افزایش سقف وام مسکن تورم‌زا است

چندی‌پیش روزنامه وزین دنیای اقتصاد سؤالی را در قالب یک نظرخواهی مطرح کرد که بنا بود پاسخی کوتاه به آن بدهم. سؤال این بود که: “آیا افزایش سقف وام مسکن در شرایط فعلی، کمکی به خروج غیرتورمی اقتصاد از رکود می‌کند؟”
پاسخ‌های واصله از جمله پاسخی که من داده‌بودم، در صفحه باشگاه اقتصاددانان به چاپ رسید.(۱)
از آن جا که پاسخ به سؤال روزنامه باید بسیار کوتاه و موجز تنظیم می‌شد، به نظرم رسید استدلال خودم را برای آن پاسخ کوتاه مطرح کنم:
درحال‌حاضر یکی از دشواری‌های بزرگی که اقتصاد ما با آن مواجه است، حجم عظیم نقدینگی است که در اثر بی‌مبالاتی مسؤولان سابق، رشد قابل‌توجهی یافته‌است. نبود فرصت‌های مناسب سرمایه‌گذاری برای سالیان دراز باعث شده‌است بازار املاک و مستغلات به‌عنوان بهترین و در اصل تنها گزینه برای سرمایه‌گذاری موردتوجه قرار گیرد. به‌این‌ترتیب تقاضای سفته‌بازانه مسکن نقش مهمی در بازار املاک و مستغلات داشته‌است.
روند تغییرات قیمت مسکن و همراهی و همسویی آن با شاخص عمومی قیمت‌ها در طول چنددهه گذشته، بسیاری از صاحبان نقدینگی را به این نتیجه رسانده‌است که در شرایط موجود بهترین شیوه برای نجات دارایی‌هایشان از سقوط ارزش و قدرت خرید، تبدیل آن‌ها به املاک و مستغلات و به‌ویژه واحدهای مسکونی است. زیرا قیمت مسکن معمولاً بعد از هر دوره وقفه سه یا چهارساله، با حرکتی جهشی خود را پابه‌پای سطح عمومی قیمت‌ها بالا برده‌است. ازسوی‌دیگر وضعیت خاص بازار مسکن و تعهد دولت در حمایت از قدرت خرید اقشار کم‌درآمد طالب مسکن، این اطمینان را برای سفته‌بازان ایجاد کرده‌است که به هرتقدیر دولت ناگزیر است با تقویت بنیه مالی خریداران بالقوه، بازار مسکن را گرم نگه دارد.
علاوه‌براین، باید به این واقعیت هم توجه داشت که صعود و فرود بورس در زمستان گذشته موجب شد توجه سرمایه‌گذاران به بازار املاک به‌عنوان بازاری قابل‌اطمینان و کم‌خطر بیشتر از پیش شود. بسیاری از صاحبان نقدینگی به‌خوبی به این واقعیت پی برده‌اند که قیمت املاک معمولاً بعد از وقفه‌ای چندساله به‌یک‌باره بالا می‌رود، و فرصتی بسیار طلایی برای سرمایه‌گذاران زیرک فراهم می‌آورد که دیر آمده و زود به سودی چشمگیر برسند!
افزایش سقف وام مسکن می‌تواند موجبات رشد تقاضای مسکن از طرف متقاضیان واقعی را فراهم کند، و این به معنی آغاز رونق در این بازار خواهدبود. به‌این‌ترتیب ممکن است سفته‌بازان مترصد فرصت، همین تکان مختصر را به‌عنوان نشانه‌ای از شروع دوران رونق بگیرند و درنتیجه، تقاضای سفته‌بازانه با سرعتی بیشتر از تقاضای مصرف‌کنندگان واقعی رشد کند.
به‌این‌ترتیب، افزایش سقف وام مسکن، هرچند قدرت خرید متقاضیان واقعی را بالا می‌برد، اما در عمل موجب افزایش قیمت مسکن شده، و کار خرید مسکن برای اقشار کم‌درآمد را دشوارتر می‌کند. به‌عبارت دیگر، حتی اگر سیاست افزایش سقف وام مسکن رونقی کم‌فروغ در اقتصاد ایجاد کند، این رونق و خروج از رکود، “غیر تورمی” نخواهدبود.
مدافعان سیاست افزایش سقف وام خواهندگفت با افزایش تقاضا برای مسکن، شاهد افزایش تقاضا برای مصالح ساختمانی و خدمات مرتبط با ساخت مسکن خواهیم‌بود، و این به‌معنی خروج از رکود است، زیرا واحدهای تولید به کار می‌افتند و بیکاری هم کاهش می‌یابد. اما سؤال این است که آیا به‌دنبال افزایش سقف وام و به‌عبارت دیگر افزایش قدرت خرید متقاضیان واقعی، قیمت زمین به‌ویژه در کلانشهرها بیشتر افزایش خواهدیافت یا قیمت مصالح ساختمانی؟ علاوه‌براین، کدام افزایش سریع‌تر صورت خواهدگرفت؟
به‌طوری‌که ملاحظه می‌شود، غیرتورمی بودن این سیاست چندان قابل‌دفاع نیست.
نکته مهم دیگر که باید موردتوجه قرار گیرد، این است که اقتصاد ما در طول چندده سال گذشته لطمات جدی از رونق بازار املاک خورده‌است. افزایش قیمت زمین به‌تدریج هرگونه فعالیت سالم اقتصادی را از سودآوری دور کرده‌است. هزینه‌ای که واحدهای تولید بابت خدمات “عامل زمین” به مالکان مستغلات می‌پردازند، به‌حدی کمرشکن است که هرگونه حاشیه سود فعالیت‌های تولیدی را به‌تدریج از بین می‌برد.
در سال‌های گذشته هربار که جهشی در بازار املاک صورت گرفته، و قیمت زمین و مسکن خود را با شرایط تورمی وفق داده‌است، هرگز شاهد اثر مثبت این جهش در کل اقتصاد نبوده‌ایم، و برعکس ضربه مخرب این رونق به‌صورت کاهش سطح رفاه اقشار کم‌درآمد، افزایش هرچند نامتناسب ولی اجتناب‌ناپذیر حداقل دستمزدها، و تشدید جریان تورمی، اقتصاد ملی را چندگام به فروپاشی نزدیک‌تر کرده‌است.
من مخالف افزایش سقف وام مسکن و در نهایت تبدیل گروه عظیم مستأجران که اجاره ماهیانه می‌پردازند، به پرداخت‌کنندگان اقساط وام مسکن، نیستم. اما معتقدم قبل از هرگونه تحریک تقاضای مسکن، باید تمهیداتی برای مهار تقاضای سفته‌بازانه املاک اندیشید.
—————————————–
۱ – مراجعه کنید به:
روزنامه دنیای اقتصاد شنبه ۲۵ – ۵ – ۹۳ صفحه باشگاه اقتصاددانان

خمر سرخ و خمر سیاه

ظهور فرقه داعش در منطقه به دلایلی از جمله خشونت و بیرحمی خارق‌العاده، باورهای افراطی مختص به خود، پیشروی سریع و موضع مبهم برخی کشورها نسبت به آن، حساسیت و بحث‌های فراوانی را برانگیخته‌است. فارغ از همه این مباحثات، به نظر من شباهت قابل‌توجهی بین این فرقه و گروه خمرهای سرخ وجود دارد که در زیر به آن می‌پردازم:
گروه خِمِر سرخ گروهی با تفکر مائوئیستی بود که برای کسب قدرت در کامبوج فعالیت می‌کرد. ، و در ابتدای کار از حمایت دولت سوسیالیست ویتنام نیز برخوردار بود. این گروه عاقبت در سال ۱۹۷۵ توانست پایتخت کامبوج را اشغال کرده و حکومت را به دست گیرد. پل پوت نام مستعار رهبر این گروه بود. او به دنبال تصرف شهر پنوم‌پنه پایتخت کامبوج، برنامه خود را برای ساختن جامعه‌ای آرمانی البته براساس باورهای افراطی خود آغاز کرد. در اولین قدم، تقریباً کلیه ساکنان شهر به زور به روستاها و مزارع کشاورزی فرستاده‌شدند تا به کشاورزی و تولید بپردازند.
خمرهای سرخ طی چهارسال به تصفیه‌های نژادی حیرت‌انگیز دست زدند. بودایی‌ها، مسلمان‌ها، اقلیت‌های مذهبی و نژادی، تحصیل‌کردگان داخل و خارج، افراد مرتبط با کشورهای غربی یا ویتنام، ناتوان‌ها، افراد چاق، چینی‌نژادها، لائوسی‌ها، ویتنامی‌ها و … همه یا ایدئولوژی پان‌کامبوجی را پذیرفتند و یا با شکنجه‌های وحشیانه به قتل رسیدند. تعداد کشته‌شدگان آن‌سال‌ها به ۱٫۷میلیون نفر یعنی یک پنجم جمعیت آن زمان کامبوج رسید. سخنگویان خمر سرخ از رادیوشان این پیام را به مردم ابلاغ می کردند که فقط به یک یا دو میلیون نفر برای کار در مزارع نیاز است و بقیه بیهوده زندگی می‌کنند.
در آن سال‌ها صدها هزار نفر به‌صورت دسته‌جمعی و با روش‌های غیرانسانی کشته‌شدند. بعضی از قربانیان با ضربه پتک و چکش به سرشان کشته می‌شدند و یا زنده به گور می‌شدند! شاید خمرهای سرخ می‌خواستند با کمترین هزینه و بدون هدر دادن گلوله از شر این جمعیت اضافی خلاص شوند.
در اواخر کار، اختلاف میان خمرهای سرخ با ویتنام بالا گرفت. ویتنام که خود در قدرت گرفتن این گروه مؤثر بود و حمایتشان کرده‌بود، مجبور شد با حمله نظامی، این رژیم خون آشام را درهم بشکند.
تصویری مختصر از خمرهای سرخ که در این چندسطر ارائه شده، شباهت این گروه را فرقه داعش معین می‌سازد: افراطی‌گری، خود را حق مطلق پنداشتن و سایرین را کافر دانستن، الزام سایر فرقه‌ها و نژادها به اطاعت و پذیرش آرمان گروه، خشونت بی‌حدوحصر و میل شدید به کشتار، افراط در سربریدن و وحشیگری، کشتار دسته‌جمعی و پاکسازی نژادی و فرقه‌‎ای، اصرار رهبر گروه به استفاده از نام مستعار و …

