فقرزدایی از منظر عدالت ترمیمی *

عدالت ترمیمی (restorative justice) شیوه‌ای برای گسترش و استقرار مناسبات عادلانه در جامعه است که برخلاف شیوه‌های رایج به‌جای تنبیه مجرم به ترمیم زخمی توجه دارد که با وقوع جرم ایجاد شده‌است. ازاین‌رو آن را می‌توان نقطه مقابل عدالت تنبیهی (retributive justice) دانست. در این شیوه تلاش می‌شود از طریق رودررو ساختن بزهکار و بزه‌دیده، و بررسی ابعاد خسارتی که با وقوع بزه متوجه بزه‌دیده شده‌است، علاوه‌بر متنبه ساختن بزهکار برای ضرورت اصلاح رفتارش، او ناگزیر از قبول مسؤولیت اعمال خود و جبران آن به شیوه‌ای مناسب بشود. به استناد مطالعات انجام‌شده طی دهه‌های اخیر، رویکرد عدالت ترمیمی دستآوردهای بهتری در مقایسه با رویکردهای رقیب داشته، و ازاین‌رو مورد استقبال اهل فن قرار گرفته‌است.

در نظر اول مقوله فقرزدایی ارتباطی با مفهوم عدالت ترمیمی پیدا نمی‌کند، زیرا به حسب ظاهر در این میدان با یک رفتار مجرمانه که زخمی به جامعه وارد کرده‌باشد و گروهی از مردم را آسیب زده‌باشد، روبه‌رو نیستیم. اگر چنین نگاهی به مسأله فقر داشته‌باشیم، برنامه فقرزدایی در قالب مجموعه‌ای از سیاست‌های بازتوزیع درآمد تعریف می‌شود، و مأموریت دولت این خواهدبود که بخشی از درآمد اقشار پردرآمد جامعه را به‌صورت مالیات از آنان دریافت کرده، و صرف اجرای پروژه‌های عام‌المنفعه کند.

اما با نگاهی عمیق‌تر بروز پدیده فقر و گسترش ابعاد آن را در جامعه می‌توان متأثر از رفتار گروه‌هایی از جامعه دانست. دولتمردان با اجرای برخی سیاست‌ها موجبات تشدید مناسبات رانتی را در اقتصاد کشور فراهم می‌آورند، که نتیجه آن گسترش ابعاد فقر در جامعه و افزایش جمعیت زیر خط فقر است. همچنین برخی فعالان اقتصادی با رفتار خاص خود در میدان اقتصاد به تشدید فقر اقشار کم‌درآمد کمک می‌کنند. فرار مالیاتی، دریافت تسهیلات کلان رانتی، دریافت مجوزهای ویژه با امضای طلایی و … همه و همه دست در دست هم داده، و موجب فقیر و فقیرتر شدن اقشار کم‌درآمد و طبقه متوسط را فراهم می‌آورند.

به‌طوری که ملاحظه می‌شود، می‌توان گسترش فقر در جامعه و فقیر شدن تدریجی گروه کثیری از شهروندان را نیز نتیجه وقوع شکل معینی از بزه دانست. در این میدان بزه‌کاران دولتمردان بی‌اعتنا به عواقب اجرای سیاست‌های نسنجیده، و نیز گروه اندک برخوردار از مناسبات رانتی هستند که با سرعتی سرگیجه‌آور فاصله میلیون تا میلیارد و اخیراً هزار میلیارد را طی کرده، و به جرگه صاحبان ثروت‌های افسانه‌ای پیوسته‌اند. در مقابل بزه‌دیدگان جمع کثیری از شهروندان هستند که در سایه اقدامات مشترک بزه‌کاران گرفتار فقر و فلاکت شده‌اند.

بررسی مثالی از عالم واقع به روشن‌تر شدن موضوع کمک می‌کند. در اواخر دهه ۶۰ و با پایان دوران جنگ تحمیلی قدرت خرید اقشار حقوق‌بگیر به‌ویژه کارمندان دولت به دلیل شرایط تورمی به کمتر از یک پنجم سال شروع جنگ رسیده‌بود. طبعاً دست‌اندرکاران باید تلاشی برای بهبود وضعیت حقوق‌بگیران می‌کردند. هرچند اقدامات جدی در مسیر افزایش حقوق کارکنان دولت انجام گرفت، اما بیشترین ابتکار و خلاقیت برای بهبود شرایط مالی مدیران به کار گرفته‌شد. به بیان دیگر گروه صاحب‌منصبان و عالیرتبگان به‌جای حل مشکل کل کشور، رندانه به حل مشکل خود و وابستگانشان پرداختند. بدین‌گونه امتیازات جانبی برای گروهی اندک از کارکنان فراهم شد، و به‌تدریج فاصله طبقاتی بین گروه مدیران با کارکنان عادی افزایش یافت، به‌گونه‌ای که در کنار فقر گسترده اکثریت کارکنان بخش دولتی، جمع محدودی از طریق دریافت حقوق و مزایای ظاهراً ناچیز موفق به کسب ثروت قابل‌توجه شده‌اند. در چنین شرایطی آیا نباید گسترش فقر حقوق‌بگیران را یک “بزه”، متنفذان رند را “بزه‌کار” و عموم حقوق‌بگیران را “بزه‌دیده” نامید؟

حال اگر با رویکرد عدالت ترمیمی به مقوله فقر و فقرزدایی توجه کنیم، راه‌حل را صرفاً در سیاست‌های بازتوزیع درآمد یا افزایش مبلغ یارانه جستجو نخواهیم‌کرد. گسترش مناسبات رانتی اختلاف طبقاتی را در جامعه تشدید کرده، و در کنار افزودن بر ثروت افسانه‌ای برخورداران، جمعیت زیر خط فقر را نیز به سرعت افزایش داده‌است. اما این فقط ظاهر و بخش آشکار ماجرا و به‌عبارتی لایه بیرونی آن است. با توجه به لایه‌های درونی می‌توان‌دریافت که مناسبات رانتی زخمی عمیق بر سلامت جامعه زده، و حتی وحدت ملی را نشانه رفته‌است. درمان این زخم و جبران این کاستی از نگاه عدالت ترمیمی با گسترش گفتگوی ملی بین دو طرف قابل‌تحقق است.

افزایش هزینه‌های رفاهی دولت و کمک گسترده به اقشار محروم و کم‌درآمد می‌تواند گامی در مسیر کاهش اختلاف طبقاتی و کاهش ابعاد فقر در جامعه تلقی شود، اما کمکی به درمان و التیام این زخم نمی‌کند؛ زخمی که می‌تواند هزینه‌های اجتماعی گزافی را در آینده به‌دنبال داشته‌باشد. درواقع افراط و تفریط‌هایی که در برخورد با مقوله فقر مطرح می‌شود، و دیدگاه‌های بسیار متناقضی که گاه و بیگاه مطرح می‌گردد، همه ناشی از عدم توجه به ضرورت التیام این زخم است.

تشدید مناسبات رانتی در میدان اقتصاد، جامعه امروز ایران را به دو گروه برخوردار و محروم تقسیم کرده‌است. گروه کم‌تعداد برخوردار خواسته یا ناخواسته از مزایای مناسبات رانتی بهره‌مند شده، و با سرعتی که حتی برای خودشان نیز باورکردنی نبوده، ثروتمند و ثروتمندتر شده‌اند، و گروه پرتعداد محرومان هر روز از وسعت سفره‌شان کاسته‌شده و به‌تدریج به الگوی مصرف فقیرانه‌ای که فرشاد مؤمنی آن را مدارای نجیبانه می‌نامد، روی آورده‌اند.

اولین بند نسخه رویکرد عدالت ترمیمی برای جامعه امروز ایران، تشویق گروه برخوردار به قبول مسؤولیت فقیرتر شدن جامعه و همراهی در جبران این ضرر بزرگ به اقتصاد ملی است؛ حتی آن گروهی که ناخواسته از مزایای مناسبت رانتی برخوردار شده‌اند، مثلاً مالکانی که با افزایش سریع قیمت مستغلات، یک‌شبه به عضویت باشگاه مولتی‌میلیاردرها درآمده‌اند.

نکته پایانی این که هرچند رویکرد عدالت ترمیمی مستقیم یا غیرمستقیم با الهام از سنت جامعه بومیان جزایر اقیانوس آرام تدوین شده، اما قرابت خاصی با اندیشه اسلامی دارد، و شواهد متعددی از تعالیم قرآن کریم درباب ضرورت پذیرش مسؤولیت اجتماعی و تلاش برای التیام زخمی که فقر بر تن جامعه وارد کرده، از طریق رابطه مستقیم بین برخورداران و محرومان می‌توان مطرح نمود.

———————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۶ – ۶ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

بازخوانی “روز واقعه” و روایت غربت سینمای ملی ایران *

فیلم روز واقعه محصول سال ۱۳۷۳ یکی از آثار ماندگار سینمای کشورمان است. فیلمنامه این اثر را بهرام بیضایی در سال ۱۳۶۱ نوشت، اما در آن‌سال‌ها موفق به ساخت آن نشد. سال‌ها بعد شهرام اسدی با مختصر تغییراتی در فیلمنامه امکان ساخت آن را یافت. این اثر در سیزدهمین جشنواره فیلم فجر در ده رشته نامزد دریافت جایزه شد، و در پنج رشته سیمرغ بلورین را از آن خود ساخت. اما جای شگفتی است که داوران فیلمنامه فاخر این اثر را شایسته دریافت سیمرغ ندانستند.

داستان فیلم در سال ۶۰ هجری قمری در شهر بصره اتفاق می‌افتد. جوانی نصرانی عاشق دختری مسلمان به نام راحله شده‌است. او با هدایت راحله مسلمان می‌شود و همچون او حسین بن علی را به‌عنوان مقتدای خود برمی‌گزیند. عبدالله بارها و بارها به خواستگاری راحله می‌رود، و هربار از زید پدر راحله پاسخ منفی می‌شنود، اما دست‌بردار نیست. اصرار فراوان عبدالله عاقبت دل زید را نرم می‌کند و مراسم عروسی سرمی‌گیرد. دقایقی قبل از خواندن خطبه عقد عبدالله در خانه زید و در جمع میهمانان خبر شهادت مسلم‌بن‌عقیل را در کوفه می‌شنود. میهمانان درباره چند و چون ماجرا صحبت می‌کنند. ناگهان عبدالله ندایی می‌شنود که کسی او را به یاری می‌خواند.

عبدالله سراسیمه مجلس را ترک می‌کند. و با شتاب از شهر خارج شده و به سمت کوفه حرکت می‌کند. برادران راحله که از این رفتار توهین‌آمیز عبدالله خشمگین شده‌اند، در پی او می‌روند تا یا بکشندش، یا برش گردانند تا در حضور مردم تنبیه شود. آنان نیمه‌شب عبدالله را می‌یابند، اما او حاضر به بازگشت نیست. راحله که خود نیز در پی برادرانش آمده به آنان می‌رسد و وقتی می‌شنود که عبدالله در پی حسین روانه شده، تا حقیقت را بیابد، او را روانه می‌کند که اگر به جایی خوانده‎شده‌است، زودتر برود.

