوهشی در مورد فقر ملت‌ها” برگزید. بی‌تردید مراد او از این گزینش، اشاره به اثر مشهور آدام اسمیت پدر علم اقتصاد بود که کتابش را “پژوهشی در مورد ماهیت و علل ثروت ملت‌ها” نام‌گذاری کرده‌بود. میردال می‌خواست بگوید ثروتمند شدن سرنوشت همه کشورها نیست و شرق آسیا به دلیل شرایط خاص اجتماعی خود سالیان سال گرفتار فقر و تیره‌روزی خواهدبود.

میردال طبعاً به تحولات سریع کشورهای کوچک شرق آسیا که در اوایل دهه هفتاد میلادی “ببرهای شرق آسیا” نامیده‌شدند، توجه داشت، اما هرگز در مخیله‌اش نمی‌گنجید کشورهای پرجمعیتی چون چین و هند و بنگلادش هم وارد این بازی بشوند. او در اواخر دهه ۶۰ میلادی و زمانی که کتابش برای چاپ آماده می‌شد، هرگز نمی‌توانست تصور کند که در کمتر از نیم قرن چین که به دلیل جمعیت انبوهش گرفتار فقر و قحطی است، به قدرتی بزرگ در میدان اقتصاد مبدل خواهدشد و خواهدتوانست معجزه‌ای به بزرگی انتقال چندصد میلیون نفر از زیر خط فقر به بالای آن را تحقق ببخشد.

رشد سریع بهره‌وری نیروی کار در کشورهای منطقه جنوب شرقی آسیا تصویری جدید از آینده جهان را شکل داده‌است، آینده‌ای که بیشتر از این که همچون دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی زیر سایه جنگ سرد ابرقدرت‌های شرق و غرب باشد که شاخص قدرت خود را میزان قدرت تخریبی زرادخانه اتمی خود تلقی می‌کردند، میدان رقابت بر سر افزایش بهره‌وری نیروی کار است و کشوری پیروز میدان خواهدبود که با سرعت بیشتری بتواند این شاخص حیاتی را افزایش بدهد. اگر گونار میردال از عمری طولانی برخوردار می‌شد و این ایام را درک می‌کرد، درمی‌یافت که موفقیت شرق آسیا در تبدیل شدن به کانون قدرت اقتصادی نوظهور جهان در قرن ۲۱ درواقع براساس همان نگرش آدام اسمیت در ۲۴۵ سال پیش است که ثروت ملل را ناشی از کار آنان و نه اندوخته طلا و نقره کشور می‌دانست.

سیاستمداران و متولیان امر در کشور ما اگر آرزوی اقتدار بیشتر ایران در جهان آینده را دارند، باید تا دیر نشده به فکر جبران باشند و مقدمات رشد سریع بهره‌وری نیروی کار و در نتیجه تحقق هدف رشد اقتصادی بالا را فراهم بیاورند. این هدف بزرگ و ارزشمند جز با استفاده از تمام ظرفیت علمی و کارشناسی کشور و جز با اعتماد به دانش و تفکر خردمندان ایران‌دوست که سرمایه‌های فکری و ذخیره دانایی و تجربه کشور هستند، قابل دستیابی نیست.

———————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱۸ – ۱۰ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و معمای برگشت محموله‌های صادراتی *

خبر مرجوع شدن محصولات کشاورزی صادراتی کشورمان در چند روز گذشته توجه همه مسؤولان و ناظران را به خود جلب کرد؛ به‌گونه‌ای که رئیس‌جمهوری در مورد ضرورت بررسی ماجرا و مشخص شدن علل آن سخن گفت (۱) و رئیس مجلس نیز خبر ورود کمیسیون کشاورزی مجلس به پرونده و بررسی موضوع را داد (۲). در اظهارنظرهای کارشناسان و دست‌اندرکاران نیز به ابعاد مختلف فنی، اقتصادی و حتی سیاسی پرونده توجه شده‌‌است. برخی آن را یک موضوع فنی تلقی می‌کنند و می‌گویند استفاده از کود و سموم غیراستاندارد موجب بروز این مشکل شده‌است. برخی دیگر به کارشکنی احتمالی رقبای اقتصادی کشورمان توجه دارند که هدف حذف ایران از بازارهای صادراتی منطقه را دنبال می‌کنند. گروهی نیز اغراض سیاسی دشمنان کشورمان را موردتوجه قرار می‌دهند که برنامه‌شان محروم ساختن ایران از درآمدهای صادرات غیرنفتی است.

