صنعت نفت و فرصت ازدست‌رفته *

کشورهای دارنده منابع نفت و گاز ظرف چند دهه گذشته برای افزایش ظرفیت تولیدی و نیز افزایش سهم خود از بازار تلاش فراوانی به‌کار برده‌اند. انگیزه آن‌ها علاوه‌بر تبدیل یک دارایی غیرمولد به مولد، حفظ جایگاه و موقعیت خود در بازار است، زیرا با افزایش سهم سایر تولیدکنندگان، امکان افزایش فروش در سال‌های آینده کاهش خواهدیافت. از سوی دیگر تحولات فنآوری و تمایل مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی به تجدیدنظر در الگوی مصرفشان نیز به‌عنوان یک تهدید بلندمدت موردتوجه دارندگان این منابع است.

بااین‌حال برخلاف سایر کشورهای نفتی، ایران در دهه‌های اخیر تحرک چندانی برای افزایش ظرفیت تولیدی و حضور مقتدرانه در بازار نداشته، و به بیان دقیق‌تر از فرصت تبدیل دارایی غیرمولد زیرزمینی به دارایی مولد و رونق بخشیدن به اقتصاد ملی استفاده نکرده‌است. چندی پیش یکی از کارشناسان اهل فن برآورد عدم‌النفع مستقیم ناشی از برداشت نکردن از منابع نفتی را برای یک دوره ۱۲ساله درحدود ۴۵۰ میلیارد دلار اعلام کرد. اما خسارت‌های غیرمستقیم این اتفاق به‌راستی سر به فلک می‌زند. ازیک‌سو سرمایه‌گذاری این مبلغ عظیم در اقتصاد کشورمان می‌توانست رونقی چشمگیر ایجاد کند و با افزایش اشتغال و رشد تولید به افزایش درجه رفاه و کاهش ابعاد فقر کمک کند. از سوی دیگر کشورمان می‌توانست با حضور در بازار جهانی نفت مانع از این شود که ذائقه مصرفی مشتریان نفت کشورمان به نفع سایر تولیدکنندگان تغییر کند. همچنین سرمایه‌گذاری فقط بخشی از این درآمد عظیم در میدان‌های مشترک نفت و گاز می‌توانست مانع به تاراج رفتن منابع و ثروت‌های زیرزمینی‌مان در این بخش‌ها بشود.

حال اگر چنین محاسبه‌ای را علاوه‌بر نفت برای گاز هم انجام بدهیم و در نظر داشته‌باشیم که در سال‌های کم‌تحرکی کشورمان، رقبای منطقه‌ای‌مان چه سرمایه‌گذاری‌های عظیمی برای افزایش سهم خود از بازار جهانی گاز و تثبیت این سهم انجام داده‌اند، به این باور خواهیم‌رسید که خسارت وارده به اقتصاد ملی را از محل عدم برداشت سریع از منابع نفت و گاز بالاتر از ۱۰۰۰ میلیارد دلار بوده‌است.

تحریم‌های ظالمانه‌ای که دولت امریکا برعلیه ایران اعمال کرد، از همان ابتدا به‌شکلی هدفمند صنعت نفت را هدف گرفتند تا این کشور را از درآمد محروم کنند. اینک با برآورد ابعاد خسارت وارده بر اقتصاد ایران از بابت عدم دسترسی به درآمد ناشی از صدور نفت و گاز می‌توان به این واقعیت پی‌برد که در طول سال‌های تحریم تلاش برای برطرف کردن تحریم‌ها تا چه میزان ضروری بوده، و نیز لطمه حاصل از فعالیت جریان‌های سیاسی تندرو که مانع از دستیابی سریع به هرگونه توافقی برای برداشته‌شدن تحریم‌ها می‌شدند و هنوز هم می‌شوند، تا چه میزان سهمگین و کمرشکن است.

با مروری سطحی بر کارنامه کشورهایی که در دهه‌های اخیر رشد سریع اقتصادی را تجربه کرده، و در رتبه‌بندی اقتصادهای بزرگ جهان جایگاه خود را بهبود بخشیده‌اند، می‌توان صحنه رقابت اقتصادی در جهان امروز را به یک میدان جنگ تمام‌عیار تشبیه کرد که طرفین در آن تلاش می‌کنند از کلیه امکانات و ابزار خود برای غلبه بر حریف و شکستن مقاومت او استفاده کنند. در چنین میدانی اگر یکی از بازیگران علاقه‌ای به استفاده از تمام داشته‌های خود نشان ندهد، و خیلی سهل و آسان اجازه بدهد بخشی از دارایی‌های ارزشمندش به‌صورت غیرمولد باقی بمانند، درست وضعیت آن حریفی را در میدان جنگ دارد که در حساس‌ترین و سرنوشت‌سازترین روز‌های نبرد بخش بزرگی از نیروهای خود را به مرخصی اعزام می‌کند!

با این دید می‌توان ادعا کرد کشور ما در میدان نبرد بی‌امان اقتصادی در سایه ندانم‌کاری متولیان امر و دراصل درنتیجه تلاش بی‌وقفه جریان سیاسی تندرو بخش بزرگی از منابع نفت و گاز خود را به مرخصی فرستاده، و در این نبرد سرنوشت‌ساز برای سازندگی و توسعه از تمام توان و ظرفیت خود استفاده نکرده‌است.

در مردادماه ۱۳۹۷ آقای سعید جلیلی در جریان بازدید از مجتمع پالایشگاهی ستاره خلیج فارس گفت با راه‌اندازی ده مجتمع دیگر می‌توانیم تمام نفت تولیدی منطقه را خریداری کرده، و به محصولات ارزشمند تبدیل کنیم و با این کار مانع از صادرات نفت خام این منطقه به خارج از آن بشویم. اما ایشان هرگز به این نکته نپرداخت که در شرایطی که کشور گرفتار تحریم است و اقدامی برای رفع تحریم صورت نمی‌گیرد، چگونه چنین سرمایه‌گذاری بزرگی امکانپذیر خواهدبود؟ به بیان دقیق‌تر ایشان به‌عنوان یکی از سیاسیون وابسته به جریان تندرو گویی درکی درست از آثار و تبعات تندروی در میدان سیاست خارجی و هزینه سهمگینی که به اقتصاد ملی تحمیل کرده، ندارد.

امروز تلاش برای برداشته‌شدن هرچه سریعتر تحریم‌ها و هموار شدن راه بهره‌مندی اقتصاد ملی از درآمد سرشار نفت و گاز یک وظیفه ملی است و هر روز تأخیر در این میدان فقط ابعاد خسارت وارده به کشور را بزرگ و بزرگتر می‌کند.

———————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره دوشنبه ۱۳ – ۶ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

از تندروی در سیاست تا کندروی در اقتصاد *

با مرور کارنامه کشورهایی که در طول چند دهه اخیر نرخ رشد اقتصادی بالا را تجربه کرده‌اند، می‌توان دریافت که در هیچ موردی حرکت باثبات در مسیر رونق اقتصادی و ثروت‌اندوزی با حرکت‌های تندروانه در میدان سیاست خارجی همراه نبوده‌است. به‌عنوان نمونه چین برای شروع دوران رشد اقتصادی و دستیابی به نرخ رشد دورقمی در اوایل دهه ۱۹۸۰ میلادی اعلام کرد که برای جبران عقب‌ماندگی‌هایش در صنعت و فنآوری حداقل به چهار دهه صلح نیازمند است. چین به‌عنوان یک قدرت مسلّم نظامی و سیاسی برای رسیدن به هدف رشد اقتصادی با انتخاب سیاست تعامل مثبت با جهان موفق به دستیابی به نرخ رشد دورقمی شد. در مقابل شوروی سابق که به تداوم سیاست‌های تندروانه در عرصه سیاست خارجی اصرار داشت، از قافله اقتصاد جهانی عقب مانده، و درنهایت گرفتار فروپاشی شد.

گویی جوامع امروزی در مسیر پیشرفت و توسعه خود با یک معبر تنگ روبه‌رو هستند و برای این‌که اقتصادشان در مسیر تندرو پیش برود، به‌ناچار باید سیاست را به مسیر کندرو هدایت کنند. زیرا حرکت و پیشروی همزمان دو خودرو سیاست و اقتصاد در مسیر تندرو امکان‌پذیر نیست.

بااین‌حال ایران ما رویه‌ای کاملاً متفاوت برگزیده، و اعتنایی به این تجربه ارزشمند جهانی نکرده‌است. سال‌هاست که با به حرکت درآمدن خودرو سیاست خارجی در مسیر تندرو، اقتصاد ملی از سرناچاری به حرکت در مسیر کندرو رضایت داده‌است. رشد اقتصادی ناچیز و گاه منفی، رکود و بیکاری، گسترش ابعاد فقر همه و همه نتایج و دستآوردهای این اتفاق است. در شرایطی که کشورهای منطقه با سرعت درحال کسب درآمد گزاف از محل فروش نفت هستند، سال‌هاست که صنعت نفت ما گرفتار تحریم ظالمانه است. کشورهای منطقه با کمک شرکت‌های بزرگ صاحب فنآوری صنعت نفت خود را توسعه داده‌اند. اما چنین فرصتی در اختیار صنعت نفت ما نبوده‌است. در حوزه گاز نیز با تلاش بی‌وقفه برخی کشورهای منطقه برای تکمیل خطوط انتقال گاز، فرصت توسعه آینده برای کشور ما کوچک و کوچکتر شده‌است. زیرا با تثبیت موقعیت رقبا به‌عنوان عرضه‌کنندگان گاز، تمایل خریداران بالقوه به همراهی با ایران موضوعیت خود را از دست می‌دهد.

نکته قابل‌تأمل این است که جریان سیاسی تندرو که همواره از انتخاب روش‌های تندروانه در میدان سیاست خارجی دفاع می‌کند، نه‌تنها حاضر به قبول مسؤولیت نیست، بلکه مدعی است تندروی در میدان سیاست هیچ هزینه‌ای برای اقتصاد ملی ندارد! رسانه‌های مرتبط با این جریان مدام از دستآوردهای این سیاست دم می‌زنند، و این‌که آینده درخشانی در انتظار اقتصاد ملی است، البته روشن است که این به‌اصطلاح «آینده درخشان» در کوتاه‌مدت محقق نخواهدشد و مردم برای برخورداری از این دستآوردها باید زمانی طولانی در انتظار به‌سربرند!

با مروری بر وعده‌های سیاسیون مرتبط با جریان تندرو می‌توان مجموعه‌ای از وعده‌های محقق‌نشده و ادعاهای موهوم پیروزی را فهرست کرد. در ابتدای دوران تشدید تحریم‌های ظالمانه ادعای آنان این بود که این تحریم‌ها نه‌تنها مشکلی برای کشور ایجاد نمی‌کند، بلکه عامل رشد اقتصاد ملی و شکوفایی آن است. با گذشت زمان و مشاهده واقعیت‌ها، آنان یک قدم عقب نشسته، و با کنار گذاردن ادعای مفید بودن تحریم‌ها، بر ادعای مضرّ نبودنشان چسبیدند. در همان دوران رئیس دولت نهم با تمسخر گفت: «تحریم نمنه دی؟!»

با گذشت زمان و با افزایش دشواری‌ها، سخنوران حامی سیاست‌های تندروانه به صورت هماهنگ به تکرار این ادعا پرداختند که برای پیشبرد اهداف اقتصادی اصلاً نیازی به تعامل مثبت با جهان نداریم. به بیان دیگر می‌توانیم هر دو خودرو سیاست و اقتصاد را در مسیر تندرو به پیش برانیم. آنان می‌گویند اینک در شرایط تحریمی و بدون قبول تعهدات مرتبط با FATF نفت خود را به میزان کافی می‌فروشیم و ارز ناشی از این فروش را هم بی‌هیچ دردسری دریافت می‌کنیم. اما هرگز به این سؤال جواب محکمه‌پسندی نمی‌دهند که اگر در مسیر نقل و انتقال ارزی هیج گرفتاریی نداریم، پس چرا آثار این کسب درآمد بر سفره‌های شهروندان ظاهر نمی‌شود؟ و به‌اصطلاح چرا ادعاهای تلویزیون با واقعیت یخچال خانه مردم در تناقض است؟ تنها پاسخ آنان این است که مردم باید صبر کنند تا دستآوردهای روشن و ارزشمند این تدابیر داهیانه را ببینند!