عبدالله با پشت سر گذاشتن ماجراهایی عصر روز عاشورا به کربلا می‌رسد درحالی‌که ماجرا به پایان رسیده‌است. او به بصره بازمی‌گردد و در جواب راحله می‌گوید که پاسخ سؤالش را یافته، و حقانیت امام را درک کرده‌است.

فیلم تصویری قابل‌تأمل از زندگی مردمان آن روز جهان اسلام ارائه می‌کند. بیشتر آنان حق را به حسین می‌دهند از حکومت یزید بیزارند، اما حاضر به خطر کردن و همراهی با حسین نیستند. آنان به امور جاری زندگی روزمره خود مشغولند و فقط دعا می‌کنند ماجرا ختم به خیر شود.

فیلم شامل دیالوگ‌هایی بسیار هنرمندانه، پرمعنی و تأمل‌برانگیز است، و با کمک آن‌ها تلاش می‌کند به‌سهم خود کاستی‌های نگاه سنتی به تاریخ و اندیشه اسلامی را برملا کند. در اوایل فیلم یکی از بزرگان قبیله پدر دختر را سرزنش می‌کند چگونه از ادعای مسلمانی یک جوان نصرانی عاشق فریب خورده‌است:

  • او نصرانی بود و اینک زنّار گشوده، که او هرچه کرد از سر عشق دخترت راحله کرد. چه کسی می‌داند که او ایمان به زبان دارد یا به دل؟

زید پدر راحله در پاسخ می‌گوید:

  • آری نمی‌دانیم. درباره هیچکس نمی‌دانیم. دور نیست آن زمان که ما همه کافر بودیم و چون به اسلام درآمدیم، کسی این تهمت بر ما نبست که اینک تو مسلمان بر او می‌بندی!

عمرو برادر بزرگ راحله نیز زبان به انتقاد از تصمیم پدر می‌گشاید:

  • مسلمانی ما سه نسل است و از او هیچ.

زید با پاسخی سنجیده او را نیز مجاب می‌کند:

  • من از اسلام او بوی تازگی می‌شنوم، و از مسلمانی تو تنها بوی غرور جاهلی می‌آید. ما شصت سال مسلمانیم. این چه تفاخریست که به ایمان خویش می‌کنیم؟ اگر تو مسلمانی از پدر داری، او این گنج به رنج خویش یافته‌است.

در صحنه‌ای دیگر عبدالله بر سر راه خود به کوفه، بر خرابه معابد باستان عبور می‌کند. سنگ‌تراشیده‌هایی که روزی خدایان بودند و مورد تقدیر و تکریم، و اینک رهگذران بر آنان سنگ و سرگین می‌افکنند. عبدالله از مرد خادم می‌پرسد:

  • کاش می‌دانستم حسین بن علی در حقشان چه گفت.

خادم جمله امام را نقل می‌کند:

  • چگونه سنگی بر بتان سنگی بیندازم، حال آن‌که بت‌های زنده بر روی زمینند.

عبدالله در ادامه سفرش به قبیله نصرانی رسیده که ساعتی میزبان حسین بوده‌اند. عبدالله از بزرگ قبیله می‌پرسد که حسین آیا سخنی با آنان گفته؟ و او جمله امام را نقل می‌کند:

  • “… خودستایان تکیه بر اریکه‌ها زده‌اند. کتاب خدا را چنان می‌خوانند که به سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیده‌اند، تک‌پیراهنان را پیراهن بر تن می‌درند. آنان که دستار بر سر نهاده‌اند، سر از گردن خداترسان می‌اندازند. … اینان سپاه آز می‌آرایند و دیوار غرور می‌فرازند و کوشک خودپرستی می‌سازند و اموالشان را از انباشتن پایانی نیست.”

چون لحظه‌ای رسید که باید وداع کند، ما را گفت: “هفت روز بعد از این، جوانی به جستجوی من می‌آید. تشنگی‌اش را فروبنشانید، و اسبی به او بدهید. … او به میهمانی ما می‌آید و من از بالاترین جای او را خوش‌آمد خواهم گفت.”

دشواری ساختن یک فیلم تاریخی در حوزه مذهبی در این است که نمی‌توان و نباید شخصیت‌های اصلی ماجرا را به تصویر کشید. اما روز واقعه با زیرکی و رندی خالقش پاسخی کارآمد برای این دشواری یافته‌است: عبدالله نصرانی تازه‌مسلمان در سفر خویش با کسانی هم‌صحبت می‌شود، که حسین میهمانشان بوده، بر سر سفره‌شان نشسته و شیر اشترانشان را خورده‌ و با آنان سخن گفته‌است.

فیلم از چنگ انداختن قدرت‌طلبان بر ارزش‌ها و مفاهیم متعالی دینی سخن می‌گوید، رفتار بی‌آلایش و دور از تفاخر پیشوایان دینی را روایت می‌کند، و صداقت قهرمان کربلا را به تصویر می‌کشد که نه برای طلب ریاست و مقام که برای احیای ارزش‌های دینی قیام کرده، و جان بر سر این پیمان می‌دهد. او حتی در سفر سرنوشت نیز با این که می‌داند بازگشتی در کار نیست، از هدایت مردمان و خوشآمد گفتن به میهمانی تازه‌وارد سر باز نمی‌زند که وظیفه‌اش نه به قدرت رسیدن بلکه راه نمودن است.

روز واقعه اثری فاخر و ماندگار است. هم به دلیل هنرنمایی ماندگار خالق فیلمنامه، هم به دلیل تلاش و جدیتی که کارگردان اثر شهرام اسدی و دیگر دست‌اندرکاران به کار برده و نقش‌آفرینی‌های عالی از بازیگران گرفته‌اند. بی‌تردید تک‌تک نقش‌آفرینان کوشیده‌اند تا بهترین بازی خود را ارائه کنند. اما در این میان نمی‌توان بدون سخن گفتن از بانو ژاله علو این پرونده را بست.

ژاله علو را بسیاری در نقش خاله در سریال ماندگار روزی روزگاری به یاد سپرده‌اند. در روز واقعه او علاوه بر نقش ام سلما دایه راحله، در صحنه‌ای کوتاه در حد گفتن یک جمله در قامت بانویی در زنجیر که کنایه از بانوی اسیر آن واقعه جانسوز است، ظاهر می‌شود و خطاب به عبدالله که از شدت تأثر از خود بیخود شده، می‌گوید:

  • برگرد ای جوانمرد! و خبرمان را ببر

تأثیر و حزنی شدید و حیرت‌آور در همین یک جمله کوتاه و لحن ادای آن نهفته است. اندوهی که اگر از عمیق‌ترین لایه جان بازیگر برنخاسته‌باشد، هرگز و با هیچ ترفند بازیگری قابل‌نمایش نیست. احساسی که باید از دل برخاسته باشد تا این‌چنین بر دل نشیند. به باور و ادعای نگارنده، هنر بانو ژاله علو در همین تک‌جمله فورانی عجیب دارد. گویی بازیگر تمام چندین دهه تجربه هنری خود و بالاتر از آن تمام باور و احساس خود را در چله کمان گذاشته و به بالاترین حد اثرگذاری پرتاب می‌کند.

دوستداران اهل بیت (س) طی قرن‌ها احساسات خود را در مورد این حادثه بزرگ در قالب هنر نمایش داده‌اند. گاه در قالب نقاشی و مینیاتور، گاه در قالب شعر و چکامه، گاه به صورت نمایش تعزیه به این ماجرا پرداخته، و یاد آن را زنده نگاه داشته‌اند. برگزاری مراسم عزاداری و روضه‌خوانی و مداحی نیز جلوه دیگری از این شور و احساسات پاک است. اما بی‌تردید با گذشت زمان باید ابزارهای جدید در خدمت گرفته‌شوند. هنر هفتم ابزاری ارزشمند بود که می‌شد آن را در خدمت گرفت و با خلق آثاری سترگ ابعاد گوناگون این حادثه را بازگو و تحلیل نمود. همانگونه که روز واقعه با بیان فاخر بیضایی و هنرنمایی درخشان دست‌اندرکارانش به گوشه‌ای از آن پرداخته‌است.

اینک و با گذشت نزدیک چهار دهه از دوران نگارش فیلمنامه، فقط کافی است به راه طی‌شده صنعت سینما در کشورمان نگاهی بیفکنیم تا معلوممان شود که تا چه حد به فکر استفاده از این ابزار توانمند بوده‌ایم. اگر سازندگان اثری همچون روز واقعه تشویق می‌شدند، و نگرش‌های سلیقه‌ای مانع شکوفایی و بروز خلاقیت‌ها نمی‌شد، اساتید اهل فن می‌توانستند آثار فاخر دیگر عرضه کنند چرا که روز واقعه راه را برایشان هموار ساخته بود. اما مگر می‌شود نهال هنر در فضایی پر از محدودیت و تنگ‌نظری رشد کند و ببالد؟

چندی پیش کلیپی در فضای مجازی منتشر شد که بسیاری از بینندگان را مات و مبهوت ساخت. یکی از مداحان حکایتی بسیار سخیف را در قالب روضه تحویل مستمعان می‌داد: فردی لاابالی در خلوت خانه‌اش نشسته و نوشیدنی (!) می‌خورد و در خیال خود با سالار شهیدان ورق بازی می‌کند و برنده می‌شود!

لابد آن مداح با سلیقه و ذوق خود می‌پندارد که بیان چنین مطالب سخیفی خدمت به مکتب اهل بیت است. شاید عذر او موجه باشد که متناسب با درک خود به موضوع می‌پردازد. اما به‌راستی چگونه است که امثال او بر صدر نشسته و قدر می‌بینند، و همتایان بیضایی بعد از چند دهه عاقبت به این نتیجه می‌رسند که باید با اندوه و حسرت سرزمین مادریشان را ترک کنند؟

آری، جامعه ما به جای تجلیل از بیضایی و امثال او و تشویقشان به خلق آثاری ماندگار، و به جای تقدیر از کسی که چکامه‌ای چون روز واقعه را سروده‌است، دست نوازش بر سر کسانی می‌کشد که اوج هنرشان بیان ماجرای نوشیدنی (!) خوردن و ورق بازی کردن با مقتدای مؤمنان است.

به قول شاعر:

جای آن است که خون موج زدن در دل لعل

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

به‌راستی اگر سیاست حکیمانه‌ای در عرصه هنر هفتم به کار می‌گرفتیم و با تشویق هنرمندان دلسوز و توانمند کشورمان، مقدمات تقویت صنعت سینمای ملی خود را فراهم می‌آوردیم، اینک در میدان مبارزه فرهنگی با زورگویان عالم که میدان فرهنگ و هنر را نیز همچون میدان تولید و تجارت در اختیار خود گرفته‌اند، منادی سینمای پاک و انسانی نبودیم؟ آیا چنین سیاستی به نشر فرهنگ اسلامی-ایرانی و دفاع از ارزش‌های معنوی ملت ایران بیشتر از هنرنمایی مداحان با شیوه‌های سنتی و ناکارآمد خدمت نمی‌کرد؟ آیا این شیوه حتی بازدهی اقتصادی مطلوبی را به صورت درآمد ارزی نصیب کشورمان نمی‌ساخت؟ آیا با نادیده گرفتن این ظرفیت ارزشمند فرصتی بزرگ را به تهدیدی بزرگتر مبدّل نساخته‌ایم؟

————————-

* – این یادداشت در سایت دیدارنیوز منتشر شده‌است.