سربریدن توسط خمرهای سرخ

سربریدن توسط خمرهای سرخ

سربریدن توسط گروه داعش

سربریدن توسط گروه داعش

بقایای قربانیان جنایات خمر سرخ

بقایای قربانیان جنایات خمر سرخ

گروه خمر سرخ عاقبت با دخالت کشوری که حامی اولیه آن بود، متلاشی شد. حال باید دید سرنوشت گروه داعش که با عنایت به پرچم سیاه رنگش، بی‌مناسبت نیست آن را خمر سیاه بنامیم، چه خواهدشد./p>

هولوکاست ۲۰۱۴

طی یک‌ماه گذشته، باریکه غزه شاهد خشونت‌بارترین و فجیع‌ترین درگیری‌ها بوده‌است. اخبار این جنگ نابرابر به مدد رسانه‌ها به سرتاسر جهان رسید و اعتراضات مردمی گسترده‌ای شکل گرفت.
بارها از خودم پرسیده‌ام چرا اخبار مربوط به فلسطین تا این‌حد برایم مهم هستند؟ مگر نه این است که با همّت جنگ‌افروزان و خشونت‌طلبان، کشتارهای جمعی و درگیری‌های نابرابر و ظالمانه در گوشه و کنار جهان امروز گسترش یافته‌است؟ علت این همه توجه و حساسیتم به این موضوع چیست؟ تهاجم گسترده و هماهنگ رسانه‌ای به‌ویژه رسانه‌های وطنی است که یک خبر را به‌عنوان “مهمترین واقعه” به خورد مخاطب می‌دهد؟ علاقه من به‌عنوان یک مسلمان به سرنوشت مسلمانان و قبله اول آنان؟ جایگاه خاص پرونده فلسطین در شعارها و آرمان‌های انقلابیون ایران؟ حمایت بی‌حدوحصر رژیم پهلوی از اسرائیل؟ آینده خاورمیانه که سرزمین مادری من هم بخشی از آن است؟ و یا احتمالاً تمایلات یهودی‌ستیزی؟! اما وقتی در خلوت خودم به این موضوع می‌اندیشم، احساس می‌کنم حتی اگر هیچیک از این موضوعات مطرح نبود، باز هم پرونده فلسطین می‌توانست ذهن مرا به شدت درگیر کند.(۱)
بی‌تردید ظلم هرجای دنیا اتفاق بیفتد و قربانی‌اش هرکه باشد، باید محکوم شود. با ظالم، هرکه باشد، باید مقابله کرد. خون فلسطینی‌ها هم رنگین‌تر از خون تمام قربانیان تاریخ بشر نیست. اما ماجرای فلسطین ویژگی‌های خاص خود را دارد که آن را تبدیل به نماد ستمدیدگی می‌کند.
همه کشتارهای یک قرن اخیر، حتی آن‌ها که از “مقیاس وسیع” برخوردار بوده‌اند، در دوره‌ای کوتاه اتفاق افتاده و تمام شده‌اند، هرچند آثار آن تا مدت‌های طولانی در جوامع درگیر باقی مانده‌است. جنگ‌های جهانی اول و دوم، پرونده جنجالی هولوکاست، کشتارهای دسته‌جمعی دوران استالین، جنگ ویتنام و …. حتی نسل‌کشی بیرحمانه در بوسنی عاقبت پایان یافت، و شهروندان موستار، شهری که شاهد فجیع‌ترین کشتارها بود، مجسمه بروس لی را که روزی قهرمان محبوب همه نوجوان‌های شهر بود و نمادی از عدالت و تسلط بر نفس، به‌عنوان نقطه پایانی بر این ماجرا در پارک مرکزی این شهر نصب کردند.
اما ماجرای فلسطین نقطه پایانی نداشته‌است. سال‌ها پیش گروه عظیمی از ساکنان این سرزمین با مشاهده وحشیگری گروه‌های نظامی و شبه‌نظامی صهیونیست، به‌سرعت شهرها و روستاهای خود را رها کرده، و آواره کشورهای همسایه شدند. این آوارگان در اردوگاه‌هایی پناه داده‌شدند تا روزی به خانه‌شان برگردند. اما آن روز هنوز نرسیده‌است. قدرت‌های بزرگ جهانی از اشغالگران حمایت کردند و در مقابل هر جنایت او نه‌تنها رو ترش نکردند، بلکه بر “حق مسلم” او پای فشردند. آن‌ها با سلطه رسانه‌ای خود، اشغالگر را محق و آواره مظلوم را مستحق هرگونه رنجی نشان دادند. حتی زمانی که ستمدیدگان از سر اجبار و اضطرار مسلح شدند تا حقشان را پس بگیرند، متهم به تروریسم شدند.
اسرائیل حتی اگر از شعار قدیمی خود (حدودک یا اسرائیل—– من الفرات الی النیل) دست برداشته‌باشد، به چیزی کمتر از تمام خاک فلسطین قانع نیست. ساکنان اصلی این سرزمین یا باید با مرگ تدریجی بمیرند و یا در کشورهای دیگر مستقر شوند و فراموش کنند که روزی ساکن فلسطین بودند. اشغالگران حتی طرح‌های جانبدارانه وجود دو کشور در این سرزمین را نمی‌پذیرند. آن گروه از ساکنان اصلی سرزمین فلسطین، که هنوز سرزمین مادری خود را رها نکرده‌اند، باید اسیر و گروگان صهیونیسم باقی بمانند و هرگونه فشار و محاصره و تحریم و تبعیض را تحمل کنند. زیرا از دید صهیونیست‌ها ” فلسطینی ِ خوب، فلسطینی ِ مرده است”.
اسرائیلی‌ها خود را محق می‌دانند که هرچندگاه یک‌بار به هر بهانه‌ای آتش کینه خود را بر سر ساکنان غزه بریزند و عرصه را بر آنان چنان تنگ کنند که عاقبت از خیر سرزمین مادریشان بگذرند. همچنان که این‌بار قتل مشکوک سه نوجوان را که بعدها خودشان پذیرفتند، ربطی به ساکنان غزه نداشته‌است، بهانه کردند.
اسرائیل به‌پشتوانه حمایت بی‌حدومرز قدرت‌های بزرگ جهانی، هیچگاه در مقابل فشار افکار عمومی، تبلیغات گسترده جهانی، قطعنامه‌های شورای امنیت و … کوچکترین عقب‌نشینی نداشته‌است. این رژیم حتی بلندی‌های جولان را که ۴۷سال پیش اشغال کرده، تخلیه نکرده‌است. نه از طرح دیوارکشی و محدود کردن رفت‌وآمد ساکنان غزه کوتاه می‌آید، نه از شهرک‌سازی دست برمی‌دارد و نه حتی حق ساکنان غزه (انتخاب دولت محلی با رأی ساکنان) را قبول دارد. این رژیم نه حاضر است کوچکترین نظارتی را بر زرادخانه اتمی‌اش بپذیرد و نه حاضر به پذیرش تعهد همکاری با دادگاه رسیدگی به جنایات جنگی است، هرچند حتی اگر چنین تعهداتی را بپذیرد و اجرا نکند، بازهم به عنوان بچه لوس صاحبان حق وتو، از هر مؤاخذه‌ای در امان خواهدبود.