امروز ایران ما بر سر یک دوراهی سرنوشت‌ساز قرار دارد: راه اول معبری است که تندروها اصرار بر ادامه‌اش دارند، و راه دوم معبری است که بسیاری از کارشناسان ایران‌دوست پیشنهاد می‌کنند. آنان می‌گویند تا تمام فرصت‌های ارزشمند توسعه کشور از بین نرفته‌است، با درس آموختن از تجربیات جهانی جای دو خودرو سیاست و اقتصاد را عوض کنیم و با بازگرداندن خودرو سیاست خارجی به مسیر کندرو، اجازه دهیم اقتصاد مظلموممان که سالیان طولانی به سیاست خارجی باج داده، در مسیر تندرو به پیش بتازد و درآمد و رفاه و رونق سرشار برای مردم به ارمغان بیاورد.

—————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۵ – ۶ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

هفتاد سال نفت و اقتصاد *

هفتاد سال پیش در چنین روزهایی ایران‌دوستان بهت‌زده و ماتم‌گرفته نگران روزهای آینده و سرنوشت کشور، و خادمان استبداد و متحدانش سرمست از پیروزی بر خرابه‌های دولت ملی درحال رقص و پایکوبی بودند. هدف کودتا بازگرداندن آب رفته به جوی و انتقال قدرت از مردم به دربار بود. البته شاه‌بیت خواسته‌های حامیان کودتا کنار گذاردن برنامه ملی شدن نفت و حاکمیت مردم بر دارایی خود بود. دولت ملی با قطع دست بیگانگان از صنعت نفت کشور جنایتی نابخشودنی انجام داده‌بود، و مخالفانش حاضر بودند با تحمل هر هزینه‌ای حتی بی‌آبرویی در پیشگاه ملت ایران، آن دولت را از صحنه خارج کنند.

پیروزی کودتا دست ملت ایران را از اعمال حاکمیت بر نفت و سایر ثروت‌هایش کوتاه کرد. اما بااین‌وجود بازگشته به گذشته و نادیده گرفتن یکباره حقوق ملت ممکن نمی‌نمود. گویی زمامداری کوتاه‌مدت دکتر مصدق نوعی بیداری و آگاهی در روح و جان ملت دمیده و آنان را با حقوق خود آشناتر ساخته‌بود. ازاین‌رو در سال‌های بعد از کودتا دولت‌های وقت ناگزیر بودند سهم ملت را از منابع نفتی نسبت به سال‌های قبل از تجربه دولت ملی افزایش بدهند. هرچند حتی در این دوران هم نفت در ملکیت مردم که مالکان واقعی آن بودند درنیامد. گویاترین شاهد این مدعا گفته عبدالمجید مجیدی رئیس وقت سازمان برنامه و بودجه دولت هویدا است که به‌عنوان متولی برنامه توسعه کشور هیچگاه از میزان فروش نفت و درآمد ناشی از آن اطلاعی دقیق نداشته‌است!

اینک که هفتاد سال از آن روز سیاه گذشته، و بازیگران آن صحنه همه از گرودنه روزگار حذف شده‌اند، با نگاهی به گذشته و حال می‌توان به سه نکته بارز به‌عنوان تجربه‌ای تاریخی اشاره کرد:

۱ – برخی چهره‌ها و سیاسیون متنفذ که در آن روز سخت باید به یاری ملت می‌شتافتند، رندانه و کینه‌توزانه با امید برخورداری از مرحمت دربار جانب استبداد را گرفتند. آنان حتی بی‌اعتباری همراهی با پلیدترین و ننگین‌ترین سفلگان آن‌روز جامعه را که سردمدار حرکت اراذل و اوباش در حمله به خانه رئیس دولت ملی بودند، به جان خریدند و در کنار این سفلگان ایستادند. اما بااین‌همه نصیب چندانی از حکومت ری دریافت نکرده، و در نظم جدید سپهر سیاست به بازی گرفته‌نشدند. و چه خوب سرود شاعر که:

آن کاخ‌ها جمله فروریخت

آن کرده‌ها به کار نیامد

۲ – حکومت وقت به خواسته‌اش که دراصل خواسته بیگانگان بود، رسید. اما این پیروزی بزرگ دولت مستعجل بود و عاقبت مردم توانستند با کنار زدن آن، بار دیگر حق اعمال حاکمیت بر ثروت خود را به دست بیاورند.

۳ – امروز ملت مظلوم ایران مسلط بر اموال خویش است. هیچ نیروی بیگانه‌ای نمی‌تواند مردم را از این حق خود محروم و بی‌نصیب سازد. صنعت نفت کشورمان هم نسبت به دوران نهضت ملی شدن نفت، پیشرفتی شگرف داشته‌است. اما با گذشت هفت دهه از آن ایام، هنوز ملت مظلوم ایران نتوانسته این ثروت بزرگ را با تمام ظرفیت‌هایش در خدمت اهداف توسعه کشور قرار بدهد.

در دوران زمامداری دکتر مصدق دولت انگلستان تمام تلاش خود را به کار برد تا مانع فروش نفت و کسب درآمد توسط دولت ملی بشود و با این حربه مهلک دولت را به‌شدّت زمینگیر کرد. امروز نیز تحریم‌های ظالمانه امریکایی مانع حضور مقتدرانه ایران در بازار نفت جهانی شده، و دست ملت ایران از این ثروت بزرگ کوتاه شده‌است. بی‌تردید وابستگی اقتصاد ملی به درآمد ناشی از فروش نفت قابل‌دفاع نیست. اما این‌بدان معنی نیست که لازم نیست برنامه‌ای خردمندانه برای بهترین استفاده از این نعمت بزرگ در مسیر توسعه کشور داشته‌باشیم.

در چنین شرایطی و درحالی که سایر کشورهای منطقه با جدیت تمام و با جلب همکاری شرکت‌های بزرگ نفتی جهان درگیر استخراج و کسب درآمد و بهبود چهره اقتصاد خود هستند، تحرکی درخور از جانب ایران حتی در میدان‌های مشترک به همسایگان دیده‌نمی‌شود. رقبای منطقه‌ای ما با پیشبرد سریع طرح‌های انتقال گاز به بازارهای هدف، فرصت توسعه آینده را از ما می‌گیرند و ما فقط تماشاگر این صحنه‌آرایی هستیم.

مرور یک خاطره تلخ شاید کمکی به درک بهتر شرایط بکند. دو سال پیش کشور قطر درگیر اجرا و پیشبرد پروژه بزرگ برگزاری جام جهانی با گردش مالی ۲۲۰ میلیارد دلار بود، و نگرانی طرف ایرانی این بود که سهم ۹میلیون دلاری تیم ملی فوتبال ایران به‌گونه‌ای پرداخت شود که به سدّ تحریم برخورد نکند!

هفتاد سال پیش کودتاچیان مانع از تسلط مردم ایران بر نفتشان شدند و اینک با سرافکندگی به تاریخ پیوسته‌اند. امروز باید متولیان امر با درایت و کیاست تلاش کنند موانع برخورداری ملت ایران از این نعمت بزرگ رفع شود و درآمد نفتی سرمایه‌ای برای بازسازی اقتصاد ملی و بازگرداندن رونق به آن باشد تا مردم عزتمند ایران از دغدغه ایستادن در صف مرغ و تخم مرغ نجات بیابند.

———————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۲۹ – ۵ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و خسارت‌های کژکارکردی انتخاباتی *

منظور از کژکارکردی انتخاباتی بروز وضعیتی است که انتخابات نتواند خواست و سلیقه سیاسی و مدیریتی جامعه را با تقریبی قابل‌قبول نشان بدهد. در جوامع امروزی انتخابات سازوکاری است که از طریق آن اراده و آرمان اکثریت جامعه معین شده، و مسیر حرکت جامعه برگزیده‌می‌شود. بااین‌حال این سازوکار کاستی‌های خود را دارد. به‌عنوان نمونه ممکن است برخی گرایش‌های سیاسی موردعلاقه شهروندان از جانب هیچیک از احزاب فعال در فضای سیاسی جامعه نمایندگی نشوند. یا این‌که رأی‌دهندگان نمی‌توانند رأی نامزدهای موردنظر خود درمورد اتفاقات سال‌های آتی را پیش‌بینی کنند. ازاین‌رو انتخابات را می‌توان روشی دانست که خواست و اراده سیاسی اکثریت جامعه را با درصدی خطا معین می‌سازد.

با این ‌تعریف کژکارکری انتخاباتی موجب بزرگ شدن بیش از حد مجاز این خطا می‌شود. به‌عنوان نمونه در حالت عادی ممکن است یک گرایش سیاسی محبوب که تمایل ۶۰درصد شهروندان را به خود جلب کرده، در یک انتخابات سالم بین ۵۵ تا ۶۵ درصد صندوق را به خود اختصاص بدهد. اما با وجود کژکارکردی انتخاباتی و با عنایت به این‌که قوانین ناظر بر برگزاری انتخابات را صاحبان کدام سلیقه سیاسی تدوین می‌کنند، ممکن است سهمش به ۸۰درصد و یا حتی ۴۰درصد برسد.

به‌طوری که ملاحظه می‌شود بروز کژکارکردی انتخاباتی به‌ویژه درحالتی که تمایل سیاسی طبقه حاکم همسو با عموم مردم نباشد، می‌تواند ابزاری برای تثبیت قدرت طبقه حاکم و جلوگیری از حاکمیت اراده عامه مردم باشد. نتیجه و دستآورد استفاده افراطی از این ابزار ازیک‌سو پیروزی حزب اقلیت بر اکثریت و از سوی دیگر ناامیدی عامه مردم از انتخابات و کاهش درصد مشارکت سیاسی خواهدبود.

اما نکته مهمی که در تحلیل‌های مرتبط با کژکارکردی انتخاباتی چندان بدان پرداخته‌نمی‌شود، خسارت سهمگینی است که این پدیده به اقتصاد ملی می‌زند. گسترش ابعاد فرار نخبگان و متخصصان، خروج بیرویه سرمایه از کشور، عدم تمایل شرکای بالقوه خارجی به مشارکت و سرمایه‌گذاری، گسترش فعالیت‌هایی از نوع دلالی و سفته‌بازی و بی‌اعتنایی به فعالیت‌های اقتصادی بلندمدت همه و همه آثار و نتایج کژکارکردی انتخاباتی هستند. زیرا ازیک‌سو نخبگانی که جامعه برای تربیت آنان هزینه هنگفتی متحمل شده، با رسیدن به این باور ‌که نمی‌توانند نقشی در تعیین سرنوشت سرزمین مادری خود داشته‌باشند، اندوهگینانه تصمیم به مهاجرت می‌گیرند تا در سرزمین دیگر بخت و اقبال خود را بیازمایند، و از سوی دیگر فعالان اقتصادی و شرکای بالقوه خارجی به آینده ثبات سیاسی جامعه بدبین شده، و ریسک سرمایه‌گذاری و مشارکت بلندمدت را بالا ارزیابی می‌کنند.