تأملی در اقتصادیات واکسیناسیون *

آقای امیرحسین قاضی‌زاده هاشمی نماینده مجلس شورای اسلامی و عضو ستاد ملی مقابله با کرونا چندی پیش در مورد پرونده واکسیناسیون مطالب قابل‌تاملی گفته‌اند. هرچند بسیاری از نکات موردنظر ایشان قابل نقد و بررسی و حاشیه‌نگاری است، بااین‌حال در این یادداشت فقط به یک نکته از بیانات ایشان در برنامه تلویزیونی تهران بیست می‌پردازم. ایشان معتقدند ایمنی ایجادشده با واکسن فایزر فقط ۲درصد از واکسن سینوفارم بیشتر است (۹۵درصد در مقایسه با ۹۳%). اما قیمت فایزر از سینوفارم خیلی بالاتر است (۱۵دلار در مقایسه با ۳٫۵دلار). پس از نظر اقتصادی توجیهی ندارد که واکسنی تا بدین‌حد گران خریداری کنیم. به بیان دیگر ایشان می‌گویند هرچند عملکرد فایزر از سینوفارم مختصری بهتر است، اما این “بهتر بودن” ارزش چنین قیمت بالایی را ندارد.

این درست است که لزوماً هر “بهتر بودن” نمی‌تواند و نباید مصرف‌کننده را وادار کند تا قیمتی بسیار گزاف برایش بپردازد. اما باید ارزیابی درستی از دو طرف معادله داشته‌باشیم تا مقایسه درستی انجام داده، و تصمیم درستی بگیریم. حال سؤال این است که آیا آقای قاضی‌زاده ارزیابی درستی از دو طرف معادله دارند؟

فرض کنیم ارقامی که ایشان در مورد میزان درصد ایمنی دو واکسن و قیمت جهانی این‌دو ارائه می‌کند، درست باشد. هرچند به دلیل محاسبه نادرست ایشان از نسبت قیمت‌ها، تردید در مورد این درستی، نامعقول نیست. زیرا ایشان عدد ۱۵ را ۵ الی ۶ برابر ۳٫۵ اعلام می‌کند، تا این ارزیابی به ضرر فایزر تمام شود. همچنین فرض کنیم امکان تحویل دو واکسن به کشورمان از نظر زمان‌بندی و تعداد دقیقاً مساوی بوده، و از همان زمان که امکان تأمین فایزر برای کشورمان فراهم شد، امکان تأمین سینوفارم هم به همان میزان وجود داشت. به بیان دیگر موقتاً تأخیر در عرضه سینوفارم را نسبت به فایزر نادیده می‌گیریم.

حال اگر با این دو فرض، میزان ایمنی دو واکسن را مقایسه کنیم به نتیجه معنی‌داری می‌رسیم: ۵درصد از کسانی که واکسن فایزر برایشان تزریق شده، در معرض ابتلا هستند. این عدد در مورد سینوفارم به ۷درصد می رسد، یعنی با انتخاب سینوفارم به جای فایزر در شرایط برابر جمعیت در معرض خطر بیماری در کشور ۴۰درصد افزایش می‌یابد (۷ در مقایسه با ۵). طبعاً با افزایش جمعیت بیمار، مرگ‌ومیر هم به همین نسبت و بلکه بیشتر افزایش می‌یابد. زیرا با افزایش جمعیت بیمار امکان ارائه خدمات بیمارستانی در سطح مطلوب برای همه بیماران فراهم نخواهدبود.

برای قضاوت بهتر در مورد سخنان آقای قاضی‌زاده باید اختلاف هزینه واکسیناسیون با فایزر و سینوفارم را با تفاوت میزان شیوع بیماری و مرگ‌ومیر در دو حالت مقایسه کنیم. با عنایت به قیمت اعلام‌شده، هزینه تأمین واکسن فایزر با کیفیت قدری بهتر از سینوفارم برای کل شهروندان کشور در مقایسه با سینوفارم تقریباً ۹۸۸ میلیون دلار بالاتر است. به بیان دیگر اگر مسؤولان تصمیم می‌گرفتند به جای واکسیناسیون سرتاسری با سینوفارم از واکسن فایزر استفاده کنند، باید ۹۸۸ میلیون دلار بیشتر هزینه می‌کردند. اما در مقابل درصد گسترش بیماری، درصد مرگ‌ومیر و تعداد خانواده‌های عزادار کمتر از میزان فعلی می‌بود.

اگر این فرض معقول را بپذیریم که تفاوت درصد مرگ‌ومیر ناشی از کرونا در کشور ما با متوسط جهانی، می‌تواند برآورد مناسبی برای تفاوت میزان مرگ‌ومیر در دو حالت (فایزر به جای سینوفارم) باشد، دراین‌صورت می‌توان‌گفت کشور ما به‌ازای هر ۲۰٫۰۰۰ دلار صرفه‌جویی متحمل یک مورد مرگ‌ومیر بیشتر شده‌است. زیرا اگر دولتمردان کشورمان همسو با سایر کشورها در زمان مناسب تصمیم به تأمین واکسن می‌گرفتند و فرصت‌سوزی نمی‌کردند، اکنون دلیلی نداشت که نرخ مرگ‌ومیر کشورمان از متوسط جهانی کمتر نباشد.

حال با عنایت به این چند مورد عدد و رقم، بهتر می‌توان در مورد دیدگاه آقای قاضی‌‌زاده قضاوت کرد. ایشان می‌گوید بهتر بودن فایزر از سینوفارم در حدی نیست که ارزشش را داشته‌باشد. معنای این جمله ساده که شاید در بسیاری از میدان‌ها درست باشد، اما در موقعیتی که درباب جان انسان‌ها سخن می‌گوییم، نامعقول است، این است که اگر می‌توانیم با صرف هزینه حداکثر ۲۰٫۰۰۰ دلار جان یک انسان را نجات بدهیم، این کار را نکنیم چون خیلی گران است! به بیان دیگر ارزش جان یک انسان در محاسبات ایشان کمتر از ۲۰٫۰۰۰ دلار تعیین شده‌، که حتی در حد دیه تعیین‌شده سال جاری هم نیست!

جهت مزید استحضار ایشان باید عرض کنم که رقم مزبور قابل‌مقایسه با تولید ناخالص داخلی سرانه کشور برای سه سال متوالی است. یعنی ایشان حاضر نیستند میزان تولید سه سال یک شهروند را برای نجات او از مرگ حتمی هزینه کنند.

گفتنی است در این محاسبه سرانگشتی، تقریباً همه موارد محاسباتی با فرض‌های معین به نفع آقای قاضی‌‌زاده تعیین شدند تا جای شک و شبهه‌ای نماند، و بی‌تردید اگر ارقام و اعداد و نسبت‌ها براساس فرض‌های نزدیک به واقعیت تعیین شوند، نتیجه حتی تکان‌دهنده‌تر از این هم خواهدشد.

سخن گفتن از ارزش جان انسان‌ها گستاخانه است. آمار مرگ‌ومیر برای تحلیل‌گران شاید فقط یک عدد باشد، اما برای خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست داده‌اند و متأسفانه همچنان از دست می‌دهند، چیز دیگری است. ای‌کاش سیاست‌گذاران و سخنوران در محاسباتشان قدری محتاط‌تر باشند، و با تصمیمات نابجایشان با سلامت شهروندان بازی نکنند.

به‌یقین در چند سال آتی و با مهار ویروس کرونا، تجربیات جهانی در برخورد با این بحران گردآوری شده، و به منبع درسی در دانشگاه‌های معتبر جهان تبدیل خواهدشد. به‌راستی اینک که سرنوشت تلخ دریاچه ارومیه در بعضی دانشگاه‌ها به‌عنوان یک رویکرد نادرست زیست‌محیطی مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد، آیا کارنامه ایران ما در عرصه مبارزه با کرونا و تأمین سلامت برای شهروندان کارنامه‌ای برای عبرت سایرین تلقی خواهدشد، یا نشانه‌ای از توان مدیریتی کشورمان خواهدبود؟

——————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۳ – ۵ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

اقتصاد ملی و اولویت‌های مانع‌زدایی از مسیر توسعه *

طی چند دهه گذشته اقتصاد ما با دو دسته دشواری‌ها در سطح جهانی و ملی روبه‌رو بوده‌است.

در سطح جهانی تحریم‌های ظالمانه باعث شده درآمد ارزی کشور کاهش جدی بیابد، جریان عادی تجارت خارجی لطمه ببیند، دسترسی کشورمان به منابع ارزی خود محدود شود، تولیدکنندگان موفق به تأمین مواداولیه و واسطه‌ای موردنیاز جریان تولید نشوند، و … . بدین‌ترتیب ازیک‌سو رقبای منطقه‌ای کشورمان در میدان اقتصاد قدرت بیشتری یافته و موقعیتی ممتاز نسبت به ایران در بازارهای منطقه کسب کرده‌اند. و این امر امکان رشد آینده اقتصاد ملی ما را با مخاطراتی روبه‌رو کرده‌است. همچنین در بازار نفت دیگران جای ما را گرفته، و بازار آینده فروش ما را محدود کرده‌اند.

در سطح ملی نیز با دشواری‌های متعددی روبه‌رو بوده‌ایم. ازیک‌سو حضور گسترده دولت و نهادهای عمومی در میدان اقتصاد امکان رشد و شکوفایی را از بخش خصوصی واقعی گرفته‌است، از سوی دیگر رشد نجومی نقدینگی طی چند دهه به دو فعالیت تجارت پول و تجارت املاک ابعادی افسانه‌ای و درنتیجه قدرت تخریبی فوق‌العاده داده‌است. تورم دورقمی مزمن و رکود همزمان، سوء مدیریت، ایرادات تشکیلاتی بدنه دولتی، گسترش دیوانسالاری پرهزینه، تاخت‌وتاز بخش‌های غیرمولد، گسترش مناسبت رانتی و فساد همه و همه دشواری‌هایی هستند که اقتصاد در داخل کشور با آن روبه‌رو است.