بهانه این رژیم برای مظلوم نمایی این است که چون یهودی‌ها قربانیان واقعه هولوکاست در دوران جنگ جهانی دوم بوده‌اند، باید جامعه جهانی از آن‌ها حمایت کنند تا به سرگردانی قوم یهود خاتمه بدهند. اما این که با این کار ملت دیگری سرگردان و خانه‌به‌دوش شود، مهم نیست! آن‌ها می‌گویند، فلسطین سرزمین آبا و اجدادی و موروثی آن‌هاست! چنین ادعایی البته قابل‌پذیرش نیست چون در این صورت باید پرونده تمام مهاجرت‌ها در طول تاریخ باز گشوده‌شود و ادعاهای احتمالی تمام اقوام بشری بررسی شود!
ازسوی‌دیگر، حتی اگر این ادعا ارزش بررسی داشته‌باشد، وارثان قوم بنی‌اسرائیل چه کسانی هستند؟ یهودیانی که ساکن فلسطین بودند و با ظهور حضرت عیسی (ع) به مسیحیت گرویدند و سپس بیشترشان با آمدن اسلام، به کیش اسلام درآمدند. آیا ساکنان اصلی فلسطین که حاصل اختلاط قومی بازماندگان قوم بنی‌اسرائیل (یهودیان و مسیحیان مسلمان‌شده) و همکیشان عربشان هستند، بیشتر محق به این وراثت هستند یا مدعیانی که ازآن‌سوی دریاها آمده‌اند؟
امپراتوری رسانه‌ای در سطح جهان تلاش کرده با بهره‌گیری از قدرت فوق‌العاده خود، چهره‌ای مظلوم و محق از این اشغالگران بسازد. ازیک‌سو با ساخت و نشر آثار هنری و کتاب‌های فراوان، و از سوی دیگر با ممنوع ساختن تحقیق درباب واقعه هولوکاست، مقدمات این تسلط فراهم شده‌است.
الیعاذر ویزل نویسنده رومانی‌تبار یهودی که خود از بازماندگان واقعه هولوکاست است، خاطرات دوران نوجوانی خود را از ایام اسارت در اردوگاه‌های نازی‌ها در کتاب خود با عنوان “La Nuit” نوشته و تصویری از آن روزهای تلخ را ثبت کرده‌است.(۲) ویزل به دلیل پرداختن به واقعه هولوکاست و نگاشتن درباب آن، جایزه صلح نوبل را دریافت کرد. اما اگر روزی نوجوانی آواره از ساکنان اصلی سرزمین مظلوم فلسطین خاطرات خود را بنگارد، آیا او هم جایزه خواهدگرفت؟ آیا نوشتن درباب واقعه هولناکی که به‌حق باید از آن با عنوان هولوکاست ۲۰۱۴ (۳) نام برد، هم جایزه دارد یا نه؟
در این باب یک نکته قابل‌تأمل، برخوردی است که حامیان صهیونیسم با ادوارد سعید اندیشمند امریکایی فلسطینی‌الاصل کرده‌اند. سعید در خاطراتش به تولد در بیت‌المقدس در سال ۱۹۳۵ و زندگی به‌طورمتناوب در بیت‌المقدس و قاهره تا سال ۱۹۴۸ اشاره می‌کند. یوستوس وینر وکیل یهودی در نوشته خودش حتی سعی می‌کند تولد ادوارد سعید در بیت‌المقدس را هم منکر شود! گویی فلسطین اصلاً سکنه‌ای نداشته، و مهاجران یهودی اولین‌بار آن را کشف کرده‌اند!
آن‌چه‌که ماجرای فلسطین را از بقیه نسل‌کشی‌های جهان متمایز می‌کند، تداوم هفتادساله آن، حمایت بی‌دریغ قدرت‌های جهانی، مظلوم‌نمایی رسانه‌ای، و انکار وجود یک ملت است؛ ملتی که باید از صحنه روزگار محو شود تا امنیت اسرائیل خدشه‌دار نشود. همچنین نقش تعیین‌کننده این پرونده در بحران‌های منطقه‌ای و بی‌ثباتی آن نیز ارزش تأمل دارد.
******
اینک که با تهاجم گسترده اسرائیل غزه دچار تخریب اساسی و جدی شده‌است، قدرت‌های اروپایی اعلام آمادگی کرده‌اند تا در مقابل خلع سلاح حماس، غزه را بازسازی کرده و آثار هولوکاست ۲۰۱۴ را پاکسازی کنند. روشن است که این پیشنهاد موردقبول طرف فلسطینی قرار نمی‌گیرد. زیرا می‌دانند آن‌چه غربی‌ها بسازند، در تهاجم بعدی اسرائیل ویران می‌شود، و اگر مسلح نباشند، هیچ قدرت بازدارنده دیگری ندارند. چرا که اسرائیل جز زبان زور زبان دیگری نمی‌داند!
یاد دیالوگ جالبی از فیلم “Death and the Maiden” محصول ۱۹۹۴ ساخته رومن پولانسکی افتادم.(۴) پائولینا فعال سیاسی سابق، شکنجه‌گری را که چندسال پیش او را در زندان وحشیانه شکنجه کرده‌است، شناسایی کرده و حالا که شکنجه‌گر با پای خودش و اتفاقی به خانه او آمده، می‌خواهد با زور اسلحه از او اعتراف بگیرد. شوهرش جراردو که وکیلی قانونمدار است، سعی می‌کند زن را آرام کند و اسلحه را از دستش بگیرد. او خطاب به همسرش می‌گوید:
– تا وقتی که اسلحه دستت گرفته‌ای، که نمی‌توانیم باهم گفتگو کنیم.
و پائولینا که کابوس وحشتناک سال‌های زندان سراغش آمده، و او را تا سرحد جنون کشانده‌است، جوابی هوشمندانه می‌دهد:
– اما دقیقاً همان لحظه‌ای که من اسلحه را تحویل تو بدهم، گفتگوی ما پایان خواهدیافت!
————————————————————–
۱ – به یاد دارم در اواسط خردادماه ۱۳۴۶ خبر جنگ کشورهای عربی و اسرائیل همه را شوکه کرد. آن زمان من دانش‌آموز کلاس دوم دبستان بودم و همراه همکلاسی‌هایم، در انتظار فرا رسیدن موعد امتحانات آخر سال بودیم. اخبار جنگی که بعدها به جنگ شش‌روزه معروف شد، حتی توجه بچه‌مدرسه‌ای‌های آن‌روز را در مدرسه‌ای دورافتاده به خود جلب کرد. اسرائیلی‌ها با پیشروی سریع توانستند طی چندروز وسعت سرزمین تحت‌اشغال خودشان را به سه‌برابر وضعیت قبل از جنگ برسانند. از آن روز ذهن من که کودکی هفت هشت‌ساله بودم، درگیر ماجرای فلسطین شد، درگیری که تا به امروز ادامه یافته‌است. شاید یکی از عواملی که موجب شد بسیاری از جوان‌های آن ایام وارد عالم سیاست شوند، همین موضوع بود.
۲ – این کتاب با همت پسرم سعیدآقا به فارسی برگردانده شده، و در انتظار چاپ است.
۳ – عنوان این یادداشت را از عنوان فیلم “هولوکاست ۲۰۰۰″ محصول ۱۹۷۷ ساخته آلبرتو مارتینو و با بازی کرک داگلاس اقتباس کرده‌ام، فیلمی که خطر “تروریست”‌های خاورمیانه‌ای را در قالب یک پروژه اتمی گوشزد می‌کند!
۴ – این فیلم براساس نمایشنامه‌ای با همین عنوان نوشته اریل دورفمان ساخته شده‌است. ماجرا بدون ذکر نام کشور و تاریخ، در شیلی دوران پس از آلنده اتفاق می‌افتد.

