از زیرزمین خانه پدری تا میدان جنگ با تورانیان

زیرزمین خانه پدری در مارکان انبار بزرگی پر از انواع ابزار و آلات بود، درست مثل یک مغازه بزرگ ابزارفروشی البته بدون ویترین و نورپردازی و …. بزرگترین قطعه‌اش، یک دستگاه قدیمی پنبه‌پاک‌کنی بود که در گوشه‌ای از انبار “پارک” شده‌بود. انواع میخ و سیخ و تسمه و زنجیر و مته و بلبرینگ و … خلاصه هرچیزی که برای یک بازی مفرح کودکانه لازم بود، آن‌جا پیدا می‌شد. من در بین این همه ابزار، به اره‌ها توجه خاصی داشتم، انواع اره کوچک و بزرگ و دونفره. شاید به این دلیل که می‌شد با آن‌ها چوبی را برید و به دلخواه خود شکل داد.
آن سال تابستان، کلاس هفتم (اول دبیرستان) را تمام کرده، و برای گذراندن یک تابستان رویایی دیگر به مارکان آمده‌بودم. آن‌روزها در مارکان زیبا و دوست‌داشتنی که زادگاه من بود، فقط می‌شد تا کلاس ششم درس خواند. طبق معمول تابستان‌های آن ایام، تمام وقت من به بازی و طبیعت‌گردی می‌گذشت. ساعت‌ها در زیرزمین خیال‌انگیز خانه‌مان با ابزارها ور می‌رفتم و کندی و تیزی اره‌های مختلف را امتحان می‌کردم.
آن موقع تلویزیون تازه پایش به خوی رسیده‌بود، اما مردم مارکان هنوز از این نعمت محروم بودند. به‌همین دلیل، رادیو در زندگی مردم نقش مهمی بازی می‌کرد. تابستان آن سال، عصرها برنامه‌ای از رادیو تبریز پخش می‌شد که من به تدریج مجذوب آن شدم. گوینده با آب و تاب داستان‌های شاهنامه را تعریف می‌کرد و از دلیری‌های رستم می ‌گفت، و مرا با خود به هزاران‌سال پیش سرزمینمان می‌برد.
با خود می‌اندیشیدم آیا در آن‌روزها و در آن جنگ‌های بزرگ میهنی با تورانیان، پهلوانی از مارکان ما هم حضور داشته یا نه. گاه در بازی‌هایم در زیرزمین خانه پدری و در آن فضای خیال‌انگیز، خودم را در میدان مبارزه، و ابزار و ادوات انبار را به‌شکل جنگ‌افزار مجسم می‌کردم. پتک سنگینی که با زحمت می‌توانستم بلندش کنم، “گرزه گاو روی” می‌شد و اره بلند با دسته چوبی خمیده‌اش موقتاً جای شمشیر را می‌گرفت. شمشیر را برمی‌داشتم و دشمن فرضی را آماج حملات مرگبار خود می‌ساختم.
غرق شدن در داستان‌های شاهنامه عاقبت کار دستم داد!
یک‌شب خواب دیدم که در میدان جنگ ایران و توران حضور دارم. میدان جنگ دشتی پهناور بود. دو سپاه رودرروی هم صف کشیده‌بودند. پهلوانان ایران در صف مقدم لشکر، سوار بر اسبان خود آماده تاختن به دشمن نگون‌بخت و پرمدعا بودند که با انگیزه درهم‌شکستن سپاه ایران و گرفتن انتقام چندین شکست سال‌های گذشته، روانه مرزهای شمال‌شرقی سرزمینمان شده‌بود.
من نیز در صف پهلوانان نامی ایران سوار بر اسب در همان صف اول مستقر شده‌بودم. چندقدم آن طرف‌تر در سمت راست من، سپهسالار گیو دلاور سوار بر اسبی تنومند و باشکوه بر روی سکویی ایستاده بود تا از بلندی بهتر بتواند میدان جنگ را ببیند. جنگ‌افزار پولادین سپاه ایران، زیر پرتو خورشید سحرگاه آن‌روز به‌یادماندنی می‌درخشید و ابهت و جلوه خاصی به سپاه بخشیده‌بود.
از تهمتن در صف پهلوانان خبری نبود. او از زابلستان نیامده‌بود. نمی‌دانم چرا. اما بر چهره دلیران سپاه اثری از نگرانی نبود. شاید می‌اندیشیدند این پهلوان مارکانی دست کمی از دلاور زابلستان ندارد و در نبود او کاری کارستان خواهدکرد.
ناگهان از دل سپاه دشمن مبارزی به وسط میدان تاخت. او با گستاخی تمام رجز خواند و فریاد کشید که آمده‌ام تا پهلوانان ایران را به دیار مرگ و نیستی بفرستم. اولین کسی که آرزوی جوانمرگ شدن دارد، پیش بیاید تا او را به آرزویش برسانم!
سپهسالار نگاهی به چپ و راست خود افکند. گویا هنوز کسی از پهلوانان ما تصمیم نگرفته‌بود. من با اشاره ای به سپهسالار، اجازه رفتن به میدان خواستم. سپهسالار موافق نبود، و نگاهی دیگر به چپ و راست خود کرد. او نمی‌خواست در همان قدم اول، با فرستادن من به میدان، برگ برنده خود را روکند. شاید امیدوار بود پهلوان دیگری خواهان نبرد با این غول بی‌شاخ و دم شود؛ اما خبری نبود! ظاهراً نعره مستانه این غول ترسناک کار خودش را کرده‌بود!
سپهسالار با بی‌میلی با اشاره سر به من اجازه رفتن داد. اسبم بیقرار و بیتاب بود و بیش از من میل به روبه‌رو شدن با این دیو بدنهاد داشت! حتماً دلش می‌خواست ببیند تک‌سوار دلیرش چه بلایی سر این دیو خواهدآورد.
پهلوان تورانی با غرور نگاهی به من انداخت و گفت:
– تو؟! تو برای مردن خیلی جوانی! برگرد و بگو سپهسالارتان کسی دیگر را بفرستد!
– یاوه نباف! سپهسالار گیو مرا فرستاده تا سر توی نابکار را برایش ببرم. آماده مرگ باش!
تورانی با صدایی بلند خندید و مسخره‌ام کرد. باز رجز خواند و بازهم ایرانی‌ها را تحقیر کرد. فریاد زدم:
– زبان درازی را تمام کن. آماده نبرد باش تا بببینم بازویت هم مثل زبانت پرزور است یا نه!
خشمگینانه نگاهم کرد و درحالی‌که دستش را به سمت قبضه شمشیر می‌برد، نعره زد:
– مثل این که برای مردن خیلی عجله داری!
نکته جالب این بود که هردو دقیقاً با لحن و ادبیات راوی داستان‌های شاهنامه از رادیو تبریز صحبت می‌کردیم!
بگذریم. حریف غول‌پیکرم شمشیرش را بیرون کشید و آماده حمله شد. تا آن‌روز شمشیری به آن درازی ندیده‌بودم! تقریباً دومتر می‌شد! جنگیدن در رکاب سپهسالار گیو مرا دلیر و بی‌باک بار آورده‌بود. اما واقعاً شمشیر این دیو بدنهاد خیلی ترسناک بود!
به خودم مسلط شدم. درحالی‌که به بدنم فرم حمله داده، و آماده پیکاری سخت و سهمگین می‌شدم، شمشیرم را از غلاف بیرون کشیدم. ناگهان صدایی عجیب به گوشم رسید:
– خررررررررر!
با تعجب به طرف غلاف شمشیرم برگشتم. ای دل غافل! به جای شمشیر دودم پولادینم، یکی از اره‌های زیرزمین خانه‌مان را همراه داشتم! این صدای ناهنجار هم صدای کشیده‌شدن دندانه‌های اره بر لبه غلاف شمشیرم بود.
در یک چشم به‌هم زدن همه شجاعتم ته کشید. من با این اره فکسنی در مقابل این غول نابکار و شمشیر دومتری‌اش، هیچ شانسی نداشتم.
چاره‌ای جز فرار نبود! اما چگونه؟ اگر فرار می‌کردم، سپاه ایران روحیه‌اش را می‌باخت، و در اولین حمله دشمن، جوان‌های سرزمینم مثل برگ خزان‌دیده بر زمین می‌ریختند. اگر هم می‌ماندم و می‌جنگیدم، نتیجه دیگری در کار نبود. این دیو بدنهاد مرا می‌کشت و به رجزخوانی و گستاخی خود ادامه می‌داد.
فکری به سرم زد. آن‌روزها هنوز کسی واژه “گفتمان” را به کار نبرده‌بود. من بدون آن‌که چیزی از آن بدانم، فکر می‌کردم می‌شود با زبان گره‌هایی را گشود که با دست بازشدنی نیستند! رو به پهلوان تورانی کردم و با لبخندی ملیح و البته بازهم با لحن صحبت گوینده رادیو گفتم:
– پهلوان! منیم سلاااحیم(۱) یوخودور! دایان گئدیم قلنجیمی گتیریم! (پهلوان! من سلاح به‌همراه ندارم! لحظه‌ای درنگ کن تا شمشیرم را بیاورم!)
دیو تورانی پوزخندی زد و گفت:
– نمی‌دانم چرا هرکسی برای جنگ با من روبه‌رو می‌شود، تازه یادش می‌آید که شمشیرش را جا گذاشته! یا دستشویی‌اش گرفته!
صدای قهقهه چندش‌آور هماورد ترسناکم در سرتاسر دشت پیچید. درحالی‌که وانمود می‌کرد به‌زحمت خنده‌اش را مهار می‌کند، غرید:
– ایرانی ترسو! هر وصیتی داری بکن!
تورانی بدنهاد با شمشیر کشیده به طرف من حمله کرد. ایستادن همان بود و مانند خیار تر بدونیم شدن همان! عنان اسب را برگرداندم و به طرف سپاه ایران تاختم. امیدم به این بود که از اولین نفر شمشیری بگیرم و به میدان برگردم. فرار معادل آبروریزی بود. اما اگر با شمشیر برمی‌گشتم و کار این دیو را می‌ساختم، دیگر حیثیت من و از آن مهم‌تر، حیثیت سپاه ایران لکه‌دار نمی‌شد.
به‌تاخت می‌آمدم و آن غول نامرد همچنان دنبالم بود. سایه ترسناک شمشیر دومتری را که پشت سرم بود، می‌دیدم؛ سایه‌ای که در تابش صبحگاهی خورشید چندبرابر خود شمشیر طول داشت و به‌همان میزان ترسناک‌تر می‌نمود!
غول تورانی ظاهراً شوخی‌اش گرفته‌بود، و می‌خواست قبل از دونیم کردن من، قدری تفریح کند. فرار من باعث گستاخی او شده‌بود. من فرصت این را که به‌عقب برگردم و نگاهش کنم، نداشتم. اما حس ششمم می‌گفت که دشمن درحالی‌که به تاخت پشت سر من می‌آید، همزمان دارد ادای مرا در‌می‌آورد! زیرا صدای قهقهه تمسخرآمیز تورانیان را می‌شنیدم!
دیو بدنهاد با نوک شمشیر درازش ضربه‌ای به زیر شانه راستم زد، و همین ضربه کافی بود تا مرا از خواب بیدار کرده و از دیدن بقیه خواب محرومم سازد.
***
خواستم بگویم به شهادت تاریخ، هیچ‌گاه از فکر مبارزه در راه سرافرازی سرزمین مادری‌ام غافل نبوده‌ام، همین!
————————————————–
۱ – گوینده رادیو تبریز با لحن “خاص” خودش، کلمه سلاح را با الفی کشیده تلفظ می‌کرد و می‌گفت: “سلاااح”! من هم در رویارویی نافرجام با دیو بدنهاد تورانی، به‌تقلید از او با همین لحن صحبت می‌کردم.