بررسی علل بروز این مشکل درس‌های فراوانی را برای آموختن به متولیان امر و کلیه تصمیم‌گیرندگان و تصمیم‌سازان خواهدداشت، که در زیر به چند مورد مهم آن اشاره می‌شود:

۱ – یکی از وظایف مهم دولت‌ها جلوگیری از ضایع شدن حقوق شهروندانشان از طریق ورود کالاهای غیراستاندارد به بازارهای کشور است. در صورت بی‌توجهی دولتمردان ممکن است کالاهای فاقد کیفیت یا حتی خطرآفرین وارد بازار شده، و خسارت مالی یا جانی برای شهروندان در پی داشته‌باشد. افزایش درجه نظارت نهادهای دولتی به کیفیت کالاهای وارداتی یکی از شاخص‌های پیشرفت و بالا رفتن کیفیت زندگی در آن کشور است. اگر فلان کشور محموله سیب زمینی صادراتی کشورمان را به‌دلیل همراه داشتن خاک زیاد برمی‌گرداند، یا کشور دیگر محموله کیوی صادراتی‌مان را به دلیل داشتن لکه سفید نمی‌پذیرد، نشان آن است که دولت‌های مزبور به وظیفه خود در مورد حفظ منافع شهروندان توجه دارند و اجازه نمی‌دهند هر کالایی با هر کیفیتی وارد بازارشان شود. در چند دهه اخیر گزارشات متعددی از ضعیف بودن کیفیت برخی کالاهای وارداتی و این که مصرف‌کنندگان ایرانی چقدر بابت مصرف کالاهایی با کیفیت نازل ضرر می‌کنند، منتشر شده‌است. اما معمولاً خبری در این باب که کالای وارداتی در مرزهای کشورمان مرجوع شود، و متولیان امر از ورود آن به کشور جلوگیری کنند، نمی‌رسد. یک‌روز بحث ورود لوازم یدکی فاقد کیفیت است، روز دیگر بحث واردات گوشت آلوده. بدین‌ترتیب این شائبه مطرح می‌شود که گویی نهادهای نظارتی ذیربط سخت‌گیری لازم را در این عرصه ندارند.

۲ – اقتصاد کشورهای همسایه که بازار هدف محصولات صادراتی ما هستند، در طول چند دهه اخیر درحال پیشرفت بوده، و سطح زندگی شهروندان ارتقا یافته‌است. این واقعیتی است که می‌توان با بررسی آمارهای جهانی استنباط کرد. با ارتقای کیفیت زندگی، طبعاً استانداردهای اعمالی به محصولات وارداتی هم در طول زمان سخت‌گیرانه‌تر می‌شود. زیرا با افزایش قدرت خرید شهروندان دیگر کسی طالب کالای ارزان بدون‌شناسنامه نخواهدبود. ازاین‌رو تولیدکنندگانی که قصد ارسال محصولاتشان به این کشورها را دارند، باید به فکر بهبود مدام کیفیت محصول خود و رعایت استانداردهای جدید باشند.

محله‌ای را در یک کلانشهر تصور کنید که در آن سطح درآمد افراد به سرعت درحال تغییر است. ساختمان‌های نوساز و مجهز یکی پس از دیگری به بهره‌برداری می‌رسند و مدل و نوع خودروهای ساکنان محل نیز به سرعت عوض می‌شوند. در چنین محله‌ای یک بقالی قدیمی که به‌صورت فله‌فروشی کار می‌کند، دیگر جایی نخواهدداشت و دیر یا زود باید تعطیل شود. زیرا ذائقه مشتریان به سرعت درحال تغییر است.

۳ – آمارهای جهانی این واقعیت تلخ را به رخمان می‌کشند که سرعت پیشرفت کشورهای منطقه و بالا رفتن کیفیت زندگی شهروندانشان به طرز محسوسی بیشتر از ما است. این اتفاق آثار منفی اجتماعی، فرهنگی و حتی امنیتی به دنبال دارد و باید هرچه سریعتر درمانی برایش یافته‌شود. اما افزایش موارد مرجوع شدن کالاهای صادراتی کشورمان طی سال‌های اخیر نیز شاهد دیگری بر این مدعای آماری است که گویی سیستم تولید و بسته‌بندی و نظارت و در یک کلام شیوه مدیریت ما نسبت به رقبای منطقه‌ای درحال افول است، و دیگر کالای صادراتی ما به مذاق آنان خوش نمی‌آید، و آنان ترجیح می‌دهند کالاهای موردنیاز خود را از فروشگاهی تهیه کنند که هرچند قیمت بالاتری مطالبه می‌کند، اما ظاهری آراسته‌تر و خوشایندتر دارد.