معمولاً در دوران تبلیغات انتخاباتی برخی فعالان سیاسی برای پیشبرد اهداف و برنامه‌هایشان تلاش می‌کنند تصویری دستکاری‌شده از دشواری‌ها و موانع را مطرح کنند، به‌عنوان نمونه ممکن است گروهی بر کم‌تأثیر بودن تحریم‌ها تأکید کنند و این‌که مهم‌ترین عامل بروز دشواری‌های اقتصادی، فقط و فقط سوء مدیریت داخلی و کم‌کاری متولیان امر است، درحالی‌که ممکن است خودشان نیز با طرف مقابل که تحریم را مهم‌ترین مانع تلقی می‌کند، هم‌عقیده باشند. به بیان دیگر در دوران تبلیغات انتخاباتی این غیرمنتظره نیست که اطلاعات نادرستی درباب دشواری‌های بر سر راه اقتصاد ملی ارائه شود. اما اینک دولت جدید در آستانه شروع فعالیت خود و در همان آغاز راه نیازمند تصویری واقع‌بینانه از دشواری‌ها است؛ تصویری که متولیان امر را برای تنظیم خردمندانه فهرست اولویت‌بندی دشواری‌هایی که باید برایشان چاره‌اندیشی شود، راهنمایی خواهدکرد.

به نظر می‌رسد دولت جدید از همان روزهای نخست فارغ از شعارهای تبلیغاتی برخی جریان‌های سیاسی، باید براساس یک اولویت‌بندی اندیشیده به فکر حل دشواری‌ها و برداشتن موانع از پیش پای اقتصاد ملی باشد. مهم‌ترین و تأثیرگذارترین دشواری‌ها که طبعاً باید در صدر فهرست قرار بگیرند، عبارتند از:

۱ – اصلاح مسیر تعامل با جهان

تحریم‌ها در طول زمان خسارت فراوانی به اقتصاد کشورمان زده‌است. هرروز تعداد بیشتری از سخنوران که در گذشته از بی‌اثر بودن و حتی مفید بودن تحریم‌ها سخن می‌گفتند، به جمع کارشناسان دلسوزی می‌پیوندند که از همان ابتدا دولتمردان را به تلاش برای رفع تحریم‌ها و گرفتن بهانه از دست بدخواهان کشور توصیه می‌کردند. در این راستا دولت جدید باید ضمن تلاش برای لغو تحریم‌ها و جلوگیری از ایجاد هر نوع اجماع احتمالی در جامعه جهانی برعلیه کشورمان، در صدد حلّ مشکلات ارتباط شبکه بانکی کشورمان با جهان برآید. بدون حل یا حداقل کم‌رنگ کردن تحریم‌ها و بدون رفع مشکل ارتباط بانکی ایران و جهان، اقتصاد ملی نمی‌تواند عملکرد درخشانی داشته‌باشد و موفق به ایجاد آن‌چنان رونقی در داخل کشور گردد که معضلاتی چون بیکاری، تورم دورقمی، تعطیلی واحدهای تولیدی و … در سایه آن رفع گردند.

۲ – رانت‌زدایی و مبارزه واقعی با فساد

اقتصاد کشورمان سالهاست که گرفتار مناسبات رانتی است. مقابله با برخی از مظاهر کوچک‌مقیاس فساد را می‌توان نوعی تلاش برای دادن آدرس غلط و منحرف کردن مسیر مبارزه با فساد تلقی کرد. دولت جدید باید از همان روز نخست با این پیش‌فرض کار خود را آغاز کند که مبارزه با فساد همانند هر حوزه دیگری از رتق و فتق امور کشوری، دانش خاص خود را لازم دارد. این مبارزه باید به‌دور از فضای احساسی و شعارهای تند با هدف بهره‌برداری‌های سیاسی و جناحی و با اتکا به دانش مرتبط سازماندهی گردد. نهادهای مردمی فعال در این میدان می‌توانند بیشترین کمک را به دولتمردان برسانند و دراصل موفقیت در میدان مبارزه با فساد در گرو شفافیت و حضور پررنگ رسانه‌ها و نهادهای مردمی است.

مبارزه با فساد بدون همراهی رسانه‌های مستقل، حتی اگر هم با نیت و برنامه درست آغاز شده‌باشد، همواره در معرض خطر انحراف و مبدل شدن به یک بازی سیاسی و جناحی است. نکته دیگر این که مبارزه با فساد را باید دولتمردان از خود و نزدیکان و همفکران خود آغاز کنند. در این صورت مردم این مبارزه را جدی تلقی کرده، و با جان و دل از این مبارزه و این مبارزان حمایت خواهندکرد.

۳ – اصلاح نظام پولی و بانکی

سال‌هاست که غول نقدینگی در اقتصاد ما قدرت‌نمایی می‌کند، و هیچ دولتمردی نتوانسته این غول را به داخل خمره بازگرداند. حجم عظیم نقدینگی که هیچ تناسبی با بخش واقعی اقتصاد ملی ندارد، با تشدید جریان تورمی ازیک‌سو کمر بخش تولید را خرد کرده، و از سوی دیگر سفره اقشار کم‌درآمد را کوچک و کوچک‌تر کرده، و گروه کثیری از شهروندان را به زیر خط فقر رانده‌است. طبعاً درمان این بیماری در کوتاه‌مدت ممکن نیست. اما دولت می‌تواند حتی در کوتاه‌مدت موتور خلق پول را متوقف کند.    

نظام بانکی کشور طی سالیان گذشته چندان خدمتی به بخش تولید و تولیدکنندگان واقعی کشور نکرده‌است. اما درمقابل با اعطای تسهیلات سخاوتمندانه به بخش غیرمولد و با دامن زدن به تجارت مخرب املاک و مستغلات، موجبات افزایش هزینه‌های تولیدکنندگان، یا به بیان دیگر افزایش قیمت‌تمام‌شده کالاهای تولید داخل را فراهم ساخته‌است. زیرا تولیدکنندگان در شرایط جدید ناگزیر از پرداخت مبالغ بیشتری بابت اجاره کارگاه و دفاتر اداری خود شده‌اند.

بازگرداندن قطار شبکه بانکی به ریل خدمت‌رسانی به بخش مولد اقتصاد و منع باج دادن به بخش غیرمولد یک ضرورت است.

۴ – تقویت بخش تولید واقعی

مناسبات رانتی در اقتصاد ما شرایطی فراهم ساخته‌است که در همه عرصه‌ها با پدیده جعل عنوان روبه‌رو هستیم. در کنار تولیدکنندگان واقعی، مدعیان تولید را داریم. در کنار صادرکنندگان واقعی مدعیان صادرات را داریم و در کنار بخش خصوصی واقعی، بخش شبه‌خصوصی را داریم. در چنین فضایی حتی اگر دولت برنامه‌ای جدی برای حمایت از بخش تولید تدوین و اجرا کند، ممکن است میوه شیرین این حمایت نصیب تولیدکنندگان واقعی نشود. ساماندهی بخش مولد اقتصاد کمک خواهدکرد که حمایت دولت منجر به تقویت تولیدکنندگان واقعی و نه مدعیان تولید شود.

۵ – بازنگری در سیاست‌های فقرزدایی و حمایت از اقشار محروم

روشن است که رابطه دولت با اقشار کم‌درآمد جامعه نباید در قالب اعطای صدقه تعریف شود. ازیک‌سو شأن و شخصیت شهروندان والاتر از این است که چنین نگاهی به آنان داشته‌باشیم. از سوی دیگر برقراری چنین شیوه‌های حمایتی هیچگاه از کارآمدی کافی برخوردار نیستند. بااین‌حال شرایط دشوار سالیان اخیر موجب شده که گروه کثیری از شهروندان جامعه به جمع افراد مستمند اضافه شوند. تدوین و طراحی شیوه‌های نوین و کارآمد حمایتی که ضمن حفظ کرامت انسانی شهروندان، بتواند بخشی از دشواری تأمین معیشت را از دوش نان‌آوران خانوارهای کم‌برخوردار بردارد، یک ضرورت است.

اصلاح نظام مالیاتی، کاستن از بار مالیاتی اقشار کم‌درآمد و طبقه متوسط، مهار جریان تورمی از طریق افزودن بر درجه کارآمدی شبکه توزیع کالا و خدمات، رفع مشکلات در عرصه تولید و توزیع کالاهای اساسی از جمله اقدامات ضروری در این عرصه هستند.

۶ – اصلاح جریان خصوصی‌سازی

خصوصی‌سازی در کشور ما از ابتدا در مسیری غلط شکل گرفت. درواقع اتفاقی که افتاد بیشتر نوعی نقل و انتقال دارایی و ایجاد درآمد برای دولت بود تا واگذاری امور به بخش خصوصی واقعی. خصوصی‌سازی باید منجر به تقویت بخش خصوصی واقعی در کشور گردد، و با واگذاری میدان فعالیت اقتصادی به کارآفرینان مقدمات رشد این بخش و حضور پررنگ آن در عرصه تولید و صادرات فراهم گردد. بااین‌حال طی سالیان گذشته با گسترش فعالیت نهادهای عمومی در میدان اقتصاد بخش جدیدی در اقتصاد کشورمان شکل گرفته، که نه تابع معیارهای بخش دولتی است، و نه کارآمدی و نظارت‌پذیری بخش خصوصی را دارد، هرچند مدعی خصوصی بودن است. رشد این بخش در اقتصاد ملی و واگذاری بنگاه‌های متعلق به دولت به آن، موجب شده عرصه برای بخش خصوصی واقعی کشور هرروز بیش از پیش تنگ‌تر شود. از طرف دیگر این بخش که بهتر است آن را بخش شبه‌خصوصی بنامیم، هرگز نمی‌تواند در مسیر کارآمدی و پویایی همچون بخش خصوصی واقعی پیش برود. یکی از مهم‌ترین دلایل این ادعا این است که در این بخش برخلاف بخش خصوصی واقعی، مدیران هرگز پاسخگوی سهامداران (جامعه) نیستند، و در چارچوب یک سلسله مراتب سازمانی فقط پاسخگوی مقامات بالادست خود خواهندبود.

شش موردی که در بالا برشمرده‌شدند، دراصل از این ظرفیت بالا برخوردار هستند که به‌عنوان سرفصل‌های اصلی سیاست‌گذاری اقتصادی دولت جدید برای اصلاح امور اقتصاد ملی موردتوجه قرار گیرند.

——————————–

* – این یادداشت در ماهنامه آینده‌نگر شماره ۱۱۰ مردادماه ۱۴۰۰ صفحات ۶۱ و ۶۲ به چاپ رسیده‌است.

تولید دانش‌بنیان و ضرورت تعامل مثبت با جهان *

امروزه اکثر قریب به اتفاق اقتصاددانان و تحلیلگران توسعه بر این باور هستند که توسعه کشورها در گرو گسترش تولید دانش‌بنیان است. به بیان دیگر شیوه‌های مرسوم و معمول تولید و هجوم به بازارهای جهانی هرچند این امکان را فراهم می‌آورد که کشور با دسترسی به درآمد سرشار ارزی برنامه‌های توسعه خود را پیش ببرد، اما در بلندمدت تولید انبوه با فنآوری پایین نمی‌تواند موتور توسعه کشور را به حرکت دربیاورد. آنان راه‌حل را در تلاش برای دستیابی به دانش و تجاری‌سازی آن می‌دانند، زیرا با این شیوه اقتصاد ملی می‌تواند در کنار کمیّت به کیفیت تولید نیز بیندیشد و از ارزش افزوده بالای تولید محصولات با فنآوری بالا بهره‌مند گردد.