آب ، کم‌آبی و کمبود آمار

بی‌تردید در سرزمین ما که با دشواری کم‌آبی روبه‌رو است، آب یک دارایی باارزش است. این دارایی را باید به درستی شناخت و با بهترین و خردمندانه‌ترین شیوه از آن بهره‌برداری کرد. اما به‌راستی جامعه ما با این دارایی باارزش چه برخوردی دارد؟ درباره آن چه می‌داند؟ و چه برنامه‌ای برای استفاده بهینه از منابع محدود آب دارد؟
اولین قدم در مسیر برخورد سنجیده و خردمندانه با مشکل کم‌آبی، تلاش برای کسب اطلاعات دقیق درباب وضعیت منابع آب و میزان مصرف آب است؛ این که در هر بخش از اقتصاد کشور چه میزان آب مصرف می‌شود، تا چه میزان امکان صرفه‌جویی و بهینه‌سازی شیوه مصرف وجود دارد، میزان هدر رفتن آب در مصارف مختلف آن چقدر است، و تا چه حد می‌توان جلو این هدر رفتن‌ها را گرفت و ….
بحران کم‌آبی در سرزمین ما یک دشواری جدید و ناشناخته نیست، و سابقه‌ای بسیار طولانی دارد. پس می‌توانیم انتظار داشته‌باشیم اطلاعاتی جامع و کامل در مورد “آب” در اختیار مسؤولان و کارشناسان این حوزه باشد و با استناد به این نظام آماری جامع و کامل، به رتق‌وفتق امور و تدوین برنامه برای آینده بپردازند. به بیان دیگر، در هر حوزه‌ای هم مشکل کمبود اطلاعات و آمار دقیق داشته‌باشیم، در حوزه دارایی ارزشمندی چون آب، این کمبود غیرقابل‌تحمل‌تر و خسارت‌بارتر است.
برای ارزیابی وضعیت آمار و اطلاعات حوزه آب، فقط کافی است به ماجرای اختلاف بین متولیان دو عرصه نیرو و جهاد کشاورزی توجه کنیم: وزارت نیرو چه میزان “آب” به بخش کشاورزی تحویل می‌دهد؟ بخش کشاورزی چه میزان “آب” دریافت و مصرف می‌کند؟
وزارت نیرو مدعی است ۸۸میلیارد مترمکعب آب به بخش کشاورزی تحویل می‌دهد. اما معاون وزارت جهاد کشاورزی این عدد را قبول ندارد. بااین‌حال او در پاسخ خبرنگار که پس میزان واقعی مصرف آب بخش کشاورزی چقدر است، اطلاعاتی را ارائه می‌دهد، که براساس آن، آمار درست مصرف آب بخش کشاورزی ۸۰ تا ۹۰ میلیارد مترمکعب برآورد می‌شود! (۱)
به بیان دیگر، وزارت جهاد کشاورزی هرچند آمار وزارت نیرو را نمی‌پذیرد، بااین‌حال رقم و برآورد دیگر نیز ندارد تا جانشین این ارقام کند.
در شرایطی که اطلاعات دقیق از وضعیت مصرف آب و میزان هدر رفتن آن و میزان واقعی بهره‌وری آب موجود نیست، طبعاً نمی‌توان انتظار داشت حرکت در مسیر اصلاح امور و رسیدن به شرایط بهتر و مطلوب‌تر، شتاب قابل‌قبولی داشته‌باشد.
برخی کارشناسان معتقدند با توجه به دشواری کم‌آبی، باید از میزان سطح زیرکشت محصولات کشاورزی کاسته‌شود.(۲) برخی دیگر بر ضرورت بالابردن راندمان مصرف آب تأکید دارند. برخی چاه‌های غیرمجاز و بهره‌برداری بیرویه از منابع زیرزمینی را عامل بروز و تشدید بحران می‌دانند. و درنهایت برخی دیگر از ضرورت تغییر الگوی کشت و کاهش تولید محصولاتی که آب فراوان مصرف می‌کنند، سخن می‌گویند.
این همه اختلاف‌نظر و دیدگاه‌های مختلف در شرایطی شکل می‌گیرد که اطلاعات پایه این حوزه، چندان دقیق و قابل‌استناد نیست.
نگاهی سطحی و گذرا به مسائل مرتبط با آب و شیوه برخورد جامعه ما با دشواری “کم آبی” به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های دهه آینده، نشان می‌دهد که ما هنوز درک درستی از شرایط زمان حاضر و آینده نزدیک‌مان نداریم. به بیان دیگر، فاصله ما با جامعه‌ای که خود را آماده رویارویی با “آینده” کرده‌است، فاصله‌ای نجومی است.
————————————————-
۱ – مراجعه کنید به:
اختلاف برسر مصرف آب کشاورزی
۲ – مراجعه کنید به:
سطح زیرکشت محصولات کشاورزی ۲برابر توان آبی کشور است

این هم از اطلاع‌رسانی ایرانی !

