ارسال شده در ۱۲ام, آبان ۱۳۹۷ 373 نمایش
نامه اخیر آیتالله یزدی به محضر مرجع عظیمالشأن آیتاللهالعظمی شبیری زنجانی همانگونه که انتظار میرفت، واکنشهای گستردهای را در جامعه پدید آورد، و بسیاری از سخنوران و فعالان سیاسی در مورد آن اظهارنظر کردند. در این نوشتار با صرفنظر از تحلیل محتوای نامه صرفاً به بیان چند سؤال بدیهی میپردازم که با انتشار نامه مذکور به ذهن خطور کرده و طبعاً نگارنده محترم این نامه میبایست پاسخگو باشند:
ا – آیا از دید حضرت آیتالله یزدی با همه مراجع بزرگوار میتوان با بیان انتقادی سخن گفت و مکاتبه کرد؟ آیا میتوان نامهای با ادبیات مشابه برای سایر این شخصیتهای محترم دینی که مایه اعتبار و آبروی جهان تشیع و فقه اهلبیت هستند، ارسال نمود و دراینصورت حضرت آیتالله نگارنده چنین نامهای را مورد عتاب و خطاب و حتی شایسته پیگرد قانونی نخواهنددانست؟ آیا فقط مکاتبه انتقادی با بعضی از مراجع مجاز است، و اگر چنین باشد، منطق این دستهبندی چیست؟
۲ – آیا هر فردی مجاز به مکاتبه انتقادی با یک مرجع محترم است یا فقط برخی شهروندان چنین اجازهای دارند؟ و اگر اینگونه است، با چه ملاک و معیاری افراد مجاز به مکاتبه معین گشته و از این حق انحصاری برخوردار میگردند؟
۳ – از آنجا که نگارنده محترم نامه مرجع شریف را بابت دیدار با چندنفر از شخصیتهای سیاسی مورد عتاب قرار دادهاند، این سؤال پیش میآید که آیا سیاههای از افراد “مسألهدار” وجود دارد و به مراجع شریف ابلاغ شدهاست که نباید با آنان دیدار کنند؟ یا اینکه این بزرگواران باید با شمّ سیاسی خود اسامی مندرج در این سیاهه فرضی را “حدس” بزنند تا مورد عتاب و اعتراض نگارنده نامه قرار نگیرند؟ و اگر چنین سیاههای واقعاً وجود دارد، با چه منطقی تنظیم شدهاست؟
۴ – انتشار این نامه به شایعات فراوانی دامن زده، و حربه دشمنان را برعلیه نظام اسلامی تیز کردهاست. آنان با استناد به این نامه و اشاره نگارنده نامه به “تذکرات قبلی” میگویند و خواهندگفت که مراجع و شخصیتهای محترم روحانی تحت فشار هستند و به خاطر این “تذکرات” از اعلام صریح مواضع خودداری میکنند! آنان خواهندگفت وقتی مراجع بزرگوار به خاطر یک دیدار معمولی دوستانه مورد چنین خشمی قرار میگیرند، لابد اصحاب رسانه تحت فشار بیشتری هستند و نمیتوانند آنچه را لازم میدانند بنویسند! آیا حضرت آیتالله یزدی به این نتیجه قهری مکاتبه خود اندیشیدهاند؟! اگر یک رسانه وابسته به استکبار جهانی در حاشیه این نامهنگاری استدلال کند که لابد سایر محترمین این تذکرات را جدی گرفته و به همین دلیل با برخی افراد دیدار نمیکنند! حضرت آیتالله در رد این ادعا به چه استدلال و استنادی متوسل خواهندشد؟
۵ – نامه مورداشاره بارها و بارها مورد استناد دوستان و دشمنان قرار خواهدگرفت. و از آن بهعنوان سندی برای اثبات وجود فشار در محافل حوزوی و دانشگاهی استفاده خواهدشد. به بیان دیگر این نامه خوراک تبلیغاتی بزرگی برای دشمنان نظام اسلامی فراهم کردهاست. حال این سؤال مطرح است که اگر یک چهره سیاسی یا یک مدیر ارشد از جناح مخالف حضرت آیتالله چنین خبطی مرتکب شود و سخنی بگوید یا بنویسد که به هردلیل مورد استناد و اشاره دشمنان ایران قرار بگیرد، حضرت آیتالله او را بازیچه دشمنان نخواهدخواند که از سر سادگی یا وابستگی آب به آسیاب دشمنان ریخته و بهانه دست آنان دادهاست؟
۶ – سوالی که بعد از انتشار این نامه برای همگان قابلطرح است این است که اگر مرجع محترم تذکر آیتالله یزدی را جدی نگیرند و بدان اعتنا نکنند، چه اتفاقی خواهدافتاد، و نگارنده محترم چه برخوردی با این “بیتوجهی” خواهندنمود؟
مستقل از محتوای بسیار قابلبحث نامه از جمله اشاره به “ناراحتی و تعجب مقلدین و حوزویان” و اینکه چگونه چنین نتیجهای بر یک فقیه که طبعاً باید از پذیرش هر ادعای فاقد دلیل موجه خودداری کند، محرز شدهاست، به نظر میرسد نگارش و انتشار چنین نامهای بهویژه در شرایط کنونی که دشمنان ایران اسلامی تمام توان خود را برای درهم شکستن وحدت و انسجام ملی بسیج کرده، و البته به فضل الهی ره به جایی نخواهندبرد، از هر زاویه که تحلیل شود، یک گل مسلّم به خودی است: هم گل به جناح موردعلاقه حضرت آیتالله، و هم گل به ایران.
ازاینرو سؤال آخر که قابلتأمل است این است که آیا با این پدیده “گل به خودی” باید مثل همه خطاهای سیاسی باید برخورد کرد، یا این که خطای سیاسی بزرگان قابلاغماض بل واجبالاغماض است؟
——————————
* – این یادداشت در روزنامه جهان اقتصاد شماره شنبه ۱۲ – ۸ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: یککمی سیاسی | بدون نظر »
ارسال شده در ۹ام, آبان ۱۳۹۷ 362 نمایش
چندروز پیش رئیسجمهوری ضمن معرفی چهار وزیر پیشنهادی به مجلس، به نکته خاصی اشاره کرد که بسیار قابلتأمل است. چند نفر از افراد واجد صلاحیت کاندیدای وزارت حاضر به همراهی با دولت دوازدهم نشدند و به قول رئیسجمهوری استخارهشان دولت را همراهی نکرد. رمزگشایی از آنچه رئیسجمهوری با عنوان عدمهمراهی استخاره بدان اشاره کرد، ضرورت دارد.
بهراستی چرا باید افرادی واجد شرایط دعوت شده، و حاضر به همراهی نباشند؟ در ابن باب احتمالهای متعددی را میتوان مطرح کرد:
۱ – تصویری که مدعیات منصب وزارت از روحانی مرداد ۹۲ در ذهن داشته و دارند، با روحانی آبان ۹۷ تفاوتی جدّی دارد، و همین نکته میتواند موجب کاهش تمایل به همکاری با دولت در شرایط فعلی باشد. ممکن است فرد مدعو با عنایت به شناختی که از دیدگاه حاکم بر دولت و نگرش کلی تیم اقتصادی به اقتصادیات دارد، و با علم به اینکه نمیتواند با چنین ترکیبی همکاری بکند، دعوت رئیسجمهوری را اجابت نکند. بااینحال بهنظر نمیرسد رئیس دولت با درایت و نکتهسنجی خاص خود طالب همکاری این دسته از نامزدهای بالقوه وزارت باشد، زیرا ممکن است حضورشان در دولت درجه همکاری و انسجام آن را کاهش بدهد. ازاینرو چنین احتمالی را میتوان نادیده گرفت.
۲ – احتمال دوم این است که دعوتشدگان چون میدانستند در شرایطی فعلی و با عنایت به حجم بالای کارشکنی داخلی و خارجی، موفق به ارائه کارنامه رضایتبخش نخواهندشد و بدینترتیب عملکرد گذشتهشان هم بهعنوان یک مدیر بالنسبه موفق زیرسؤال خواهدرفت، حاضر به همراهی دولت نشدند. زیرا درچنین شرایطی نپذیرفتن پست وزارت میتواند تصمیم معقولی به نظر برسد.