۴ – بسیاری از مسؤولان و دولتمردان ما طی چند دهه گذشته درک درستی از ماهیت صادرات و بازارهای صادراتی نداشته‌اند. وقتی صادرات یک محصول به‌دلیل کمبود در بازار داخلی به‌سرعت ممنوع می‌شود، معنایش این است که مقامات ذیربط از دشواری‌های ورود به بازارهای هدف و ضرورت حفظ سهم از بازار توجه ندارند. در شرایطی که سایر کشورها برای حفظ سهم خود از بازار فلان کشور به‌اصطلاح خود را به آب و آتش می‌زنند، متولیان امر ما می‌پندارند مشتریان برای خرید محصولات صادراتی ما صف بسته‌اند و هر زمان بخواهیم صادر می‌کنیم و هر زمان نخواهیم، آنان را از مصرف کالای ایرانی محروم می‌کنیم. این دلاوران هرگز به این واقعیت توجه نکرده‌اند که حضور در بازار هدف و حفظ سهم از بازار فلان کشور از نظر اهمیت قابل‌مقایسه با داشتن پایگاه نظامی در خاک آن کشور است، و اگر ما به هر دلیلی در بازار حاضر نشدیم، رقبا از خداخواسته جایمان را می‌گیرند و بازگشتمان به آن بازار دشوار خواهدبود. ساده‌اندیشی درباب صادرات موارد و مصداق‌های فراوانی دارد که بیان آن‌ها یادداشت مستقلی می‌طلبد.

۵ – دولتمردان همانگونه که وظیفه دارند مانع ورود کالای غیراستاندارد به بازار داخلی بشوند، به همین ترتیب باید به فکر آموزش تولیدکنندگان و فعالان اقتصادی هم باشند و آنان را تشویق کنند که همسو و همگام با تغییر ذائقه مشتریان، سیستم تولید و بسته‌بندی و شیوه‌های بازاریابی خود را به‌روز کنند. در این میدان نهادهای دولتی باید با کمک به نهادهای صنفی و مردمی از ظرفیت آن‌ها برای ارتقای سطح آگاهی تولیدکنندگان و ارائه فرصت‌های آموزشی استفاده کنند. به نظر می‌رسد بیشترین بخش ارتباط نهادهای نظارتی و عمومی با تولید‌کنندگان کشورمان مربوط به مسائلی از قبیل دریافت مالیات، واریز مطالبات بیمه‌ای یا بررسی وضعیت اقساط تسهیلات بانکی باشد، تا دادن تذکرات در مورد ضرورت بهبود سیستم تولید و حفظ بازار.

۶ – ریاست محترم جمهوری به‌درستی این نکته را مطرح کرده‌اند که باید بررسی شود علت برگشت محموله‌های صادراتی کشورمان مشکلات فنی است یا شیطنت‌ بدخواهان و دشمنان ایران. طبعاً هر دو عامل در این میانه نقش و سهم دارند. زیرا اگر ایراد فنی در کار نباشد، شیطنت بدخواهان خیلی سهل و آسان به نتیجه نخواهدرسید. به تعبیر عامیانه تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها.

اما از سوی دیگر باید توجه بکنیم منطق اقتصادی به هیچ کشوری اجازه نمی‌دهد ارتباط اقتصادی خود با ایران را به قیمت از دست دادن ارتباط اقتصادی با قطب قدرتمند اقتصادی جهان امروز حفظ کند. حتی کشوری مثل چین هم حاضر به از دست دادن بازار امریکا به خاطر همراهی با ما نیست، و به‌ناچار امر و نهی‌های تحریمی امریکا را رعایت می‌کند.

بدین‌ترتیب همانگونه که تولیدکنندگان وطنی باید خود را با شرایط و اقتضائات جهان امروز سازگار کرده، و در شیوه‌های تولید، مدیریت و بازاریابی خود تجدیدنظر کنند، در میدان سیاست نیز ناگزیر هستیم تفکر سنتی را کنار بگذاریم و از پنجره منافع ملی و منافع اقتصادی بلندمدت به جهان سیاست بنگریم. اولین گام در این بازنگری اجباری، تقویت حوزه اقتصادی در دستگاه دیپلوماسی کشورمان است. حضور رایزن‌های اقتصادی توانمند و کارآزموده در سفارتخانه‌های کشورمان به‌ویژه در کشورهای هدف یک ضرورت انکارناپذیر است. این رایزنان باید ارتباطی نزدیک با بازرگانان کشورمان داشته‌باشند و با هشیاری و زیرکی تحولات اقتصادی کشورهای هدف را دنبال کرده، و مشورت‌های لازم را به بازرگانان و فعالان اقتصادی کشورمان بدهند.