یک پیرمرد ۹۰ساله امریکایی به جرم توزیع غذا بین افراد بی‌خانمان محکوم به زندان و جریمه نقدی شد! این خبری است که اخیراً سایت‌های خبری و روزنامه‌های خاص منتشر کرده‌اند.(۱) با بررسی متن خبر معلوم می‌شود گویا در این کشور توزیع غذا بین افراد بی‌خانمان جرم است. اما به‌راستی این خبر دارای هیچ حاشیه‌ای نیست؟ آیا تمام مطلب این است که کسی حق کمک به این افراد را ندارد؟
طبعاً این رسانه‌ها با خلاصه کردن متن خبر، نکته خاصی را برجسته کرده‌اند که البته اصل کار خلاصه کردن خبر اشکالی ندارد. اما آیا چنین خبررسانی، حق مسلم مخاطبان یعنی “دانستن” را خدشه‌دار نمی‌کند؟ با خواندن چنین خبر خلاصه‌شده‌ای بسیاری از مخاطبان شاید چنین برداشت کنند که در آن کشور افراد بی‌خانمان محکوم به مرگ هستند و مطرود جامعه، که حتی کسی هم حق کمک به آن‌ها را ندارد.
قصد من دفاع تمام‌قد از امریکای جهانخوار و آب ریختن به آسیاب دشمن نیست. اما به‌راستی این برداشت تا چه‌حد با واقعیت سازگار است؟ درست است که در این کشور گروه زیادی از مردم دچار فقر هستند و حتی از نعمت داشتن خانه و سرپناه محرومند، اما آیا این افراد گروه گروه در خیابان‌ها از گرسنگی و بدبختی تلف می‌شوند؟!
این دلاوران صاحب رسانه می‌گویند امریکای جهانخوار شهروندانش را از کمک به فقرا بازمی‌دارد و حتی از زندانی کردن پیرمرد ۹۰ساله هم ابا ندارد. اما توضیحی هم دراین‌باره نمی‌دهند و رندانه مدعی خلاصه کردن خبر می‌‍شوند. شاید هدف آن‌ها این باشد که گروه کثیر مخاطبانی که دسترسی به اصل خبر ندارند و یا حوصله بررسی ماجرا را ندارند، از این ماجرا “نتیجه خاص”ی بگیرند.
رسانه‌ها توضیح نمی‌دهند که چرا چنین برخوردی با توزیع‌کنندگان غذا می‌شود، چرا در بعضی شهرها توزیع غذا فقط در مکان‌های سرپوشیده مجاز است و در مکان‌هایی مانند پارک و خیابان ممنوع است. شاید وضع چنین مقررات محدودکننده‌ای در مورد توزیع غذای رایگان اشکالات جدی داشته‌باشد. شاید روش مناسب برای کمک به فقرا آن چیزی نباشد که قانونگذاران تعریف کرده‌اند، اما طبعاً علت مخالفت مسؤولان مربوط با توزیغ غذا بین افراد بی‌خانمان، بی‌توجهی به وضعیت این افراد و هل‌دادنشان به سمت مرگ دسته‌جمعی در خیابان‌ها از گرسنگی و قحطی نیست!
اما این اطلاع‌رسانی گزینشی گویی درپی این است که “مخاطب خود را به علم برساند”! مخاطب باید فکر کند که در آن کشور مردم گروه گروه از گرسنگی می‌میرند و خادمان شهری توان جمع‌آوری و دفن اجساد را ندارند!
بی‌تردید نظام تأمین اجتماعی در امریکا از کاستی‌های جدی برخوردار است. درست است که امریکا از نظر شاخص‌های رفاه همگانی و کیفیت زندگی رتبه اول را در جهان ندارد. این همه ثروت و درآمد و رفاه مادی به طرز نابرابر بین شهروندان تقسیم می‌شود. یک‌درصدی‌ها ثروتی عظیم برای خود دست و پا کرده‌اند و بقیه سهم کمتری دارند. شرکت‌های بیمه در پناه قوانین و مقررات حاکم، در حق مردم زورگویی می‌کنند و کمتر به فکر رفاه شهروندان هستند. گروه کثیری از مردم خانه، شغل و درآمد مستمر ندارند. و ….
اما آیا تصویری که این رسانه‌های “خاص” برای مخاطبان خود می‌سازند و آن‌ها را از حق “دانستن” محروم می‌کنند، درست و صادقانه است؟
آیا برای بدنام کردن دشمن غدار از هر حیله و مکری می‌شود استفاده کرد؟!
سخن در این باب بسیار است. بگذارم و بگذرم.
فقط به این نکته اشاره می‌کنم که قرآن کریم شاگردان مکتب خود را در شرایطی که طرف مقابل در تهاجم خود، اصول اخلاقی را زیرپا گذاشته‌است، از مقابله به مثل باز می‌دارد: لایجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا.
گیرم که انحصار رسانه‌ای طرف مقابل سعی می‌کند تصویر تیره و تاری از جامعه ما ارائه کند، و فیلم‌هایی چون “بدون دخترم هرگز” و “سیصد”می‌سازد و به شعور مخاطبانش توهین می‌کند. اما آیا این تهاجم غیراخلاقی مجوز برخورد غیرصادقانه و محروم کردن شهروندانمان از حق طبیعی “دانستن” را به ما می‌دهد؟
————————————
۱ – الف: روزنامه همشهری در صفحه ۲۲ شماره یکشنبه ۱۸ آبان ۹۳ با عنوان “بازداشت یک امریکایی برای کمک به فقرا” این خبر را چاپ کرده‌است.
ب: متن خبر به نقل از سایت تسنیم:
پیرمرد ۹۰ساله آمریکایی به جرم غذا دادن به بی‌خانمان‌ها بازداشت شد