۳ – شاید برخی از دعوتشدگان بهاصطلاح مدیران دوران وفور هستند. آنان اگر با در دست داشتن بودجه کافی بر صدر یک تشکیلات قرار بگیرند، میتوانند کاری کارستان صورت بدهند. ازیکسو با اجرای ایدههای جدید از حجم انبوه مشکلات بخش موردتصدی خود میکاهند، و از سوی دیگر با صرف هزینه از نوع “تألیف قلوب” منتقدان پرتعداد را تا میتوانند با خود همراه میکنند، و حتی با جذب دوستان و آشنایان و گماردن آنان به مناصب پرجاذبه دل همگان را به دست آورده و به نوعی “دلبری” میکنند.
اما در دوران سختی و نبود بودجه و ریاضت، اینان حاضر به ریسک پذیرش منصب وزارت نخواهندبود، زیرا میدانند نه توان نرم کردن دل منتقدان را با بودجه اندک دارند، و نه برای دوستان جویای سمتهای “مطلوب و پربازده” منشأ خیر خواهندبود!
۴ – احتمال دیگر این است که دعوتشدگان با عنایت به حساس شدن افکار عمومی به عملکرد مقامات، گسترش فضای مجازی و درنتیجه افزایش دقت نهادهای نظارتی، قبول سمت وزارت را نوعی محدودیت و نه موقعیت ممتاز شغلی تلقی میکنند. فردی که در شرایط موجود بهراحتی و بیهیچ دردسری به تجارت خانوادگی مشغول است، یا در چندین پست مطلوب بهصورت همزمان منشأ خیر و برکت برای جامعه (البته برای خانواده خودش) است، چرا باید با قبول سمت وزارت بهناگاه از اینهمه درآمد مستقیم و غیرمستقیم دست کشیده و یکباره خود را در معرض حمله فعالان فضای مجازی قرار دهد که از چپ و راست بر وی بتازند و او را به بهانه فعالیت تجاری پرحاشیه فرزندانش و یا هر بهانه و دستآویز دیگر بنوازند؟
۵ – اما نکته مهمتر و قابلتأملتر این است که مدیریت و ریاست و مناصب مهم طی چنددهه اخیر بین جمع محدودی از افراد چرخیده و فرصتی برای ظهور و مطرح شدن افراد دیگر و بهویژه جوانترها فراهم نیامدهاست. در سالهای پرتنش و التهاب ۵۸ و ۵۹ که مدیران سابق اخراج یا خارج شدند، افراد معدودی از انقلابیون شانس این را داشتند که با سن و تجربه کم بر جایگاه آنان بنشینند. بدینترتیب افرادی با سن زیر ۳۰سال در سمت استانداری و وزارت و سفارت و … نشستند. اما بسیاری از اینان با گذشت زمان به جای کنار رفتن و جای خود به افراد مستعدتر سپردن، به دستگردان کردن سمتها پرداختند. آنان در همین ایام همزمان با تصدی چند سمت همزمان به تحصیل در دانشگاهها هم پرداخته و کاستی مربوط به مدرک تحصیلیشان را هم با لطایفالحیل جبران کردند.
درواقع جامعه انقلابی ما در سالهای ۵۸ و ۵۹ از سر ناچاری و با شتاب جوانهایی را به کار گرفت و آن سالها را سپری کرد. اما در ادامه معلوم شد بهعنوان یک پدیده بسیار نادر و شگفتیآور همین انتخاب شتابزده بهترین انتخاب هم بودهاست! زیرا آن جوانهای انتخابشده از سر شتاب دراصل بهترین، امانتدارترین، دانشمندترین، باسوادترین، انقلابیترین، باتدبیرترین، و درعینحال “دکتر”ترین افراد جامعه بودند، و بدینترتیب جامعه بلاکشیده ایران در طول چهل سال بعد اصلاً نیازی به تغییر این ترکیب ندید! به بیان دیگر کسانی که در سالهای ۵۸ و ۵۹ یا اوایل دهه ۶۰ یا گرفتار نوعی صغر سن بودند، و یا بنابه دلایلی موفق به دستوپاکردن سمت مدیریتی برای خود نشدند، هم خودشان سرشان برای همیشه بیکلاه ماند و هم جامعه از خدمات آنان که چه بسا باکیفیتتر و کمهزینهتر از خدمات مدیران مادامالعمر حاضر بود، محروم ماند.
به همین دلیل گویی مدیران ارشد کشور با همین ذهنیت شکلگرفته طی سالیان، فقط با جمع محدودی از مدیران همهکاره و بسیار خردمند با سابقه مدیریت چهلساله حاضر به همکاری هستند و افرادی توانا و باتدبیر در سنین پایینتر و خارج از این جمع محدود سراغ ندارند، و اگر این دلاوران بیبدیل عرصه مدیریت استخارهشان دولت را همراهی نکند، انتخابهای دولت بسیار محدود میشود. گویی طی نزدیک به چهاردهه، از دوران کابینه ۳۶میلیونی شهیدرجایی به کابینه ۳۶نفری این سالها رسیدهایم که اگر این ۳۶نفر جوابمان کنند و حاضر به همراهی و همکاری نشوند، گرفتار مشکل میشویم!
حال نگاهی دیگر به همه احتمالات بیفکنیم. عدمهمراهی استخاره دعوتشدگان هر علتی داشتهباشد، باید یک نمره منفی با قلم درشت به سیستم مدیریتی خودمان بدهیم، که طی این سالها به جای کشف و برکشیدن استعدادهای جوان و اصلح، به فکر راضی کردن آقازادههای کمتوان و بیاستعداد بودیم. به جای آزمودن چهرههای جدید و تربیت نیروی مجرب برای سالیان بعد، دنبال راحت کردن کار خودمان از طریق انتخاب تیم همراهان “امتحان پسداده” و “شناختهشده” و “خودی” بودیم. درنتیجه نسلی از مدیران فربه را پروردهایم که باوجود برخورداری از رانتهای پیدا و پنهان، اینک بیشتر از اینکه به فکر حل مشکلات جامعه باشند، نگران موقعیت شغلی و لطمه ندیدن کارنامهشان یا تجارت خانوادگی فرزندان دلبندشان هستند، و فراموش کردهاند که شهیدرجایی سمت نخستوزیری را با بیان این نکته پذیرفت که بضاعتی جز آبرویی که طی سالیان کسب کرده، ندارد و اینک آمده تا آن را هم برای کشورش هزینه کند.
————————
* – این یادداشت در روزنامه جهان اقتصاد شماره شنبه ۱۹ – ۸ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: مدیریت و شایستهسالاری, یککمی سیاسی | بدون نظر »
ارسال شده در ۲۴ام, مهر ۱۳۹۷ 356 نمایش
وضعیتی را تصور کنید که در یک مورد سرقت مسلحانه از شعبه بانک ۱۰۰ واحد پول به سرقت میرود. اما بانک ۱۵۰ واحد پول از دست دادهاست! مسأله روشن است! ۵۰ واحد دیگر را افرادی غیر از سارقان مسلح “برداشت” کردهاند. آلفرد هیچکاک سینماگر مشهور سالها پیش در یک داستان کوتاه چنین وضعیتی را به تصویر کشیدهاست. از یک نظر تحریم ظالمانهای که سالهاست بر علیه ملت ما شکل گرفته، شرایط مشابهی را ایجاد کردهاست.
محدودیتهایی که تحریم به اقتصاد ملی تحمیل میکند، درواقع به کل افراد جامعه و همه دهکهای درآمدی منتقل میشود و هر گروهی با توجه به موقعیت و جایگاه خود در عرصه اقتصاد، بخشی از این فشار را بر شانههای خود حسّ میکند. بااینحال این انتظار بهجایی از دولتمردان است که سازوکاری را طراحی کنند تا این فشار متناسب با قدرت خرید و درآمد افراد بین آنها تقسیم شود، و به بیان دیگر اقشار کمدرآمد آسیب کمتری از این فشار ظالمانه ببینند. همانگونه که دولت دوران دفاع مقدس با ایجاد سازوکار مناسب توزیع کالاهای اساسی را در اختیار خود گرفت تا هیچ خانواری حتی در دورافتادهترین مناطق کشور هم تحت فشار قحطی ناشی از جنگ خرد نشود.