منابع آب و ظرفیت جمعیت‌پذیری کشورمان

بالا رفتن سن ازدواج در سال‌های اخیر ازیک‌سو، و کاهش تمایل زوج‌های جوان به فرزندآوری از سوی دیگر، موجبات نگرانی بسیاری از مسؤولان کشور را فراهم ساخته‌است. زیرا با گذشت زمان، درصد افراد مسنّ و ازکارافتاده به کل جمعیت کشور با نرخ فزاینده‌ای رشد خواهدنمود.
همین نگرانی موجب شده‌است که برخی از مسؤولان، نمایندگان مجلس و سخنوران در بیانات خود به ظرفیت جمعیت‌پذیری ایران اشاره کنند، و این که کشور پهناور ما برای جمعیتی چندصدمیلیونی جا دارد. حتی پیشنهاد شده که خانوارها به سوی افزایش جمعیت و بزرگترشدن ابعاد خانوار از یک و دو فرزند به سوی شش فرزند و حتی بیشتر حرکت کنند و ….
در این یادداشت نگاهی کوتاه به این موضوع البته فقط از یک زاویه خاص و محدود خواهم‌داشت.
ابتدا باید به این نکته توجه شود که سنجش ظرفیت یک سرزمین از نظر جمعیت، با بررسی وضعیت منابع و امکانات آن سرزمین و صدالبته نحوه استفاده از این منابع امکان‌پذیر است. به ساده‌ترین بیان، فنآوری‌های مورداستفاده در عرصه کشت، تعیین‌کننده بازدهی در هکتار محصولات غذایی خواهدبود، و درنتیجه می‌توان معین کرد که این سرزمین توان تولید محصولات غذایی چه حجمی از جمعیت را دارد. به‌این‌ترتیب، سخن گفتن درباب “ظرفیت یک سرزمین برای پذیرش جمعیت” بدون‌توجه به سطح فنآوری، بی‌معنی است.
ازآن‌جاکه کشور ما با محدودیت خاصی در عرصه منابع آبی روبه‌رو است، بررسی وضعیت منابع آب و شیوه بهره‌برداری از آن، می‌تواند تصویر روشنی از ظرفیت جمعیت‌پذیری کشور به دست بدهد.
درحال‌حاضر مصرف سرانه خانگی آب در کشورمان بیش از ۱۵۰لیتر در شبانه‌روز است، که فاصله چشمگیری با متوسط مصرف جهانی دارد. به‌بیان‌دیگر، شیوه استفاده از آب در جامعه ما مسرفانه است. اگر همین رقم ۱۵۰ لیتر را ملاک بگیریم، مصرف سالانه آب خانگی (بدون‌توجه به میزان مصرف آب در بخش‌های صنعت و کشاورزی)، سالانه بالغ بر ۴٫۳میلیارد مترمکعب است. به‌عبارت‌دیگر، ما سالانه این مقدار آب را در قالب مصرف خانگی، تبدیل به پساب شهری کرده، و به طبیعت برمی‌گردانیم، و مشکل دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌گردد.
بخش مهمی از این پساب بدون هیچ‌گونه فرآوری (!) وارد طبیعت می‌شود؛ به خورد زمین می‌رود و سفره‌های آب زیرزمینی را آلوده می‌کند، به رودخانه‌ها، تالاب‌ها و حتی دریا ریخته می‌شود. بخشی از این پساب نیز با مختصری تصفیه فیزیکی و جدا کردن لجن آن، به سوی مزارع روانه می‌شود. درواقع چنین آبی فقط برای آبیاری درختان غیرمثمر و امثال آن قابل‌استفاده است. اما در برخی مناطق حتی برای آبیاری مزارع سبزیجات هم از آن استفاده می‌شود!
در کلانشهر تهران شاید با دردناک‌ترین وضعیت مواجه هستیم. جویبارهایی که از دامنه جنوبی البرز روانه این منطقه می‌شوند، همین که وارد محدوده شهری می‌شوند، به سرعت رنگ‌وبوی فاضلاب را به خود می‌گیرند و چندکیلومتر پایین‌تر، دیگر تبدیل به مجرای روباز فاضلاب شهری می‌شوند!
حال بیایید یک محاسبه ساده را باهم مرور کنیم:
توزیع نامناسب و نامتقارن جمعیت کشور به‌گونه‌ای است که بیشترین جمعیت در بخش کوچکی از این سرزمین پهناور مستقر شده‌اند. به‌این‌ترتیب، بیشترین میزان پساب شهری در بخش کوچکی از کشور که اتفاقاً حاصلخیزترین بخش کشور و غنی‌ترین از نظر سفره آب زیرزمینی است، تولید و رهاسازی می‌شود.
فرض کنیم تمام پساب ناشی از مصرف خانگی آب در کل کشور، فرایند تصفیه فیزیکی را پشت سر گذارده، و لجن آن جدا و کلاً از صحنه روزگار محو شود، و دردسری برای سرزمین‌مان درست نکند. دراین‌صورت، میزان پساب تولیدی تقریباً برابر با ۳میلیارد مترمکعب در سال خواهدبود. اگر فرض کنیم این میزان پساب در بخشی از مساحت سرزمین‌مان (تقریباً ۶درصد مساحت کشور) که محل استقرار بیشترین جمعیت است، به‌طور یکنواخت پخش شود، استخری به وسعت ۱۰۰هزار کیلومترمربع و عمق ۳سانتی‌متر ایجاد می‌شود. به‌بیان‌دیگر، با میزان فعلی مصرف آب، در این بخش حاصلخیز کشورمان سالانه به عمق ۳سانتی‌متر آب بسیار آلوده به خورد خاک می‌دهیم تا هم خاک را آلوده کند و هم به سفره‌های آب زیرزمینی نفوذ کند. زیرا طبیعت شکننده سرزمین مان توان تصفیه این میزان آب آلوده و بی‌اثر کردن این حجم عظیم آلودگی را ندارد.
حال تجسم کنید، بدون این که در الگوی مصرف آب تجدیدنظر کنیم، و شیوه‌های کارآمدتر برای تصفیه پساب شهری به کار بگیریم، جمعیت کشور به سه‌برابر افزایش یابد. با فرض این که جامعه با هیچ مشکلی روبه‌رو نمی‌شود، و حتی از نظر نقدینگی لازم برای پرداخت یارانه هم مشکلی پدید نمی‌آید، حداقل با این معضل روبه‌رو خواهیم‌بود که میزان پساب رهاشده در دامن طبیعت شکننده و زخم‌خورده‌مان از عمق ۳سانتی‌متر به ۹سانتی‌متر می‌رسد، و فاجعه زیست‌محیطی رخ می‌دهد.
خلاصه کنم.
نظر من این نیست که سیاست افزایش جمعیت و تشویق فرزندآوری درست نیست. اصلاً به این موضوع نپرداخته‌ام. بحث این است که اگر در شیوه‌های مصرف آب و تصفیه و بازیافت پساب شهری تجدیدنظر نکنیم، سرزمین ایران برای این میزان فعلی جمعیت هم جا ندارد، چه برسد به دو یا سه‌برابر آن!
به بیان دیگر، ابتدا باید به عنوان مقدمه ضروری، در عرصه دستیابی به فنآوری روز تصفیه فاضلاب و بازیافت طلای کثیف پیش برویم، و عقب‌ماندگی خود را جبران کنیم، از هدر رفتن آب جلوگیری کنیم و مصرف سرانه آب خانگی را به حد متعارف برسانیم؛ و سپس از افزایش جمعیت سخن به میان آوریم. این را هم بگویم که این فقط یک مورد از مقدمه‌های ضروری برای افزایش ظرفیت جمعیت‌پذیری سرزمین مادری‌مان است.

سیندرلا و سانسورچی‌های حرفه‌ای امروز

ماجرای سیندرلا داستان معروفی است که با همت والت دیسنی معروفیت و محبوبیت عالمگیر یافته‌است. در افسانه‌های همه اقوام و ملل داستان‌های فراوانی می‌توان‌یافت که در آن‌ها قهرمان داستان که در اوج مظلومیت زندگی می‌کند، بالاخره بخت و اقبال به او رو می‌کند و زندگی موفق و پر از شادی و شادابی را بعد از دوره فقر و محرومیت آغاز می‌کند. داستان سیندرلا روایتی از این “شادکامی پس از مظلومیت” است.

پوستر فیلم سیندرلا اثر والت دیسنی

پوستر فیلم سیندرلا اثر والت دیسنی

سیندرلا دخترکی است که ظلم و بدرفتاری همه‌روزه نامادری ستمگرش را تحمل می‌کند. تا این که یک روز پاداش صبوری خود را می‌گیرد. در مراسمی با شاهزاده آشنا می‌شود، اما شتابزده به خانه برمی‌گردد. آن چنان شتابزده که در بیرون تالار، یک لنگه کفش خود را جا می‌گذارد! شاهزاده که شیفته او شده، سراسیمه دنبالش می‌دود، اما فقط یک لنگه کفش …
شاهزاده همه‌جا را دنبال صاحب کفش می‌گردد و همه دختران شهر کفش را امتحان می‌کنند تا صاحب واقعی کفش پیدا شود. اوج داستان آن جاست که فرستادگان شاهزاده به در خانه سیندرلا می‌رسند. خانه‌ای که سیندرلا در آن اسیر شده، و برای نامادری و دو خواهر ناتنی‌اش کلفتی می‌کند.
نامادری وقتی از ماجرا خبردار می‌شود، سعی می‌کند دختران بدقواره و زشت‌روی خود را جای سیندرلا قالب کند، اما کفش اندازه پای هیچ‌کدام از دختران او نیست. او منکر وجود دختری دیگر در خانه می‌شود و اجازه نمی‌دهد سیندرلا با فرستادگان شاهزاده روبه‌رو شود، و او هم شانسش را بیازماید. اما این حربه اثربخش نیست. ماجرا لو می‌رود و صاحب واقعی کفش پیدا می‌شود.
ماجرای سیندرلا امروزه در مقیاسی وسیع در جای‌جای کره زمین در حال بازسازی و بازنویسی است. فکرش را بکنید. برای خرید کتابی به کتابفروشی مراجعه می‌کنید. فروشنده به زبان بی‌ربانی می‌گوید کتاب موردنظر شما در دسترس نیست و توصیه می‌کند کتاب دیگری را بخرید. تلویزیون منزلتان را روشن می‌کنید. می‌خواهید مثلاً شبکه الف را تماشا کنید. اما این جعبه جادو تصمیم می‌گیرد به جای شبکه الف، شبکه ب را به “سمع و نظر”تان برساند!
در عرصه فرهنگ، هنر، ادبیات، سیاست و … افرادی طبق برنامه حذف می‌شوند و تلاش می‌شود که افراد خاصی جایگزین آن‌ها شوند و محبوب‌القلوب گردند! در حوزه اخبار، ابعاد جنایت جنگی صهیونیست‌ها در پوشش اخبار جام جهانی و جنجال‌های خبری دیگر مخفی می‌شود. حتی در عرصه انتخاب و معرفی یک فیلم یا یک کتاب و اثر ادبی، ملاحظات سیاسی وارد میدان می‌شوند تا مبادا گردی بر ردای کبریایی قدرت‌های بزرگ جهانی بنشیند! در این میدان هم آثار هنری ارزشمند را از کانون توجه مردم دور می‌کنند تا محصول هنری موردنظر خودشان بی‌رقیب بماند، و بدون‌دردسر هوش از سر مخاطبان برباید!
با مرور تاریخ سده‌های گذشته، به‌کرّات می‌بینیم سیاستمداران برجسته و دانا با دسیسه مخالفان کنار زده‌شده، و خانه‌نشین گشته‌اند، تا فرد موردنظر آنان بر صدر مصطبه جای گیرد. امیرکبیرها را عزل کرده و به تبعید فرستاده‌اند، تا آقاخان نوری‌ها جایشان را بگیرند، متفکران و اندیشمندانی را رانده‌اند که سال‌ها بعد تازه قدرشان بر همگان معلوم شده‌است.
در تمام این صحنه‌ها، به نوعی با داستان سیندرلا روبه‌رو هستیم. صاحبان قدرت با سانسور کردن سیندرلای واقعی، سعی می‌کنند آدرس غلط به مردم داده، و دختر زشت‌روی خود را به جای او قالب کنند. آن‌ها اجازه نمی‌دهند مردم سیندرلای واقعی و تقلبی را کنار هم ببینند و خود مقایسه کنند و انتخاب کنند. زیرا می‌دانند دراین‌صورت مردم انتخاب درست خواهندکرد. به همین دلیل سیندرلای واقعی از صحنه کنار می‌رود و “سانسور” می‌شود تا مردم دچار اشتباه شوند و آدرس غلط را باور کنند.
این است که می‌گوییم: سانسورچی‌ها در هرکجای دنیا که باشند، یک نقش و یک کارکرد دارند؛ آن‌ها نامادری سیندرلا هستند. همین!
به‌راستی در این میدان مبارزه، پیروزی نهایی با کدام طرف است؟ سیندرلاها یا سانسورچی‌ها؟ کافی است مردم از سیندرلای قلابی بخواهند تا لنگه کفش به‌جای‌مانده از سیندرلای واقعی را بپوشد و به قول شاعر: “تا سیه‌روی شود هرکه در او غِش باشد”.