جامعه امروز ایران بسیاری از این علامت‌های منفی را که می‌توانند ناشی از بروز کژکارکردی انتخاباتی باشند، نشان می‌دهد: مهاجرت نخبگان ابعاد سرسام‌آوری به خود گرفته و خسارت بزرگی به اقتصاد ملی زده، به‌گونه‌ای که حتی سخنوران مدافع وضع موجود هم کم‌کم زبان به اعتراض گشوده‌اند. در برخی حوزه‌ها جریان مهاجرت حتی به رده‌های میانی تخصص و مهارت نیز رسیده‌است، و کشورهای منطقه برای صید ماهی از آب گل‌آلود مهاجرت برنامه‌های سنجیده‌ای تدوین کرده‌اند. در حوزه خروج سرمایه هم با چنین وضعیتی روبه‌رو هستیم و فعالان اقتصادی که عرصه را برای خود تنگ می‌بینند، راه خروج را در پیش می‌گیرند. نزدیک به دو دهه پیش رئیس وقت قوه قضائیه در نشستی قریب به این مضمون گفت که بزرگترین منکر این است که بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار سرمایه کشورمان در ساحل جنوبی خلیج فارس متمرکز شده، و به‌جای رونق بخشیدن به اقتصاد ملی چراغ خانه همسایه شده‌است. بدین‌ترتیب در شرایطی که کشورهای درحال رشد با سرسختی تلاش می‌کنند از طریق به‌کارگیری نیروی متخصص و سرمایه خود و سایر کشورها به بالاترین نرخ رشد اقتصادی دست بیابند، ما با سهل‌انگاری فقط تماشاگر جریان مهاجرت نخبگان و خروج سرمایه کشور هستیم.

روشن است که دشواری‌های برشمرده و خسارت‌های وارده بر اقتصاد ملی علل و ریشه‌های مختلفی دارند، اما تردیدی نمی‌توان داشت که کژکارکردی انتخاباتی یا حداقل باور بخش بزرگی از جامعه به بروز این پدیده نامطلوب یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین عوامل در این میانه است. وضع موجود قوانین و رویه‌های انتخاباتی هرچند ممکن است شانس موفقیت یک حزب کمتر محبوب در سطح جامعه را افزایش بدهد، و مقدمات تشکیل یک دولت حداقلی را فراهم بیاورد، اما خسارتی که به‌ویژه در بلندمدت به اقتصاد ملی می‌زند، بسیار مرگبار است. ازاین‌رو کلیه صاحب‌منصبان باید این حقیقت هرچند تلخ را بپذیرند که شرط لازم تقویت جایگاه سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کشور و به‌اصطلاح عامیانه کم نیاوردن در مقابل رقبای سرسخت منطقه‌ای، اصلاح رویه‌های انتخاباتی و گریز هشیارانه از دام هرنوع کژکارکردی انتخاباتی یا حتی شائبه بروز آن است. در چنین فضایی احزاب اقلیت باید از طریق افزودن بر درجه خدمتگزاری و جلب اعتماد مردم و نه از طریق اعمال رویه‌های قانونی خاص در میدان انتخابات به فکر پیروزی بر حریفان خود باشند.

——————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۲۲ – ۵ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

فقرستیزی لازمه فسادستیزی است *

رواج فساد در جامعه رابطه قابل‌تأملی با گسترش فقر دارد. ازیک‌سو با افزایش و فراگیری فساد فقر در جامعه گسترش می‌یابد. زیرا فساد مشخصاً منابع مالی عمومی جامعه را که باید برای ایجاد رونق و افزایش درآمد شهروندان مصرف شود، هدف گرفته و از این طریق دولت را در ارائه خدمات به دهک‌های پایین درآمدی ناکارآمد می‌سازد. از سوی دیگر با گسترش فقر سرعت گسترش فساد نیز بیشتر می‌شود. زیرا در جامعه‌ای که گرفتار نابرابری چشمگیر درآمدی است، جریان فساد به‌خوبی و با کمترین هزینه ممکن شبکه‌سازی کرده و می‌تواند با استخدام نیرو خود را تکثیر کند. در جامعه گرفتار فقر قدرت خرید منابع مالی شبکه فساد بسیار زیاد است و به بیان دیگر هزینه جذب نیرو و استخدام برای آن به‌شدت کاهش می‌یابد.

در سال‌های اخیر مبحث مبارزه با فساد به‌شدت موردتوجه متولیان امر و سخنوران کشورمان قرار گرفته‌است. همه‌جا و همه‌کس از ضرورت مبارزه با فساد و کوتاهی مسؤولان سابق در امر مبارزه سخن می‌گویند و این‌که باید این مبارزه بزرگ با جدیت بیشتر تداوم یافته و به نتیجه برسد.

کارشناسان، پژوهشگران و اهل فن همواره تلاش دارند مسؤولان و متولیان امر را متقاعد سازند که مبارزه با فساد صرفاً با سخنرانی و وعظ و خطابه و به‌اصطلاح گفتاردرمانی به نتیجه مطلوب نمی‌رسد و باید اسباب این مبارزه را فراهم ساخت. ازجمله آنان به ضرورت شفافیت، تصویب قوانین لازم و برطرف کردن خلأهای قانونی، بهبود شیوه‌های نظارت، و حمایت از فسادستیزان توجه دارند. بااین‌حال با عنایت به آن‌چه گفته‌شد،  بهبود شیوه‌های توزیع درآمد و حمایت از اقشار کم‌درآمد جامعه را نیز می‌توان یکی از مقدمات بسیار ضروری امر مبارزه با فساد تلقی کرد.

در ادبیات دینی از رابطه نزدیک فقر و کنار گذاشته‌شدن رفتار دینی سخن به میان آمده‌است. این اصل درواقع مؤید همان نظرات کارشناسانه است که با افزایش ابعاد فقر در جامعه رفتار مجرمانه گسترش می‌یابد.

در دهه ۱۳۶۰ میرمصطفی عالی‌نسب مشاور اقتصادی دولت دفاع مقدس و یکی از دلسوزترین کارشناسان اقتصادی کشور همواره بر این نکته تأکید می‌کرد که نباید اجازه داد رابطه کار و دستمزد با حوزه تأمین معاش قطع یا حتی تضعیف شود. به بیان دیگر باید دریافتی یک کارمند جزء به‌حدی باشد که بتواند هزینه‌های جاری زندگی خود را در حد عرف تأمین کند و نیازمند داشتن شغل دوم یا منبع درآمدی دیگری نشود. توجه خاص او به این نکته بود که وقتی دریافتی ماهانه یک کارمند برای تأمین معاش او کافی نباشد، سربازگیری جریان فساد و انواع تخلفات سازمان‌یافته سرعت خواهدگرفت.

بی‌اعتنایی متولیان امر به این توصیه هوشمندانه در سال‌های بعد به وضعیتی منتهی شد که اینک شهروندان طنزپردازمان در برخورد با تبلیغات محیطی با موضوع افزایش جمعیت که از مخاطب خود سؤال می‌کند: «آن چیست که دوتایش کم است؟» با طعنه به مدیران اقتصاد کشور پاسخ می‌دهند: «شغل». زیرا با افزایش نجومی هزینه‌ها و در شرایطی که سهم مسکن در سبد هزینه خانوار شهری برای کشور ما درحدود سه برابر میانگین جهانی شده‌است، بی‌تردید چرخ معیشت یک خانوار با یک یا دو شغل نمی‌چرخد.

ازاین‌رو شرایط جامعه‌ای را که در آن رابطه منطقی بین دستمزد و هزینه‌های جاری خانوار ازبین رفته‌است، می‌توان با وضعیت فردی مقایسه کرد که قصد دارد به محیط آلوده‌ای قدم بگذارد درحالی‌که واکسن موردنیاز را برای در امان ماندن از بیماری دریافت نکرده‌است.

جامعه‌ای که گرفتار آفت فقر گسترده‌است، در مقابل بیماری فساد نه‌تنها واکسینه نشده، بلکه بسیار هم مستعد ابتلا است. ازاین‌رو سیاسیون و سخنورانی که از هر فرصتی برای ارائه خطابه درباب ضرورت مبارزه با فساد و مهار این اژدهای مهیب استفاده می‌کنند، باید به این واقعیت مسلم توجه داشته‌باشند که یکی از ضروری‌ترین گام‌ها در مسیر مبارزه با فساد، تلاش برای محدود کردن ابعاد فقر است. دولتی که برنامه خردمندانه برای مهار فقر و افزایش قدرت خرید دهک‌های پایین درآمدی نداشته‌باشد، نمی‌تواند در میدان مبارزه با فساد به‌سرعت پیش برود، و حتی اگر توفیقاتی هم داشته‌باشد، سهولت سربازگیری برای شبکه فساد موقعیتی را ایجاد خواهدکرد که دستآوردهای دولت در زمانی کوتاه ازبین رفته و جامعه بار دیگر به پله‌های پایین نظام رتبه‌بندی جهانی کشورها از منظر فسادستیزی سقوط کند.

تأکید بر ارتباط نزدیک میزان فقر در جامعه با شیوع فساد بدین‌معنی نیست که با رفع فقر امکان گسترش فساد از بین می‌رود، یا در جوامعی که فقر را مهار کرده‌اند، دیگر نشانی از فساد نیست. امروزه اژذهای مهیب فساد همه کشورها اعم از فقیر و غنی را تهدید می‌کند. اما طبعاً در جامعه‌ای که فقر را مهار کرده، و شهروندان نیازمند شغل دوم و سوم برای تأمین هزینه زندگی خود نیستند، شبکه فساد در مقایسه با جامعه گرفتار فقر با دشواری بیشتری در میدان جذب و استخدام روبه‌رو خواهدبود.

—————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱۴ – ۵ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

چاره کار فقط اصلاحات ارضی است *

در دهه‌های گذشته سه اتفاق در اقتصاد کشور رخ داده، که به‌گونه‌ای دست در دست هم داده، و شرایط نامطلوبی برای اقتصاد ملی فراهم آورده‌اند: دولت‌ها در حوزه سیاست‌های کلان همواره با خلق پول به مقابله با کسری بودجه رفته‌اند، و حجم نقدینگی در یک دوره ۴۰ساله با رشدی نجومی تقریباً ۱۰۰۰۰برابر شده‌است. این نقدینگی اضافی در نبود سیاست کارآمد اجتماعی به نامتقارن‌ترین وجه ممکن بین شهروندان توزیع شده‌است. برای داشتن تصوری از این عدم‌تقارن کافی است بگوییم در شرایطی که یک زوج جوان برای دریافت وام ازدواج باید گرفتاری‌های جدّی را تجربه کنند، مشتریان خاص بانک‌ها با استفاده از ارتباطات خود تسهیلات نجومی دریافت کرده‌اند، و گاه حتی حاضر به بازگرداندن آن یا پرداخت جریمه تأخیر هم نیستند! از سوی دیگر با تشدید تحریم‌ها، گسترش رکود و در نبود یک بازار سرمایه پرتحرک، بخش عمده این نقدینگی مازاد وارد بازار املاک و مستغلات به‌عنوان تنها فرصت ثروت‌آفرینی مطمئن شده، و رشد نجومی قیمت مسکن را به‌دنبال داشته، و همزمانی این سه اتفاق نامطلوب منجر به شکل‌گیری نوعی مناسبات ارباب و رعیتی در حوزه املاک و مستغلات شهری شده‌است.

در دهه ۱۳۳۰ و قبل از آن نظام ارباب و رعیتی در کشور حاکم بود و کشاورزان باید بخش مهم دسترنج سالانه خود را به مالکان زمین تقدیم می‌کردند تا اجازه بهره‌برداری از زمین‌های کشاورزی و تأمین معاش خود را بیابند. درنتیجه کشاورزان همواره گرفتار فقر و فلاکت بودند و تلاش آنان در اراضی متعلق به اربابان نتیجه‌ای جز افزودن بر ثروت نجومی آنان نداشت.