اگر دولت در انجام این وظیفه ملی موفق نشود، و از سوی دیگر، روابط اقتصادی ناسالم در سطح اقتصاد حاکم باشد، ممکن است فشار تحمیلشده بر اقشار کمدرآمد و متوسط حتی بیشتر از سهمشان باشد. یعنی اقشار مرفه نهتنها سهم بیشتری در پرداخت این هزینه عهدهدار نشوند، بلکه حتی از پرداخت سهم مساوی خود نیز خودداری کنند. مشابه وضعیت توزیع فشار مالیاتی بین اقشار مختلف کشور با عنایت به سطح درآمد و توان پرداخت، در اینجا هم ناکارآمدی دستگاه دولتی موجب تحمیل این بار اضافی بر دوش اقشار کمدرآمد خواهدشد، که راهی برای فرار و انداختن سنگینی این بار بر دوش اقشار دیگر ندارند.
اگر دولت وارد این عرصه مهم نشود، تردیدی نیست که همه فشار تحریم و گرانی ناشی از آن بر دوش اقشار کمدرآمد خواهدافتاد، زیرا اقشار پردرآمد و صاحبان داراییها هرچند هزینهزندگی شان در اثر تحریم و تورم افزایش مییابد، اما درآمدشان از محل افزایش داراییها بر این افزایش میچربد.
اما شرایط میتواند برای اقشار کمدرآمد و متوسط حتی بدتر از این هم باشد. ممکن است مناسبات اقتصادی درحدی ناسالم و نامطلوب باشد که عاملی مانند تحریم، موجبات بهبود وضعیت برخی اقشار جامعه را فراهم ساخته، و با افزودن بر ارزش دارایی آنان یا ایجاد فرصتهای ارزشمند برای ثروتاندوزی، باعث ظهور گروهی بهعنوان میلیاردرهای تازه به دوران رسیده گردد. اصطلاح “کاسبان تحریم” دراصل اشاره به این گروه دارد.
دراینحالت، دهکهای پایین درآمدی نهتنها کل فشار ناشی از تحریم را تحمل میکنند، بلکه باید بخشی از درآمد و دارایی اندک خود را نیز بابت تأمین سود اقشار برخوردار یا همان کاسبان تحریم به آنان تقدیم کنند. به بیان دیگر، هرچند تحریمها ۱۰۰واحد فشار به اقتصاد ملی وارد میآورد، اما اقشار آسیبپذیر ۱۵۰واحد فشار تحمل میکنند! زیرا ۵۰واحد هم اهدایی از طرف کاسبان سودجوی تحریم است. درست مشابه وضعیتی که بهدنبال سرقت مسلحانه از بانک مبلغ خسارت وارده به بانک بیشتر از میزان سرقتشده برآورد میشود.
—————————
* – این یادداشت در روزنامه عصر اقتصاد شماره سهشنبه ۲۴ – ۷ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: توزیع درآمد و رفاه, سیاستگذاری اقتصادی | بدون نظر »
ارسال شده در ۲۴ام, مهر ۱۳۹۷ 360 نمایش
آقای حمید رسایی عضو جبهه پایداری اخیراً در نوشتهای کوتاه به انتقاد شدید از رئیس دولت دوازدهم پرداختهاست که به زعم ایشان قصد دارد دوباره کارت سوخت را احیا کند. او میگوید دولت حق ندارد بابت کارت سوخت جدید از مردم پول بگیرد و مردم هم نباید چنین پولی بپردازند. (۱)
این نگاه انتقادی شاید چه از جنبه مضمون و محتوا و چه از جنبه فرد منتقد چندان قابلاعتنا نباشد، و صرف وقت برای پاسخگویی بدان موجه جلوه نکند، بهویژه اینکه با لطف و هنر برخی مدیران و سخنوران همهروزه سوژههای بدیع و قابلتأمل بسیار برای پرداختن و قلمفرسایی خلق شده، و به اهل قلم عرضه میگردد! اما برخی سخنان هرچند کماهمیت اگر درجای خود موردتوجه قرار نگیرند و پاسخ درخور دریافت نکنند، و بدینترتیب گوینده ناگزیر از قرار گرفتن در مقام پاسخگویی نباشد، سنت گفتگوی سازنده در جامعه پا نخواهدگرفت. و بسیار سخنوران بهصرف این که گفتههایشان واکنشی برنمیانگیزد و بهاصطلاح مالیات بر آنان تعلق نمیگیرد، هرگز به تبعات سخنان و نظریات خود نخواهنداندیشید.
این که برنامه دولت درمورد توزیع سوخت چیست و آیا بناست کارت سوخت احیا شود، این که چنین کاری براساس مطالعات کارشناسانه انجام گرفته، یا مثل بسیار اقدامات دولت دهم که موردتأیید و حمایت آقای رسایی بود، حاصل یک تصمیم یکشبه است، موضوع بحث نیست. حتی این که آیا حکم آقای رسایی در مورد عدمپرداخت وجه بابت کارت سوخت شامل خودروهایی که طی دو سه سال اخیر به ناوگان خودروی کشور اضافه شدهاند نیز میشود یا نه، نیز فعلاً موضوع بحث نیست.
نکته مهم این است که وی بهعنوان یک فعال سیاسی مردم را به مقاومت مدنی در مقابل دولت قانونی فرا میخواند. از دید ایشان دولت میخواهد از مردم “پول زور” بگیرد، و مردم نباید تسلیم این زورگویی بشوند.
با عنایت به این مطلب سؤالاتی چند مطرح میشوند که آقای حمید رسایی و حامیانش دیر یا زود باید بدانها جواب بدهند. از جمله میتوان به سؤالات زیر اشاره کرد:
۱ – جمله کوتاه آقای رسائی نشان میدهد که وی دعوت به مقاومت مدنی در مقابل دولت دوازدهم را مجاز و مشروع میداند. سؤال این است که آیا همه دولتها چه دولتهای قبل و چه بعد که براساس تمهیدات قانونی روی کار میآیند، مشمول این حکم میشوند؟ آیا مثلاً دعوت به مقاومت مدنی برعلیه دولت نهم که معجزه هزاره سوم بود و موردعلاقه آقای رسایی، اشکال شرعی و قانونی ندارد؟ و اگر فردی چنین کردهباشد، از دید آقای رسایی و همفکرانش محارب تلقی نمیشود؟ همچنین اگر در آینده (خدای ناکرده) مردم صحنه انتخابات را خالی کنند، و آقای رسایی بتواند نامزد موردعلاقه خود را با کمترین رأی بر مسند ریاستجمهوری بنشاند، و کشور را دهها سال به عقب برگرداند، آیا دعوت به مقاومت مدنی در مقابل تصمیمات نابجای آن دولت مجاز و مشروع است یا نه؟
۲ – آقای رسایی برای خود این حق و صلاحیت را قائل است که دعوت به مقاومت مدنی کند. آیا از نظر و او و همفکرانش سایر فعالان سیاسی هم چنین حقی دارند؟ آیا استفاده از حربه دعوت به مقاومت مدنی فقط برای او و همفکرانش تعریف شده، که گویی از نوعی حق وتو امریکایی برخوردارند و دیگران چنین حقی ندارند؟!
۳ – آیا از دید آقای رسایی دعوت به مقاومت مدنی فقط در مورد تصمیمات قوه مجریه مجاز است، یا مثلاً میتوان در مورد قوهقضائیه هم از چنین شیوهای استفاده کرد؟ آقای رسایی و همفکرانش باید به این نکته توجه کنند که اگر پاسخشان به این سؤال منفی باشد، در معرض اتهامی بزرگ قرار خواهندگرفت: آنان حق انتخاب آزادانه مردم را برنمیتابند و با تصمیمات افرادی مخالفت میکنند که برخلاف میل آنان توسط مردم انتخاب شدهباشند.