محرم‌های دهه نودی و دلتنگی‌های من

از محرم‌های دهه ۵۰ خوی تا محرم‌های دهه ۹۰ تهران، فاصله زمانی حدود چهل سال و فاصله مکانی در حدود ۸۵۰ کیلومتر است. اما گویی فاصله‌ای نجومی بین این‌دو اتفاق افتاده‌است.
در ابتدای دهه ۵۰ خانواده کم‌جمعیت ما به خاطر شرایط تحصیلی من مجبور به ترک زادگاهم مارکان و اقامت در خوی شد. به‌تدریج با فضای مساجد شهر آشنا شدم. مسجد ملا‌احمد که پاتوق پدر بزرگوارم بود، با حضور یکی از دو روحانی معتبر و معروف شهر از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود و مخصوصاً این‌که فاصله زیادی با خانه ما نداشت. بسیار وقت‌ها برای نماز مغرب و عشا آن‌جا می‌رفتم و همیشه قبل از اذان حاضر می‌شدم.
مرحوم حاج‌شیخ‌جابر بر صدر مجلس می‌نشست و با پیرمردهایی که پای ثابت مسجد بودند، صحبت می‌کرد. من هم با فاصله کمی از جمع آن‌ها می‌نشستم و به صحبت‌های ایشان گوش می‌دادم. گاه با کنجکاوی نگاهم می‌کرد چرا که حضور نوجوانی در مسجد برای نماز جماعت جای تعجب داشت، و لبخندی با محبت نثارم می‌کرد. مسجد ملااحمد غیر از اهل محل و افرادی که به احترام حاج‌شیخ‌جابر، آن‌جا را انتخاب کرده‌بودند، گاه موردتوجه نمازگزاران دیگری که در حوزه حکومت دیگر ملای مشهور و متنفذ شهر بودند، قرار می‌گرفت. آخر او به ارتباط نزدیک با حکومت و ساواک و برگزاری مراسم دعا به جان شاهنشاه در سالگرد ترور نافرجام شهره بود. بریدگان از او هم به مسجد ملااحمد می‌آمدند.
سال بعد آوازه شیخ دیگری توجه مرا جلب کرد. حاج‌میرجعفر مرقاتی که در گویش دوستانه محلی حاج‌میرجفر خوانده می شد، ملای جوانتری بود که خطابه‌های جالبی ارائه می‌کرد و روزبه‌روز بر شهرت و نفوذش افزوده می‌شد.
در ایام محرم حاج‌میرجعفر در مساجد مختلف سخنرانی می‌کرد. مثلاً بعد از ظهر در مسجد ملااحمد سخن می‌گفت و سپس مسجد را ترک می‌کرد و با عجله رهسپار مسجد شیخ می‌شد. آن‌روزها خبر از خدم و حشم و خودروهای آن‌چنانی نبود. حاج‌میرجعفر با سبک خاصی عبایش را دور تن می‌پیچید و با سرعت پیاده به محل سخنرانی بعدی می‌رفت. شتاب او برای این بود که مستمعین خود را در انتظار نگذارد. آخر آن‌روزها مردم عزیز بودند و احترامشان واجب. شاید اگر محدودیت لباس روحانی نبود، شیخ ما فاصله دو مسجد را می‌دوید تا احترام مردم را بیشتر نگه داشته‌باشد.
به دنبال شیخ، بسیاری از مردم نیز از مسجد ملااحمد شتابان راه می‌افتادند تا خود را به مسجد شیخ برسانند و گاه در کفشداری مسجد غلغله می‌شد.
آن‌روزها ایام محرم فرصتی بود تا مردم پای منبر واعظان سخنور بنشینند و سخنی تازه بشنوند و یاد بگیرند. روضه‌خوانی و مداحی برنامه‌های جنبی بود که برای پرکردن وقت و سرگرم کردن مستمعان منتظر اجرا می‌شد. اصل سخنرانی بود و کلاس درس. آن‌روزها خبر از سیستم‌های صوتی و دوپس‌دوپس‌هایشان نبود، خبری از فریادهای مداحان و اشعار بی‌محتوا و مزاحمت صوتی و ترافیکی برای اهل محل نبود. خبری از مبالغ هنگفت دریافتی مداحان و مراسم باشکوه عزاداری و البته غذاداری نبود.
یادش به خیر، روحانی پیرمردی بود به نام حاج‌میرعلی که وظیفه خواندن روضه را برعهده داشت. در پله میانی منبر می‌نشست و با صدایی خوش روضه می‌خواند، و مستمعان با یاد مصائب اهل‌بیت اشک می‌ریختند.
بعدها آوازه روحانی جوانی به نام حاج‌سیدعلی در شهر پیچید. او ملایی تقریباً سی‌وهفت هشت ساله بود، سیدی خوش‌سیما، متواضع و مؤدب. وقتی خرامان به سوی منبر می‌رفت تا روضه‌ای بخواند، مردم ساکت و آرام می‌شدند و منتظر. او با ادب و تواضع در همان پله اول منبر می‌نشست. آخر آن روزها بالای منبر مال سخنران‌ها و روحانیون برجسته بود.
حاج‌سید‌علی در کوچه و خیابان لبخند و سلام متواضعانه‌اش را نثار مردم می‌کرد، اما وقتی بر پله منبر تکیه می‌داد، چهره متبسمش درهم می‌رفت، داستانی از مصائب اهل‌بیت می‌گفت، با صدای خوش و حزین اشعاری می‌خواند، و اشک مستمعان بود که جاری می‌شد. سید خود نیز همپای مستمعان منقلب می‌شد و اشک می‌ریخت. شاید این رفتار بی‌ریای او بود که روضه‌اش را جذاب و پرتأثیر کرده‌بود. یک شهر بود و یک حاج‌سیدعلی، حاج‌سیدعلی و دوچرخه‌اش. به مجالس مختلف می‌رفت و با همان ادب و تواضع همیشگی‌اش یاد اهل‌بیت را زنده نگه می‌داشت و احترام مردم را برمی‌انگیخت.
حاج‌سیدعلی قصه ما نه پاداش‌های میلیونی می‌گرفت، نه هفت‌تیر می‌کشید، نه با توهین به این و آن درصدد تحکیم موقعیت خود بود. مردی کم‌توقع، متواضع، خوش‌برخورد و حلیم بود. گویی نقش خود را در این عالم چنین تعریف کرده‌بود که بی‌هیچ تکبری و چشمداشتی، چون نسیمی سبکبال بر مجالس مردم بوزد، آن‌گونه که سنگینی حضورش و هنگفتی درآمدش دوش کسی را آزرده نکند؛ بار بر دوش مردم نباشد و با لبخند ملیحش از مردم کوچه و خیابان استقبال کند.
سید خوش‌تیپ قصه ما از جنبه دیگری نیز “خاص” بود: به نظر من او در روضه‌هایش حرف ت را تا حدی شبیه حرف چ تلفظ می‌کرد. بارها دقت کردم که آیا تشخیص من درست است یا نه. وقتی می‌خواست بگوید “اسب را بیاورید”، “آتی گتیرین”، من می‌شنیدم “آچی گچیرین”.
اما این، ایراد کار سید نبود و برعکس شیرینی کار او بود، شاید لطف خدا بود که او “خاص” باشد! سال‌ها بعد داستان اذان بلال و جمله‌ای را که پیامبر اکرم درباب او گفته‌بود، خواندم که: “سین بلال عندنا شین”. بلال شین را سین می‌گوید ” اسهد ان لا اله الا الله”، و پیامبر شین می‌شنود! این سین چون با نهایت اخلاص و عشق ادا می‌شود، در نزد پیامبر از هر شینی شین‌تر است! خوش‌آهنگ‌تر، پرنقطه‌تر و شیرین‌تر!
اواسط دهه ۵۰ خوی را ترک کردم و در جستجوی سرنوشتم راهی تهران شدم. دیگر از محرم‌های به‌یادماندنی خوی دور و بی‌خبر ماندم. بعدها شنیدم فرزندان حاج‌سیدعلی مثل بسیاری از جوانان پاک آن ایام مجذوب پیام انقلاب شده، و در سلک انقلابیون درآمده‌اند. شاید این پاداش خلوص و صفای سید بود که او را شایسته مقام “پدر شهید” کرد. فرزند ۲۲ ساله سید در عملیات بدر به شهادت رسید و جان شیرینش را در راه سربلندی سرزمین مادریمان هدیه داد.
سه چهار سال پیش خبردار شدم که حاج‌سیدعلی کبیری به رحمت خدا رفته، در مجلس ختم ایشان شرکت کردم و با یادآوری خاطرات گذشته به ایشان ادای احترام کردم.
اکنون با گذشت چهل‌سال از آن‌روزها، وقتی به حال و هوای محرم‌های دهه ۹۰ دقیق می‌شوم، دلتنگی سراغم می‌آید، نه برای عمر گذشته و خاطرات ایام ماضی، بلکه برای تهی شدن محرم و مراسم سوگواری از روح و معنویت و جایگزین شدن آوای ناخوش مداحان امروزی با “رقاصم و رقاصم — رقاصه عباسم” کردن‌هایشان، با دوپس‌دوپس سیستم‌های صوتی گران‌قیمت‌شان و خرج دادن‌های مسرفانه و مصرف‌گرایانه، با به حاشیه رفتن سخنرانی‌های آموزنده و جایگزین شدن مداحی‌های آن‌چنانی، با مداحان متنفذ و میلیاردر و هفت‌تیرکش، ….
حسرت محرم‌های بی ریای دهه ۵۰ خوی را می‌خورم و دلم برای نسل جوان‌مان می‌سوزد که چه از دست داده‌اند و چه به دست آورده.