استاد شهریار و شعر همای رحمت

بی‌تردید شعر “همای رحمت” یکی از زیباترین و ماندگارترین اشعار پارسی در ستایش امیر مؤمنان علی (ع) است. شاعر تلاش می‌کند تصویری از شخصیت بی‌همتای مولا را در قالب کلام منظوم ارائه کند، و خود باور دارد که گنجاندن بحر در کوزه ممکن نیست.
شاید راز ماندگاری این شعر، بیان صادقانه و عاشقانه شاعر و پرداختن او به جنبه‌هایی خاص از شخصیت مولاست، آن‌جاکه بخشندگی امام علی را با اشاره به ماجرای گدایی که به در خانه او رفته‌بود، به تصویر می‌کشد، یا آن‌جاکه دستور اکید او را به مهربانی و مدارا با قاتلش که زندانی شده‌است، یادآوری می‌کند، و یا ….
شاعر توانا با زبانی صادقانه، و بی‌ریا و به‌دور از انواع تعقیدات لفظی و معنوی و صناعات شعری، احساس پاک دوستداران مولا را به نظم درآورده‌است. شرح زیبایی و عمق معنای این شعر در یک نوشتار کوتاه نمی‌گنجد. در این یادداشت فقط به یک بیت از این شعر ماندگار می‌پردازم که به نظر من نقطه اوج و به بیانی بیت‌الغزل این شعر است، و به نکاتی چند درباب آن اشاره خواهم‌داشت. منظورم این بیت است:
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته‌باشد سرِ چشمه بقا را
نکته اول شروع با نام خداوند در قالب سوگند است. کلامی که با سوگند به نام مقدس خداوند آغاز می‌شود، محکم‌ترین کلام بشری است که اشاره به باوری عمیق دارد. شاعر باور خود را به آن‌چه‌که می‌خواهد بیان کند، با سوگند به نام مقدس حضرت حق اعلام می‌کند.
نکته دوم اشاره به بخشندگی مولاست. می‌توان‌گفت آب حیات اگر در دسترس باشد، گرانبهاترین و باارزش‌ترین متاعی است که ممکن است فردی در اختیار داشته‌باشد. و بخشنده‌ترین انسان‌ها کسی است که در بذل و بخشش گرانبهاترین متاع ممکن، دچار تردید نشود. مقایسه کنید فردی را که روغن ریخته را که مصداق بی‌ارزشترین متاع‌هاست، می‌بخشد و فردی که در بخشیدن گرانبهاترین متاع‌ها بر همگان سبقت می‌جوید!
نکته سوم این است که شاعر عمداً در این بیت به‌جای آب حیات از آب بقا صحبت می‌کند. حیات و نقطه مقابلش ممات، در عرصه زیست‌شناسی مطرح می‌شوند و می‌توان جنبه‌هایی از آن‌دو را در آزمایشگاه مشاهده کرد و سنجید. اما بقا و نقطه مقابلش فنا، دو مفهوم پیچیده با بار فلسفی هستند. به بیان دیگر، دو مفهوم بقا و فنا بسیار عمیق‌تر و پرمعنی‌تر از دو مفهوم حیات و ممات هستند، و به‌این‌ترتیب، آب بقا اگر وجود داشته‌باشد، متاعی گرانبهاتر از آب حیات است! و به همین میزان بخشیدن آن دشوارتر و نیازمند همّتی والاتر است!
نکته چهارم نحوه تملک چشمه آب بقا توسط مولا است. او این چشمه را به ارث نبرده، یا اتفاقی کشف نکرده و یا نخریده‌است. او سرِ چشمه را “گرفته” است. یعنی برای تصرف آن با دشمن درگیر شده، شمشیر زده و صف دشمنان را درهم شکسته و سر چشمه را از آنان بازپس گرفته‌است.
انتخاب تعبیر “گرفته‌باشد” به جای مثلاً “خریده‌باشد” اشاره‌ای ظریف به رشادت و جنگاوری مولاست که در دشوارترین و پرخطرترین میدان‌ها نبرد وارد شده، و در راه عقیده و آرمانش می‌جنگید، و از کشته شدن در میدان رزم ترسی نداشت.
یک‌بار در جنگ صفین مولا گویا به قصد نبرد تن به تن وارد میدان شد. معاویه برای این که از هویت این یکه‌سوار ناشناس مطمئن شود، حیلتی اندیشید. او گفت تمام سپاه شام یک‌باره به سوی این سوار حرکت کنند، اگر او از جایش عقب ننشت، معلوم خواهدشد که خودش است، فرزند ابوطالب!
نکته پنجم اغراقی دیگر در بیان میزان سخاوت مولاست. بخشیدن چشمه‌ای که برایش زحمت نکشیده‌اید، شاید چندان دشوار نباشد! حتی بخشیدن چاهی که با تلاش بسیار حفر می‌کنید و به آب می‌رسید، تا این‌حد دشوار نیست. اما چشمه‌ای گرانبها که به‌خاطرش خطر کرده، خود را به صف دشمن زده، و با پهلوانان نامدار لشکر دشمن پنجه در پنجه افکنده‌اید، به این آسانی نیست! اما امام علی آنچنان کریم است که حتی چنین ثروتی را هم بدون ذره‌ای تردید و تزلزل می‌بخشد.
نکته ششم نحوه عرضه این گوهر گرانبها به مردم است. شاعر چندبیت پایین‌تر از این بیت، اشاره به داستان گدایی می‌کند که به در خانه مولا رفت:
برو ای گدای مسکین! در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
امام علی درحال نماز بود که گدا سررسید و در خانه را زد. امام برای این که گدا از در خانه او دست‌خالی برنگردد، انگشتری خود را از انگشت درمی‌آورد و به گدا اشاره می‌کندکه آن را بردارد. داستانی که آیه ۵۵ سوره مائده به آن اشاره دارد:
انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون
گدای مسکین برای این که از کرم امام علی برخوردار شود، باید “برود”! او باید خود حرکت کند و خود را به در خانه مولا برساند، و در بزند و چیزی بخواهد، و صد البته دست‌خالی برنخواهدگشت، حتی اگر صاحب خانه درحال رازونیاز با معشوق باشد.
اما در بیت موضوع بحث ما، صحبت از “رفتن” نیست. لازم نیست کسی برود و در خانه علی را بزند تا بتواند از آب بقا بهره‌مند شود. شاعر نگفته‌است که هرکس به علی که سر چشمه بقا را گرفته‌است، مراجعه کند، مشمول لطف او خواهدشد!
فکرش را بکنید. فرستادگان مولا در کوچه پس کوچه‌های شهر جار می زنند که مولا چشمه بقا را در اختیار دارد و آن را به رایگان در اختیار متقاضیان قرار می‌دهد. هرکس بخواهد، کافی است ظرفی بردارد و به در خانه او سربزند. لزوماً همه مردم شهر این دعوت را نخواهندپذیرفت. بالاخره افرادی به دلایل مختلف از جمله لجاجت و عناد یا جهل این دعوت را نمی‌پذیرند.
در مناجات رجبیه می گوییم:
یا من یعطی من لم‌یسئله و من لم‌یعرفه تحنناً منه و رحمه
ای که عطا می‌کنی به کسی که از تو چیزی نمی‌خواهد …
به‌راستی منظور شاعر چیست؟ چگونه اثری از فنا نمی‌ماند، وقتی که برخی افراد دعوت مولا را نمی‌پذیرند و به در خانه او نمی‌روند؟ عناد برخی از آنان با مولا در حدی است که حتی عذاب الهی را بر تسلیم شدن در مقابل ولایت او ترجیح می‌دهند! حکایت همان فردی که ظاهراً از روی عناد با مولا طالب عذاب واقعی شد، که در ابتدای سوره معارج به آن اشاره شده‌است:
سأل سائل بعذاب واقع
اشاره شاعر به این است که مولا منتظر آمدن متقاضیان نمی‌ماند. او خود به در خانه مردم رفته، و آب بقا را عرضه می‌کند. او حتی از کسانی که در را بروی او باز نمی‌کنند، دلجویی می‌کند و با مهربانی بی‌مانندش آهن زنگارگرفته دل‌های سخت دشمنانش را هم نرم می‌کند.
مقایسه کنید این میزان از بخشندگی را با این که فردی در خانه‌اش غذای نذری طبخ و توزیع کند و متقاضیان در صفی طولانی بایستند و خسته شوند و حتی گاه غذا گیرشان نیاید.
شاعر در این‌جا بخشندگی علی را تصویری از بخشندگی حضرت حق دانسته‌است، کریمی که از خزانه غیبش به قول سعدی دوستان که سهل است، حتی دشمنان را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد:
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم؟
تو که با دشمنان نظر داری
نکته هفتم غلو شاعرانه و اغراق ادیبانه ای است که شاعر با ظرافت و زیبایی در این بیت گنجانده‌است: مولا با این بخشندگی خود، فنا را نه‌تنها از این جهان خاکی، که از هر “دو عالم” برمی‌چیند!
شاید در نظر اول، این اغراق ادیبانه، ناشی از بی‌سلیقگی گوینده تلقی شود، که قدرتی را به مخلوق نسبت می‌دهد که در انحصار خالق است. اگر برچیدن فنا مصلحت می‌بود، حضرت حق که عین سخاوت و بخشندگیست، خود آن را برمی‌چید!
اما اگر قدری بیشتر تأمل کنیم، روشن می‌شود که شاعر ممدوح خود را آینه‌ای می‌بیند که تصویر معشوق ازلی و ابدی برآن افتاده، و خود جلوه ای از “او” شده‌است. با این دید (امیدوارم حضرت حق جسارت مرا در انتخاب این تعبیر ببخشاید، که هنر گزینش تعبیری زیباتر را ندارم) معشوق از این غلو شاعرانه که گویی شاعر مخلوق را از خالق هم سخاوتمندتر یافته‌است! نه‌تنها نمی‌رنجد، که لبخندی از رضایت بر لبانش نقش می‌بندد! و شاعر را تحسین می‌کند که چه خوب مخلوقی شایسته و بی‌نظیر را مدح گفته‌است!
***
اما بعد …
به‌راستی راز ماندگاری شهریار و شعرش در چیست؟
شهریار نه جامع علوم معقول و منقول بود، نه فقیه کامل و نه عارف واصل. نه مفسر قرآن کریم بود و نه شارح نهج‌البلاغه. نه بر فراز منبری به وعظ و خطابه پرداخته‌بود، و نه با مدح اولاد فاطمه گفتن و مزد ستاندن، ثروتی اندوخته. نه مدرس اخلاق و عرفان بود و نه همنشین و سرحلقه رندان. نه ادعای علم اولین و آخرین داشت، و نه خود را برتر از مردمان می‌پنداشت. او شهریار بود، شاعری همرنگ مردم، مثل مردم و در کنار مردم. مثل همه آن‌ها زندگی کرد، عاشق شد، شاعر شد، غزل‌های عاشقانه سرود و ….
اما یک شب …
یک شب همچون دیگر مردمان کوچه بازار، دلش هوای عشق اهل‌بیت کرد، به علی اندیشید و با چشمانی پر از اشک و سینه‌ای پر از مهر او قلم به دست گرفت. او بی‌ریا و بی‌ادعا قصد مدح مردی را کرد که هیچ‌کس جز خداوند یارای وصف عظمت روح او را ندارد. اما چنان در عشق بی‌ریا و بی‌ادعا و مردمی خود غرق شد که معشوق در او تجلی کرد. معشوق می‌سرود و القا می‌کرد و عاشق بی‌ریا و بی‌ادعا فقط می‌نوشت. عاشق چنان از خود بی‌خود شده‌بود که گویی خود معشوق است!
ترسم ای فصّاد گر فصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دل روشنی ست
در میان لیلی و من فرق نیست
و این‌گونه بود که این شعر زیبا سروده‌شد؛ شعری که هر بیت و هر مصراعش بوی عشقی فارغ از ادعاهای عالمان بی‌عمل می‌دهد.
***
دقایقی از اذان صبح نوزدهم رمضان گذشته است. با دیدگانی اشکبار گویی صدای ناله جبرئیل امین را می‌شنوم که در آسمان کوفه ضجه می‌زند:
تهدمت والله ارکان‌الهدى
وانطمست اعلام‌التقى
وانفصمت العروه‌الوثقى
قتل ابن عم المصطفى
قتل على المرتضى
قتله اشقى‌الاشقیاء.
بخدا سوگند ستون‌هاى هدایت درهم شکست، نشانه‏هاى تقوى محو شد، و دستاویز محکمى که میان خالق و مخلوق بود، گسیخته گردید. پسر عم مصطفى صلى‌الله علیه و آله کشته‌شد. على مرتضى کشته‌شد. سنگدل‌ترین و بدبخت‌ترینِ نوعِ بشر او را کشت.