۴ – اگر آقای رسایی حق دعوت به مقاومت مدنی را برای همگان به رسمیت میشناسد، آیا حاضر است از حق هموطنان خود که به هر دلیلی قادر به گرفتن حق خود و استفاده از آن نیستند، دفاع کند، یا همین که خودش “عرضه” استفاده از این حق را دارد کافی است؟ (۲)
۵ – چندسال پیش آیتالله مصباحیزدی گفتهاند: “وقتی ریاستجمهوری حکم ولی فقیه را دریافت کرد، اطاعت از او نیز چون اطاعت از خداست. ” (۳) آیا آقای رسایی و همفکرانش این نظر ایشان را قبول دارند یا فقط درصورتیکه فرد موردنظرشان با هر لطایفالحیلی به قدرت برسد، او را واجبالاطاعه میدانند؟
به نظر نگارنده بهتر است آقای رسایی و همفکرانش به جای نقد دولت و دولتمردان، اول تکلیف خود را با این پنج سؤال مقدماتی روشن کنند تا نوبت به سؤالات اساسیتر برسد.
—————————
۱ – مراجعه کنید به:
رسایی: روحانی حق ندارد یک ریال از مردم بگیرد
۲ – ممکن است آقای رسایی و همفکرانش به این سؤال پاسخ منفی بدهند و در توجیه این پاسخ منفی رندانه بگویند که “حق گرفتنی است نه دادنی! هرکسی میخواهد، خود از این حق مسلم استفاده کند”.
اما این پاسخ موجب نجات گریبان ایشان از دست منتقدان نخواهدشد. زیرا شیوع چنین باورهایی بین فعالان سیاسی میتواند شرایطی را در جامعه حاکم کند که فقط افراد خاصی مجاز به استفاده از حقوق مسلم و قانونی خود باشند، و دیگران ملزم به سکوت خواهندشد. درست مشابه وضعیتی که با زورگویی دولت امریکا “حقوق” مسلم برای همه کشورهای عضو جامعه جهانی تعریف شده، اما بهگونهای فضاسازی کردهاند که هرکشوری نتواند از این حقوق مسلم استفاده کند. آیا آقای رسایی درحالیکه حاکمیت این شرایط را در جهان برنمیتابد، چنین نسخهای برای داخل کشور توصیه میکند؟!
۳ – مراجعه کنید به:
مصباحیزدی: اطاعت از احمدینژاد، اطاعت از خداست
* – این یادداشت در روزنامه جهان اقتصاد شماره سهشنبه ۲۴ – ۷ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: یککمی سیاسی | بدون نظر »
ارسال شده در ۲۲ام, مهر ۱۳۹۷ 373 نمایش
معمولاً بهدنبال بروز هر تغییر و تحولی در عرصه اقتصاد فرصتی برای کسب سود و ثروت در اختیار برخی بازیگران عرصه اقتصاد قرار میگیرد. به بیان دیگر این تغییر و تحولات میتواند به بهبود وضعیت یک قشر از جامعه به ضرر اقشار دیگر (حداقل در کوتاهمدت) منجر شود. وقتی قیمت خودرو وارداتی افزایش بیابد، واردکنندگانی که کالایشان را در معرض فروش گذاشتهاند، یا مقدمات خرید و حمل کالایشان را فراهم ساختهاند، یکشبه ثروتی کلان را تصاحب خواهندکرد. یا وقتی در اثر سیاستهای دولت قیمت املاک و مستغلات به سرعت بالا برود، کسانی که قبلاً بخش مهمی از ثروت خود را به این شکل از داراییها تبدیل کردهاند، برنده خواهندشد.
در همه وضعیتهای مشابه آنچه ذکر شد، دراصل توزیع ثروت و درآمد بین اقشار جامعه به نفع یک گروه معدود تغییر کرده، و به بیان دقیقتر نابرابری در میدان توزیع درآمد افزایش مییابد. این بدانمعنی است که یک تغییر جدی از نوع تغییراتی که مثال زدهشد، میتواند دستآورد مثبت چندینساله دولت در عرصه بهبود وضعیت توزیع درآمد و کاهش ضریب جینی را خنثی سازد، و جامعه را از نظر شاخصهای توسعه انسانی به شرایط یک دهه قبل بازگرداند.
ازاینرو در چنین شرایطی، انتظاری که از دولت میرود این است که با فراهم آوردن تمهیداتی مانع از تشدید رفتار سودجویانه آن گروه معدود و در نهایت متضرر شدن اقشار کمدرآمد گردد؛ و یا اینکه با اجرای سیاستهایی از نوع توزیع مجدد درآمد حداقل بخشی از “آب رفته” را به جوی بازگرداند و مانع تشدید اختلاف طبقاتی و یکشبه ثروتمند شدن گروهی به خرج بقیه جامعه گردد. بدینترتیب رفتار انفعالی دولت در برخورد با اینگونه تغییر و تحولات با تأثیر عمیق در قدرت خرید عامه مردم را باید مصداق بارز سوء مدیریت و “کمکاری” متولیان امر تلقی نمود.
در ماجرای تغییر سریع قیمت ارز و سقوط ارزش پول ملی که چندیپیش اتفاق افتاد، عملکرد کلی متولیان امر انفعالی بود، زیرا برای برخورد با این تغییر سریع و پیشبینیشده که در نتیجه آن ثروت هنگفتی برای برخی افراد ساختهشد و عموم مردم بخش بزرگی از دارایی خود را باختند، تدبیری نیندیشیدهبودند. اما اتفاقاتی که در برخی عرصههای اقتصاد کشور افتاد، بهگونهای بود که نگارنده آرزو میکند کاش مشکل متصدیان امر فقط برخورد انفعالی و کمکاری باشد!
بهعنوان مثال در خوزستان بهدنبال تغییر سریع ارزش پول ملی مقدار زیادی از کالاهای عرضهشده در بازار از جمله ارزاق عمومی و ترهبار با قیمت ارزان از بازار داخلی خارج شده و به قیمت دهبرابر بازار خوزستان به مصرفکنندگان عراقی عرضه شد، که البته اتفاقی غیرمنتظره و شگفتانگیز نبود. اما نکته قابلتأمل این است که منافع این تجارت پرسود و این فرصت تاریخی نهتنها نصیب تولیدکنندگان وطنی نشد که بهگونهای منجر به تقویت بخش مظلوم تولید کشورمان بشود، بلکه حتی از دلالها و بازرگانان وطنی هم دریغ داشتهشد! و در سایه بیتوجهی متولیان امر، این سود هنگفت و بادآورده نصیب بارزگانان عراقی شد.
اینجاست که نگارنده از صمیم قلب آرزو میکند کاهش ایراد کار مسؤولانمان فقط برخورد انفعالی و “کمکاری” بود تا در نتیجه آن برخی از فعالان اقتصادی کشورمان یک شبه پولدار شده، و حشمت و شوکت زندگی لاکچریشان را به رخ دیگران بکشند! نه این که چنین سودی نصیب بازرگانان غیرایرانی بشود!
متولیان امر حتی فکر این را هم نکردهبودند که اقلاً چند نفر از تجار نورچشمی و فامیل فلان فرد قدرتمند را بسیج کنند تا با قبضه کردن بازار، از این فرصت کمنظیر استفاده کنند و نگذارند چنین سودهایی از دست هموطنانمان خارج شود. اما آنان با سخاوت تمام این فرصت تکرارنشدنی را به بازرگانان غیرایرانی هدیه کردند.