امروزه چنین مناسباتی در حوزه املاک و مستغلات شهری شکل گرفته‌است. نزدیک به هشت میلیون خانوار  در شهرهای کشور ناگزیر از زندگی در خانه‌های استیجاری هستند و هرماه بخش مهمی از درآمد ماهانه خود را به مالک واحد مسکونی می‌پردازند. اینک براساس اطلاعات موجود سهم مسکن در سبد هزینه خانوارهای شهری کشور در دامنه ۶۰ تا ۷۰درصد و درحدود سه‌برابر متوسط جهانی است. یعنی شهروندان کشورمان برای برخوردار شدن از نعمت مسکن سه‌برابر بیشتر از بقیه مردم جهان هزینه می‌کنند. علت بروز این وضعیت فقط شکل‌گیری نظام ارباب و رعیتی در حوزه املاک و مستغلات شهری است که درصد قابل‌اعتنایی از جمعیت شهری کشور را به اجاره‌نشینی وادار کرده‌است. گفتنی است همین جمعیت مستأجر کشور با وجود محدودیت مالی گسترده سالانه ناگزیر از صرف هزینه گزاف برای اسباب‌کشی هستند که این رقم برای ۱.۶میلیون خانوار مستأجر تهرانی بیش از ۲۰۰۰ میلیارد تومان برآورد می‌شود.

اما آثار نامطلوب شکل‌گیری مناسبات ارباب و رعیتی فقط در افزایش دشواری زندگی جمعیت مستأجر خلاصه نمی‌شود، و بدیهی‌ترین دستآورد آن به تأخیر انداختن جریان توسعه کشور برای چندین دهه است. روشن شدن موتور تورم دورقمی، درهم شکستن کمر تولید ملی، از دست رفتن مزیت‌های صادراتی در سایه افزایش قیمت تمام‌شده، و … همه و همه آثار زیانبار این ماجرا به شمار می‌روند.

ازاین‌رو برهم زدن مناسبات موجود و اصلاح وضعیت بازار املاک و مستغلات شهری به‌گونه‌ای که مناسبات ارباب و رعیتی برچیده‌شود، شرط لازم بازگرداندن قطار اقتصاد کشور به ریل رشد و توسعه است؛ و می‌توان به جرأت از آن به‌عنوان تنها انتخاب ممکن و تنها راه حل نام برد.

اجرای قانون اصلاحات ارضی در اوایل دهه ۱۳۴۰ منجر به خاتمه مناسبات ارباب و رعیتی در کشور شد. نگارنده براین باور است که جامعه امروز ایران نیازمند اجرای دوباره برنامه اصلاحات ارضی و این‌بار در حوزه املاک و مستغلات شهری است.

طبعاً مدافعان وضع موجود در نقد این پیشنهاد به این واقعیت مسلم اشاره خواهندکرد که اولاً اجرای برنامه اصلاحات ارضی در دهه ۴۰ با صلاحدید دولت امریکا که درگیر اجرای برنامه اتحاد برای پیشرفت در امریکای لاتین با هدف جلوگیری از نفوذ کمونیسم بود، آغاز شد. زیرا دولت امریکا نگران گسترش حوزه نفوذ شوروی در منطقه بود، و فقر جامعه روستایی می‌توانست بهترین فرصت را برای سربازگیری تفکر کمونیستی در ایران و شروع شورش ایجاد کند. ثانیاً اجرای برنامه اصلاحات ارضی نه‌تنها منتهی به رونق و شکوفایی جامعه روستایی نشد، بلکه با برهم‌زدن نظام ناعادلانه اما نسبتاً کارآمد کشاورزی و جایگزین نکردن سازوکاری کارآمدتر، منجر به تخریب بنیان کشاورزی کشور و رشد نجومی مهاجرت روستائیان شد.

بااین‌حال این واقعیت مسلم نمی‌تواند صحت نظری برنامه اصلاحات ارضی با هدف رفع فقر و انتقال نقدینگی از حوزه تجارت املاک به بخش‌ مولّد اقتصاد را زیر سؤال ببرد. گفتنی است امروزه ارزش املاک مسکونی استیجاری در سطح شهر تهران با ارزش کل بازار سرمایه کشور برابری می‌کند. همان‌گونه در دهه ۴۰ دولت با اجرای برنامه اصلاحات ارضی هرچند به‌صورت ناکارآمد مقدمات انتقال سرمایه‌ها به بخش صنعت را فراهم کرد، امروز نیز دولت می‌تواند با وادار ساختن اربابان جدید به خروج از بازار املاک، مقدمات شکوفایی صنعت را فراهم بیاورد.

——————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۸ – ۵ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و همزیستی دردناک با پدیده بدمسکنی *

در فروردین ۱۳۹۸ و به مناسبت چهلمین سالگرد افتتاح حساب ۱۰۰ امام خمینی به‌عنوان اولین اقدام جدّی در حوزه مسکن که منتهی به تأسیس بنیاد مسکن انقلاب اسلامی شد، سخنرانی در مؤسسه دین و اقتصاد داشتم که متن آن در نشریات آن زمان منتشر نشد. اخیراً که مسائل حوزه مسکن باردیگر موردتوجه رسانه‌ها قرار گرفته‌است، چکیده همان سخنرانی را با قدری اصلاحات و بروز کردن اطلاعات در اختیار ماهنامه آینده‌نگر گذاشتم که در شماره ۱۳۰ ماهنامه چاپ شده‌است. متن زیر همان متن بروزشده است:

الف – طرح مسأله

“بدمسکنی” یا فقر مسکن را می‌توان وضعیتی دانست که یک خانوار ناگزیر از اقامت دائم در خانه‌ای فاقد حداقل امکانات ایمنی و رفاه باشد. فقر مسکن ارتباط نزدیکی با مفهوم فقر دارد. یک خانوار گرفتار فقر طبعاً به دلیل برخورداری از درآمد اندک، ناگزیر از حذف برخی موارد هزینه یا کاستن از هزینه‌های ضروری زندگی خویش است. ازاین‌رو می‌توان انتظار داشت میزان شیوع وضعیت‌هایی چون فقر مسکن، فقر آموزش و بهداشت، و فقر تغذیه رابطه نزدیک با میزان گستردگی فقر در یک جامعه داشته‌باشند. بدمسکنی در جامعه ما در طول سالیان گذشته رشد چشمگیری داشته، و به همین دلیل توجه کارشناسان و سخنوران را جلب کرده‌است. بااین‌حال نظر به گسترش ابعاد فقر در جامعه و افزایش سریع جمعیت زیر خط فقر، این رشد چشمگیر نباید مایه شگفتی باشد.

با تأمل در نظرات اهل فن و متولیان حوزه مسکن، می‌توان چنین برداشت کرد که اطلاعات و آمار مرتبط با پدیده بدمسکنی با روشی اصولی برآورد و ثبت و ضبط نمی‌شود، و دقیقاً به‌همین دلیل اعداد و ارقام متفاوتی در مورد میزان شیوع آن مطرح می‌گردد. علت بروز این وضعیت ازیک‌سو بی‌اعتنایی بلندمدت دولتمردان به مسائل حوزه مسکن، و از سوی دیگر نبود تعریفی روشن و مقبول عام از پدیده بدمسکنی است. اگر دولتمردان فقر مسکن و ضرورت برطرف ساختن آن را جزو دغدغه‌های اصلی خود طبقه‌بندی کنند، طبعاً نهادهای تحت امر خود را وادار می‌کنند گزارش‌هایی دقیق و مستند از تحولات پرونده بدمسکن و اندازه‌گیری ابعاد معضل تهیه کرده و در اختیارشان بگذارند. علاوه‌براین همانگونه که رقم حداقل درآمد تعیین‌شده برای خط فقر در بزرگتر یا کوچکتر شدن عدد جمعیت زیر خط فقر مؤثر است، تعریفی که از «سطح حداقل امکانات ایمنی و رفاه» ارائه می‌شود، نیز در برآورد ابعاد پدیده بدمسکنی و کم یا زیاد برآورد کردن آن بسیار حائز اهمیت است. در شرایطی که تعریفی یکتا و مقبول عام از این «سطح حداقل» وجود ندارد، مایه شگفتی نخواهدبود که هر کارشناس و ناظری با برآوردهای خود رقم متفاوتی را برای بیان ابعاد شیوع بدمسکنی اعلام کرده، و بر نظر خود پافشاری کند.

نکته بسیار قابل‌تأمل این است که دولتمردان بی‌میل نیستند که سطح حداقل امکانات ایمنی و رفاه یا خط فقر مسکن در سطحی نازل تعیین‌شود. زیرا با این‌کار جمعیت گرفتار بدمسکنی کم برآورد شده، و درنتیجه تعهدات دولت کوچکتر می‌شود. ازاین‌رو باید پذیرفت یکی از اولین گام‌ها در مطالعه پدیده بدمسکنی، رسیدن به تعریفی معقول و مقبول از خط فقر مسکن است.

همچنین اصل ۴۳ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بر تأمین نیازهای اساسی از جمله مسکن تأکید کرده‌است، و قبل از آن، اصل ۳۱ داشتن مسکن متناسب با نیاز را حق هر فرد می‌داند، و دولت را موظف به فراهم ساختن زمینه تحقق این مهم می‌کند. با عنایت به این دو اصل، شناخت ابعاد بدمسکنی به منظور برآورد حدود تعهد دولت امری ضروری است.

نکته قابل‌تأمل در اینجا این است که دولت هم مثل یک بنگاه اقتصادی ناگزیر از برآورد میزان بدهی‌ها و تعهدات خود و تدوین برنامه زمانبندی‌شده برای ایفای این تعهدات است. ازاین‌رو اهتمام دولت به گردآوری اطلاعات پایه در مورد بدمسکنی و شناخت دقیق جغرافیای بدمسکنی را می‌توان نشانه‌ای از این امر مثبت و امیدوارکننده تلقی کرد که گویی اراده سیاسی جدی برای بازپرداخت این “بدهی” و ایفای تعهدات وجود دارد. به همین ترتیب، نبود این اطلاعات پایه را نیز می‌توان نشانه بی‌اعتنایی دولتمردان به پرونده فقر مسکن و عدم‌تعهدشان به تسویه این بدهی دانست.

ب – تعریف مقدماتی خط فقر مسکن

حداقل امکانات مسکن یا “خط فقر مسکن” را می‌توان در دو سطح تعریف کرد:

۱ – مسکن به‌عنوان سرپناه

واحد مسکونی باید سطحی قابل‌قبول از امنیت و آسایش را به ساکنانش عرضه کند. مصون ماندن از تعرض جانواران و افراد غیرمجاز، مصون ماندن از سرما و گرما و باد و باران، و ایمنی نسبی در مقابل سوانح طبیعی همچون طوفان، سیل و زلزله را می‌توان در این سطح موردتوجه قرار داد. ازاین‌رو اقامت واحدهای مسکونی ساخته‌شده از مصالح کم‌دوام مصداق بدمسکنی خواهدبود.

۲ – مسکن به‌عنوان محل آرامش

در سطحی بالاتر، می‌توان برای مسکن نقش و کارکردی بالاتر از عرضه ایمنی و مصونیت از سوانح طبیعی تعریف کرد. اقامت در مسکن باید راحتی و آرامش خیال ساکنان را فراهم سازد، و با گذراندن ساعات استراحت و فراغت در آن، آنان آماده حضور مجدد در عرصه پرتلاطم اجتماع و کار و تلاش بیشتر برای تأمین معاش خود بشوند. با این پیش‌فرض دیگر مسکن را نمی‌توان فقط یک «سرپناه» ساده تلقی کرد.

با مطالعه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و تعمق در متن آن، می‌توان پذیرفت که تلقی تدوین‌کنندگان از مسکنی که حق هر شهروند است، مسکن فقط به‌‌عنوان سرپناه نبوده‌است.

پ – مصادیق بدمسکنی

۱ – استفاده از مصالح نامرغوب و ناایمن

در اولین قدم برای شناسایی مصداق‌های فقر مسکن، باید به واحدهای مسکونی که با استفاده از مصالح کم‌دوام ساخته‌می‌شوند، توجه کرد. اقامت در سکونتگاه‌هایی از نوع آلونک و کپر و حلبی‌آباد که در مناطق فقیرنشین یا حاشیه کلانشهرها ساخته‌می‌شوند، اولین مصداق‌های فقر مسکن هستند.