توجه به اقتصاد دانش‌بنیان و الزامات آن خوشبختانه در کشور ما نیز مطرح شده، و سیاستمداران و متولیان امر گاه و بیگاه از آن سخن به میان آورده‌اند و در برنامه‌ها و اسناد مرتبط با برنامه‌های توسعه کشور بارها و بارها به این مبحث اشاره شده‌است.

تولید دانش‌بنیان در همان گام نخست نیازمند گسترش بی‌قیدوشرط دانش است. جامعه‌ای که ضرورت رشد تولید دانش‌بنیان را احساس می‌کند، باید تمام توان خود را برای دستیابی به دانش و افزودن بر ذخیره دانایی خود بسیج کند. اما سؤال بسیار مهم این است که جامعه چگونه و با چه راهبردی می‌تواند ظرفیت خود در میدان دستیابی به دانش و سپس تجاری کردن آن را به بالاترین حد ممکن افزایش بدهد؟

در پاسخ به این سؤال بسیار مهم می‌توان به موارد متعددی اشاره کرد: سرمایه‌گذاری کلان برای تربیت نیروی انسانی متخصص، راه‌اندازی مراکز پژوهشی، بازنگری در شیوه‌های مدیریت، تخصیص منابع بانکی و تسهیلات برای پروژه‌های تولید دانش‌بنیان و … . اما به باور نگارنده، مهم‌ترین و جدی‌ترین مبحث در این عرصه، تسهیل ارتباطات علمی بین دانشگاه‌ها مراکز عملی و پژوهشی کشور با معتبرترین مراکز علمی جهان است.

امروزه حتی معتبرترین دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی جهان نیز خود را بی‌نیاز از ارتباط و همراهی با سایر مراکز پژوهشی دنیا حتی مراکز درجه پایین‌تر نمی‌بینند. زیرا در همین ارتباطات است که هم‌افزایی علمی ایجاد می‌شود، و ایده‌های نو و خلاقانه متولد می‌گردند. به اشتراک گذاشتن دستآوردها و یافته‌های علمی موجب می‌شود یک تیم پژوهشی از ظرفیت و دانش پژوهشگران دیگر نیز استفاده‌ کرده، و امکان ارتقای کیفی مطالعات خود را فراهم بیاورد.

طبعاً مراکز علمی و پژوهشی کشور ما نیز مشمول این اصل جهان‌شمول هستند و خیلی بیشتر از مراکز پژوهشی پیشرو جهان نیازمند ارتباط و کسب اطلاعات و تجربه هستند. این مراکز و پژوهشگران وطنی باید بدون دغدغه خاطر بتوانند با مراکز علمی جهان مرتبط شوند و با استفاده از فرصت همراهی در کارهای پژوهشی جهانی، توان علمی و ذخیره دانایی خود و مراکز دانشگاهی کشور را بالا ببرند.

چنین ارتباط سازنده‌ای جز در سایه تعامل مثبت با جهان امکان‌پذیر نیست. دشواری‌هایی که برقراری تحریم‌های ظالمانه برای کشورمان فراهم آورده، در محروم شدن کشور از درآمد فروش نفت یا استفاده از خدمات و امکانات شبکه بانکی جهانی، یا افزایش هزینه تأمین کالاها و مواد اولیه وارداتی خلاصه نمی‌شود. بلکه بی‌اغراق مهم‌ترین مورد محرومیت تحمیلی، محرومیت مراکز پژوهشی و پژوهشگران ما از امکان ایجاد ارتباط سهل و آسان با مراکز علمی معتبر دنیا و مشارکت در بده‌بستان‌های رایج علمی و پژوهشی است. درواقع اگر روزی زیان‌های ناشی از تحریم به کشورمان را برآورد کنیم و با حسابرسی دقیق ابعاد آن را بسنجیم، درخواهیم‌یافت که زیان مراکز علمی کشورمان دست کمی از تحمیل تورم دورقمی ناشی از گران شدن قیمت مواد اولیه و درنتیجه افزایش قیمت تمام‌شده محصولات وطنی ندارد. اما شاید به این دلیل که این خسارت هنگفت در کوتاه‌مدت خود را نشان نمی‌دهد و از دید متولیان امر مخفی می‌ماند، چندان موردتوجه قرار نمی‌گیرد، و برای آن چاره‌اندیشی نمی‌شود.

برای تکمیل مبحث بیان خاطره‌ای از سالیان دور خالی از فایده نیست. سال‌ها پیش دوست دانشجویی که در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران مشغول تحصیل بود، و برای موضوع پایان‌نامه‌اش بررسی نظریات تئودور شولتز اقتصاددان برجسته و برنده جایزه نوبل را انتخاب کرده‌بود، به فکر افتاد که شانس خود را در مکاتبه با این دانشمند بزرگ بیازماید. این دانشجوی جوان نامه‌ای برای پروفسور شولتز نوشت و چندی بعد نامه‌ای محبت‌آمیز از او همراه با کتابی دریافت کرد. نکته‌ای که برای نگارنده بسیار جالب بود، این بود که شولتز از آن دانشجوی جوان خواهش کرده‌بود، بعد از تکمیل مطالعه‌ و تدوین پایان‌نامه، یک نسخه از کارش را برای او ارسال کند. شولتز ۸۸ ساله و استادی که لذت برنده شدن جایزه نوبل را تجربه کرده‌بود، هنوز خود را نیازمند این می‌دید که از بررسی و تحقیق در مورد نظریاتش توسط یک دانشجوی جوان در دانشگاهی دوردست مطلع شود و نکته جدیدی بیآموزد.

طبعاً وقتی تئودور شولتز مرحوم خود را از دانش و کار پژوهشی یک جوان دانشجوی جهان سومی بی‌نیاز نمی‌بیند، بی‌نیاز دانستن مراکز علمی کشور از ارتباط سهل و آسان و بی‌دردسر با مراکز معتبر جهان را باید اوج بی‌خردی تلقی کرد.

بی‌تردید برقراری رابطه و تعامل مثبت و مؤثر بین مراکز پژوهشی کشور و مراکز علمی معتبر جهان در گرو حل برخی مشکلات در عرصه سیاست‌خارجی است. امید است دولت سیزدهم با توجه به اهمیت و ضرورت رشد تولید دانش‌بنیان و ضرورت پرداختن به الزامات آن، مقدمات تعامل سازنده بین مراکز علمی کشورمان با جهان را فراهم سازد، تا بیش از این نظام علمی کشورمان از قافله دانش و پژوهش جهان عقب نماند.

———————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۱۶ – ۵ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

انجمن شاعران مرده؛ ستایش زیبایی‌های هستی *

فیلم Dead Poets Society محصول سال ۱۹۸۹ به کارگردانی پیتر ویر است. این فیلم در چهار رشته نامزد جایزه اسکار بود و جایزه اسکار بهترین فیلمنامه را از آن خود کرد. فیلم به نقد نظام آموزشی و تعلیم و تربیت می‌پردازد، و کاستی‌های آن را برای بیننده رو می‌کند.

ماجرا در سال ۱۹۵۹ در یک دبیرستان شبانه‌روزی پسرانه اتفاق می‌افتد. دبیرستان مقررات بسیار سختگیرانه خود را دارد، و در سایه این سختگیری کارنامه درخشانی برای خود دست‌وپا کرده‌است. زیرا دانش‌آموزانش در رشته‌های تحصیلی بسیار خوب در بهترین دانشگاه‌ها پذیرفته‌می‌شوند. دقیقاً به همین دلیل پدر و مادرهایی که نسبت به آینده فرزندانشان حساس هستند، آنان را به این مدرسه می‌سپارند تا در درس‌هایشان موفق شوند.

فیلم با شروع سال تحصیلی شروع می‌شود. جان کیتینگ با بازی درخشان رابین ویلیامز معلم جدیدی است که از دانش‌آموختگان سال‌های پیش مدرسه است، و امسال معلم ادبیات سال آخری‌ها شده‌است. کیتینگ سبک خاص خود را در اداره کلاس و تدریس دارد. او همان روز اول از بچه‌های کلاس می‌خواهد مطلب مقدمه کتاب درسی‌شان را پاره کنند. در این متن نویسنده نگاهی مکانیکی به شعر دارد، و گویی می‌خواهد زیبایی یک شعر را با فرمولی ریاضی محاسبه کند.

کیتینگ به بچه‌ها یاد می‌دهد که ادبیات و شعر را نه یک رشته درسی بلکه یک سبک زندگی تلقی کنند. او می‌گوید:

  • یک رازی را می‌خواهم برایتان بگویم. جمع بشوید. جمع بشوید. ما شعر نمی‌خوانیم و نمی‌نویسیم چون خیلی قشنگ است. بلکه این کار را می‌کنیم چون جزئی از بشریت هستیم. بشر همواره پر از شور و شوق است. پزشکی، حقوق، تجارت، مهندسی، این‌ها همه‌شان پایه‌هایی هستند که برای بقای بشر لازم هستند. اما شعر بچه‌ها … اما شعر، زیبایی، عشق، احساسات این‌ها چیزهایی هستند که به‌خاطرشان زندگی می‌کنیم.

تعالیم کیتینگ فقط منحصر به شعر و ادبیات نمی‌شود. او پسرها را تشویق می‌کند که “خودشان” باشند، به احساسات خود اهمیت قائل شوند، از قضاوت مردمان نسبت به خودشان نهراسند و فرصتی را که به‌عنوان زندگی در اختیار دارند، ارج بنهند و در یک کلام، “زندگی‌شان را خارق‌العاده کنند”.

گروهی از بچه‌های کلاس به‌شدت تحت تأثیر معلم قرار گرفته‌اند. او به زندگی‌شان معنی بخشیده‌است. آنان همانند تجربه دوران دانش‌آموزی معلم، تشکیلات “انجمن شاعران مرده” را راه‌اندازی می‌کنند. در شب‌نشینی‌های این انجمن بچه‌ها شعر می‌خوانند و سعی می‌کنند معانی جدیدی از زندگی را دریابند.

نیل یکی از دانش‌آموزان کلاس علاقه زیادی به بازیگری تئاتر دارد، اما با اصرار پدر روبه‌روست که باید تحت هر شرایطی پزشکی بخواند! سخت‌گیری پدر عاقبت کار را به‌جایی می‌رساند که نیل خودکشی می‌کند. مقامات مدرسه برای حل این بحران سعی دارند، معلم ادبیات را مقصر جلوه بدهند؛ زیرا او دانش‌آموزان را تشویق کرده که دنبال ادبیات و هنر بروند.