—————–
* – این یادداشت در روزنامه عصر اقتصاد شماره یکشنبه ۲۲ – ۷ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: توزیع درآمد و رفاه, سیاستگذاری اقتصادی, مدیریت و شایستهسالاری | بدون نظر »
ارسال شده در ۲۱ام, مهر ۱۳۹۷ 401 نمایش
خبر کوتاه و بسیار تکاندهنده بود: در جریان زندهگیری ده رأس گورخر در منطقه خارتوران، پنج گورخر کشته و بهقول مسؤولان “تلف” شدهاند. همین مسؤولان محترم میگویند یکی از گورها بهدلیل حساسیت به داروی بیهوشی و دو رأس دیگر بهدلیل شرایط نامناسب انتقال (استفاده از قفس کوچک و بدون فوم محافظ آنهم در جادهای ناهموار و پردستانداز) جان خود را از دست دادهاند. علت مرگ دو رأس دیگر هم در دست بررسی است. (۱)
با توجه به این واقعیت که گور ایرانی بهعنوان یک گونه کمیاب و در خطر انقراض موردحمایت است، و از دست دادن حتی یک رأس هم حادثه مهمی تلقی میشود، سؤال این است که چگونه چنین اتفاق ناخوشایند و فاجعهباری شکل گرفتهاست؟ آیا متولیان امر از اهمیت این عملیات و ارزش این حیوانات اطلاع داشتند؟ آیا بررسیهای لازم را برای انجام این عملیات مهم انجام دادهبودند؟
مسؤولان در توجیه کارشان میگویند زندهگیری حیوانات کاری دشوار است و احتمال کشتهشدن حیوان وجود دارد. البته درصورتی میتوان صحت و سقم این ادعا را ارزیابی کرد که آنان اطلاعاتی از وضعیت اجرای عملیات مشابه در کشورهای دیگر ارائه بدهند و بگویند که در فلان کشور بهویژه درمورد یک گونه کمیاب و در شرف انقراض چگونه برخورد میشود. در غیراینصورت اگر فردی ادعا کند این سخنان با دستکم گرفتن سطح شعور و آگاهی مردم و فقط با هدف منحرف ساختن افکار عمومی بیان شدهاست، دلیلی بر رد ادعای او نخواهیمداشت.
البته چنین برخوردی با گونههای جانوری کمیاب در کشورمان مسبوق به سابقه است. چندسال پیش پلنگی که وارد باغی در منطقه دماوند شدهبود، با شلیک مأموران حفاظت محیط زیست به”قتل” رسید. آنان بهجای استفاده از داروی بیهوشی، ترجیح دادند حیوان را بکشند. (۲)
ایکاش بررسی دقیقی توسط کارشناسان بیغرض صورت بگیرد و البته گزارش این بررسی هم به مردم که لابد حق دانستن دارند ارائه شود که علت چنین بیتدبیریهایی چیست: صرفهجویی در خرید فوم محافظ، استفاده از داروی بیهوشی قلابی که نتایج مرگبارش را در برخی بیمارستانها هم شاهد بودهایم، استفاده از پرسنل آموزشندیده و ناآشنا به رموز کار و … .
محدودیت جدّی که برخلاف برخی سازمانها، بر بودجه تشکیلات و نهادهایی مثل سازمان حفاظت محیط زیست اعمال میشود، و گرفتاری مسؤولان این سازمانها برای تأمین حداقلهای موردنیاز بر کسی پوشیده نیست. در چنین شرایطی باید هم انتظار داشت که عملیات خطیری مانند زندهگیری و انتقال یک گونه کمیاب جانوری به منطقهای مناسب مبدّل به یک فاجعه تاریخی شود. شیوه ناکارآمد تخصیص بودجه در کشورمان شرایطی را فراهم کرده که در کنار خاصهخرجی و صرف هزینههای گزاف تبلیغاتی بهویژه برای فعالیتهای فاقدبازدهی، برای انجام برخی اقدامات اساسی از جمله امور زیستمحیطی بودجه کافی اختصاص نیابد. در شرایطی که در برخی حوزهها نشستهای بیثمر و پرهزینه با حضور میهمانان خارجی برگزار میکنیم، و اصلاً نگران تأمین هزینه نیستیم، در مورد پروژه خطیر انتقال گورها به منطقه مناسب، امکان دعوت از یک کارشناس مجرب خارجی و استفاده از تجربیات او را به مسؤولان سازمان حفاظت محیط زیست نمیدهیم، زیرا باید صرفهجویی کرد.
اما این همه مطلب نیست. به باور نگارنده و با اتکا به تجربه چهلساله بررسی عملکرد سازمانها و تشکیلات اداری کشور، هرجا که با اقدامی نسنجیده و نامعقول مواجه شویم، هرجا که تصمیمی نادرست گرفتهشود، و هرجا که بخشنامهای ناکارآمد و ناپخته صادر شود، پای یک خواهرزاده در میان است! عبارت “خواهرزاده” از دید نگارنده اسم مستعار شیوه فامیلسالاری است که در کشور ما به جای شیوه معقول شایستهسالاری به طرز گستردهای بهکار گرفته میشود.
در مورد هر اقدام ناپخته سازمانها و تشکیلات اداری، اگر سرنخ را گرفته و دنبال کنید، به یک مقام مسؤول خواهیدرسید که نه از طریق انتخاب اصلح بلکه با اتکا به روابط فامیلی ارتقاء شغلی یافته و بر مسندی نشستهاست که تناسبی بین صلاحیت فردی او و حداقل تخصص موردنیاز برای احراز این سمت وجود ندارد. وقتی میبینید یک متصدی تدارکات کالاهای شکستنی را با روشی نامناسب در کامیون بار میزند و موجب بروز خسارت میشود، یا راننده خودرو با بیاحتیاطی به سازمان خسارت میزند، یا مسؤول روابط عمومی نوشتهای پرغلط و خندهدار را بر در و دیوار نصب میکند، باید بپذیرید که فرد خاطی نه از طریق آزمون استخدامی و مصاحبه بلکه با توصیه فلان فرد متنفذ استخدام شدهاست، که با این توصیهها هدف افزایش افراد وامدار به خود را در بدنه دستگاههای اداری دنبال میکند. در چنین شرایطی مشاهده این واقعیت که جوانان شایسته و نخبه کشور با داشتن مدرک تحصیلی معتبر به فعالیتهایی در سطوح پایین اشتغال دارند، و افراد منسوب به چهرههای متنفذ در سمتهای عالی و “پربازده” جاسازی میشوند، تعجب ناظران آگاه را برنخواهدانگیخت.
ازاینرو باید از مسؤولانی که قول بررسی این پرونده را دادهاند، با جدیت خواستهشود که درباب سوابق استخدامی کلیه افرادی که در جریان این اقدام خسارتبار و فاجعهآمیز چه در مقام تصمیمگیری و چه در مقام اقدام و عمل بودهاند، تحقیق کرده، و اعلام کنند که چند نفر از طریق آزمون استخدامی جذب شدهاند و چند نفر بدون داشت صلاحیت لازم و صرفاً با توصیه افرادی مثل باجناق برادر بزرگ فلان مدیرکل محترم به سازمان تحمیل شدهاند.
اینک خارتوران بهعنوان یکی از نگینهای ارزشمند محیط زیست سرزمینمان تاوانی سنگین بابت ندانمکاری ما پرداختهست: تاوانی که طرفداران و برندگان شیوه فامیلسالاری به کشور و ملت مظلوم ایران تحمیل کردهاند، تاوانی سنگین که اولی نیست و با کمال تأسف آخری هم نخواهدبود، مگر این که در سایه بیداری افکار عمومی، بیمهری با شایستگان فاقد پارتی جامعهمان را کنار بگذاریم.