علاوه‌براین، واحدهای مسکونی که خارج از ضوابط شهری، بدون‌رعایت طرح تفصیلی و در حاشیه شهرها هرچند از مصالح بهتر و باکیفیت‌تر ساخته‌می‌شوند، نیز باید مصداق بدمسکنی تلقی ‌شوند. زیرا چنین مکان‌هایی بدون نظارت فنی و با مصالح غیراستاندارد ساخته‌شده، و فاقد هرگونه تسهیلات و امکانات رفاهی لازم هستند.

همچنین باید مناطقی از شهرها را هم که با عنوان بافت فرسوده شهری شناسایی می‌شوند، یا حداقل بخش بزرگی از این مناطق را جزو مصادیق بدمسکنی تلقی کنیم. زیرا ساختمانی که چنددهه از عمرش گذشته، به دلیل فرسودگی از حداقل ایمنی و امکانات رفاهی برخوردار نیست. بافت‌های فرسوده شهری به دلایل عدیده جزو آسیب‌پذیرترین بخش‌های شهرها در زمان بروز خطراتی مانند زلزله و آتش‌سوزی هستند. درحال‌حاضر بیش از ۳۰درصد کل واحدهای مسکونی کشور عمری بالای ۲۵سال دارند، و با عنایت به شیوه نامطلوب ساخت که باعث کاهش عمر مفید ساختمان می‌شود، باید فرسوده و ناایمن تلقی شوند.

بااین‌وجود بدمسکنی را نمی‌توانیم حتی در محدوده بافت فرسوده شهری و ساختمان‌های قدیمی خلاصه کنیم. ساخت‌وسازهای بیرویه و بدون نظارت کارآمد طی سالیان گذشته، انبوهی از ساختمان‌های فاقد کیفیت و ناایمن را به شهرها تحمیل کرده‌است که در عین نوساز بودن، از ارائه حداقل ایمنی و جمعیت خاطر به ساکنان خود ناتوان هستند. بخش قابل‌اعتنایی از ساختمان‌هایی که در قالب مسکن مهر ساخته و به موجودی ساختمان‌های مسکونی کشور اضافه شدند، به دلیل تلاش برای کاهش هزینه ساخت متهم به نداشتن ایمنی لازم هستند، به‌دنبال فاجعه زلزله سال ۱۳۹۷ استان کرمانشاه انتقادات فراوانی به نحوه ساخت این ساختمان‌ها مطرح شد.

در سرشماری سال ۱۳۹۵، فقط ۵۷٫۲درصد از کل واحدهای مسکونی کشور از نوع اسکلت فلزی یا بتون آرمه بوده‌اند. که طبعاً بخشی از آن‌ها از نوع مسکن مهر هستند. همچنین در ساخت ۲۵٫۶درصد دیگر از آهن استفاده شده‌است.

ناگفته پیداست که با اتکا به این ارقام نمی‌توان درصد دقیق واحدهای مسکونی کم‌دوام را به‌عنوان اولین مصداق بدمسکنی مشخص کرد، اما می‌توان پذیرفت که این عدد نمی‌تواند کمتر از ۳۰درصد باشد.

۲ – مشترک یا کوچک بودن سرانه فضای مسکونی

سکونت دو یا چند خانواده در یک واحد مسکونی یا سکونت یک خانواده پرجمعیت در واحد مسکونی با متراژ کم به‌گونه‌ای که اتاق کافی در اختیار اعضای خانوار نباشد، حتی اگر ساختمان از نظر مصالح و شیوه ساخت فاقد ایراد باشد، نیز باید از مصادیق بدمسکنی تلقی شود. زیرا چنین مسکنی طبعاً به‌دلیل محترم نشمردن حریم شخصی اعضای خانوار آرامش و آسایش کافی به ساکنان خود ارائه نمی‌کند.

در سرشماری سال ۹۵ تعداد خانوارها از تعداد واحدهای مسکونی ۱٫۳۷میلیون مورد بیشتر بوده‌، و از کل واحدهای مسکونی درحال‌استفاده ۱۱۴هزار واحد هرکدام پذیرای سه یا چهار خانوار و حتی بیشتر بوده‌اند. به بیان دیگر بیش از دو میلیون خانوار یعنی نزدیک به ۸٫۵درصد از کل خانوارهای کشور تجربه زیستن در یک واحدمسکونی به صورت اشتراکی و غیرمستقل را دارند. از سوی دیگر در همین سال ۳۱٫۴درصد واحدهای مسکونی درحال‌استفاده مساحتی کمتر از ۷۵مترمربع داشته‌اند. گفتنی است براساس اطلاعات منتشرشده سال ۱۴۰۰، و کمبود تعداد واحدهای مسکونی نسبت به تعداد خانوارها به ۱٫۲۱میلیون رسیده‌است.

نکته قابل‌تأمل این است که اگر در بررسی اطلاعات به‌دست‌آمده از سرشماری به محاسبه میانگین‌ها اکتفا کنیم، تصویر روشنی از واقعیات ارائه نمی‌شود. متوسط مساحت واحدهای مسکونی درحال‌استفاده در سال ۹۵ در دامنه ۹۰ الی ۱۰۰مترمربع قرار دارد. همچنین متوسط بعد خانوار در کل کشور در حدود ۳٫۳نفر است. با بررسی این دو میانگین می‌توان ادعا کرد با نادیده گرفتن شاخص تراکم خانوار در واحد مسکونی (۱٫۰۶خانوار) چندان کم و کسری در حوزه مسکن مشهود نیست. زیرا به طور متوسط هر خانوار ۳٫۳نفری ۹۰ الی ۱۰۰مترمربع فضای مسکونی در اختیار دارند. اما با توجه به این واقعیت که پرجمعیت‌ترین خانوارها معمولاً کوچکترین واحدهای مسکونی را در اختیار دارند، کاستی‌های موجود رخ نشان خواهندداد.

۳ – افزایش درصد اجاره‌نشینی

اجاره‌نشینی را هم تحت شرایطی باید جزو مصداق‌های فقر مسکن یا بدمسکنی تلقی کرد. ممکن است واحد مسکونی استیجاری از نظر ایمنی و اندازه و سایر معیارها حداقل کیفیت لازم را داشته‌باشد، اما در شرایط حاکمیت تورم دورقمی بسیاری از مستأجران نگران آینده خواهندبود که آیا سال‌بعد هم می‌توانند اقامت خود را در واحد مسکونی فعلی تمدید کنند، یا ناگزیر از نقل مکان به محله‌ای پایین‌تر هستند.

در سرشماری سال ۸۵ سهم خانوارهای مالک واحد مسکونی از کل خانوارها ۶۷٫۹درصد بود. اما این رقم در سال ۹۵ به ۶۰٫۵درصد کاهش یافته‌است. همچنین در این فاصله ده‌ساله تعداد خانوارها ۶٫۸۴۳٫۰۰۰ واحد افزایش یافته، که فقط کمتر از ۴۲درصد آن‌ها موفق به تملک واحد مسکونی شده‌اند. اینک گفته‌می‌شود بیش از ۴۰درصد جمعیت شهری کشور مستأجر هستند، و در شهر تهران این رقم از مرز ۵۰درصد گذشته‌است.

این بدان‌معنی است که جامعه درحال پیش‌روی به سمت مستأجر شدن است، و با شکل‌گیری نسخه جدیدی از نظام ارباب و رعیتی در عرصه املاک شهری، و رشد تدریجی جمعیت مستأجر با سرعت قابل‌توجه، ابعاد بدمسکنی هم درحال گسترش است.

برخی کارشناسان با استناد به سهم ۶۰درصدی جمعیت مستأجر در کشوری مثل آلمان، افزایش جمعیت مستأجر را نگران‌کننده نمی‌دانند. اما باید دانست بازار مسکن استیجاری در کشوری مثل آلمان با کشور ما تفاوت بنیادین دارد. بخش اعظم جمعیت مستأجر در جامعه ما صرفاً به دلیل نداشتن توان مالی ناگزیر از اجاره‌نشینی شده‌اند، زیرا افزایش حیرت‌انگیز تقاضای سفته‌بازانه در بازار املاک و مستغلات موجب رشد سریع قیمت مسکن شده، و درنتیجه بخش بزرگی از طبقه متوسط و خانوارهای تازه‌‌تأسیس اصلاً فکر خرید مسکن را از سر بیرون کرده‌اند. همچنین بخش اندکی از جمعیت مستأجر نیز به‌دلیل شرایط شغلی یا تحصیلی برنامه‌ای برای خرید مسکن در شهر محل اقامت فعلی خود ندارند، و اجاره‌نشینی را با اراده خود انتخاب کرده‌اند. درحالی‌که در جوامع موردمقایسه سهم عامل دوم خیلی بیشتر است.

۴ – افزایش ازدحام شهری

دشواری‌های مربوط به معماری شهری و تسهیلات زیربنایی، وضعیت شبکه معابر، نبود فضای کافی برای پارکینگ، نبود فضای سبز و زمین بازی و تفریحات سالم نیز می‌تواند و باید در تعریف و یافتن مصادیق بدمسکنی موردتوجه قرار گیرد. وقتی یکی از نگرانی‌ها و دلمشغولی‌های فرد رعایت محدودیت ساعت خروج از گذرگاه‌های محدود محله به منظور گیر نیفتادن در ترافیک صبحگاهی یا رسیدن به‌موقع و یافتن “جای پارک” باشد، یا نبود فضای سبز و زمین بازی محدودیت جدی برای سرگرمی و ورزش نوجوانان محله تلقی شود، طبعاً زیستن در چنین محله و منطقه‌ای آرامش و جمعیت خاطر لازم را به شهروندان ارائه نمی‌دهد. به‌دلیل عدم‌رعایت اصول طراحی شهری برای سالیان طولانی، بخش مهمی از مناطق شهری در کلانشهرها و شهرهای بزرگ گرفتار این‌گونه مشکلات هستند، و طبعاً باید در برآورد ابعاد بدمسکنی موردمحاسبه قرار گیرند.

در یکی از مناطق ۲۲گانه شهر تهران تراکم جمعیت درحدود ۳۰٫۰۰۰نفر در کیلومترمربع است. طبعاً این میزان از تراکم با برهم زدن آرامش و سلامت روان شهروندان باید به عنوان یکی از مصداق‌های بارز فقر مسکن تلقی شود.

به‌طوری‌که ملاحظه می‌شود، خط فقر مسکن را می‌توان به طرز بسیار متفاوتی با درنظر گرفتن معیارهای فوق ترسیم و تعیین کرد. با رویکرد اول (مسکن به‌عنوان سرپناه) ابعاد فقر مسکن یا بدمسکنی بسیار کمتر از رویکرد دوم (مسکن به‌عنوان محل آرامش) تعیین و لحاظ خواهدشد.

با بررسی اطلاعات موجود از وضعیت سکونت شهروندان و کیفیت واحدهای مسکونی موجود می‌توان نتیجه گرفت که نظام آماری موجود کاستی‌های فراوانی دارد، و به بیان دیگر اطلاعات دقیق و روشنی از ابعاد واقعی بدمسکنی نداریم، و فقط باید با استناد به اطلاعات موجود به حدس‌های کارشناسانه اکتفا کنیم، همانگونه که وزیر سابق راه و شهرسازی در شهریورماه سال ۹۶ تعداد افراد گرفتار معضل بدمسکنی را ۱۹میلیون نفر (۸میلیون نفر در بافت فرسوده شهری و ۱۱میلیون نفر در حاشیه شهرها ) اعلام کرده‌است.