———————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱۱ – ۱۰ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

۱ – مراجعه کنید به:

واکنش رئیسی به برگشت خوردن محموله‌های صادراتی ایران

۲ – مراجعه کنید به:

واکنش قالیباف به برگشت خوردن محصولات کشاورزی ایران

حمایت از بورس؛ چرا و چگونه؟ *

رکود نگران‌کننده‌ای که ماه‌هاست بر بورس اوراق بهادار کشور سایه افکنده، این انتظار عمومی را دامن زده که دولت باید برنامه‌ای برای حمایت از بورس و بازگرداندن آن به مدار رونق تدوین و اجرا کند. وعده‌های گاه و بیگاه دولتمردان نیز موجب پررنگ شدن این خواسته شده‌است، از جمله سخنان اخیر وزیر امور اقتصادی و دارایی در مورد تصمیماتی که ستاد اقتصادی دولت برای حمایت از بورس گرفته‌است،(۱) نیز در همین راستا قابل‌توجه است.

وقتی سخن از حمایت از بورس به میان می‌آید، منطقاً دو سؤال بنیادین ذهن تحلیل‌گران را مشغول خود می‌کند: چرا باید از بورس حمایت کرد؟ و اگر بناست حمایتی صورت بگیرد، این حمایت چگونه باید باشد؟

سؤال اول با این پیش‌فرض درست مطرح می‌شود که توان و ظرفیت حمایتی دولت محدود است. در چنین موقعیتی بورس از چه اولویتی نسبت به سایر حوزه‌ها برخوردار است که بخشی از این توان حمایتی مصروف آن بشود؟

در پاسخ باید گفت بورس ویترین اقتصاد ملی است. حاکمیت رکود در بورس و خالی بودن این بازار مهم از رونق و پویایی علامت بدی را به همه فعالان اقتصادی می‌فرستد، و شرکای بالفعل و بالقوه اقتصاد کشور را متوجه این نکته کلیدی می‌سازد که آینده روشنی پیش روی اقتصاد نیست و دولت هم برنامه‌ای برای ایجاد رونق و تحریک جریان رشد اقتصادی ندارد. اما بی‌تردید هر رونقی در بورس تحلیل‌گران مجرّب اقتصادی و مالی دنیا را فریب نمی‌دهد. آنان به رونقی توجه دارند که نشان‌دهنده شکوفایی بخش مولّد اقتصاد و افزایش وزن اقتصادی کشور در بین اقتصادهای پرتحرّک امروزی جهان باشد. دقیقاً به همین دلیل است که هجوم سهامداران جدید به بورس در ماه‌های پایانی سال ۹۸ و اوایل سال ۹۹ توجه این ناظران کاربلد را به خود جلب نکرد.

دولت با حمایت مدبّرانه از بورس می‌تواند فضای آرامش و اعتماد را به بازار سرمایه برگرداند و صاحبان نقدینگی را متقاعد کند تا به‌جای سرمایه‌گذاری در فعالیت‌های دلالی و غیرمولد یا ذخیره‌سازی ارزهای خارجی و خرید مستغلات سرمایه خود را به بورس بیاورند و موجبات رونق فعالیت‌های تولیدی و سالم را فراهم آورند. از سوی دیگر با رونق بورس و معرفی ابزارهای مالی مدرن، فعالان اقتصادی می‌توانند شیوه‌های کارآمدی را برای تأمین منابع مالی برای گسترش ابعاد فعالیت خود به کار بگیرند. بدین‌ترتیب رونق و شکوفایی بورس می‌تواند به‌تدریج اقتصاد ملی را در مدار رشد و رونق مداوم قرار بدهد.

امّا سؤال دوم بسیار مهم‌تر از سؤال اوّل است. دولت چگونه باید از بورس حمایت بکند که این حمایت منتهی به تشدید رونق و تداوم شکوفایی اقتصادی بشود؟ دولت با ورود به میدان اقتصاد منافعی را برای برخی فعالان اقتصادی و گروهی از شهروندان ایجاد می‌کند. اما آیا این منافع واقعاً نصیب جامعه هدف می‌شود یا فقط گروهی از دلالان فرصت‌طلب و سودجو  آن را نصیب خود می‌سازند؟ در حوزه بازار سرمایه نیز این قاعده کلّی حاکم است و ممکن است حمایت دولت فقط موجب افزایش دارایی گروهی معدود از سفته‌بازان شده، و اثری بر جریان رشد اقتصادی نداشته‌باشد. دقیقاً به همین دلیل باید سیاستگذاری برای “حمایت” از بورس بسیار سنجیده و مدبرانه باشد.