——————————
۱ – مراجعه کنید به:
چرا گورخرهای ایرانی به پارک کویر نرسیدند؟
۲ – مراجعه کنید به:
پلنگ چگونه به رییس اداره محیط زیست دماوند حمله کرد و چگونه کشته شد؟
* – این یادداشت در روزنامه جهان اقتصاد شماره شنبه ۲۱ – ۷ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: مدیریت و شایستهسالاری, مسائل زیستمحیطی | بدون نظر »
ارسال شده در ۸ام, مهر ۱۳۹۷ 374 نمایش
از منظر حسابداری درآمد غیرعملیاتی به درآمدی گفتهمیشود که از راهی غیر از فعالیتهای اصلی و مأموریت شرکت کسب میشود. بهعنوان مثال سود تعلقگرفته به حسابهای بانکی شرکت، یا حتی درآمد ناشی از فروش یک ساختمان مازاد بر نیاز را میتوان درآمد غیرعملیاتی شرکت تلقی کرد. ناگفته پیداست که سهم این نوع درآمد از کل درآمدهای یک بنگاه اقتصادی رقمی ناچیز خواهدبود، و چنین سرفصلی فقط با هدف “تراز کردن حسابها” تعریف میشود. اما از منظر دانش اقتصاد، مفهوم درآمد غیرعملیاتی یا درآمد جانبی میتواند اهمیت و ارزش تحلیلی بالایی بهویژه در یک اقتصاد گرفتار مناسبات رانتی داشتهباشد.
گاه دولتها برای حمایت از برخی فعالان اقتصادی و با هدف تداوم فعالیت آنان، امتیازاتی را بهصورت معافیت مالیاتی یا یارانه درنظر میگیرند. این شیوه حتی در کشورهایی با اقتصاد پیشرفته یا درحال شکوفایی هم رایج و معمولاً قابلدفاع است. اما تعمیم این سیاست و گسترش کمّی و کیفی آن میتواند عملکرد درست اقتصادی بسیاری از بازیگران میدان اقتصاد را متأثر سازد. درآمدهایی را که از طریق اعمال این سیاست نصیب بنگاههای اقتصادی میشود، میتوان مصداق بارز درآمد غیرعملیاتی (البته با نگرش اقتصادی) تلقی کرد.
از سوی دیگر نوسانات اقتصادی، سیاستهای نسنجیده و گاه تغییرات فاحش سیاستی دولت نیز میتواند فرصتهایی برای کسب سود سرشار در اختیار برخی بنگاهها قرار دهد. بهعنوان مثال صادرکنندگان فعالیت اصلی خود یعنی خرید، فرآوری، بستهبندی و صدور کالاهایشان را با فرض دلار ۴۰۰۰ تومانی انجام دادهاند، اما این امکان را دارند که ارز حاصله را با قیمت دوبرابر بفروشند. در چنین شرایطی حتی اگر فعالیت اصلی بنگاه همراه با زیان هم باشد، سود جانبی ناشی از فروش ارز به قیمت بالا فعالیت زیانده صادراتی را بهطور مصنوعی سودآور خواهدساخت. به بیان دیگر صادرکننده با صرف وقت و هزینه فعالیتی را درعین زیانده بودن ادامه خواهدداد، و زیان بزرگتری را نصیب اقتصاد ملی خواهدساخت، تا از منافع جانبی داشتن عنوان “صادرکننده” از جمله فروش ارز بهرهمند شود. طبعاً این واقعیت دردناک که متوسط قیمت سیب صادراتی کشورمان در ششماهه اول سال ۹۶ فقط یکششم قیمت خردهفروشی این محصول بوده، معلول چنین علتهایی است.
همچنین شرکتی ساختمانی را در نظر بگیرید که به خرید ساختمانهای قدیمی و احداث برجهای اداری یا مسکونی اشتغال دارد. افزایش قیمت مستغلات در طول زمان شرایطی را فراهم میآورد که حتی اگر شرکت از فعالیت اصلی خود یعنی ساختوساز متحمل ضرر هم بشود، با افزایش قیمت املاک این زیان را جبران کند.
تخصیص ارز مسافرتی در شرایط رشد سریع قیمت ارز نیز یک مثال دیگر از امکان کسب درآمد غیرعملیاتی است. چندی پیش خبر لغو پرواز تهران به دهلی موجبات شور و شعف بسیاری از مسافران را فراهم ساخت! آنان میتوانستند بدون تحمل رنج سفر و پرداخت هزینه اقامت و بدون دردسر ارز مسافرتی خود را به قیمت بالاتر بفروشند!
اما تأسفبارترین مثال برای درآمدهای جانبی و غیرعملیاتی، وضعیت یک مقام مسؤول است که حقوق ماهیانه اندکی دریافت میکند، درحالیکه اگر دنبال شغل آزاد باشد، درآمدی هنگفت خواهدداشت. اما درعینحال امکان کسب درآمدهای جانبی و رانتهای آنچنانی ادامه حضور او در مشاغل دولتی را توجیه میکند.
در همه این مثالها با امکان کسب درآمد غیرعملیاتی و جبران زیان عملیاتی از طریق آن روبهرو هستیم. شکلگیری مناسبات رانتی، گسترش فساد اداری، پدیده امضاهای طلایی، و اصرار بر تداوم سیاستهای ناکارآمد شرایطی را فراهم ساخته که امکان کسب درآمد غیرعملیاتی در سطح جامعه بهشدت گسترش یافته، و همچون یک بیماری مهلک سلامت کل اقتصاد را تهدید کند.
وقتی صادرکننده میتواند از محل فروش ارز خود سود سرشار کسب کند، دیگر به فعالیت اصلی خود و تلاش برای افزایش درجه کارآمدی تشکیلات خود نخواهداندیشید. وقتی شرکت ساختمانی میتواند از طریق ارزان خریدن و گران فروختن سود خلق کند، دیگر به فکر بهبود روشهای اجرایی و استفاده از فنآوری نوین در ساختوساز نخواهدبود. وقتی درآمدهای جانبی یک مقام مسؤول بیشتر از درآمد اصلی او باشد، نمیتوان از او انتظار دلسوزی و خردورزی داشت.
اینقبیل درآمدهای غیرعملیاتی که در اقتصاد ما رواج فراوان دارد، و به لحاظ عظمت خود نسبت به درآمد عملیاتی شرکتها، میتوان آنرا به تعبیر عامیانه مصداق “کرّه بزرگتر از مادیان” دانست، درواقع عملکرد همه فعالان اقتصادی را دچار انحراف نظامیافته کردهاست. در چنین فضایی یک بنگاه بیشتر از این که از طریق افزایش بهرهوری و بهبود شیوههای مدیریت به دنبال کسب سود باشد، از طریق تقویت ارتباطات با “بالاییها” به فکر کسب رانت خواهدبود.
اصلاح بنیان اقتصاد کشور و بازگشت به مسیر سلامت، جز از طریق درهمریختن این مناسبات و کاستن از سهم اینگونه درآمدهای غیرعملیاتی میسر نیست. زیرا بدون این اقدام درمانی نمیتوان از بازیگران عرصه اقتصاد انتظار گرفتن تصمیم درست و همسو با منافع ملی داشت؛ و البته در کوتاهمدت و تا زمانی که امکان درمان جامع این بیماری فراهم نیآمدهاست، باید با بازنگری سریع در قوانین مالیاتی به فکر دریافت مالیات سنگین از هرگونه درآمد غیرعملیاتی نامتعارف از این نوع بود.
——————————-
* – این یادداشت با عنوان “بیماری اقتصاد ایران” در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۸ – ۷ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: رانتخواری و فساد, سیاستگذاری اقتصادی | بدون نظر »
ارسال شده در ۷ام, مهر ۱۳۹۷ 373 نمایش
پویش مردمی برای مقابله با رانتخواری
مردم حق دارند بدانند امور جامعهشان چگونه مدیریت میشود، و منابع محدود و ثروتهای جامعه که متعلق به فردفرد شهروندان است، چگونه و برای چه هدفی تخصیص مییابد. یکی از ابتداییترین حقوق شهروندان این است که بدانند مسؤولان امور در مقابل خدمتی که به شهروندان ارائه میکنند، چه میزان حقوق و مزایا خواه مستقیم و خواه غیرمستقیم دریافت میکنند. همانطور که هر موکلی حق دارد درمورد هزینهای که وکیل یا کارگزارش بر او تحمیل میکند اطلاع کافی داشتهباشد. طبعاً اگر خدمات وی به اندازه این میزان هزینه خلق ارزش نکند، موکل بهدرستی به فکر خلع وکیل خود خواهدافتاد.