با عنایت به آن‌چه گفته‌شد، به نظر می‌رسد یکی از اولین اقدامات ضروری متولیان بخش مسکن کشور، ارائه تعریفی جامع و مانع از بدمسکنی با توجه به مصادیق بالا و سپس برآورد دقیق ابعاد این معضل در سرتاسر کشور با هدف احصای درست و بدون‌تعارف ابعاد تعهد دولت در بخش مسکن است. برای ارائه تعریف درست “بدمسکنی” می‌توان مثلاً با تخصیص امتیاز به هریک از موارد بالا، به سنجش وضعیت هر ساختمان پرداخت. با استناد به چنین محاسباتی، متولیان امر به‌جای سخن گفتن در قالب خطابه‌های پرشور و احساسی، با شناخت دقیق اندازه معضل، خود را ملزم به تلاش درخور برای کاهش آلام شهروندان گرفتار بدمسکنی خواهنددانست، و با قدرت چانه‌زنی بالاتر در فصل تخصیص بودجه، از تعهدات اجتناب‌ناپذیر دولت در بخش مسکن سخن خواهندگفت.

ت – تغییرات میزان فقر مسکن در چند دهه اخیر

برای رسیدن به درک درستی از تغییرات ابعاد فقر مسکن در طول بیش از هشت دهه گذشته کافی است به چند مورد اطلاعات آماری مربوط توجه کنیم:

 1 – جمعیت شهر تهران در فاصله سال‌های ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۵ سالانه به‌طور متوسط ۵٫۹۲% افزایش یافته‌است. درواقع در این دوره مقصد بسیاری از مهاجرت‌ها شهر تهران بوده‌است. رشد سریع جمعیت آن‌هم طی یک دوره طولانی طبعاً موجب رشد تقاضای مسکن در مقیاسی می‌گردد که برآورده‌ساختن آن به‌راحتی ممکن نیست، و نتیجه آن سقوط شاخص‌های مربوط به کیفیت سکونت است.

۲ – درصد جمعیت شهرنشین کشور در فاصله سال‌های ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۵ از ۳۱٫۴درصد به ۴۷درصد رسید. این بدان‌معنی است که تقاضا برای مسکن شهری حتی در شهرهای متوسط و کوچک هم با سرعت افزایش یافته‌است.

۳ – در سال ۱۳۴۶ براساس مطالعات انجام‌گرفته برای تدوین برنامه عمرانی چهارم، ۴۰% خانوارهای شهری کشور فقط یک اتاق و ۳۰% دیگر که از موقعیت بهتری برخوردار بودند، فقط دو اتاق در اختیار داشتند. همین آمار وضعیت نامطلوب سکونت در شهرها را نشان می‌دهد.

۴ – برنامه عمرانی چهارم که از سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۱ به‌طول انجامید، از نظر تحقق اهداف موفقترین برنامه دوران قبل از انقلاب است. بااین‌حال طی همین دوره شاخص تراکم خانوار در واحد مسکونی شهری از ۱٫۵۴ به ۱٫۶۰ خانوار رسید. به بیان دیگر سرعت سقوط شاخص‌های مرتبط با کیفیت سکونت به حدی بود که حتی برنامه چهارم هم با وجود موفقیت نسبی نتوانست این روند را متوقف کند.

۵ – در نتیجه در فاصله سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ قیمت مسکن به‌طور متوسط سالانه ۲۲٫۳۸درصد رشد کرد. درحالی‌که متوسط نرخ تورم در این دوره برابر با ۱۵٫۲۱درصد بود.

۶ – همچنین در سال ۱۳۵۵ اجاره‌بهای مسکن در شهر تهران رشد ۱۷٫۳درصدی را تجربه کرد. در همین سال نزدیک به ۱۷درصد جمعیت شهری کشور ناگزیر از اقامت در اماکن استیجاری یا مناطق حاشیه شهرهای بزرگ بودند.

۷ – با پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷، حکومت انقلابی در همان شش‌ماهه اول سال ۵۸ دو اقدام مهمّ مرتبط با حوزه مسکن انجام داد:

الف: افتتاح حساب ۱۰۰ امام خمینی که توجه همه مردم را به ضرورت خانه‌سازی برای محرومان و برچیدن بساط فقر مسکن آگاه کرد. افتتاح این حساب نقطه شروع جریانی مردمی بود که تصمیم داشت تا مرحله حل کامل معضل مسکن و خانه‌دار شدن تمام مردم ایران تداوم داشته‌باشد.

ب: در تابستان ۱۳۵۸ تدوین‌کنندگان قانون اساسی دقیقاً با همین طرز فکر و باور در اصل ۳۱ بر حق مسلم خانه‌دار شدن همه شهروندان تأکید کردند.

۸ – در دوران جنگ تحمیلی دولت با حمایت از شکل‌گیری و فعالیت گسترده تعاونی‌های مسکن و واگذاری اراضی شهری به متقاضیان واجد شرایط تاحدی توانست وضعیت نابسامان مسکن را بهبود ببخشد. کاستی مهم عرصه سیاست‌گذاری در این دوران این بود که لزوماً تمام متقاضیان واجد شرایط امکان تجمع در قالب تعاونی‌ها را نداشتند. بااین‌حال تأثیر تعاونی‌ها در بهبود شرایط بخش مسکن انکارناپذیر است. درواقع شرایط خاص جنگی کشور و محدودیت منابع امکان تحرک بیشتر در این میدان را به دولت وقت نمی‌داد. اما دولت تلاش کرد با گسترش تعاونی‌ها تا حد امکان از وخامت وضعیت مسکن شهروندان بکاهد، و کار تأمین مسکن همگانی را برای دولت بعدی آسانتر سازد. درنتیجه سهم جمعیت مستأجر از جمعیت شهری کشور از سطح ۱۷درصد در سال ۱۳۵۷ تا ۱۲درصد در سال ۱۳۶۲ کاهش یافت. این نتیجه مثبت در شرایطی کسب شد که مهاجرت گسترده و اجباری ساکنان مناطق جنگی کشور به شهرهای دور از میدان جنگ موجبات افزایش جمعیت مستأجر را فراهم آورده‌بود.

۹ – در سال‌های پس از جنگ تحمیلی، با به‌کارگیری سیاست تعدیل اقتصادی حمایت از تعاونی‌ها فراموش شد. دراصل پیش‌فرض مسؤولان این دوران این بود که با ایجاد رونق اقتصادی و بالا رفتن نرخ رشد اقتصاد ملی، طبعاً مقدمات رفع فقر فراهم شده، و بخش مسکن هم در مسیر پیشرفت حرکت خواهدکرد. به بیان دیگر آنان دولت را ملزم به انجام اقداماتی فراتر از تلاش برای رشد اقتصادی و تداوم رونق نمی‌دانستند.

سرفصل تغییرات بنیادینی را که از اول دهه ۷۰ تاکنون به‌تدریج در بخش مسکن اتفاق افتاده، به شرح زیر می‌توان خلاصه کرد:

الف – تعهدات دولت در عرصه مسکن روزبه‌روز کمرنگ‌تر شده‌، و به بیانی اصل ۳۱ قانون اساسی که مسکن را حق شهروندان و تأمین آن را تکلیف دولت می‌داند، فراموش شده‌است.

ب – در چهارچوب سیاست رسیدن به اقتصاد آزاد و کاهش محدودیت‌های دولتی، تأمین و عرضه و تقاضای مسکن نیز به بازار آزاد سپرده‌شده‌است. در چنین شرایطی هرکس درصورت داشتن قدرت خرید کافی می‌تواند وارد بازار شده، و به کالای موردنظر خود دسترسی پیدا کند.

پ – مسکن به‌عنوان یک کالا در اقتصاد کشور معرفی شده‌است، کالایی که می‌توان آن را خریداری و احتکار کرد، و با افزایش قیمت آن را فروخت. در چنین شرایطی بسیاری از فعالان اقتصادی با امید منتفع شدن از افزایش قیمت املاک وارد بازار شده، و با خرید گسترده املاک موجبات افزایش سریع قیمت املاک را فراهم آوردند.

نگاهی به وضعیت تقاضاهای موجود در بازار مسکن شهر تهران نیز نشان می‌دهد طی سال‌های ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۵ سهم تقاضای سفته‌بازانه (سوداگری در بازار مسکن) ۲۲درصد بوده، حال آنکه طی سال‌های ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۰ این مقدار به ۷۵درصد رسیده‌است.

ت – سهم عامل زمین شهری در قیمت مسکن روزبه‌روز افزایش یافت. این اتفاق علاوه بر افزایش قیمت مسکن و تشدید جریان تورمی، موقعیت انحصاری در اختیار صاحبان املاک شهری قرار داد و خشت اول بنای مناسبات ارباب‌رعیتی نوین را بر زمین نهاد.

برنامه‌هایی که در این دوران در عرصه مسکن در پیش گرفته‌شد، ساخت شهرهای جدید برای جمع‌آوری سرریز جمعیتی کلانشهرها، افزودن بر سقف تسهیلات مسکن و تشویق ساخت‌وساز و انبوه‌سازی بود، بدون این‌که برنامه‌ای برای حمایت جدی از اقشار مستمند و نیازمند کمک طراحی و اجرا شود.

سال‌ها بعد طرح بلندپروازانه و نسنجیده مسکن مهر زمانی رونمایی شد که قیمت مسکن با رشدی حیرت‌انگیز بالارفته، و به‌ویژه سهم عامل زمین در این قیمت بسیار پررنگ شده‌بود. بااین‌حال دولت نهم به جای تلاش برای حل مسأله از طریق درست یعنی منع سفته‌بازی در بازار املاک و مستغلات و کاهش قیمت زمین شهری، به فکر احداث مجتمع‌های مسکونی در بیابان‌های اطراف شهرها افتاد. و در نتیجه مجموعه‌ای از پروژه‌های ساختمانی نیمه‌تمام را برای دولت‌های بعدی به ارث گذاشت که چاره‌ای جز تکمیل آن و عملاً صرف‌نظر از هرگونه برنامه جایگزین نداشند.

با مرور سریع عملکرد چهل سال گذشته می‌توان‌گفت تعهد حکومت در زمینه تأمین مسکن برای همه شهروندان کنار فراموش ‌شده، و درواقع اصل ۳۱ قانون اساسی مورد بی‌مهری قرار گرفته‌است.

بدین‌ترتیب با افزایش ابعاد اجاره‌نشینی و رشد جمعیت مستأجر، اقشار کم‌درآمد و محروم یا باید با توسل به شغل دوم و سوم اجاره‌بهای ماهانه مسکن خود را تأمین کنند، یا ناگزیر به شیوه‌هایی چون حاشیه‌نشینی و حتی گورخوابی روی بیاورند.

ث – چه باید کرد؟

برای جبران کم‌کاری گذشته و بهبود وضعیت مسکن اقشار کم‌درآمد و حل یکباره معضل فقر مسکن، در قدم اول باید بازگشت به ارزش‌های سال‌های نخست انقلاب و آشتی مجدد با آرمان‌های عدالتخواهانه آن ایام، بازگشت به قانون اساسی و مهم تلقی کردن هدف رفع فقر را مدنظر قرار داد.

دولتمردان و حاکمان باید در مورد وضعیت مسکن شهروندان خود را موظف و مسؤول بدانند، و بهبود وضعیت مسکن تک‌تک شهروندان را جزو وظایف و برنامه‌های دارای اولویت خود تلقی کنند. آنان باید این واقعیت را بپذیرند که مسکن یک “کالا” مشابه سایر کالاها نیست که جریان تولید و مصرف آن به دست نامرئی بازار سپرده‌شود. مسکن یکی از نیازهای اساسی شهروندان است و بدون تأمین آن نمی‌توان از کرامت ذاتی انسان و برابری و … سخن گفت.