مدیر مدرسه گروه پسران را تک‌تک مورد بازجویی قرار داده، و با تهدید و ارعاب وادار می‌کند متنی برعلیه معلم ادبیات را امضا کنند. کیتینگ از مدرسه اخراج می‌شود، اما پسرانی که از سر ناچاری نامه را امضا کرده‌اند، گرفتار عذاب وجدان هستند. در پایان فیلم کیتنگ وارد کلاس می‌شود تا وسایل شخصی خود را برداشته و برود. مدیر مدرسه جای او تدریس می‌کند. کیتینگ در حال خروج از کلاس است که یکی از پسرها به سبک خود معلم بالای میز می‌رود و با عبارت ای ناخد! ای ناخدای من! به معلم سابقش ادای احترام می‌کند. پسرهای دیگر هم یکی یکی بر ترسشان از مدیر مدرسه غلبه کرده، و بالای میز می‌روند. آنان فریاد خشمگینانه مدیر را به هیچ می‌گیرند و وداعی ماندگار با معلمشان می‌کنند. کیتینگ با لبخندی مهربانانه از شاگردان قدرشناسش خداحافظی می‌کند و می‌رود. 

در یک صحنه جالب فیلم، معلم پسرها را دعوت می‌کند که نزدیک بیایند و به عکسی از بچه‌های تیم‌های ورزشی دهه‌های قبل مدرسه توجه کنند:

  • تک‌تک ما که در این اتاق هستیم، روزی از نفس خواهیم‌افتاد. جسم‌مان سرد خواهدشد و خواهیم‌مرد. حالا ازتان می‌خواهم بیایید این‌جا. به صورت کسانی که عکس‌شان این‌جاست نگاه کنید. بارها از کنارشان عبور کردید ولی درست به آن‌ها نگاه نکردید. این‌ها با شما خیلی فرق ندارند. مدل موهایشان، درست مثل شما شکست‌ناپذیر. همان‌طور که شما احساس می‌کنید که هستید. دنیا به کامشان است. درست مثل شما. همه‌شان فکر می‌کنند سرنوشت‌شان این است که آدم‌های بزرگی بشوند. چون چشم‌هایشان پر از امید است. آیا ذره‌ای از توانایی‌های‌شان آن‌طور که باید استفاده کردند؟ چون می‌دانید آقایان؟ آن‌ها الان تبدیل به غذای گل‌های نرگس شدند. اگر نزدیکشان بشوید می‌توانید صدایشان را بشنوید. دم را غنیمت بشمارید بچه‌ها. زندگی‌تان را خارق‌العاده کنید.

در صحنه‌ای دیگر مدیر مدرسه سراغ معلم رفته‌است تا سر صحبت را با او باز کند، و لزوم رعایت قوانین سختگیرانه مدرسه را به او یادآوری کند:

  • آن روز توی حیاط چه خبر بود؟
  • توی حیاط؟
  • همان روز که پسرها راه می‌رفتند و دست می‌زدند.
  • اوه …. بله … اون یک تمرین برای اثبات یک مسأله بود، خطای همرنگی با جماعت.
  • جان! برنامه‌های آموزشی اینجا تثبیت‌ شده و نتیجه‌بخش است. اگر با آن‌ها مخالفی، دلیل ندارد که آن‌ها را ….
  • من فکر می‌کردم آموزش و پرورش یعنی یادگیری اندیشه.
  • در سن و سال این پسرها اصلاً و ابداً. سُنَّت! جان! انضباط! فقط آن‌ها را برای دانشگاه آماده بکن.

فیلم تصویری قابل‌مطالعه از طرز تلقی بخشی از جامعه و ارزش‌های آنان ارائه می‌کند. خانواده‌های مرفه نگران آینده فرزندانشان هستند. آنان دلشان می‌خواهد فرزندانشان آینده شغلی خوبی داشته‌باشند؛ دکتر، مهندس، … . پدر و مادرها به علایق فرزندان توجهی ندارند. آن‌ها باید با سلیقه بزرگترها زندگی کنند، و مایه افتخار خانواده‌هایشان شوند. آنان حاضرند پول زیادی برای تحصیل فرزندشان خرج کنند، این یک نوع “سرمایه‌گذاری” است. بنیان‌گذاران مدرسه هم با شمّ اقتصادی خود این را دریافته‌اند. بدین‌ترتیب تجارتی پرسود آغاز شده‌است. برای خانواده‌های مرفه پول مهم نیست. آنان هر میزان لازم باشد پول خرج خواهندکرد. برای مدرسه هم پول مهم است و برای کسب پول بیشتر باید بتواند بالاترین سطح اعتماد والدین را جلب کند.

آنچه در این میان مهم نیست، سلیقه و خواست فرزندان است. آنان حق ندارند برای آینده خود تصمیم بگیرند و باید طبق برنامه والدین زندگی کنند و طبق خواسته آنان مقررات سختگیرانه مدرسه را تحمل کنند. والدین یکی از پسرها به نام تاد به‌حدی از سلیقه و نیاز روحی فرزند خود دور شده‌اند که هر سال برای او یک مجموعه لوازم میز تحریر به‌عنوان کادوی روز تولد می‌فرستند! و او آن را دور می‌اندازد!

یکی دیگر از پسرها به نام نیل با پدرش مشکل بزرگتری دارد. پدر می‌گوید او باید به دانشکده پزشکی برود، پزشک بشود و بعد هرکاری دلش خواست بکند! نیل با زاری می‌گوید که این کار ده سال از عمر مرا تلف می‌کند. اما آنچه مهم نیست عمر و فرصت و احساسات نیل و بقیه پسرها است.

مدرسه هر سال پول زیادی از والدین پسرها می‌گیرد و دانش‌آموخته‌هایش به بهترین دانشگاه‌ها می‌روند. این کارنامه درخشان خانواده‌های بیشتری را جذب مدرسه می‌کند. اما کسی به این موضوع توجه ندارد که همان دانش‌آموخته‌هایی که به بالاترین مدارج تحصیلی صعود می‌کنند، آیا از وضعیت خود راضی هستند؟ آیا خواسته آن‌ها از زندگی همین بود؟

با آمدن معلم ادبیات جدید، شرایط عوض می‌شود. او به پسرها یاد می‌دهد که خود را باور کنند، علاقه و احساس درونی خود را جدی بگیرند و زندگی‌شان را به کمال برسانند. او به پسرها یاد می‌دهد که ادبیات فقط یک رشته تحصیلی برای مطالعه و احتمالاً کسب امتیاز در آزمون ورودی دانشگاه نیست؛ بلکه یک سبک زندگی است. جامعه به پزشکی، مهندسی، حقوق و تجارت نیاز دارد. اما همه انسان‌ها به ادبیات و شعر و هنر نیاز دارند تا زیبایی‌های جهان و زندگی را بفهمند و از این‌همه زیبایی بهره گیرند.

کار معلم تلنگری به روح پسرها است که ارزش زندگی خود را درک کنند و یاد بگیرند تا برای خود زندگی کنند نه مطابق میل و سلیقه دیگران. مدرسه باید هم این معلم را نپذیرد. زیرا وجود او باعث گسترش بی‌نظمی است و اعتبار مدرسه را در ذهن والدین و مشتریان بالقوه این تجارتخانه پررونق پایین خواهدآورد.

از یک نظر رفتار و سرنوشت معلم را می‌توان با زندگی بسیاری از مصلحان تاریخ بشر مقایسه کرد. مصلحان زندگی خود را صرف بیدار کردن مردمان جامعه می‌کنند. اما برهم زدن خواب خوش جامعه به مذاق قدرتمندان خوش نمی‌آید؛ و مصلحان باید تاوان این گستاخی خود را بدهند.

در نگاهی فراتر، فیلم فقط منتقد نظام آموزشی و رفتار والدین نیست. نهاد حاکم و جامعه در کلیت خود گاه چنین رفتاری با اعضای خود دارد، و سبک خاصی از زندگی و باورها و ارزش‌ها را به افراد تحمیل می‌کند؛ آنان را چنان اسیر سرپنجه اقتدار خود می‌کند که تمام زندگی‌شان مطابق خواسته و برنامه او رقم بخورد. افراد جامعه می‌پندارند که آنان خود تصمیم می‌گیرند و خود انتخاب می‌کنند. اما دراصل بازیچه سیاست و مقهور اقتدار رسانه‌ای حاکم بر جامعه شده‌اند و بی‌آن‌که خود متوجه شوند، مطابق میل نظم حاکم زندگی می‌کنند، و آن‌چه را که نظم موجود مدعی زیبائی‌اش بشود، زیبا می‌بینند. نظم حاکم همان لویاتان است که فردیت اعضای جامعه را بلعیده و آنان را مبدل به عضوی از اعضای جامعه می‌سازد؛ اما در گامی فراتر حتی هویت و شخصیت آنان را نیز دستکاری می‌کند.

در چنین فضایی، ناگهان سروکله موجودی مزاحم پیدا می‌شود که با طرح سؤالاتی به ظاهر ساده و پیش‌پاافتاده ذهن‌های خفته را بیدار می‌کند؛ درست مثل نقشی که آلبرتو در دنیای سوفی دارد. او با نامه‌های گاه و بیگاهش و با سؤالات بسیار ساده و درعین‌حال بسیار عجیبش، ذهن سوفی نوجوان را درگیر فلسفه می‌کند و وادارش می‎سازد به ابعاد پیچیده معمای هستی نگاه ژرفتری بیفکند؛ نگاهی که وسعت میدان دیدش از حد مجازی که نظم حاکم تعیین کرده، فراتر می‌رود.

قدرتمندان خواه والدین اقتدارگرا باشند و خواه حاکمان مستبد، مخاطبان خود را رام و مطیع می‌خواهند. برای این رام بودن، جریان اطلاعاتی که در اختیار آنان قرار می‌گیرد، باید مهار و کنترل شود. آنان فقط باید مطالبی را بیاموزند که به صلاح نظم موجود است و هر عاملی که باعث به‌اصطلاح باز شدن چشم و گوش مخاطبان بشود، باید درهم شکسته‌شود.

جان کیتینگ معلم ادبیات همان “عنصر نامطلوب” است که باعث شده چشم و گوش پسرها باز شود و آنان را متوجه این راز مهم زندگی‌شان ساخته که باید خودشان برای آینده خودشان تصمیم بگیرند.

————————————

* – این یادداشت در سایت دیدارنیوز منتشر شده‌است.

اقتصاد، سیاست و توسعه علوی *

بیشترین حجم اطلاعات در مورد دوران حکومت چهارسال و هفت‌ماهه امام علی (ع) که در اختیار مردم و حتی بسیاری از نخبگان قرار گرفته‌است، اطلاعات مربوط به سه جنگ مهم آن ایام و تبعات سیاسی و اجتماعی آن‌ها است. به بیان دیگر، تدابیر جنگی، حیله‌های دشمنان، میزان همراهی یاران و عامه مردم و … خیلی بیشتر از کارنامه آن جناب در سایر امور کشورداری و حکومت موردتوجه قرار گرفته‌است. اما بی‌تردید تأمل در شیوه حکومت ایشان می‌تواند بسیار آموزنده باشد. طبعاً منظور این نیست که با مرور تحولات اقتصادی در اقتصاد ساده آن زمان می‌توان نظریات اقتصادی منطبق با نیاز امروز آفرید. بلکه بحث بر سر نظام ارزشی و اولویت‌بندی‌هایی است که هر حکومت مدعی خدمت به مردم و مصمّم به پیش بردن جامعه در مسیر تعالی و پیشرفت باید بدان توجه کند.