حال سؤال این است مدیران و متولیان امور جامعه و بهاصطلاح کارگزاران مردم، در مقابل خدماتی که به شهروندان ارائه میکنند، چه دریافتیهایی داشتهاند؟ بهرهمندی شهروندان از خدمات فلان مدیر عالیرتبه چه مقدار خرج روی دستشان گذاشتهاست؟ آیا شهروندان اطلاعی از این موضوع دارند؟ آیا کسی این حق را برای شهروندان قائل است؟
طبعاً در مقایسه با کل ثروتها و امکانات جامعه، دریافتی کارگزاران و مدیران رقم ناچیزی است. اما عملکرد نظام اداری در این عرصه و بهاصطلاح دریافتی مدیران، شاخص کارآمدی برای ارزیابی شیوه مدیریت کشور بهدست میدهد. تاکنون قدمهای متعددی برای هموار ساختن مسیر ارائه اطلاعات به شهروندان برداشتهشده، اما هنوز حق مطلب ادا نشدهاست. رسانهای شدن پرونده حقوقهای نجومی، راهاندازی پویشهای مردمی از جمله “فرزندت کجاست؟” و تلاش برای تصویب قوانین جامع شفافیت و … همه و همه اقداماتی قابلتأمل هستند، اما هرکدام ضعفها و نارساییهای خاص خود را دارند.
الزام مدیران و مسؤولان به اعلام داراییهایشان و شیوه تحصیل این داراییها روش مناسبی برای ارزیابی عملکرد صاحبمنصبان و شناخت کارگزاران امین از فرصتطلبان و رانتخواران است. این کار نه از طریق صدور بخشنامههای فاقد ضمانت اجرایی بلکه با همّت و همراهی رسانهها، سازمانهای مردمنهاد و عموم شهروندان و حرکت هماهنگ آنان شدنی است. چنین حرکت هماهنگ و منسجمی میتواند حتی کمکاری و غفلت نهادهای نظارتی طی چندینسال گذشته را جبران کند. گام اول در مسیر حرکت جامعه به سمت پاکی و دفع آلودگی فساد، شناخت کارگزاران امین و برکشیدن پاکدستان خدمتگزار و نصب آنان بهجای افراد رانتخوار است که ممکن است در برخی مناصب و سمتها جا خوش کردهباشند.
بهزودی با امید به یاری حضرت حق و یاری صادقانه همرزمانی از سازمانهای مردمنهاد و اصحاب رسانه پویشی مردمی را برای ملزم ساختن صاحبمنصبان به ارائه گزارش در مورد میزان برخورداریشان از منابع عمومی راه خواهیمانداخت، تا انشاءالله مقدمات بازگرداندن بخشی از اموال غارتشده به صاحبان اصلی فراهم شود. اخبار این حرکت مردمی بهزودی از طریق رسانههای حامی پویش اعلان خواهدشد.
———————————-
* – این یادداشت در روزنامه عصر اقتصاد شماره شنبه ۷ – ۷ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: توزیع درآمد و رفاه, رانتخواری و فساد | بدون نظر »
ارسال شده در ۷ام, مهر ۱۳۹۷ 360 نمایش
بسیاری از تحلیلگران تاریخ معاصر این ادعا را پذیرفتهاند که رابطه نزدیکی بین دو واقعه پیروزی انقلاب اسلامی و بروز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران وجود دارد. بهبیان دیگر با پیروزی انقلاب، ازیکسو دولت صدام به دلیل تحریکات دولت انقلابی ایران احساس خطر کرد، از سوی دیگر با متلاشی شدن رژیم شاهنشاهی و شکلگیری حکومت جدید که گرفتار مشکلات متعدد از جمله ناآرامی و جنگ داخلی بود، فرصت مناسبی برای صدام پیش آمد که جنگ را آغاز کند.
آقای دکتر زیباکلام در مصاحبهای طولانی با روزنامه شرق به مناسبت سالگرد آغاز دفاع مقدس در سال ۱۳۹۳ به موضوعات مرتبط با تاریخ دفاع مقدس پرداختهاند.(۱) در این مصاحبه ایشان براین نظر خویش پافشاری میکنند که پیروزی انقلاب اسلامی یکی از عوامل بروز جنگ عراق علیه ایران بود. هرچند تمام سرفصلهای موردعنایت ایشان قابلتأمل هستند، اما در این نوشتار مختصر صرفاً به نظراتشان در مورد نقش پیروزی انقلاب اسلامی در بروز جنگ تحمیلی میپردازم.
خلاصه نظرات دکتر زیباکلام در اینباره چنین است: قدرت نظامی حکومت شاه موجب شد صدام از سر ناچاری قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر را امضا کند. با پیروزی انقلاب اسلامی هرچند دولت عراق اولین دولتی بود که حکومت جدید را به رسمیت شناخت، اما از این فرصت برای تحکیم مودّت استفاده نشد. اقدامات تحریکآمیز دولت انقلابی جدید عراق را نگران میساخت. از سوی دیگر بهدنبال برکناری فرماندهان، ارتش تضعیف شده و بههم ریخته بود. به همین دلیل صدام با تصور این که فرصت خوبی فراهم شده، جنگ را آغاز کرد. اگر انقلاب واقع نشدهبود، جنگ اتفاق نمیافتاد.
درمورد نظرات ایشان نکات زیر قابل ذکر است:
۱ – از اواسط دهه ۷۰ میلادی برنامه تجهیز نظامی عراق سرعت جنونآمیزی به خود گرفتهاست. منابع خرید اسلحه متعدد و متنوع شدهاند، خرید هواپیماهای میراژ از فرانسه و تقویت صنعت تولید سلاح شیمیایی با کمک آلمان در برنامه قرار گرفته، و حتی پای شرکتهای امریکایی هم به برنامه اتمی عراق باز شدهاست. به بیان دیگر عراق با هشیاری تمام سعی کرده منابع خرید سلاح خود را متنوع کند. این اقدام هم تصویر عراق در ذهن سیاستمداران غربی را تصحیح میکرد، و هم ریسک تأمین سلاح در موارد ضروری را کاهش میداد.
۲ – البته در همین دوره ایران هم خرید تجهیزات نظامی پیشرفته را در دستور کار دارد. اما تفاوت قابلتأملی بین برنامه دو کشور وجود دارد: دولت صدام بهشدت بر تقویت زرادخانه موشکی خود اصرار دارد و یگانهای موشکی زمین به زمین خود را گسترش میدهد. اما ایران به دنبال خرید هواپیماهای مدرن و حتی زیردریایی است. به بیان دیگر عراق درحال آماده شدن برای درگیری احتمالی با همسایگان است، اما ایران بهدنبال نقشآفرینی منطقهای و مداخله در شاخ افریقا. به همین دلیل بود که با شروع جنگ تحمیلی و تشدید جنگ شهرها، ایران امکان شلیک موشک و دادن پاسخ به حملات گسترده موشکی عراق را نداشت.
۳ – دکتر ابراهیم یزدی وزیر امور خارجه دولت موقت ضمن تأیید ادعای مارک گازیوروسکی، پژوهشگر آمریکایی درباره سفر جورج کیو مأمور سیا به تهران در تابستان ۱۳۵۸ و دادن اطلاعاتی درباره آمادگی عراق برای جنگ با ایران به دولت ایران، میگوید: “اطلاعات ما از آمادگی عراق برای حمله نظامی بیشتر از آنچه بود که کیو داد”.(۲)
به بیان دیگر امریکاییها از تحرکات مرزی عراق و برنامه نظامی آن دولت خبر داشتند، و بنا به ملاحظاتی که موضوع بحث این نوشتار نیست، خواستند این اطلاعات را در اختیار دولت جدید ایران بگذارند. بااینحال این اطلاعات برای طرف ایرانی جدید نبود.