شناخت دقیق ابعاد مشکل یک ضرورت است. ازاین‌رو مطالعه دقیق جغرافیای فقر مسکن، و شناسایی خانوارهای گرفتار بدمسکنی از اولویت خاصی برخوردار است. بسیاری از طرح‌هایی که متولیان امر ارائه‌ می‌کنند، هرچند ممکن است مشکل بخشی از اقشار نیازمند را رفع کند، اما همواره گروه قابل‌توجهی از شهروندان را به‌عنوان فراموش‌شدگان رها خواهدساخت. در این‌گونه طرح‌ها معمولاً هدف بهبود شاخص‌های بخش مسکن و دراصل بهبود میانگین‌ها مدنظر است. درحالی‌که در یک برنامه جامع رفع فقرمسکن باید از پایین‌ترین دهک شروع کرد و با شناسایی دقیق خانوارهایی که نامطلوب‌ترین وضعیت را دارند و با اولویت دادن به آنان، فاصله پایین‌ترین دهک را با دهک بالایی کاهش داد، و با تداوم این جریان، معضل بدمسکنی را از چهره جامعه زدود.

مقابله سرسختانه و البته گام‌به‌گام با تقاضای سفته‌بازانه در بازار املاک و مستغلات و اعمال محدودیت برای مالکیت واحدهای مسکونی در شهرها به‌ویژه شهرهای بزرگ، و درنهایت تلاش برای بازآرایی بازار مسکن یک ضرورت انکارناپذیر است. در این حرکت اصلاحی، باید هم جانب عرضه و هم جانب تقاضا مورد تجدیدنظر قرار گیرند؛ ازیک‌سو سازندگان و عرضه‌کنندگان غیرتخصصی و سنتی که بیشتر انگیزه سفته‌بازانه دارند، از بازار خارج شوند، و از سوی دیگر خریداران سفته‌باز به نفع متقاضیان واقعی از بازار کنار گذاشته‌شوند. با این اقدام امکان ارتقای کیفی فرایند ساخت‌وساز، کاهش هزینه اجرای پروژه و استفاده از فنآوری روز فراهم می‌گردد.

حضور شبکه بانکی در کنار خریداران و متقاضیان واقعی به‌گونه‌ای که آنان بتوانند به پشتوانه درآمد سال‌های آتی خود مسکن بخرند و به‌جای اجاره‌بهای ماهیانه، اقساط وام مسکن را بپردازند، نیز یک ضرورت است.

اما نکته محوری و مهم توجه هرچه بیشتر دولت به ضرورت بازگرداندن قطار اقتصاد به ریل رونق و درنتیجه محقق ساختن شعار نرخ بالای رشد اقتصادی است. زیرا بدون رونق گرفتن اقتصاد و افزایش تولید ناخالص داخلی، فقر از جامعه ریشه‌کن نخواهدشد، و همانطورکه در ابتدا بیان شد با تداوم فقر، فقر مسکن نیز همچنان درحال گسترش و مستحکم‌تر ساختن جایگاه خود در جامعه امروز ایران خواهدبود.

و در نهایت بازگشت به روح پیام تاریخی امام خمینی در ۲۱ فروردین ۱۳۵۸ که یکی از موارد مصرف مهم اموال جمع‌آوری‌شده از محل احکام مصادره را تأمین مسکن اقشار نیازمند و کم‌توان مالی اعلام کرده‌است، می‌تواند تحولی در بخش مسکن و پیشرفت چشمگیری در مسیر رفع معضل بدمسکنی ایجاد کند.

———————————-

* – این متن در شماره ۱۳۰ ماهنامه آینده‌نگر صفحات ۸۳ تا ۸۶ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی، آموزش رایگان و بازتولید فقر *

انتشار نتایج کنکور سراسری و اعلام سهم دهک‌های درآمدی از ۳۰۰۰ رتبه برتر پذیرفته‌شدگان شوک و نگرانی عمیقی را بر بسیاری از کارشناسان و ناظران ایران‌دوست تحمیل کرد. آمار اعلام‌شده نشان از شکل‌گیری یک نابرابری بسیار عمیق بین اقشار درآمدی داشت. در این یادداشت نگاهی به علل شکل‌گیری این فاجعه ملی و آثار دهشت‌بار آن خواهم‌داشت.

یکی از مهم‌ترین دستآوردهای نظام آموزشی مدرن در کشورهای درحال توسعه رفع فقر و کاهش نابرابری درآمدی است. زیرا از طریق ارتقای کیفیت آموزش جامعه، این فرصت در اختیار فرزندان اقشار کم‌درآمد قرار می‌گیرد که با طیّ مدارج آموزشی به درآمد بالاتری دست بیابند و بدین‌ترتیب گسترش و بهبود خدمات آموزشی به گسترش ابعاد طبقه متوسط که موتور تحولات اجتماعی است، منتهی می‌گردد.

ازاین‌رو دولت در جامعه درحال‌توسعه می‌تواند با سرمایه‌گذاری در آموزش علاوه بر تربیت نیروی انسانی متخصص موردنیاز برنامه‌های توسعه، مقدمات کاهش نابرابری درآمدی را نیز فراهم بیاورد. درواقع در چنین جامعه‌ای با اهتمام دولت به امر آموزش نابرابری آموزشی کمتر از نابرابری درآمدی خواهدبود. زیرا فرزندان خانواده‌های مرفه متناسب با درآمد والدین خود از خدمات آموزشی بهره می‌گیرند، و فرزندان خانواده‌های کم‌درآمد با کمک دولت از امکاناتی بالاتر از حد متناسب با توان درآمدی والدین خود برخوردار خواهندشد.

حق برخورداری از آموزش رایگان در اصول سوم و سی‌ام قانون اساسی برای همه شهروندان به رسمیت شناخته‌شده‌است. این بدان‌معنی است که تدوین‌کنندگان قانون اساسی دولت را ملزم کرده‌اند با استفاده از منابع بودجه‌ای خود شرایطی را فراهم بیاورد که هیچ‌یک از فرزندان این سرزمین به‌دلیل فقر و نداری از نعمت آموزش و ارتقای کیفیت زندگی خود محروم نماند.

نابرابری در حوزه توزیع درآمد با شاخص ضریب جینی سنجیده‌می‌شود، و مراجع رسمی این شاخص را برای ایران امروز در حدود ۰.۴ برآورد کرده‌اند. نابرابری در حوزه فرصت‌های آموزشی را هم با ترفندهایی می‌توان محاسبه و برآورد کرد. به‌عنوان نمونه سهم دهک‌های درآمدی از ۳۰۰۰ رتبه اول کنکور می‌تواند برآورد خوبی از این نابرابری به‌دست بدهد. زیرا جایگاه و رتبه داوطلبان ارتباط تنگاتنگی با خدمات آموزشی دارد که در طول ۱۲ سال تحصیل خود آز آن بهره گرفته‌اند.

با توجه به اعداد و ارقامی که اخیراْ از سهم دهک‌های درآمدی از ۳۰۰۰ رتبه برتر کنکور اعلام شده، ضریب جینی برای توزیع فرصت‌های آموزشی درحدود ۰.۷ برآورد می‌شود، که نشان‌دهنده نابرابری بسیار عمیق‌تر در توزیع فرصت‌های آموزشی نسبت به توزیع درآمد است. مقایسه ساده دو شاخص ضریب جینی برای توزیع درآمد و توزیع فرصت‌های آموزشی نشان از یک کم‌کاری بزرگ بخش دولتی دارد. زیرا تکلیف قانون اساسی این بوده که مثل همه جوامع درحال توسعه دیگر نابرابری در حوزه آموزش کمتر از نابرابری درآمدی باشد تا بتوان به کاهش نابرابری درآمدی در دهه‌های آینده امیدوار بود. اما وضعیت این دو شاخص آینده تاریکی را برای جامعه نوید می‌دهند: نابرابری عمیق آموزشی درنهایت به گسترش شدید نابرابری در حوزه درآمدی منجر خواهدشد و شکاف طبقاتی عمیقی که در سایه بی‌توجهی و بی‌عملی متولیان امر شکل گرفته، بیشتر و بیشتر خواهدشد.

در دهه‌های گذشته و به دنبال محدود شدن منابع درآمدی دولت، مسؤولان وقت ایده تشکیل مدارس غیرانتفاعی و به عبارت دیگر سهیم شدن خانوارهای مرفه در تأمین هزینه آموزشی فرزندانشان را مطرح کردند. این تدبیر در اصل مشکل چندانی نداشت و درصورت اجرای روشمند و همراه با نظارت سرسختانه می‌توانست گامی در مسیر ارتقای کیفیت آموزشی کشور باشد. اما این تدبیر تازه اولین قدم بود. در قدم‌های بعدی و با استمرار جریان کاهشی منابع درآمدی دولت، چاره‌ای جز سخت گرفتن بر حوزه آموزش با توجه به سهم بالای حوزه آموزش و پرورش در بودجه دولت نبود. این چنین شد که کیفیت آموزش روزبه‌روز وابستگی بیشتری به توان پرداخت والدین پیدا کرد. گسترش چشمگیر و درواقع نجومی مؤسسات کمک‌آموزشی و کلاس‌های کنکور به معنی این بود که فرصت‌های آموزش عالی کشور فقط در انتظار کسانی است که بتوانند پول بیشتری برای این هدف هزینه کنند.

اینک جامعه ما درواقع دارد کِشته سالیان گذشته خود را درو می‌کند. بی‌توجهی چندده‌ساله به آموزش و پرورش و توجه متولیان امر به هدف‌ها و دغدغه‌های دیگر اینک محصولی به بارآورده که تصور آن رعشه بر اندام خردمندان آینده‌نگر می‌اندازد. شاید مدیران سهل‌انگار باورمند به رسالت مدیریت جهان اهمیت این نکته را دریافت نکنند. اما برای نگارنده که دانش‌آموخته اقتصاد است و عمری را صرف تجزیه‌وتحلیل مسائل اقتصادی و اجتماعی کرده، نابرابری عمیق آموزشی (ضریب جینی ۰.۷) بسیار هول‌انگیز و دردناک است، و یقین دارد تدوین‌کنندگان قانون اساسی با درک این حقیقت که جامعه اسلامی ما در مسیری بسیار متفاوت با آرمان آن‌ها به پیش تاخته، بسیار متأسف خواهندشد. ازاین‌رو مشفقانه به متولیان امر توصیه می‌کنم تدبیری برای درمان این بیماری مهلک بیاندیشند. 

————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۱ – ۵ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

مشارکت سیاسی برای بازسازی اقتصاد *

امروزه تعداد قابل‌توجهی از کشورهای درحال توسعه برای رسیدن به بالاترین نرخ رشد اقتصادی ممکن و بهبود جایگاه خود در رتبه‌بندی اقتصادهای بزرگ دنیا درگیر رقابتی بسیار فشرده و بیرحمانه هستند. دولتمردان این کشورها به‌خوبی می‌دانند که فرصت اندکی برای جبران عقب‌ماندگی‌ها و تثبیت موقعیت خود دارند. آنان همچنین می‌دانند که تداوم رونق و رشد اقتصادی اسباب و لوازم خود را می‌طلبد. آنان همچنین به‌تجربه دریافته‌اند که یکی از مهم‌ترین «اسباب و لوازم» رشد اقتصادی، جذب سرمایه خارجی و یافتن شرکای اقتصادی بلندمدت است. دقیقاُ همین جا مفهوم ثبات مطرح می‌شود. کشوری که طالب شرکای تجاری بزرگ و توانمند است، باید از خود تصویری جذاب و فریبنده به شرکای بالقوه ارائه کند. کشوری که از نوعی ثبات سیاسی و مدیریتی برخوردار است، و قوانین شفاف و روشنی برای مدیریت اقتصادش دارد، از شانس بیشتری برای یافتن شرکای توانمند برخوردار است. زیرا طبعاً با نبود ثبات سیاسی و تغییرات سریع رویکردهای مدیریتی، شرکای بالقوه از آینده همکاری با این کشور اندیشناک خواهندشد.