حاج سیدعلی و فرزندش

حاج سیدعلی و فرزندش

پرونده ریحانه جباری را منتشر کنید

بالاخره پرونده ریحانه جباری بعد از گذشت بیش از هفت سال از وقوع یک حادثه شوم، با اجرای حکم اعدام بسته شد.
این پرونده باتوجه به شرایط خاص خود، حساسیت‌های زیادی را برانگیخت و افراد زیادی به اظهارنظر در باب آن و پادرمیانی برای به‌اصطلاح ختم به خیر کردن آن وارد میدان شدند و البته ره به جایی نبردند.
حساسیت پرونده در حدی بود که آقای محمدجواد لاریجانی دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه شخصاً به اظهارنظر درباب آن پرداخت.(۱) او با اشاره به این که به‌اصطلاح پرونده را هزاربار بالا و پایین کرده، ضمن اظهار رضایت از فرایند بررسی پرونده و صدور حکم و نیز تلاش قوه قضائیه برای جلب رضایت اولیای دم، بر قابل‌رسیدگی و قابل‌بررسی بودن نحوه رسیدگی به این پرونده تأکید کرد: “پروسه رسیدگی به این پرونده را می‌توان باز بررسی کرد؛ جلسات محاکمه که با حضور وکلای مدافع بوده‌است، جلسه استیناف، ارسال پرونده به دیوانعالی و حتی وقتی پرونده برای استیذان ارسال شد، همه این‌ها جای رسیدگی و بازبینی دارد.”
ازآن‌جاکه اطلاعات من از این پرونده محدود به مطالبی است که در روزنامه‌ها منتشر شده‌است، و مثل دبیر محترم ستاد حقوق بشر امکان بالا و پایین کردن پرونده حتی برای یک‌بار هم برای من وجود نداشته‌است، طبعاً نمی‌توانم قضاوت محکمی در مورد این پرونده داشته‌باشم. ازاین‌رو، نه قصد انتقاد از شیوه رسیدگی و دادرسی دارم و نه حتی قصد جانبداری از محکوم یا اولیای دم.
اما به نظر من نکته‌ای مهم درباب این پرونده قابل‌ذکر است و ارزش توجه بیشتر دارد، و آن این که اطلاعات منتشر شده درباب این پرونده و این محاکمه کمتر کسی را قانع می‌کند. گویی در مورد این پرونده مطالب ناگفته زیادی وجود دارد، و آن‌چه گفته‌شده، فقط بخش کوچکی از ماجرا است. در این باب فقط به دو مطلب چاپ‌شده در روزنامه همشهری یکشنبه چهارم آبان استناد می کنم:
در مطلب اول با عنوان “هیچ‌کس به آسیب‌دیده‌ها نمی‌اندیشد” با خانم آمنه بهرامی مصاحبه شده‌است.(۲) او همان دختر جوانی است که ده‌سال پیش قربانی یک حادثه اسیدپاشی شد. خانم آمنه می‌گوید از او خواسته‌شده در پرونده ریحانه پادرمیانی کند، و او با پسر مقتول و شاکی پرونده صحبت کرده‌است. شاکی قسم خورده که فقط یک شرط برای گذشت از حکم قصاص صادرشده دارد: ریحانه اعلام کند که مقتول قصد شومی نسبت به او نداشته‌است.
فکرش را بکنید. اگر ریحانه این شرط را بپذیرد، از اعدام خلاصی می‌یابد. او فقط کافی است ادعای خود در این مورد را پس‌بگیرد. دراین‌صورت کسی از او نخواهدپرسید پس چرا او را کشتی و اگر انگیزه تو دفاع از ناموس نبود، پس چه انگیزه دیگری در کار بود. ریحانه این شرط را نپذیرفت.
در مطلب دوم با عنوان “طناب دار پایان پرونده ریحانه” آمده است:
“… در آن سوی دیوار مسؤولان اجرای احکام مشغول انجام مقدمات اجرای حکم بودند. به‌ جز ریحانه ۳ اعدامی دیگر نیز از سلول ‌هایشان به سالن اجرای احکام منتقل شدند. محمد شهریاری سرپرست دادسرای امور جنایی همراه دیگر مسؤولان واحد اجرای احکام تلاش می‌کرد تا بتواند رضایت اولیای دم را جلب کند.
آنها با اولیای دم مقتول گفت‌وگو کردند تا شاید در آخرین دقایق دختر جوان را ببخشند اما آنها گفتند تصمیم‌شان برای مجازات قاتل قطعی است. ریحانه همراه ۳ اعدامی دیگر به سالن محکومان به مرگ منتقل شد.
… حالا فقط ریحانه بود که بلاتکلیف بین مرگ و زندگی باقی مانده بود. شهریاری بار ‌دیگر با فرزند مقتول صحبت کرد. اما فایده‌ای نداشت. او از آبرو صحبت می‌کرد و اینکه اظهارات قاتل چطور با آبروی خانوادگی آنها بازی کرده‌است. وقتی طناب دار به گردن ریحانه افتاد دیگر باورش شد که همه‌‌چیز واقعیت دارد و قرار نیست هیچ دست پنهانی او را در لحظه آخر نجات دهد. اولیای ‌دم منتظر بودند تا شاید قاتل در آخرین لحظات ابراز ندامت کند اما او فقط گریه می‌کرد و در چنین شرایطی حکم اجرا شد.”(۳)
در این چند سطر نکات ویژه‌ای بیان شده‌است:
۱ – تلاش مسؤولان امر برای جلب رضایت شاکی تا آخرین لحظات ادامه داشته است.
۲ – شاکی از لطمه‌ای که به آبروی او خورده، حرف می‌زند.
۳ – اولیای دم تا آخرین لحظه منتظر اعلام ندامت از طرف ریحانه بودند.
۴ – ریحانه کوتاه نیامد و با چشم گریان به سوی مرگ رفت.
همچنین یک نکته مهم اصلاً مورد اشاره هم قرار نگرفته‌است:
چرا ریحانه این‌قدر سرسختی می‌کند؟ چرا شرطی به این سادگی را نمی‌پذیرد و حتی حاضر به مرگ هم می‌شود؟
نویسنده به صراحت به شرط شاکی برای گذشت اشاره نمی‌کند، اما روشن است که گفته خانم آمنه بهرامی درباب این شرط درست است. یقین دارم که آقای شهریاری تمام تلاش خود را برای راضی کردن خانواده سربندی به بخشش و یا راضی کردن ریحانه به پذیرش شرط شاکی به کار برده‌است. او با مهربانی با فرزند مقتول صحبت کرده و به او گفته‌است که در عفو لذتیست که در انتقام نیست. سپس وقتی که سرسختی او را دیده، رو به محکوم جوان کرده و با مهری پدرانه او را نصیحت کرده و شاید به او گفته‌است:
– دخترم! تو برای مردن خیلی جوانی. اگر به خودت رحم نمی‌کنی، به مادر چشم انتظارت رحم کن. با گفتن یک جمله، فقط یک جمله، نجات پیدا می کنی. آن سکو و آن طناب با کسی سر شوخی ندارد. نه بناست آن طناب پاره شود، و نه بناست معجزه ای رخ دهد. کوتاه بیا، و تا دیر نشده خودت را برهان و مادرت را شاد کن.
نویسنده مطلب در سطرهای انتهایی به نکته‌ای خاص اشاره کرده‌است: ریحانه فکر می‌کرد بناست دستی پنهانی در آخرین لحظات او را نجات دهد، و وقتی طناب دار بر گردنش افتاد، باور کرد که همه چیز واقعیت دارد.
این جملات با مفروضات خاصی نوشته‌شده. و شاید در پس خود این ادعا را داشته‌باشد که ریحانه پشتگرم به حمایت رسانه‌های بیگانه بود و فکر می‌کرد با فشار آن‌ها از مرگ رهایی خواهدیافت. مفروضاتی که گویا موردنظر برخی از روزنامه‌ها و سایت‌های وطنی هم بود. یا شاید فکر می‌کرد اگر با سرسختی شرط شاکی را نپذیرد، او کوتاه خواهدآمد و یا ….
اما نویسنده به این نکته اشاره نمی‌کند که ریحانه وقتی در بالای سکو فشار طناب را دور گردن خود حس کرد و دانست که کسی از او حمایت نخواهدکرد، چرا بازهم کوتاه نیامد؟ چرا فوری اشاره نکرد که: “مرا بیاورید پایین تا شرط شاکی را اجرا کنم” ؟ چرا ریحانه با سرسختی مرگ را پذیرفت اما شرط شاکی را رد کرد؟ آیا زندگی برای او تا این حد بی‌ارزش بود؟
من وقتی این دو نوشته را کنار هم می‌گذارم، چنین برداشت می کنم که این پرونده نکات ناگفته فراوان دارد. به‌طوری‌که ملاحظه می‌کنید، حتی مطالب منتشرشده در یک صفحه از یک روزنامه هم به ابهامات و شبهات می‌افزاید و کم نمی‌کند، چه رسد به این که به بقیه مطالب منتشره هم مراجعه بکنیم.
حتی اگر به سایر مطالب منتشرشده در باب پرونده توجهی و استنادی نکنم، بازهم احساس می‌کنم، شیوه معمول اطلاع‌رسانی درباب این‌گونه پرونده‌ها، کسی را قانع نخواهدکرد. ابهام‌ها و شبهه‌ها در پرونده، قضاوت‌های متفاوتی را از طرف افکار عمومی در پی خواهدداشت، و توضیحات دبیر محترم ستاد حقوق بشر هم مشکل را حل نخواهدکرد. فقط باید پرونده آن‌هم به صورت کامل منتشر شود و در اختیار همگان قرار گیرد.
شاید عواملی مانند هزینه انتشار یا عدم‌رضایت طرفین دعوا مانع انتشار پرونده شود. باید گفت هزینه انتشار پرونده در فضای مجازی خیلی زیاد نیست و اگر مشکل در تأمین هزینه باشد، شاید افرادی داوطلب تأمین هزینه شوند!
اگر هم دوطرف دعوا و یا یکی از آن‌ها مخالف انتشار است، باید گفت این پرونده چیزی برای مخفی کردن ندارد و عدم‌انتشار آن موجب گسترش سوءظن‌ها و بی‌اعتمادی‌ها نسبت به روند بررسی پرونده خواهدشد. انتشار پرونده و استقبال از بررسی و نقد آن توسط محققان بی‌طرف، همان‌گونه که دبیر محترم ستاد حقوق بشر هم به آن اشاره کرده‌است، تنها راه رفع تردیدها و اثبات کارآمدی قوه قضائیه است. در غیر این‌صورت، تردیدها و شایعات گسترش خواهدیافت.
امیدوارم مسؤولان محترم قوه قضائیه اهمیت این نکته را دریابند و هرچه سریع‌تر پرونده را منتشر کنند تا حربه بدخواهان و منتقدان و معاندان برعلیه نظام قضا کند شود، و اگر خطایی هست، اصلاح شود.
——————————————–
۱ – مراجعه کنید به:
پاسخ دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه به برخی شبهات پرونده ریحانه جباری
۲ – مراجعه کنید به:
هیچ‌کس به آسیب‌دیده‌ها نمی‌اندیشد
۳ – مراجعه کنید به:
طناب دار، پایان پرونده ریحانه