فوتبال سالم و اقتصاد سالم

امروزه فوتبال به‌عنوان یک رشته ورزشی محبوب، به یک صنعت بزرگ و جهانی با گردش مالی قابل‌توجه بدل شده‌است. باشگاه‌های بزرگ و پرآوازه تلاش می‌کنند با صرف هزینه‌های گزاف، بهترین‌ها را از سرتاسر جهان به خدمت خود درآورده، و در مسابقات بدرخشند و درآمد بیشتری کسب کنند.
در کشور ما نیز این رشته با محبوبیت چشمگیر روبه‌روست، و توانسته گردش مالی مطلوبی ایجاد کند. به‌این‌ترتیب می‌توان از فوتبال در اقتصاد ما نیز به عنوان یک “صنعت” نام برد. اما نکته جالب این است که این صنعت می‌تواند یک مینیاتور از کل اقتصاد ما تلقی شود، و تصویری روشن و واقع‌بینانه از این کل و شرایط اقتصاد کشور و وضعیت بنگاه‌داری و مدیریت به دست بدهد.
به‌راستی از یک صنعت فوتبال پویا و موفق چه انتظاری داریم؟
این صنعت باید بتواند با یک تکاپوی گسترده در سرتاسر کشور، نوجوان‌های بااستعداد و باآتیه را کشف و شناسایی کرده، بهترین شیوه‌ها را برای تربیت آن‌ها به کار گرفته، و سپس آن‌ها را جذب باشگاه‌های مطرح بکند. با ایجاد و گسترش رقابت سالم بین باشگاه‌ها، و افزودن بر شور و نشاط مسابقات کشوری، زمینه شناسایی هرچه بیشتر و هرچه بهتر استعدادهای ورزشکاران و مربیان و کادرهای فنی را فراهم آورد، تا باشگاه‌ها برای جذب این افراد مستعد رقابت کنند.
این صنعت باید از حضور در رویدادهای مهم ورزشی جهان استقبال کرده، و آن را فرصتی ارزشمند برای شناساندن توانایی و ارزش صنعت فوتبال ملی‌مان در سطح جهان تلقی کند و به‌این‌ترتیب با فراهم آوردن زمینه جذب ورزشکاران و مدیران ورزشی کشورمان، زمینه همکاری آنان با باشگاه‌های بزرگ جهانی را فراهم آورده و درنتیجه درآمد قابل‌توجه برای فعالان این صنعت به ارمغان آورد.
در فضای به شدت رقابتی این صنعت، باشگاه‌ها سعی می‌کنند با به خدمت گرفتن بهترین و دلسوزترین مدیران و برنامه‌ریزان، از منابع مالی و سایر امکانات خود به بهترین نحو برای رسیدن به مدارج بالاتر استفاده کنند. موفقیت یک باشگاه و یک تیم، یک بازی برد–برد تلقی می‌شود که همه دست اندرکاران در آن به پیروزی می‌رسند: مدیران توان مدیریت خود را به رخ می‌کشند و موقعیت خود را تثبیت می‌کنند. بازیکنان استعداد خود را به نمایش می‌گذارند و ممکن است از طرف تیم‌های بانام و نشان‌تری دعوت به همکاری شوند. باشگاه‌ها قدرت خود را در جذب و به کارگیری مستعدترین افراد به نمایش می‌گذارند و درآمد بالاتری کسب می‌کنند که زمینه رشد آن‌ها را در سال‌های آتی فراهم می‌کند.
در چنین صنعتی دیگر نتیجه یک مسابقه، حاصل توافق پنهانی بین متولیان امر تلقی نمی‌شود. ورزشکاران مستعد و باآتیه به دلیل قضاوت‌های شخصی برخی افراد کنار گذاشته نمی‌شوند. تصمیم‌گیرندگان نمی‌توانند به جای رعایت مصالح باشگاه متبوعشان، صرفاً به فکر منافع شخصی خود باشند. زدوبندها و ارتباطات پنهانی نمی‌تواند در جذب و به کار گماردن افراد اعم از ورزشکاران، مدیران و مربیان و کادر فنی تأثیرگذار باشد. و ….
چنین صنعت فوتبالی را می‌توانیم یک “فوتبال سالم” بنامیم.
به‌راستی فوتبال ما در یک ارزشیابی منصفانه چه نمره‌ای از صفر تا صد از نظر شاخص سلامت می‌گیرد؟
جای دوری نرویم. چندی پیش و در دورانی که تیم ملی فوتبال کشورمان داشت آماده حضور در مهمترین رویداد جهان فوتبال می‌شد، سرمربی با جدیت تمام مشغول کارش بود و مدام به مسؤولان ذیربط تذکر می‌داد که چرا کار را جدی نمی‌گیرید؟ چرا باور نمی‌کنید که شرایط خاصی داریم و خیلی مهم است که تمام توان خود را به کار بگیریم و همگی یک هدف مهم را دنبال کنیم؟ همزمان فلان مقام فوتبالی با لبخندی ملیح می‌گفت سرمربی بیخود شلوغش می‌کند!
درنتیجه تیم ما با کمترین امکانات تدارکاتی راهی میدان شد، حتی در تهیه پیراهن بازیکنان هم حاشیه‌ها پررنگ‌تر از متن شدند! چه رسد به بقیه مسائل. به بیان دیگر، در حالی که هزینه‌های گزاف در عرصه فوتبال صرف می‌شود، به‌ناگهان یادمان می‌افتد که باید در تهیه لباس بازیکنان صرفه‌جویی کنیم!
مدیریت دولتی در همین عرصه هم مسلط شده، و هنر خود را به نمایش گذاشته‌است. فلان فرد غیرفوتبالی را با سلام و صلوات می‌آورند و مسؤولیت مهمی به او می‌سپارند، فقط به این دلیل که “گل‌پسر” است و نباید بیکار بماند! بیشتر از آن که به هنر و توان بازیکن توجه داشته‌باشند، به سرووضع او توجه می‌کنند و این که چه گفته و چه نگفته‌است!
این‌گونه است که همه کارهای صنعت فوتبال دچار حاشیه می‌شود. گویی باید سرنوشت رقابت دو تیم یا ترکیب نهایی یک تیم نه در زمین بازی و نه در عرصه رقابت بلکه برسر میز گفتگو (لابی) حل شود. ظاهراً هرجای دیگری هم خیلی اهل گفتگو نباشیم، در این عرصه به گفتگوها وزن و قدرت تأثیرگذاری بیش از حد داده‌ایم!
در چنین شرایطی، می‌بینیم که امکان بهره‌گیری از فرصت‌ها را از دست می‌دهیم. استعدادهای نوجوانان ما به خوبی کشف نمی‌شود، فوتبال ما با وجود توان و استعداد کافی، موقعیتی متناسب با قابلیت‌های خود در جهان پیدا نمی‌کند، سهم این صنعت از گردش مالی عظیم جهانی رشد نمی‌یابد، و به‌این‌ترتیب دایره عقب‌ماندگی تسلط خود را بر سرنوشت فوتبال کشورمان به نمایش می‌گذارد.
مشابه همین وضعیت را در سایر بخش‌های اقتصادمان نیز می‌بینیم: همه‌جا توان و قابلیت فراوانی داریم که به دلیل ضعف مدیریت و شیوه‌های نادرست استفاده از آن‌ها، نتیجه چشمگیر و رضایت‌بخش به دست نمی‌آوریم.
به‌این‌ترتیب، می‌توانیم بگوییم سلامت صنعت فوتبال ما تصویری از سلامت کل اقتصادمان است. همان‌گونه که سرنوشت فلان سرمایه‌گذاری و فلان سهم در بورس یا … نه در میدان رقابت سالم بلکه بر سر میز لابی روشن می‌شود، یا عزل و نصب مدیران بیشتر از این‌که تحت‌تأثیر موفقیت آن‌ها باشد، محصول روابط و بده و بستان‌ها است، در عرصه فوتبال نیز حاکمیت مدیریت دولتی یا بهتر بگویم شبه‌خصوصی همین شرایط را ایجاد کرده‌است.
نتیجه این که صنعت فوتبال آیینه تمام‌نمای اقتصاد ما است. فوتبال‌مان همان میزان از سلامت برخوردار است که اقتصادمان.