بدین‌ترتیب جامعه طالب رشد و رونق باید طرف‌های تجاری و شرکای بالقوه خود را متقاعد سازد که اقتصادش را با قوانینی ثابت و خردمندانه مدیریت می‌کند و سیاست‌های کلان کشور مستقل از اراده و سلیقه سیاسی دولت‌های مستقر تعیین می‌شود و با آمدن و رفتن فلان مقام مسؤول همه‌چیز به هم نمی‌ریزد. موفقیت برخی کشورهای منطقه در میدان جذب سرمایه و حتی کسب درآمد هنگفت از محل فروش آپارتمان و ویلا به اتباع خارجی دقیقاً متأثر از همین امر است.

نرخ مشارکت سیاسی و میزان حضور مردم در انتخابات یکی از شاخص‌های مهم و معرف وضعیت ثبات سیاسی در کشور است. البته باید به این نکته بسیار مهم هم توجه کنیم که به‌ویژه نرخ مشارکت سیاسی برای ایران امروز نسبت به بسیاری دیگر از کشورهای درحال‌توسعه اهمیت بیشتری دارد. زیرا مردم این کشور ۴۵سال پیش با انقلابی که بی‌تردید یکی از شکوهمندترین خیزش‌های مردمی جهان بود، توانستند اراده سیاسی خود را بر رژیم وقت بقبولانند؛ و از آن زمان تاکنون در بیش از ۴۰ انتخابات برای تعیین سرنوشت سیاسی جامعه خود نقش و حضور داشته‌اند. به بیان دیگر فلان کشور منطقه شاید بتواند با نرخ اندک مشارکت سیاسی و حتی بدون برگزاری انتخابات چهره‌ای باثبات از خود نشان داده، و شرکای تجاری خود را مجذوب سازد، اما این کار برای ایران امروز بدون نرخ مشارکت سیاسی بالا غیرممکن است. 

در انتخابات ریاست جمهوری گذشته مدیریت انتخابات به شکلی انجام گرفت که کمترین نرخ مشارکت سیاسی چند دهه اخیر محقق شد. اینک دوسال از آن دوران گذشته و به‌زودی ایام انتخابات مجلس دوازدهم فراخواهدرسید. بی‌تردید میزان مشارکت در این انتخابات پیش رو اهمیتی حتی بیشتر از میزان مشارکت در خرداد ۱۴۰۰ دارد. زیرا با این انتخابات معلوم خواهدشد که آن مشارکت اندک فقط یک اتفاق نادر بوده، یا نشان از یک جریان دنباله‌دار دارد.

امروزه با توجه به شرایط خاص اقتصاد کشور و تداوم تورم تازنده آن‌هم در شرایطی که دولت سیزدهم در مهار و حتی کند کردن روند آن توفیقی نداشته‌است، رشد اقتصادی و خروج از شرایط بحرانی به‌عنوان یک ضرورت انکارناپذیر موردتوجه همه محافل سیاسی قرار گرفته‌، و این باور که باید هرچه سریعتر تدبیری برای به‌سامان کردن معیشت مردم اندیشید، در آستانه همگانی شدن است.

در چنین شرایطی دولت و مجلسی که محصول مشارکت اندک مردم در میدان سیاست باشد، برای مهار بحران و عبور از دریای معضلات اقتصادی و اجتماعی شانس بسیار کمی خواهدداشت. چنین دولت و مجلسی توان ایجاد یک جریان ملی و جلب همراهی مردم با اهداف توسعه بلندمدت کشور را نخواهدداشت. بدین‌ترتیب باید انتظار تداوم کوچ خسارتبار نخبگان و متخصصان به خارج از کشور را داشت. در سال‌های گذشته خروج سرمایه مادّی و انسانی از کشور رشد چشمگیری داشته‌است. طبعاً یکی از علل این عارضه، نارضایتی نخبگان از تداوم برخی سیاست‌ها و استقرار شیوه خاص تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی بوده‌است که همراهی و همفکری همگان را در مسیر مدیریت کشور برنمی‌تابد.

ازاین‌رو مشفقانه به کلیه متولیان امر توصیه می‌شود تا دیر نشده با رفع کلیه موانع حضور پرشور مردم در صحنه انتخابات، شرایطی را فراهم سازند که ایران ما با کسب نرخ بالای مشارکت سیاسی و جبران کاستی دو سال پیش بار دیگر بتواند تصویری باثبات از خود ارائه کرده، و فرصت مجددی برای رشد و رونق اقتصادی کسب کند. بی‌تردید امروز این هدف بسیار والاتر و ارزشمندتر از موفقیت فلان حزب در میدان رقابت سیاسی است، و نسل‌های آینده یا قدردان ازخودگذشتگی برخی سیاسیون خواهندبود که به‌خاطر منافع ملی از خیر حفظ قدرت گذشتند و یا برعکس سماجت آنان در حفظ وضع موجود را عامل اصلی فقر و تنگدستی خود در مقایسه با سایر کشورهای منطقه خواهنددانست. (۱)

—————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۲۵ – ۴ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

۱ – مطالعه یادداشت زیر را پیشنهاد می‌کنم:

اقتصاد و نرخ مشارکت سیاسی

اقتصاد ملی از فقرستیزی تا فقیرستیزی *

وزیر امور اقتصادی و دارایی چندی پیش به رویکرد جدید بانک مرکزی اشاره کرد که براساس آن قرار است حضور بانک‌ها در حوزه فعالیت اقتصادی کاهش یافته، و بیشتر در حوزه ارائه خدمات بانکی به مشتریان فعال شوند. (۱) این امر موجب کاهش درآمد بانک‌ها خواهدشد و برای جبران آن، دولت اجازه افزایش قیمت خدمات را به شبکه بانکی داده‌است تا این بنگاه‌های اقتصادی متحمل زیان نشوند. افزایش کارمزد انتقال پول به‌صورت کارت به کارت در همین راستا مطرح شده‌است.

با مرور این تدبیر جدید سؤالات متعددی مطرح می‌شوند که هرکدام ارزش بحث و بررسی مستقل دارند، بااین‌حال در این یادداشت صرفاً به مبحث افزایش کارمزد خدمات می‌پردازم. شاید از دید بسیاری از ناظران افزایش هزینه انتقال پول به‌عنوان یک مورد از هزاران قلم افزایش قیمت تحمیل‌شده به شهروندان در شرایط حاکمیت تورم دورقمی چندان اهمیتی نداشته‌باشد و در میان انبوه اخبار حوزه اقتصاد توجهی بدان نکنند. اما به باور نگارنده همین نکته به‌ظاهر کوچک و کمتر مهم اشاره به واقعیتی تلخ و قابل‌تأمل دارد.

هرگونه تلاش برای افزایش درآمد شبکه بانکی از طریق افزایش کارمزد، هزینه‌ای هرچند جزئی را به مشتریان بانک که عموم مردم هستند تحمیل می‌کند. اما این تحمیل هزینه به‌طرز معنی‌داری به زیان اقشار کم‌درآمد و طبقه متوسط است. به بیان دیگر با افزایش کارمزد انتقال پول به‌صورت کارت به کارت دراصل اقشار کم‌درآمد هزینه‌های نگهداری و ارتقای زیرساخت را تأمین می‌کنند.

از دید مدیران شبکه بانکی نقل و انتقال وجوه کلان چندان ترافیکی را به شبکه موجود تحمیل نمی‌کند. اما وجود خرد در مقیاسی نجومی از طریق این شبکه جابه‌جا می‌شوند و این تراکنش‌های کوچک بار ترافیکی بسیار بزرگی را ایجاد می‌کنند. با این استدلال آنان می‌گویند کارمزد انتقال پول به‌جای تناسب با مبلغ انتقال‌یافته، باید متناسب با تعداد ترافیک تحمیلی تنظیم شود. بدین‌ترتیب بخش اعظم درآمد ناشی از افزایش کارمزد انتقال وجه از تراکنش‌های خرد که عمدتاً متعلق به اقشار کم‌درآمد هستند، دریافت خواهدشد.

جمعیت مستأجر کشور یکی از همین اقشار کم‌درآمد است که با این رویکرد شبکه بانکی به شدت تنبیه خواهدشد. این گروه که ماهانه مبلغی را به حساب مالک واحد مسکونی واریز می‌کنند، با یک حساب سرانگشتی روزانه بیش از ۲۰۰.۰۰۰ تراکنش را به شبکه تحمیل می‌کنند. بانک‌ها خود را مجاز می‌دانند که سالانه بیش از ۲۰۰ میلیاردتومان از جمعیت مستأجر کشور بابت زحمتی که برای انتقال پول از حسابشان به حساب صاحبخانه متحمل می‌شوند، کارمزد دریافت کنند. درواقع جمعیت مستأجر کشور که اینک گرفتار درد بی‌مسکنی و پرداخت اجاره‌بهای سنگین هستند، باید هزینه سنگین نگهداری و گسترش زیرساخت را هم تقبل کنند.

مثال قابل‌مطالعه دیگر نحوه پرداخت پول توجیبی فرزندان از طرف والدین است. خانواده‌ای که ماهانه مثلاً ده میلیون تومان پول توجیبی به حساب فرزندش واریز می‌کند، در مقایسه با خانواده‌ای که پول توجیبی فرزندش صدهزارتومان است، هرچند صدبرابر پول جابه‌حا می‌کند، اما هزینه این انتقال حداکثر چهار یا پنج برابر خواهدبود، چون با تشخیص البته درست مدیران شبکه بانکی خانوارهای مرفه ترافیک کمتری به شبکه تحمیل می‌کنند!

همچنین به این واقعیت نیز توجه کنید که در طول چند دهه گذشته و با افزایش هزینه‌جاری دولت، دولتمردان در مقام جبران همواره تلاش کرده‌اند با کاستن از بار مسؤولیت دولت و شانه‌ خالی کردن از ارائه برخی خدمات به شهروندان، تراز درآمد و هزینه را تاحدودی برقرار کنند. نادیده گرفتن تعهد ارائه خدمات آموزش رایگان همگانی فقط یک سرفصل از این موارد است.

حال این وضعیت را تصور کنید که متولیان امور راه به تشخیص خود تصمیم بگیرند هزینه ساخت یک پل را به‌صورت بلیط از عابرین دریافت کنند. بدین‌ترتیب اقشار کم‌درآمد چو ن ترافیک بیشتری به پل تحمیل می‌کنند، باید سهم بیشتری در تأمین هزینه ساخت پل داشته‌باشند.

تعمیم چنین نگرشی که سال‌هاست در جامعه ما ریشه دوانده، و دیگر شگفتی کسی را برنمی‌انگیزد، درنهایت به این امر منتهی می‌شود که قاعده دریافت مالیات براساس توان پرداخت را به‌یکباره کنار گذاشته و نوعی سیستم دریافت مالیات سرانه را جایگزین آن بکنیم! بدین‌ترتیب در شرایطی که در بقیه جوامع سهم شهروندان در تأمین هزینه‌های عمرانی کشور براساس قدرت پرداخت معین می‌شود، و صاحبان درآمدهای بالا با این توجیه که بیشترین بهره را از وضعیت رفاهی جامعه می‌برند، مالیات بالاتری می‌پردازند، در کشور ما خانوارهای مرفه چون ترافیک کمتری به شبکه ارتباطی بانک‌ها و شبکه راه‌ها وارد می‌کنند، از پرداخت مالیات معاف خواهندشد!

توصیه مشفقانه نگارنده به متولیان امر این است که هرچه سریعتر در مقام اصلاح این کژ‌روی (دراصل کژ‌بینی) برآمده، و رویکرد فقیرستیزانه را کنار بگذارند. (۲) در اولین قدم، آنان می‌توانند قیمت خدمات انتقال پول را نه به تناسب میزان تحمیل ترافیک بلکه براساس رفاهی که برای مشتری ایجاد می‌شود، محاسبه و دریافت کنند.

———————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۱۸ – ۴ – ۱۴۰۲ به چاپ رسیده‌است.

۱ – مراجعه کنید به:

کارمزد کارت به کارت افزایش یافت

۲ – مطالعه گزارش زیر دراین مورد خالی از فایده نیست:

یک کارمند ایرانی چقدر مالیات می‌دهد؟

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.