طرحی برای مقابله با پدیده اسیدپاشی

ماجرای هولناک اسیدپاشی‌ها در اصفهان بار دیگر توجه همگان را به این معضل جلب کرد. گفتنی‌ها درباره این پرونده بسیار است، اما باید صبر کرد تا ابعاد بیشتری از ماجرا روشن شود. در این یادداشت مستقل از ماجرای این روزهای اصفهان، نگاهی به مسأله اسیدپاشی دارم.
هربار که چنین حادثه‌ای روی می‌دهد، احساسات عمومی جریحه‌دار می‌شود، تلاش برای دستگیری مجرم فراری، همدردی با خانواده قربانی و ابراز انزجار از چنین جنایتی و …. به‌تدریج موضوع فراموش می‌شود، تا زمانی که جنایت دیگری رخ دهد.
به نظر می‌رسد نوعی خلاء قانونی در این عرصه داریم و شاید بسیاری از دست‌اندرکاران با این امید که این بار آخرین‌بار باشد و دیگر چنین اتفاقی تکرار نشود، ماجرا را به فراموشی می‌سپارند. معمولاً بیشتر بحث‌ها هم در نهایت به ضرورت قصاص یا بخشش از طرف قربانی تقلیل می‌یابد.
من هم امیدوارم چنین جرمی در جامعه ما هیچ‌گاه واقع نشود و آن‌چه اتفاق افتاده، به‌راستی “آخرین‌بار” باشد. اما هیچ تضمینی نیست. بنابراین، تدوین راهکار قانونی و طراحی شیوه‌ای خردمندانه برای پیشگیری از تکرار چنین جرم‌هایی، شرط عقل است.
به نظر من در تدوین راهکار برخورد با این معضل، و تصویب قوانین کارآمد با هدف پرکردن خلاء قانونی موجود، موارد زیر باید مدنظر قرار گیرند:
۱ – اسیدپاشی یک جرم ویژه تلقی شود و کلیه مسؤولان انتظامی، امنیتی و قضایی ملزم شوند تا با قید فوریت و اولویت به آن رسیدگی کنند. فراموش نکنیم در پرونده خانم آمنه بهرامی دختر مظلومی که چندسال پیش قربانی جنایت هولناک اسیدپاشی شد، وی چندروز قبل از واقعه به کلانتری مراجعه کرده و از مزاحمت و تهدیدهای طرف مقابل شکایت می‌کند. اما چون هنوز جرمی واقع نشده، شکایت او مهم تلقی نمی‌شود.
۲ – دسترسی به اسیدهای قوی و سایر مواد شیمیایی خطرناک به‌شدت محدود شود و با نظارت جدی و دقیق به واحدهای تقاضاکننده عرضه شود.
۳ – هرگونه کمک به فرد یا افراد اسیدپاش اعم از تأمین مواد و ملزومات، کمک به فرار و مخفی شدن، رازداری و عدم‌افشای به‌موقع اطلاعاتی که می‌تواند موجب جلوگیری از اسیدپاشی یا دستگیری سریع مجرمان شود، به‌عنوان مشارکت در جرم تلقی و مجازات سختی به‌دنبال داشته‌باشد.
۴ – قربانیان اسیدپاشی موردحمایت ویژه مالی قرار گیرند. هزینه‌های درمانی این افراد بسیار بالاست و امکان تأمین آن از طریق بیمه یا منابع مالی خانواده معمولاً وجود ندارد. باید نهادی به‌عنوان صندوق حمایت از قربانیان تأسیس شود، و با حمایت اولیه دولت و کمک گسترده افراد خیّر، منابع مالی کافی برای کمک به قربانیان و تأمین هزینه درمان آن برای افرادی که خود توان مالی کافی ندارند، فراهم شود.
۵ – کلیه واحدهای درمانی واجد صلاحیت ملزم به پذیرش آنی حادثه‌دیدگان و ارائه خدمات درمانی ضروری بدون فوت‌وقت باشند، و ارائه خدمات به‌هیچ‌وجه مشروط به تشکیل پرونده و پرداخت نقدی نباشد. درصورتی‌که از این طریق هزینه‌ای به واحدهای درمانی مذکور تحمیل شود، صندوق حمایت از قربانیان متقبل خواهدشد.
۶ – مجرمان اسیدپاش اعم از آمر و مجری، خواه قصاص شوند و خواه به هردلیل از قصاص معاف گردند، هرگز امکان برگشت به زندگی عادی در جامعه و برخورداری از حقوق اجتماعی نداشته‌باشند. منظور مجازات اعدام و یا حتی حبس ابد نیست. مثلاً می‌توان اردوگاه ویژه‌ای برای مجرمان خطرناک درنظر گرفت که برای همیشه ملزم به اقامت و اشتغال در آن مکان باشند.
۷ – مجرمان اسیدپاش اعم از آمر و مجری، از حق داشتن هرگونه دارایی چه در زمان محکومیت و چه بعد از آن محروم شوند. کلیه دارایی‌هایشان به نفع قربانی یا صندوق حمایت از قربانیان مصادره شود. حتی اموالی که ممکن است در آینده به‌صورت ارث، برنده‌شدن در قرعه‌کشی، وصول مطالبات، مستمری، سنوات خدمت یا حاکم شدن در دعاوی فراهم شود، می‌بایست در تملک صندوق درآید.
۸ – عدم‌شکایت یا حتی اعلام رضایت قربانی، هیچ تأثیری در روند رسیدگی و تخفیف مجازات مجرمان نداشته‌باشد.

پیشنهاد تحریم حامیان داعش

بی‌رحمی و خشونت بی‌حدوحصر گروه داعش که به‌صورت قتل عام و نسل‌کشی بروز کرده، نام این گروه را بر سر زبان‌ها انداخته‌است. هرچند پرونده داعش صفحات ناخوانده بسیار دارد و شاید برای افشای کامل مسائل پشت پرده آن زمان زیادی لازم باشد، بااین‌حال، امروزه همگان از ماهیت جنایات جنگی این گروه اطلاع پیدا کرده‌اند.
نبود اراده‌ای قوی برای مقابله با این گروه، و حتی حمایت‌های پیدا و پنهان از آن، موجب گسترش منطقه نفوذ و ابعاد قدرت آن شده‌است. گویا فقط بناست مبارزه با این گروه فقط در سطح “محکوم کردن” و صدور قطعنامه و سخنرانی‌های آتشین محدود بماند. این درحالی است که بسیاری از ساکنان منطقه تحت اشغال و موردتهدید داعشیان، طعم تلخ خشونت و سبعیت این گروه را چشیده و گاه تنها و بی‌پناه در معرض حملات آنان رها شده‌اند.
درحال‌حاضر، این گروه با اشغال منطقه‌ای وسیع، ساکنان آن را اسیر خود ساخته و بر ثروت‌های ملی منطقه چنگ انداخته‌است. هرچند حامیان مالی داعش از طرق مختلف هزینه‌های عملیات گروه را تأمین می‌کنند، بااین‌حال تسلط بر منابع نفت و دسترسی به درآمد ناشی از فروش نفت بر قدرت و امکان مانور آن افزوده و خواهدافزود.
شاید عملیات نظامی محدود با هدف ضربه زدن بر گروه و کاستن از توان نظامی آن تاحدی مؤثر باشد، اما تا زمانی که حمایت مالی گسترده از آن وجود دارد، حملات و کشتار و وحشت‌گستری آن هم ادامه خواهدداشت.
تحرک دیپلماتیک ایران در صحنه منطقه نقطه شروعی برای ترسیم نقشه‌راه برخورد با این معضل منطقه‌ای و حتی جهانی و کاستن از درد و رنج قربانیانی است که چشم امید به ایران به عنوان بزرگترین قدرت منطقه دارند.
اینک بحث تحریم داعش هرچند دیرهنگام در سازمان ملل مطرح شده‌است. در این‌که باید داعش تحریم شود و این تحریم به سرعت و بدون فوت وقت اجرایی شود، تردیدی نیست. تاکنون داعش نه برای فروش نفت و نه حتی برای فروش آثار باستانی به تاراج برده‌شده از منطقه و نه برای نقل‌وانتقال پول هیچ‌گونه محدودیتی پیش روی خود ندیده‌است. شاید حتی برای تجارت کثیف فروش اسیران مظلومی که از ساکنان منطقه تحت اشغال ربوده‌است، نیز دچار دشواری نشده‌باشد.
اما نکته‌ای که باید در طراحی تحریم موردتوجه قرار گیرد، تأکید و توجه کافی به حامیان داعش حتی بیشتر از خود گروه شیطانی داعش است. به‌بیان‌دیگر، این حامیان داعش هستند که باید تحریم شوند. این‌گونه محدودیت‌ها کار حامیان مالی داعش را که بی‌هیچ دشواری منابع مالی موردنیاز آن را تأمین می‌کنند، سخت خواهدکرد. در قدم بعد حتی حامیان معنوی این کشتار بزرگ و این جنایت فراموش نشدنی بر علیه بشریت، نیز شامل تحریم می‌شوند.
تلاش همه‌جانبه برای تحریم مؤثر داعش و حامیانش، آزمونی بزرگ برای مدعیان صلح جهانی خواهدبود، و معلوم خواهدکرد که آیا تحریم سلاحی برای تحت‌فشار گذاشتن ملت‌های خواهان استقلال و آزادی است، و فقط برای پیش بردن مطامع قدرت‌های بزرگ از غلاف بیرون می‌آید، و قربانیانش را از میان کودکان بیمار نیازمند دارو انتخاب می‌کند، یا این‌که به استفاده انسانی و خیرخواهانه از این سلاح نیز می‌توان امید داشت؟
قدرت‌های بزرگ صنعتی جهان تاکنون از این‌گونه آزمون‌ها سربلند بیرون نیامده‌اند. نمونه روشن آن تجارت گسترده و پررونق این کشورها با رژیم نژادپرست افریقای جنوبی است؛ حکومتی که اکثریت ساکنان و صاحبان یک سرزمین را به بند کشیده، و از حقوق انسانی خود محروم ساخته‌بود، اما در فروش ثروت‌های ملی همین مردم و به جیب زدن ثروتی افسانه‌ای هیچ محدودیتی نداشت، و هرگز با دشواری‌های تحریم مواجه نشد.
نکته‌ای دیگر هم گفتنی است: در قرون گذشته که تجارت کثیف برده در قاره جدید در جریان بود و سود سرشاری را نصیب آدم‌ربایان و برده‌فروشان می‌کرد، شهر بوستن در شمال ساحل شرقی امریکا که به‌گونه‌ای پایتخت فرهنگی دنیای جدید محسوب می‌شد، افتخارش این بود که هرگز تجارت برده را مشروع ندانسته، و درگیر آین تجارت کثیف نشده‌است. بااین‌حال تجارت برده سود فراوانی نصیب بازرگانان و همه شهروندان ساکن بوستن می‌ساخت!
آدم‌ربایانی که انسان‌های آزاد را از سواحل غربی افریقا ربوده، و با کشتی به قاره جدید می‌بردند، در بازگشت محموله شراب با خود می‌آوردند تا کشتی‌هایشان خالی برنگردند! از سوی دیگر منافع آنان در این بود که به جای مطالبه پول نقد از مزرعه‌داران خریدار برده، محصولشان یعنی رم (شراب نیشکر) را تحویل بگیرند. آنان برای بسته‌بندی و حمل آسان شراب، نیازمند بشکه‌های چوبی مخصوص بودند که در کارگاه‌های روبه‌گسترش شهر بوستن ساخته می‌شد! این‌گونه بود که بوستن با ساخت و فروش بشکه‌های شراب، بخش قابل‌توجهی از سود تجارت برده را از جیب تاجران این تجارت کثیف بیرون کشیده، و البته همچنان به تحریم تجارت برده و برده‌داری مفتخر بود.
تأکید ایران بر شکل‌گیری این کمربند تحریم بر علیه حامیان مالی، تدارکاتی و معنوی جنایتکاران جنگی داعش، آزمون دشواری را پیش پای مدعیان صلح و بشردوستی قرار خواهدداد.