اقدامات حمایتی مربوط را می‌توان ذیل سه سرفصل مورد بررسی قرار داد:

سرفصل اول شامل کلیه اقداماتی است که با هدف تقویت بخش مولّد اقتصاد انجام می‌گیرد. بخش مولّد اقتصاد به‌عنوان موتور محرک رشد اقتصادی کشور باید نسبت به سایر بخش‌ها در موقعیتی برتر قرار بگیرد و بتواند بیشترین بخش از سرمایه‌های مالی کشور را جذب خود بکند. در شرایطی که فعالیت‌های دلالی و رانت‌جویانه از رونق چشمگیر و بازدهی به‌مراتب بالاتر نسبت به بخش مولّد برخوردار باشند، حمایت از بورس نتیجه مطلوبی در اقتصاد ملی ایجاد نمی‌کند.

سرفصل دوم شامل اقداماتی است که باید در بازار سرمایه و میدان نقدینگی انجام بگیرد. صاحبان نقدینگی به‌ویژه در شرایطی که اقتصاد ملی دچار بی‌ثباتی است، فرصت‌های متنوع سرمایه‌گذاری را گاوصندوق‌هایی تلقّی می‌کنند که بناست در درجه اول ارزش دارایی نقدی آن‌ها را حفظ کند و در درجه دوم بازدهی مناسبی را نصیب آنان بکند. در شرایطی که فرصت‌های رقیب بورس از جذابیت و قدرت اطمینان‌بخشی بیشتر برخوردار باشند، طبعاً گاوصندوق بورس موردتوجه صاحبان نقدینگی نخواهدبود. بدین‌ترتیب دولت اگر واقعاً قصد حمایت از بورس و ایجاد رونق ماندگار در آن را دارد، باید شرایط را در این بازار مهم به نفع گاوصندوق بورس تغییر بدهد. بورس در رقابت با گاوصندوق طلا و ارز یا حتی مستغلات و خودرو باید دست بالا را داشته‌باشد. این امر فقط با بازنگری جزئی در سیاست‌های مالیاتی و قیمت‌گذاری محقق نمی‌شود و گام‌های اصلاحی بزرگی را می‌طلبد.

سرفصل سوم به مجموعه تدابیری توجه دارد که باید در میدان مدیریت بورس به‌کار گرفته‌شود. رونق بورس و جذاب شدن آن برای سرمایه‌گذاران به‌ویژه سرمایه‌گذاران خرد، این امکان را در اختیار سفته‌بازان فرصت‌طلب قرار می‌دهد که با دادن اطلاعات غلط به متقاضیان فرصت‌های سرمایه‌گذاری بالاترین نرخ کسب سود را تجربه کرده و سرمایه‌گذاران تازه‌وارد را متضرر کنند. نظارت کارآمد بر تحرّک مشکوک بازیگران “خاص” در بورس می‌تواند به‌تدریج این حسّ اعتماد را در صاحبان نقدینگی‌های خرد ایجاد کند که گاوصندوق بورس بهترین فرصت برای حفظ ارزش دارایی اندک آنان است و می‌تواند بازدهی رضایت‌بخشی را نصیب آنان کند.

شاید اغراق نباشد که حمایت از بورس را به‌گونه‌ای “سهل ممتنع” بدانیم. زیرا هرچند در نظر اول کاری سهل و آسان به نظر می‌آید، اما از پیچیدگی‌ها و دشواری‌های خاصّی برخوردار است؛ به‌ویژه اگر سیاست‌گذاران و دولتمردان به کیفیت این حمایت و نه فقط کمّیت آن توجه داشته‌باشند. دقیقاً به همین دلیل است که می‌گوییم حمایت از بورس هرچند بسیار ضرورت دارد، اما باید بسیار سنجیده و حسابگرانه طراحی و اجرا شود و برای این طراحی باید از تمام ظرفیت کارشناسی کشور به بهترین نحو استفاده شود.

————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۴ – ۱۰ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

۱ – مراجعه کنید به:

ده مصوبه حیاتی دولت برای حمایت از بورس

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.