دنباله‌روی زودباورانه از نوع ایرانی !

قصد لطیفه گویی ندارم، اما حکایتی که می‌خواهم نقل کنم، به‌عنوان یک لطیفه تکراری و تا حدی بیمزه، ارزش تأمل و اندیشیدن دارد:
سال‌ها پیش که هنوز هواپیما برای مردم ما تازگی داشت و با نام طیاره شناخته می‌شد، یکی از سرگرمی‌های مردم به‌ویژه در ولایات دورافتاده، تماشای طیاره بود. وقتی یک طیاره از آسمان منطقه رد می‌شد، مردم جمع می‌شدند و تماشا می‌کردند و تازه‌واردها را به سرعت راهنمایی می‌کردند تا طیاره را زودتر ببینند و این لحظات مفرح را از دست ندهند!
ماجرا مربوط به آن ایام است:
مردی با طی کردن طول کوچه وارد خیابان می‌شود و همان‌جا می‌بیند گروهی از رهگذران ایستاده و طیاره یا همان هواپیما را تماشا می‌کنند و ذوق‌زده به‌هم نشان می‌دهند.
مرد نیز به جمع می‌پیوندد و سرش را بالا می‌گیرد تا طیاره را پیدا کند. اما خبری از طیاره نیست. از بغل دستی خود سراغ طیاره را می‌گیرد. او هم نمی‌داند و دنبال آن می‌گردد!
مرد کنجکاو می‌شود و از بقیه هم سراغ طیاره را می‌گیرد. اما کسی خبر ندارد! انگار همه متوهم شده‌اند و …. مرد از پا نمی‌نشیند و ماجرا را ریشه‌یابی می‌کند تا ببیند اولین نفری که طیاره را دیده و باعث شده این جمع بی‌ریا شکل بگیرد، کیست.
بعد از کلی جستجو متوجه می‌شود، فردی خون‌دماغ شده و سرش را بالا گرفته تا خون بند بیاید! نفر دوم با خیال این‌که طرف تنهایی دارد حظّ تماشای طیاره را می‌برد، شتابزده به او ملحق شده و اصلاً سؤال نکرده که موضوع چیست؟ و همین طور نفر سوم و چهارم و ….به‌این‌ترتیب یک جمع متوهم شکل گرفته‌است!
استعداد بی‌نظیر ما ایرانیان و صد البته غنای حیرت‌انگیز زبان پارسی و فرهنگ ایرانی موجب شده در طول چندده سال اخیر به حدی لطیفه‌های دست اول و پیچیده ساخته، و دهان به دهان (دراصل موبایل به موبایل!) پخش شود، که دیگر لطیفه‌ای مثل آن چه نقل کردم، جذابیتی نداشته‌باشد. بااین‌حال، قدری تأمل در این ماجرا خالی از فایده نیست.
خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که می‌بینیم یک ادعا، خاطره یا نقل‌قولی مجعول از یک شخصیت تاریخی دهان به دهان می‌گردد، و حتی یک نفر هم درباره درست یا نادرست بودن آن تحقیق نمی‌کند. همگان به صرف این که عده زیادی این مطلب را می‌گویند و باور می‌کنند، آن را حقیقت محض می‌پندارند! درحالی‌که اگر قدری به خود زحمت بدهند، و درباره سند این نقل‌قول یا ادعا تحقیق بکنند، درخواهندیافت که نفر اول راوی این مطلب متوهم شده، و همین‌طوری مطلبی را به‌اصطلاح پرانده‌است! نفرات بعدی هم برای جلوگیری از خستگی، زحمت بررسی و کنکاش در موضوع را به‌خود نداده‌اند! همین!
به‌بیان‌دیگر، خیلی از ماها مطلبی را فقط به دلیل این که افراد زیادی آن را نقل می‌کنند، باور می‌کنیم و بر تعداد نقل‌قول کنندگان آن می‌افزاییم تا نفرات بعدی راحت‌تر آن را باور کنند!
علت‌های زیادی را برای این موضوع می‌توان مطرح کرد: دنباله‌روی(conformism)، زودباوری، هم‌رنگ جماعت شدن، عدم کارایی نظام خبررسانی و گسترش شبکه‌های اطلاع‌رسانی مردمی، غلبه یافتن فرهنگ شفاهی و کاهش اتکا و اعتماد به فرهنگ مکتوب و ….
علت هرچه باشد، این مشکل در جامعه امروز ما بسیار گسترده شده، و حتی در بین قشر تحصیل کرده و نخبه جامعه هم ریشه دوانده‌است. گاه می‌شنویم فلان سیاستمدار خارجی به فلان مقام وطنی فلان مطلب را گفته‌است. وقتی به محتوای خبر توجه می‌کنید، خود خبر داد می‌زند که جعلی است! اما مطلب دهان به دهان می‌گردد و حتی محفل نخبگان را هم از خیر و برکتش بی‌نصیب نمی‌گذارد! هیچ‌کس هم به خود جرأت نمی‌دهد که نقد کند و بگوید سند و مدرکش کو؟!
مطلبی از قول فلان مقام چندده سال پیش نقل می‌شود و به سرعت موردقبول همکان قرار می‌گیرد. اما هیچ سندی درباره آن وجود ندارد. هیچ‌کس هم به این نکته توجه نمی‌کند که نفر اول راوی داستان فردی متوهم بوده و در تنگنای قافیه حکایتی پرانده‌است! مطلب مجعول به‌حدی دهان به دهان می‌گردد و رایج می‌شود که حتی خود نفر اول هم وقتی می‌شنود، باور می‌کند!
به‌راستی چگونه می‌توان جامعه را از این بیماری رهاند؟ چگونه می‌توان افراد را وادار کرد که با نگاهی نقادانه با جهان پیرامون خود روبه‌رو شوند، و به خود جرأت اندیشیدن و نقد کردن و مدرک خواستن بدهند؟ چگونه می‌توان از شر دنباله‌روی زودباورانه ایرانی خلاص شد؟
در فرصتی دیگر بازهم به موضوع خواهم‌پرداخت.

“شاهزاده خوشبخت” الگویی برای کمک‌های انسان‌دوستانه

“شاهزاده خوشبخت” عنوان داستانی کوتاه از اسکار وایلد است که در سال ۱۸۸۸ منتشر شده‌است.
خلاصه ماجرا از این قرار است که مردم یک شهر مجسمه شاهزاده محبوبشان را که با جواهرات گرانبها تزیین شده‌است، بر یک بلندی نصب کرده‌اند تا با این کار مراتب احترام و قدردانی خود را نسبت به او اعلام کنند و بگویند که او همیشه در قلبشان جای دارد.