کلاهبرداری یا فروش اعتباری ؟!

ظاهراً صنعت خودرو بناست تا سالیان‌سال خبرسازترین صنعت اقتصادمان باشد: یک‌روز بابت افزایش قیمت، یک‌روز بابت تنزل کیفیت، یک‌روز بابت خطرآفرین بودن بعضی خودروها، و ….
خودروسازان به‌منظور جلب مشتریان با شیوه‌های مختلف فروش، محصولات خود را عرضه می‌کنند؛ از فروش فوری گرفته تا پیش‌فروش و فروش اعتباری. تا این جای کار ایرادی ندارد. مشکل از‌این‌جا ناشی می‌شود که در غیاب نهادهای نظارتی کارآمد، بنگاه‌های بزرگ اقتصادی می‌توانند به صورت نظام‌یافته اطلاعات غلط به مصرف‌کنندگان بدهند و آن‌ها را گرفتار تصمیمات غلط بکنند.
در شیوه فروش اعتباری معمولاً خریدار بخشی از قیمت محصول را به‌صورت نقدی پرداخته، و بخش دیگر را در قالب تعدادی چک با فاصله‌های زمانی معین متعهد می‌شود. به بیان دیگر شرکت فروشنده خودرو امکان استفاده از وام را برای خریدار فراهم می‌کند.
طبعاً وقتی صحبت وام به میان می‌آید، اولین سؤال که به ذهن خریدار خطور می‌کند، نرخ سودی است که با قبول این وام باید بپردازد. فروشنده خودرو فکر همه‌جا را کرده‌است: او در آگهی‌های تبلیغاتی خود نرخ سود وامی را که خریدار خودرو از آن بهره‌مند خواهدشد، اعلام می‌کند. طبعاً فروشنده زیرک برای جلب مشتری بیشتر سعی می‌کند وامی با کمترین میزان سود برای خریداران محصولش عرضه کند، تا بتواند محصول بیشتری بفروشد.
ازآن‌جاکه در اقتصاد ما اساساً مصرف‌کننده دیواری ندارد که از بقیه دیوارها کوتاه‌تر باشد، فروشنده می‌تواند هرطور که بخواهد با مصرف‌کننده بی‌دفاع رفتار کند؛ اطلاعات غلط به او بدهد، کلاه سرش بگذارد، یا کلاه از سرش بردارد!
فروشنده خودرو می‌تواند وامی با نرخ ۲۸درصد به خریدار خودرو بدهد، درحالی‌که در آگهی‌های فریبنده خود، با رنگ و لعاب آن‌چنانی نرخ سود را فقط ۱۸درصد اعلام می‌کند! همین امروز یک شرکت معتبر خودروساز با اعلام برنامه فروش به مناسب اعیاد مبارک قربان و غدیر، فروش اعتباری محصولات خود را با تسهیلات ۱۸درصدی به شهروندان از همه‌جا بی‌خبر هدیه داده‌است، درحالی که سود واقعی که خریداران باید بپردازند ۲۴ تا ۲۸٫۳ درصد است! این که مهم نیست فدای سرتان! کسی که می‌خواهد خودرو قسطی بخرد باید جور هندوستان هم بکشد! پس جای اعتراض نیست!
مصرف‌کننده در جامعه ما از همه طرف مورد هجمه بی‌امان اطلاعات غلط و اغواگرانه است که فروشندگان سودجو که ظاهراً نگرانی از بابت نظارت نهادهای مسؤول ندارند، به ضرب و زور تبلیغات گسترده به خورد او می‌دهند. منظور من تبلیغات و تشویق مصرف‌گرایی و مد و این جور چیزها نیست. تولیدکننده به‌طور نظام‌یافته از کیفیت کالای تولیدی خود می‌زند، محصولی را عرضه می‌کند که با مشخصات چاپ شده روی آن فاصله نجومی دارد، نه وزن، نه خلوص، و نه ترکیبات لازم نیست مطابق ادعای تولیدکننده باشد.
در عرصه فروش اعتباری هم فروشنده از بی‌اطلاعی شهروندان از شیوه محاسبه نرخ سود وام سوءاستفاده کرده، و درحالی‌که از بی‌توجهی نهادهای ناظر هم اطمینان دارد، به تاخت‌وتاز در بازار می‌پردازد. با تبلیغ وام ۱۸درصدی، شهروند از همه‌جا بی‎خبر و دردناک‌تر از آن، بی‌دفاع را فریفته و وامی گرانقیمت با نرخ سود (یا کارمزد!) ۲۸٫۳درصدی به او قالب می‌کند!
البته کشف این شیوه رندانه را باید به نام بانک‌های کشورمان ثبت کنیم. فروشندگان اعتباری خودرو به‌عنوان شاگردان سیستم بانکی‌مان، رندی و زیرکی و “مدیریت کارآمد” را از استادان خود یاد گرفته‌اند! یک‌سال‌واندی پیش در یادداشتی توان مدیریت کارآمد(!) یکی از بانک‌ها را در این نوع کلاهبرداری استادانه مطرح کردم.(۱) بی‌توجهی مقامات به مقوله دفاع از حقوق شهروندان شرایط امنی را برای این طراران ایجاد کرده‌است که نگران این گونه انتقادها نباشند و کارشان را ادامه دهند. در آن یادداشت به کم‌فروشی یکی از بانک‌ها اشاره کرده‌بودم که با ادعای پرداخت سود ۳۳درصدی مردم را گول می‌زند، ولی دراصل سود پرداختی‌اش به ۲۲درصد هم نمی‌رسد.
نتیجه این که شهروندان جامعه ما در غیاب نهادهای نظارتی، همان‌گونه که برای خرید محصولی مثل آبلیمو از فروشنده می‌خواهند در حضور آن‌ها لیموها را آب بگیرد! باید از فروشندگان اعتباری یا بانک‌هایی که ادعای پرداخت سودهای آن‌چنانی دارند، بخواهند در حضورشان نرخ سود را محاسبه کنند تا میزان کلاهبرداری معین شود.
—————————————-
۱ – به یادداشت کم‌فروشی به سبک بانک مراجعه کنید.