در عرصه اقتصاد شاه‌بیت سیاست‌های امام (ع) شامل دو سرفصل مهم است: فسادستیزی و فقرزدایی. امام (ع) در شرایطی زمام امور کشور را در دست گرفت که در سایه حاکمیت مناسبات رانتی ثروت‌های گزاف ایجاد شده‌بود، و امتیازات آن‌چنانی در اختیار خواص بود. تأکید امام بر بازپس‌گرفتن حقوق جامعه از خواص برخوردار و حساب‌کشی از ثروت‌های بی‌حساب و نیز برقراری سیستم نظارتی دقیق بر عملکرد کارگزاران حکومت اولین قدم در میدان مبارزه با فساد بود. در حوزه فقرزدایی هم شواهدی از تلاش حکومت برای تأمین حداقل امکانات برای شهروندان و رفع فقر از سیمای جامعه وجود دارد، این تلاش به روایت امام احمد حنبل در کتاب فضائل حداقل در سطح کلان‌شهر کوفه به نتیجه رسید. امام در این عرصه به این بسنده نکرد که کارگزاران حکومت مأمور به حمایت از اقشار محروم شوند، بلکه خود نیز در سطح جامعه به جستجوی افراد نیازمند همت گماشت که مبادا بعضی از افراد نیازمند کمک از دید کارگزاران حکومت پنهان بمانند و برای رفع فقرشان چاره‌اندیشی نشود. هرچند کارشکنی دشمنان و جنگ‌افروزان اجازه نداد برنامه حکومت امام در عرصه اقتصاد به بهترین نحو اجرا شده، و دستآوردهای آن برای جامعه عیان گردد.

اما در عرصه سیاست و توسعه سیاسی به‌عنوان یکی از شروط لازم توسعه اقتصادی، امام به اصلاح رابطه مردم با حکومت و شخص حاکم همت گماشت. همزمان با دوران شکل‌گیری حکومت نبوی در شهر مدینه، در دو امپراطوری بزرگ آن دوران یعنی ایران و روم که متمدن‌ترین بخش جهان را در بر می‌گرفتند، مردم رعیت حاکمان بودند و سهمی از قدرت سیاسی جامعه را در اختیار نداشتند. پیامبر اکرم (ص) در مدینه نظمی نوین بنا نهاد که در آن حاکم نه ارباب و صاحب اختیار جامعه، بلکه کارگزار اعضای آن بود. در سال‌های بعد از رحلت پیامبر ختمی‌مرتبت نظام حکومتی به‌تدریج از آن فضای معنوی فاصله گرفت. به‌گونه‌ای که در اواسط چهارمین دهه از شکل‌گیری جامعه نبوی، بار دیگر مناسبات رانتی در جامعه ظاهر شده، و رابطه مردم و حاکمان مجدداً به فضای استبداد رایج در جهان آن‌روز نزدیک شده‌بود. امام با در اختیار گرفتن زمام امور جامعه، بلافاصله به اصلاح رابطه مردم و حاکم پرداخت.

از دید امام مردم بنا نبود بندگان حکومت و تابع محض دستورات شخص حاکم باشند. بنا نبود حاکم فقط فرمان بدهد و شهروندان بی‌چون و چرا تسلیم مطامع او باشند. در همان آغاز امام از مردمان فلان کلانشهر می‌خواهد به سخنان او گوش فرا دهند و اگر منطق و استدلال او را پذیرفتند، با او همراهی کنند. او حتی برای شهروندان تا این اندازه حق پرسش قائل است که در میدان جنگ هم از پاسخ دادن به شبهات آنان رویگردان نیست. امام قدرت سیاسی را تابع توان نظامی لشکریان خود نمی‌داند و حاضر نیست با زور اسلحه در جامعه حکومت کند. مردم باید او را بخواهند. رأی مردم باید با او باشد.

امام حاکمان را ملزم به پاسخگو بودن در مقابل مردم می‌داند. از دید او جامعه آرمانی جامعه‌ای است که در آن ضعیف‌ترین فرد بتواند رودرروی قویترین فرد یا همان حاکم ایستاده، و بدون لکنت زبان حقش را مطالبه کند. در جامعه موردنظر او حاکم در مقام شاکی هیچ امتیازی به دیگر اعضای جامعه ندارد، و قاضی حق ندارد نسبت به حاکم چه به‌عنوان شاکی چه به‌عنوان متشاکی احترامی بیش از دیگران بگذارد.

مورخان گفته‌اند سال‌ها بعد از شهادت امام (ع)، معاویه در مجلسی زبان به انتقاد از ایشان گشود که رفتار علی بن ابی‌طالب باعث “پررو شدن” رعیت شده‌است. آری امام رابطه مردم با حاکم و حکومت را آن‌چنان تعریف نمود که مردم بتوانند گستاخانه از حاکمان انتقاد کنند و توقع پاسخ داشته‌باشند. او به مردم یاد داده‌بود که آنان بردگان و بندگان حاکمان نیستند، بلکه حاکمان باید مطیع اراده جمهور مردمان باشند.

از این منظر حکومت امام را می‌توان نقطه مقابل حکومت معاویه در شام دانست، که بعدها در قالب حکومت خاندان بنی‌امیه تداوم یافت. معاویه به داشتن سپاهی از مردمان شام می‌نازید که به قول خودش فرق بین شتر نر و ماده را نمی‌فهمند، و اگر در روز چهارشنبه برایشان نماز جمعه برگزار کنند، کسی اعتراض نمی‌کند! یا اگر واقعه شهادت جناب عمار یاسر را با توجیهی بسیار پیش پا افتاده، تحریف کنند، کسی گرفتار تردید نسبت به نیت دنیاطلبانه حاکم نمی‌شود. در مقابل امام (ع) امام هدایت و برهان است. پیروان او باید آگاهانه تصمیم بگیرند و راه صلاح و فلاح را خود انتخاب کنند. به همین دلیل در ابتدای جنگ نهروان ابتدا زبان به نصیحت لشکر مقابل گشوده و با منطق و استدلال از آنان می‌خواهد به راه راست بازگردند. یا وقتی در معرکه صفین رأی سران لشکرش برمی‌گردد و آتش‌بس طلب می‌کنند، امام که در یک قدمی پیروزی است، با نیرنگ نظامی خواسته خود را پیش نمی‌برد، و اراده خود را هرچند برحق است، با روشی غیردموکراتیک بر جامعه تحمیل نمی‌کند.

امروزه وقتی از توسعه سیاسی سخن می‌گوییم، ذهن مخاطب به سمت و سوی مفاهیمی چون “انتخابات آزاد”، “اصل تفکیک قوا”، “آزادی بیان”، “وجود احزاب فراگیر” و … هدایت می‌شود. طبعاً در آن ایام نمی‌توان از حکومت انتظار داشت مثلاً با برگزاری همه‌پرسی به سبک امروز به کشف نظر واقعی مردم پرداخته، و اسباب اجرای آن را فراهم کند، اما شیوه ارتباط امام به‌عنوان حاکم با مردم به‌خوبی نشان‌دهنده این است که حکومت ایشان نه‌تنها با سانسور و ارعاب اصحاب قلم مانعی برای افزایش درجه آگاهی مردم ایجاد نمی‌کرد، بلکه هدف توسعه سیاسی جامعه و آگاه‌تر شدن شهروندان را دنبال می‌نمود، و افزایش میزان مطالبه‌گری مردمان از حاکم را “پررو شدن” مردم نمی‌دانست.

به یقین جامعه‌ای که پیروی از آن امام همام را مایه افتخار خود می‌داند و می‌خواند، باید برای مسیر توسعه اقتصادی و سیاسی خود راهی مشابه را برگزیند: در عرصه اقتصاد مبارزه با فقر را دارای اولویت و بسیار مهم‌تر از بعضی اهداف رقیب بداند، و در عرصه سیاست به‌جای تلاش برای بستن راه افزایش آگاهی مردم، به ترویج فرهنگ آزادی اندیشه و گسترش اطلاعات شهروندان بیندیشد.

———————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۹ – ۵ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

بازار مسکن و یک نگاه نادرست *

بارها و بارها طی سالیان گذشته این جمله را از دولتمردان شنیده‌ایم که با ایجاد رونق در بازار مسکن می‌توان اقتصاد کشور را از دام رکود نجات داد. استدلال پشت این گزاره این است که اگر بازار مسکن رونق پیدا کند، ساخت و ساز و فعالیت‌های ساختمانی گسترش می‌یابد، و به‌دنبال آن بخش‌های مختلف اقتصاد کشور فعال می‌شوند، زیرا با تقاضای جدید روبه‌رو خواهندشد. شاید استناد مدعیان به تفکر کینزی تحریک تقاضای کل و رسیدن به تولید و درآمد بیشتر در سایه افزایش تقاضا باشد.

بااین‌حال با نگاهی گذرا به اقتصاد کلان کشور طی سالیان اخیر می‌توان‌دریافت که هیچگاه تحریک تقاضای کل از طریق ایجاد رونق در بازار مسکن اثر ماندگاری بر جریان رشد اقتصادی نگذاشته، و در بهترین حالت، موفق به رشد قیمت مسکن و به‌دنبال آن رشد شاخص عمومی قیمت‌ها شده‌است.

از جنبه نظری سیاست تحریک تقاضای کل با هدف ایجاد رونق در اقتصاد و رسیدن به اشتغال کامل، اقدامی معقول و در جای خود قابل‌دفاع است. اما دشواری‌های موجود بر سر راه اقتصاد کشورمان از جمله وجود حجم عظیم نقدینگی، نابرابری حیرت‌انگیز در میدان توزیع ثروت و وجود تقاضای عظیم سفته‌بازانه در بازارهایی از نوع بازار مسکن، شرایطی را ایجاد کرده‌است که نمی‌توان به ایجاد رونق در اقتصاد از طریق فعال کردن بازار مسکن و بازارهایی با سازوکارهای مشابه دل بست.

درواقع حاکمیت مناسبات رانتی در اقتصاد ما موجب شده در هر مرحله از آزمودن رویکرد کینزی تحریک تقاضای کل، منابع مالی تزریق‌شده به اقتصاد به جای این‌که در سطح جامعه توزیع شده، نصیب عامه مردم بشوند تا تقاضای کل تکانی به خود بدهد، نصیب خواص شده، و عملاً غیر از بدتر کردن وضعیت توزیع درآمد و ثروت در جامعه، دستآورد دیگری برای جامعه نداشته‌است. اما متأسفانه متولیان امر به‌جای درس گرفتن از این تجربیات پرهزینه، همواره به شیوه‌های مختلف به فکر آزمودن این رویکرد هستند. البته دراین میان تلاش صاحبان منافع برای اثر گذاشتن بر جریان تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری نیز قابل‌تأمل است.