تصویر شاهزاده خوشبخت در اولین چاپ این داستان

تصویر شاهزاده خوشبخت در اولین چاپ این داستان

در یک غروب سرد پاییزی، پرستویی کوچک بر شانه مجسمه می نشیند تا خستگی به‌در کند. او می‌خواهد فردا صبح همراه دیگر پرستوها به سرزمین‌های گرم جنوب کوچ کند، و زمستان را در آن‌جا بگذراند. پرستو متوجه می‌شود که مجسمه در حال گریستن است. علت را می‌پرسد.
شاهزاده می‌گوید از این بلندی متوجه فقر و نداری مردم شهر شده‌است و دوست دارد برای آن‌ها کاری بکند. شاهزاده از پرستو خواهش می‌کند همان‌شب یکی از نگین‌های گرانبهای دسته شمشیرش را برای خانواده‌ای فقیر ببرد. او که به شمشیر جواهرنشان نیازی ندارد.
صبح روز بعد، شاهزاده از پرستو خواهش می‌کند یک‌روز دیگر سفرش را عقب بیندازد و امشب هم نگین دیگری را برای فقیر دیگری ببرد. این کار بارها و بارها تکرار می‌شود، و پرستو عاقبت از کوچ باز می‌ماند. در عوض زمستان آن‌سال خانواده‌های فقیر شهر از بدبختی و فقر نجات می‌یابند.
با گذشت فصل سرما، مردم متوجه می‌شوند که این کمک‌ها از کجا و چگونه به دست فقرا می‌رسید. شاهزاده دیگر نگین و جواهری برایش نمانده‌بود و پیکر بی‌جان پرستویی کوچک که سرمای زمستان را تاب نیاورده‌بود، پیش پای مجسمه شاهزاده قرار داشت. مجسمه دیگر زیبا نبود. مقامات شهر آن را برداشتند و ….
این داستان کوتاه نکته خاصی را مطرح می‌کند که ارزش تأمل و اندیشیدن بیشتر را دارد:
مردم شهر برای نشان دادن عمق احساس و ارادتشان به شاهزاده، ثروتی عظیم را صرف ساختن مجسمه او می‌کنند. اما شاهزاده نیکوکار احتیاجی به‌این‌گونه ابراز احساسات ندارد. او با فرستادن جواهرات به خانه‌های مردم فقیر و نیازمند شهر، به مردم شهر می‌گوید که اگر قصد کار خیر دارید، به فقیران شهرتان کمک کنید و از دشواری‌های زندگی آنان بکاهید.
پیام شاهزاده خوشبخت پیامی ماندگار و همیشگی است. فکرش را بکنید. اگر در مصرف مبالغ هنگفتی که همه‌ساله به‌عنوان نذورات و خیرات کنار گذاشته می‌شود، اولویت اول به رفع فقر و کمک به خانواده‌های کم‌درآمد و مستمند داده‌شود، چه قدم بزرگی در مسیر فقرزدایی برداشته‌می‌شود.
حال در نگاهی فراگیرتر، اگر کلیه هزینه‌هایی از این دست اعم از سفرهای زیارتی، مراسم و اجتماعات که با هزینه گزاف شکل می‌گیرد، مسیر خود را به‌سوی خانوارهای فقیر و مستمند کج کند، چه می‌شود؟ یک نمونه از این هزینه‌ها، حق‌الزحمه‌های هنگفتی است که به برخی مداحان پرداخته‌می‌شود، یا هزینه‌های پذیرایی در بعضی اجتماعات مذهبی و تولید و پخش غذاهای نذری که با ریخت‌وپاش فراوان همراه است.
حاجی دلاوری را درنظر بگیرید که برای بیستمین‌بار راهی سفر زیارتی حج عمره می‌شود و دقت فراوان همراه با وسواس در اجرای صحیح اعمال به کار می‌برد. هزینه ولیمه هربار از سفر حج برگشتنش هم برابر با هزینه خورد و خوراک یک ساله یکصد خانوار مستمند است. تازه این دلاور اگر بخواهد کار خیر هم انجام بدهد، صرف ساخت بنایی باشکوه در مکانی مقدس خواهدکرد. غافل از این که با چنین بذل منابعی، نه تنها پیشوایان دینی خود را خوشحال نمی‌سازد، بل غمی بر غم‌هایشان می‌افزاید!
در جامعه امروز ما، همه‌ساله مبالغ هنگفتی صرف نذورات و مراسم مذهبی و خیراتی از این قبیل می‌شود. هزینه‌های گزافی را صرف اعلام دلبستگی و ادای احترام به بزرگان دینی خود می‌کنیم. درحالی‌که اگر از خود آن بزرگواران پرسیده‌شود، هرگز چنین خاصه خرجی‌هایی را نمی‌پذیرند و به عاشقان خود توصیه می‌کنند: الله الله فی‌الایتام.
این نکته را هم اضافه کنم که منظور من تفریط در مقابل افراط نیست. بحث این نیست که کسی سفر زیارتی نرود یا ولیمه ندهد و یا مراسمی برای تجدید عهد با بزرگان و پیشوایان دینی خود برگزار نکند. اشکال بر افراط در این‌گونه هزینه‌ها وارد است که به‌جای فقرزدایی در مسیر خاصه‌خرجی و ولخرجی هدایت می‌شود.

اقتصاد سالم و راه‌های میلیونر شدن

به نظر من بررسی و مقایسه کمّی و کیفی فرصت‌ها و موقعیت‌هایی که هر جامعه برای میلیونر شدن پیش پای شهروندان خود می‌گذارد، می‌تواند تصویر روشنی از وضعیت سلامت اقتصادی آن جامعه و امکان پیشرفت و شکوفایی آن در آینده به دست دهد.
در کشوری که از اقتصاد سالم و شکوفا برخوردار است، فرصت‌های فراوانی برای فعالیت‌های سالم اقتصادی و کسب درآمد برای شهروندان ایجاد می‌شود، و کافی است فرد از خلاقیت و استعداد کافی برخوردار باشد تا بتواند به یک کارآفرین موفق بدل شود.
در مقابل، در کشوری با اقتصاد ناسالم و در حال فروپاشی، چنین شرایطی وجود ندارد و شهروندان راه‌های بسیار معدود و انگشت‌شمار برای رسیدن به درآمد گزاف در اختیار دارند. ممکن است در چنین کشوری خیلی سریع بتوان میلیونر شد. بحث بر سر آسان یا دشوار بودن و درصد احتمال موفقیت نیست. نکته این است که در یک اقتصاد ناسالم تنوع فرصت‌ها محدود است. در چنین جامعه ای راه سریع و آسان ثروت‌اندوزی معمولاً زدوبند با صاحبان قدرت سیاسی و رانت‌خواری است.
به‌این‌ترتیب، می‌توان کلیه جوامع بشری را در یک صف طولانی قرار داد که در ابتدای صف کشورهای دارای اقتصاد سالم و درحال پیشرفت قرار دارند، و هرچه به انتهای صف نزدیک می شویم، نشانه‌های بیماری اقتصاد کشورها آشکارتر می‌گردد. حال اگر این امکان وجود داشته‌باشد که در باب منشأ ثروت‌های کلان در کشورهای ابتدا و انتهایی صف تحقیق کنیم، خواهیم‌دید در ابتدای صف این ثروت‌های کلان منشأهای بسیار متفاوتی دارند. مثلاً اولی از طریق سرمایه‌گذاری در تولید خودرو، دومی سرمایه‌گذاری در صنعت نفت، سومی بانکداری، چهارمی خریدوفروش سهام انباشته‌شده‌اند.
اما با حرکت به سمت انتهای صف، از این تنوع کاسته می‌شود. به‌طوری‌که در انتهای صف احتمالاً کشوری مثل سومالی قرار می‌گیرد. به جرأت می‌توان وضعیت امروز کشور سومالی را به‌عنوان یک مثال ویژه که از کمترین تنوع در عرصه فرصت میلیونر شدن برخوردار بوده، و در انتهای صف قرار دارد، مطرح کرد: در این کشور فقط یک راه برای رسیدن به درآمد گزاف وجود دارد: دزدی دریایی!
به‌راستی جامعه ما در کجای این صف قرار دارد؟
قصد من جسارت به ساحت کارآفرینان و فعالان اقتصادی کشورمان، که با تلاش صادقانه خود چرخ اقتصاد کشور را به گردش درآورده و هزاران شغل ایجاد کرده‌اند، نیست. اما نمی‌توان این حقیقت را نادیده گرفت که انباشت سرمایه آن هم از نوع کلان و نجومی، شاید راهی غیر از زدوبند با صاحبان قدرت و استفاده از رانت نداشته‌باشد. می‌توان با استفاده از ارتباطات فامیلی مجوز واردات خودرو گرفت و یک‌شبه میلیارددر شد. می‌توان تسهیلات کلان از بانک گرفت و از محل تفاوت سود ناچیز آن با نرخ تورم، به هدف رسید. می‌توان …
حتی در آن بخش از اقتصاد کشور که خبری از رانت و بده بستان نیست و روابط سالم اقتصادی حاکم است، بزرگترین ثروت‌اندوزی‌ها فقط از طریق سرمایه‌گذاری در املاک و بهره‌مند شدن از افزایش سریع قیمت آن ایجاد شده‌است.
به‌این‌ترتیب، وقتی منشأ ثروت‌های نجومی را بررسی کنید، متوجه شباهت فوق‌العاده بین آن‌ها خواهیدشد: تجارت املاک، تسهیلات کلان ارزان‌قیمت، رانت‌خواری، رابطه بازی و زدوبند و البته مختصری هم فعالیت سالم و صادقانه. (۱)
باز به همان سؤال اساسی‌مان برگردیم: جامعه ما در کجای این صف قرار دارد؟ در اقتصاد ما چه فرصت‌هایی برای فعالان اقتصادی وجود دارد که در سایه خلاقیت و ابتکار خود و بدون بهره‌گیری از رانت و زدوبند، میدان فعالیت خود را گسترش دهند؟ به‌راستی ما به انتهای صف نزدیک‌تر هستیم یا ابتدای صف؟
در یک تحلیل جامع اقتصادی، ممکن است با استناد به اطلاعات و آمار و ارقام، از حرکت به سمت قله‌های پیشرفت صحبت کرد. ممکن است با رسم نمودارهای اغواکننده شرایط را مطلوب و دلچسب نشان داد. اما تا زمانی که فرصت‌های متنوع و متعدد برای میلیونر شدن غیر از رانت‌خواری و زدوبند و … پیش پای فعالان اقتصادی گذاشته‌نشود، نمی‌توانیم بگوییم که از اقتصادهای بیمار انتهای صف فاصله زیادی گرفته‌ایم.
——————————————
۱ – اشاره به این نکته خالی از لطف نیست که در ایام نوجوانی داستان کوتاهی از یک طنز نویس ترک خواندم که با عنوان “دلتون میخواد میلیونر بشین؟” ترجمه شده‌بود. خبرنگاری می‌خواست درباره نحوه میلیونر شدن بزرگترین سرمایه‌دارهای کشورش تحقیق کند. او متوجه شد همه این کلان‌سرمایه‌دارها از طریق کارهای خلاف مانند گرانفروشی، کم‌فروشی، فروش اجناس تقلبی و … پولدار شده‌اند!
از همان زمان، این سؤال در ذهنم ایجاد شد که آیا همه‌جای دنیا این‌گونه است یااین‌که کشورهای مختلف شرایط متفاوتی دارند و در کل چه عواملی باعث این تفاوت می‌شود.

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.