نفت ، سطحی‌نگری نفتی ، و یک خاطره

سال‌ها پیش در ایام دانشجویی، با یکی از اساتید محترم که البته افتخار حضور در کلاس‌های درسی ایشان را نداشتم، جلساتی هفتگی داشتیم. در این جلسات که با حضور چندنفر از دوستان و در دفتر استاد زنده‌یاد برگزار می‌شد، در فضایی دوستانه به بحث و گفتگو درباب مسائل مرتبط با توسعه اقتصادی، نظریات جدید، کتاب‌های تازه منتشرشده در این حوزه، موانع توسعه اقتصادی کشور و … می‌پرداختیم، و هریک از اعضا یافته‌های خود را مطرح می‌کرد. استاد متواضع با مهربانی و صبوری گوش می‌کرد و خود نیز از یافته‌هایش می‌گفت.
رابطه دوستان با استاد رابطه‌ای فراتر از یک رابطه استاد و شاگردی بود و ایشان سعی می‌کرد با برخوردی دوستانه، خود را همتراز با بقیه نشان دهد، تا کسی دچار خودسانسوری نشود! یادش به خیر باد.
یک‌بار در جلسه‌ای، من درباب دشواری‌های تحقیق در کشور و ضعف محققان و مترجمان وطنی صحبتی داشتم، و به مترجم محترم و صاحب‌نامی اشاره کردم که حتی به خود زحمت نداده‌بود که برای پیدا کردن معنی لغت reverend به دیکشنری مراجعه کند، و پنداشته‌بود این عبارت لابد اسم کوچک طرف است، و اگر هم نباشد، به قول معروف کی به کیه! سپس با ذکر مثال‌های فراوان از سطحی‌نگری محققان و پژوهش‌های کم‌عمق، درنهایت با بیانی آمیخته با شوخی نتیجه‌گیری کردم:
– به نظر من، همان‌گونه که تزریق درآمدهای نفتی به اقتصاد کشورمان، صنعت ما را تنبل بار آورده، مدیریت ما را از ابتکار و هنر روز بی‌نیاز کرده، و حتی زنبورهای عسل کشورمان را هم مبتلا کرده! زنبورهایی که هزاران سال با بهره گیری از امکانات طبیعت زندگی کرده و عسل تولید کرده‌اند، حالا می‌گویند تا با دلارهای نفتی شکر وارداتی نخریده، و تحویلمان ندهید، از عسل خبری نیست! در عرصه پژوهش هم درآمدهای نفتی تحرک را از ما گرفته‌است. به‌یک‌کلام سطحی‌نگری در عرصه پژوهش ناشی از وابستگی به نفت است، و می‌توان آن را سطحی‌نگری نفتی نامید!
استاد زنده‌یاد لبخندی زد که لحظاتی بعد تبدیل به خنده‌ای از ته دل شد! سپس با لحنی دوستانه و آمیخته با شوخی و به‌گونه‌ای که مخاطب جوان و پرمدعایش را نرنجاند، گفت:
– البته ناگفته نماند، این ایراد به تحقیق شما هم وارد است! این تحقیق هم کمی تا قسمتی دچار عارضه “سطحی‌نگری نفتی”شده‌است!
درحالی‌که هردو می‌خندیدیم، جمله زیر به ذهنم رسید و البته به خودم اجازه ندادم که برایشان بازگو کنم:
– درست است. و البته نقد شما هم دچار این عارضه مسری است!
***
اکنون سال‌ها از آن ایام گذشته‌است. هنوز هم احساس می‌کنم نفت و درآمدهای کم‌زحمت آن تا چه حد روابط را جامعه ما به‌هم ریخته، آبروی مدیرانی ضعیف و کم‌سواد را حفظ کرده، اسباب رشد و پیشرفت آقازاده‌ها را فراهم کرده، و از نظر کسب مدارک بالای تحصیلی جامعه را به اوج رسانده است. آن قدر دکتر و مهندس از جمع آقازاده‌هایمان داریم که می‌توانیم کرور کرور صادر کنیم. اما دریغ از یک میزان مختصر نبوغ و خلاقیت در عرصه عمل.

مسکن ، سفته‌بازی و مالیات

شاید هیچ یک از سخنورانی که چه از موضع نمایندگی مجلس و چه به‌عنوان یک مقام مسؤول دولتی درباب مسائل کلان اقتصاد کشور صحبت و اظهارنظر می‌کنند، منکر این نکته نباشند که هجوم نقدینگی به بازار مسکن و رشد فوق‌العاده تقاضای سفته‌بازانه مسکن موجب افزایش قیمت زمین و مسکن شده، و عرصه را بر متقاضیان مسکن تنگ کرده‌است.
بااین‌حال، وقتی بحث اصلاح قانون مالیات‌های مستقیم مطرح می‌شود، نه از طرف مقامات دولتی توجهی به این موضوع می‌شود، و نه نمایندگان مجلس به اهمیت این موضوع توجه می‌کنند.
در مرحله بررسی لایحه اصلاح قانون مالیات‌های مستقیم در مجلس، بندی به آن افزوده می‌شود که بر معاملات مکرر املاک مالیات مختصری تعلق گیرد و به‌تدریج این درصد مالیات اضافه شود. البته مسکن و محل سکونت اصلی مالک از این مالیات معاف بوده، و فقط بنا بود کسانی که بیش از یک واحد مسکونی در تملک دارند، برای نقل و انتقال آن چنین مالیاتی بپردازند.(۱)
این بند هرچند پشتوانه استدلالی قوی داشت، از رأی موافق اکثریت نمایندگان برخوردار نشد. اما نکته مهم ماجرا این بود که دولت نیز موافق این مالیات‌گیری نبود، و به قول یکی از نمایندگان، مسؤولان دولتی دفاع خوبی از این بند نکردند و حتی مخالف هم بودند.
چندروز پیش وزیر محترم امور اقتصادی و دارایی دلایل این مخالفت را به صراحت بیان کرد: فقط مسکن نیست که با سفته‌بازی و افزایش قیمت دارایی مالکانش را زیاد می‌کند. باید به بقیه اشکال دارایی و سفته‌بازی در این موارد هم توجه شود. از سوی دیگر، برای گرفتن مالیات از عواید ناشی از افزایش قیمت دارایی‌ها، اطلاعات زیادی لازم است و باید محاسبات دقیقی انجام گیرد که فعلاً زمان مناسبی برای این کار نیست.(۲)
وزیر محترم با وجود اشاره به تدوین طرح جامع مالیاتی در وزارت اقتصاد، زمان مناسب برای دریافت مالیات از عواید سفته‌بازی را اعلام نمی‌کنند، و معلوم نیست فراهم آوردن زیرساخت‌های لازم برای کار که به قول وزیر محترم، جزو ضروریات این کار است، تا چه زمانی به طول خواهدانجامید.
وزیر محترم به درستی براین نکته اشاره دارند که سفته‌بازی فقط در عرصه مسکن نیست، و باید سفته‌بازی در عرصه اوراق بهادار و ارز و طلا هم مدنظر باشد. بااین‌حال به تعویق افکندن دریافت مالیات از سفته‌بازی مسکن با توسل به این نکته، قابل‌قبول نیست.
درست است که هجوم نقدینگی به بازار طلا و ارز نیز همچون هجوم به بازار مسکن برای اقتصاد کشور مشکل آفرین است، اما آیا می‌توان نقش نقدینگی متراکم‌شده در بازار اوراق بهادار را با بازار مسکن یکی دانست؟
فرض کنیم دولت توان ساماندهی بازار طلا و ارز را ندارد، و بدون داشتن اطلاعات کافی نمی‌تواند عایدات سفته‌بازان این عرصه را محاسبه کند و مالیات بگیرد، آیا به این دلیل باید از ساماندهی بازار مسکن هم چشم بپوشد؟ آیا باید این واقعیت را هم نادیده بگیرد که امروزه هرکسی که متقاضی واقعی مسکن است، برای رسیدن به کالای موردنظر خود، باجی هنگفت به ازدحام‌کنندگان در این بازار که نه تولیدکننده هستند و نه مصرف‌کننده، می‌پردازد؟
مالیات بر سفته‌بازی مسکن می‌تواند مقدمات خروج این “ازدحام‌کنندگان” را از بازار مسکن فراهم سازد، و درنتیجه باج کمتری به خریداران واقعی مسکن تحمیل شود.
به نظر می‌رسد مقامات مسؤول تفاوتی بین “سازندگان مسکن” و “دارندگان مسکن” قائل نیستند و نگرانی‌شان از این بابت است که با وضع چنین مالیاتی، سرمایه هایی که در عرصه ساخت و ساز مسکن فعال هستند، به بخش دیگری از اقتصاد کوچ کنند. اما این توجیه هم قابل‌قبول نیست. آیا راهی برای تفکیک سرمایه‌هایی که درگیر امر ساخت‌وساز هستند و نقدینگی‌هایی که صرف تملک و نگهداری و در اصل احتکار مسکن می‌شوند، وجود ندارد؟
————————————–
۱ – مراجعه کنید به:
جدی‌ترین راهکار مقابله با سوداگری مسکن رای نیاورد
۲ – مراجعه کنید به:
دو دلیل مخالفت با دولت با مالیات بر عایدی مسکن

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.