۴ – شاید برخی ناظران و تحلیلگران در اواسط دهه ۱۹۷۰ میلادی امضای قرارداد الجزایر بین ایران و عراق را نقطه پایان مشکلات دو کشور و آغاز صلح پایدار بین آندو تلقی کردهباشند، اما اینک با گذشت بیش از چهل سال از آن دوران و ملاحظه عملکرد صدام طی دو دهه بعد از آن، نمیتوان خوشبینی این ناظران را موجه دانست. طبعاً صدام باید بهدنبال تقویت نظامی ارتش عراق میرفت تا زمانی که به این باور برسد که از نظر توان نظامی دست بالا را دارد. به بیان دیگر شاهدی وجود ندارد که صدام از امکان غلبه بر حکومت شاه کاملاً ناامید شده، و بهاصطلاح بیخیال جنگ شدهبود.
۵ – صدام بهشدت جاهطلب بود و ادعای سیادت جهان عرب را داشت. او برای تقویت جایگاه خود در بین کشورهای عربی باید کاری میکرد. بهترین گزینه ممکن درگیری با یکی از کشورهای همسایه و نشان دادن ضرب شست بود. درگیری با ایران بهویژه این که حکومت وقت ایران ارتباط نزدیک با رژیم صهیونیستی داشت، موقعیت عراق را در افکار عمومی جهان عرب تقویت میکرد، و پیروزی هرچند محدود او حتی در سطح بازنگری در قرارداد الجزایر به نفع عراق میتوانست از او چهرهای اسطورهای در بین ملل عرب بسازد و دولتهای عربی را ناگزیر از پذیرش سیادت او کند. به بیان دیگر او طالب جایگاهی مشابه جمال عبدالناصر بود.
۶ – آقای دکتر زیباکلام در یادداشتی با عنوان “شاه از ایران فرار نکرد” به این نکته پرداختهاند که شاه شخصیت برنایی نداشت و بهتدریج گرفتار توهم و بدبینی حتی نسبت به متحدان غربی خود شد. اگر این ادعای ایشان را بپذیریم، (۳) با درنظر گرفتن این واقعیت که عراق در دهه ۷۰ میلادی بهطور مداوم ارتباط اقتصادی، نظامی و فرهنگی خود را با اروپا تقویت میکرد، میتوان گفت ایران زمان شاه ندانسته تصویر خود را در ذهن سیاستمداران غرب تخریب میکرد، و عراق در مسیر برعکس سعی در نزدیکی به غرب و تغییر تصویر خود از کشوری که متحد سرسخت شوروی است به کشوری با دیپلماسی متعادل بود. چنین تصویری از دو طرف در صورت بروز جنگ بین شاه و صدام بهشدت به نفع صدام بود.
با کنار هم گذاشتن این موارد میتوان نتیجه گرفت، جنگ بین ایران و عراق حتی اگر انقلاب اسلامی شکل نمیگرفت، بسیار محتمل بود. و صدام با امضای قرارداد الجزایر فقط بهاصطلاح زمین داده و زمان خریدهبود. با این توافق شاه متوهم ایران خیالش از جانب صدام راحت میشد و دنبال ایفای نقش بهعنوان ژاندارم منطقه میرفت. صدام هم با خیال راحت ارتش خود را تقویت کرده و منتظر فرصت مناسب مینشست.
هرچند بروز ناآرامی و جنگ داخلی در سالهای نخست انقلاب اسلامی فرصت مناسب را برای صدام خلق کرد، اما این ادعا پذیرفتنی است که شکلگیری انقلاب فقط تاریخ حمله عراق صدامی به ایران را تغییر داد، و اگر انقلاب پیروز نمیشد، صدام حمله پیشدستانه خود به ایران شاهنشاهی را تا تکمیل برنامه اتمی خود در نیروگاه اوسیراک به تأخیر میانداخت.
————————–
۱ – مراجعه کنید به:
“آیا جنگ با عراق قابل پیشگیری بود؟”، روزنامه شرق، ۳۱ شهریور ۱۳۹۳٫
۲ – مراجعه کنید به:
متن کامل گفتوگوی تاریخ ایرانی با وزیر خارجه دولت موقت
۳ – مراجعهکنید به:
“شاه از ایران فرار نکرد”، روزنامه شرق، ۱۹ بهمن ۱۳۹۲٫
همچنین یادداشت اینجانب در نقد یادداشت فوق:
آیا شاه فرار نکرد؟
* – این یادداشت در روزنامه جهان اقتصاد شماره شنبه ۷ – ۷ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: تاریخ معاصر | بدون نظر »
ارسال شده در ۴ام, مهر ۱۳۹۷ 374 نمایش
پیروزی رسانههای مستقل بر رانتخواران
طی چند دهه گذشته و در سایه بیتوجهی متولیان امر، رانتخواران بهتدریج موقعیت خود را مستحکم ساختهاند. شاهد این مدعا افزایش کمّی و کیفی اختلاسها است. حتی گاه کار تا بدینحد بهاصطلاح بیخ پیدا میکند که گفته میشود رانتخواران با هدف کم کردن زحمت مدیران فلان وزارتخانه، سایت فلان نهاد دولتی را هک کرده، و شخصاً سفارش واردات خودرو را ثبت کردهاند!
طبعاً بازنگری در قوانین و مقررات و شیوههای نظارت میتواند منافذ سیستم اداری کشور را بر روی فرصتطلبان ببندد. اما این همه ماجرا نیست. زیرا هرقدر هم در این مسیر پیشرفت بکنیم، قدرت مافیای رانتخواری درحدی است که میتواند چنین بازنگریهایی را بیخاصیت سازد، و با دور زدن قوانین به حیات خود ادامه دهد.
اما افزایش آگاهی مردم میتواند کار رانتخواران را بسیار دشوار و حتی غیرممکن سازد. زیرا همان فرصتطلبانی که بهاصطلاح از خدا نمیترسند، از مردم و افزایش آگاهی آنها میترسند. و این وظیفه رسانههای مستقل است. رسانههایی که با انتشار اخبار مرتبط با فعالیتهای رانتخوارانه، ماهیت مافیایی اختاپوس فساد را افشا کرده، و مردم از میزان غارتگری آنان آگاه میسازند.
اگر در میدان مبارزه با رانت و فساد، حریف رانتخواران را مقامات دولت و قانونگذاران و ناظران بدانیم، چندان امیدی به پیروزی نمیتوانداشت. زیرا شیوههای معمول مبارزه بهویژه وقتیکه این بیماری مهلک ریشه دوانده و جای پای خود را محکم کردهاست، کارساز نیست. اما اگر رسانههای مستقل به نمایندگی از مردم و با حمایت آنان وارد میدان شوند، نتیجه متفاوت خواهدبود.
رسانههای مستقل میتوانند با بهکارگیری ظرفیت عظیم فضای مجازی مردم را به صحنه مبارزه با بیماری فساد و رانتخواری دعوت کرده، و عرصه را بر متخلفان فرصتطلب تنگ کنند. رسانههای مستقل در اقدامی هماهنگ میتوانند صف مسؤولان و مدیران خدوم و پاکدست را از کسانی که چندان خدوم و امین نبوده، و در طی سالیان “خدمت” بیشتر از تلاش برای حل مشکلات کشور به فکر افزایش دارایی خود بودهاند، جدا کنند. با این جداسازی، هویت خدمتگزاران امین بر مردم بیشتر شناختهخواهدشد.
رسانههای مستقل میتوانند با تشکیل جبهه متحد مبارزه با رانتخواری، مقامات و متولیان امر را که در میدان مبارزه با مفسدین به هردلیل دچار تعلل یا سردرگمی شده، و امیدشان را به پیروزی از دست دادهاند، به ادامه مبارزه و جدیت در میدان مبارزه وادار سازند.
رسانههای مستقل میتوانند با پرسش از مدیرانی که طی سالیان خدمت در نهادهای دولتی و عمومی به ثروتهای غیرمتعارف دست یافتهاند، آنان را ناگزیر از ادای توضیح به مردم و صاحبان حق کنند.
رسانههای مستقل میتوانند، اگر و فقط اگر خود را باور کنند و مردم را ولینعمت خود بدانند.
———————————-
* – این یادداشت در روزنامه عصر اقتصاد شماره چهارشنبه ۴ – ۷ – ۹۷ به چاپ رسیدهاست.
دستهها: توزیع درآمد و رفاه, رانتخواری و فساد | بدون نظر »