نکته‌ای که در این میان برای سیاستگذاران و تصمیم‌گیرندگان مغفول مانده، این است که بازاری مثل بازار مسکن و حتی بازار خودرو را باید از مجموعه بازارهایی که برای تحریک تقاضای کل مورد هجوم قرار می‌گیرند، کنار گذاشت. حداقل دو دلیل قابل‌تأمل برای این مطلب می‌توان عنوان کرد:

نخست این که در شرایط فعلی اقتصاد که درآمد بخش اعظم نیروی کار کشورمان از شغل اصلی‌شان برای گذران امور و تأمین هزینه‌های زندگی کافی نیست، و همگان ناگزیر از داشتن شغل دوم یا امکانی برای کسب درآمد هستند، نمی‌توان انتظار داشت با رونق دادن به بخش مسکن، به سرعت تقاضای واقعی مسکن (و نه تقاضای سفته‌بازانه) افزایش یابد. زیرا نیازمندان واقعی مسکن عملاً توان قابل‌ملاحظه‌ای برای تأمین نقدینگی لازم برای خرید مسکن را ندارند، به‌ویژه اگر رونق بخش مسکن را افزایش قیمت و به‌اصطلاح شیرین شدن بازار معنی کنیم.

در چنین شرایطی بازاری که می‌تواند رونق را به اقتصاد ملی برگرداند، بازاری مثل بازار کالاهای صادراتی است. با رفع موانع صادرات، بسیاری از واحدهای تولیدی که گرفتار مشکلات عدیده هستند، و اگر هنوز تعطیل نشده‌باشند، با کمترین میزان تولید ممکن ادامه حیات می‌دهند، انگیزه‌ای برای فعالیت بیشتر خواهندداشت. تشویق فعالیت‌های صادراتی و رفع دشواری‌هایی که پیش روی صادرکنندگان واقعی است، می‌تواند تحرک کافی در اقتصاد ایجاد کند، و با افزایش تقاضا برای نیروی کار و افزایش درآمد حقوق‌بگیران امکان رشد تقاضای کل فراهم می‌گردد. به بیان دیگر سیاستگذاران باید به جای افزایش سقف وام مسکن و سیاست‌هایی از این قبیل، به فکر رفع مشکل در بازارهای دیگری باشند، و تصمیم به پس‌انداز و خرید مسکن را به خود شهروندان واگذار کنند.

اشتباهی که دولت یازدهم در مهرماه سال ۱۳۹۴ با ارائه بسته سیاستی برای رونق اقتصادی مرتکب شد، در همین راستا قابل‌بررسی است. این بسته در نهایت به اعطای وام برای خرید خودرو فروکاسته‌شد تا مشکل تولیدکنندگان خودرو حلّ شود. زیرا تصمیم‌گیرندگان حاضر به پذیرش این واقعیت نبودند که بازار خودرو میدان مناسبی برای تحریک تقاضای کل نیست. آنان حاضر نبودند این واقعیت را بپذیرند که رونق واقعی اقتصاد در گرو تلاش برای افزایش درآمد برای شهروندان است تا از محل درآمد خود و نه از طریق دریافت تسهیلات به فکر خرید خودرو بیفتند.

دلیل دوم برای ادعای نامناسب دانستن رویکرد تحریک تقاضای کل از طریق رونق بازار مسکن، همان‌گونه که اشاره شد، حاکمیت مناسبات رانتی و حضور گسترده دلالان و تقاضای سفته‌بازانه در این بازار است. در چنین شرایطی اعمال هر سیاست نسنجیده‌ای فقط و فقط منافع سفته‌بازان و دلالان را افزایش می‌دهد، و چیزی نصیب جامعه هدف که بناست از مزایای اعمال این‌گونه سیاست‌ها بهره‌مند شوند، نخواهدگشت. همان‌گونه که بسته سیاستی دولت یازدهم فقط به خودروسازان کمک کرد که بخشی از محصولات فروش‌نرفته خود را به شهروندان بفروشند و همزمان با کاستن از بار موجودی انبار خود، خریداران را گرفتار اقساط و هزینه گزاف تعمیرات خودروهای فاقد کیفیت بکنند. همچنین افزایش سقف وام مسکن در هر مرحله که اتفاق می‌افتد، فقط مشکل احتکارکنندگان مسکن را حل می‌کند که قرار بود از بابت رکود بازار مسکن و نبود تقاضا برای کالاهایشان، امکان تبدیل به احسن کردن دارایی‌هایشان را از دست بدهند، و موفق به فروش واحدهای مسکونی آماده فروش خود نشوند.

راه نجات اقتصاد کشورمان در شرایط فعلی فقط و فقط تلاش برای رفع موانع تعامل سازنده با اقتصاد جهانی و تشویق فعالان اقتصادی کشورمان برای حضور در بازارهای منطقه و جهان، و همزمان با آن تلاش برای کنار گذاشتن مناسبات رانتی و بازگشت به مناسبات سالم اقتصادی است.

—————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲ – ۵ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

مرگ یزدگرد؛ روایت فروپاشی قدرت‌های زمینی *

فیلم مرگ یزدگرد محصول سال ۱۳۶۰ اثر فیلمساز برجسته کشورمان بهرام بیضایی است. این اثر ابتدا در سال ۱۳۵۸ به صورت نمایشنامه در تئاتر شهر اجرا شد و سپس بیضایی تصمیم به تولید فیلم براساس آن گرفت.

فیلم همانگونه که از عنوانش پیداست، به ماجرای کشته‌شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی می‌پردازد. به روایت تاریخ یزدگرد پس از شکست‌های پیاپی از سپاه اعراب به سمت شمال شرقی کشور گریخت، درحالی‌که سپاه دشمن در تعقیب او بود. در نزدیکی مرو او خسته و از رمق افتاده به آسیابانی پناه برد، و آسیابان به طمع دستیابی به سکه‌های طلایش او را کشت. اما بیضایی روایتی دیگر از این ماجرا دارد.

دسته‌ای از سپاه ایران که در پی شاه شاهان می‌گردند، به آسیاب می‌رسند و همان‌جا می‌بینند پیکر بیجان شاه بر روی زمین است و آسیابان به‌همراه همسر و دختر جوانش بر کنار پیکر مویه می‌کنند. آنان آسیابان و خانواده‌اش را به جرم قتل شاه محاکمه می‌کنند. اما آن سه روایت‌های متناقضی از واقعه را نقل می‌کنند. ابتدا گفته‌می‌شود شاه خود می‌خواست کشته‌شود و آنان را به قتل خود تحریک می‌کرد. سپس گفته می‌شود شاه آسیابان را کشته و لباس‌هایش را با او عوض کرده، و گریخته‌است. آن‌گونه که سرداران دچار تردید می‌شوند زیرا آنان چهره شاه‌ شاهان را ندیده‌اند. آنان فکر می‌کنند آسیابان همان شاه است در لباس مبدل. پس از او می‌خواهند ردای شاهی برتن کند تا ببینند بر قامت او سازگار است یا نه.

در ادامه با روایت‌های متناقض معلوم می‌شود شاه که به آسیابی محقر پناه آورده، همانجا به دختر جوان آسیابان تعرض کرده، و قصد فریفتن همسر آسیابان را هم داشته‌است. عاقبت سردار و موبد همراهش به این نتیجه می‌رسند که آن پیکر بی‌جان متعلق به شاه نیست، بلکه دزدی فرومایه بوده که لباس شاهی را از جایی گیر آورده و برتن کرده‌است. آنان آسیابان و خانواده‌اش را رها می‌کنند، و درحالی‌که سپاه اعراب در همان نزدیکی در حال پیشروی است، آسیاب را ترک می‌کنند.  

کل ماجرای فیلم در فضای بسته آسیاب اتفاق افتاده و پیش می‌رود. روایت‌های مختلفی از یک واقعه توسط حاضران بیان می‌شود و بیننده را گرفتار تردید می‌کند که بالاخره کدام روایت درست است. از این نظر فیلم یادآور راشومون اثر کوروساوا است. ماجرای راشومون محصول سال ۱۹۵۰ سینمای ژاپن هم در فضایی محدود و به‌صورت بیان روایت‌های متناقض از یک ماجرا پیش می‌رود. بیضایی در جایی متواضعانه گفته که کار او به‌نوعی ادای دین نسبت به راشومون است. بااین‌حال گزافه نیست اگر ادعا شود اثر بیضایی قدرتمندتر و اثرگذارتر از کار کوروساوا از آب درآمده‌است. کوروساوا برای بیان ماجرا چاره‌ای جز به تصویر کشیدن بخشی از ماجرا در فضای بیرون از معبد راشومون و در جنگل ندارد. اما در اثر بیضایی نقش‌ها چنان درهم تنیده‌اند و دیالوگ‌های بازیگران چنان استادانه تنظیم شده‌اند که بیضایی نیازی به بیرون رفتن از فضای محدود آسیاب محقر ندارد.

داستان در دورانی از تاریخ اتفاق می‌افتد که هنوز اعراب در ایران مستقر نشده‌اند و لغات عربی وارد زبان پارسی نشده‌است. بنابراین دیالوگ‌ها به‌گونه‌ای تنظیم شده که غیر از یک مورد هیچ واژه غیرپارسی در آن نیست. بازی قوی بازیگران، دیالوگ بسیار قوی و حساب‌شده، جملات پرمعنی با پس‌زمینه اجتماعی و تاریخی قابل‌تأمل و در کنار آن‌ها به‌کارگیری شیوه بیان روایت‌های متفاوت که متأثر از برداشت و طرز فکر و شخصیت سه راوی داستان یعنی آسیابان، همسر و دختر است که هرکدام علاوه بر ایفای نقش خود، یک بار هم در نقش شاه ظاهر شده، و تلقی خود از شخصیت شاه را به تصویر می‌کشند، همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا مرگ یزدگرد را به اثری ماندگار که ارزش چندبار دیدن را دارد، تبدیل کنند.

اما نکته اصلی فیلم این مشاطه‌گری استادانه صاحب اثر نیست. بیضایی روزهای خاصی از تاریخ کشورمان را ترسیم می‌کند. یک حکومت مقتدر که مسلط بر سرزمینی بزرگ است، درحال فروپاشی است. نیروی نظامی خارجی وارد کشور شده و گام به گام جلو می‌آید. اما عامل اصلی این فروپاشی هجوم نیروی نظامی خارجی نیست. این جامعه در درون خود دچار مشکلی اساسی است و با همه هیمنه و شکوه ظاهری خود فقط محتاج ضربه‌ای کوچک از بیرون است تا فروریزد.

حکومت مردمان را نه رعیت که برده خود می‌داند، و خود نه فقط مالک مال و جان آن‌ها که حتی مالک ناموس آنان نیز هست. حکومت در طول سالیان مردم را در چنین شرایطی پرورانده و بارآورده‌است. ظلم نظام‌یافته حکومت نفرتی عمیق در دل و جان مردم کاشته‌است، نفرتی همراه با ترس.

مرد غریبه وارد آسیاب محقر می‌شود و ادعا می‌کند پادشاه است. او از شاهی فقط لباسی و زیوری با خود دارد. اما همین آسیابان را وادار به اطاعت از او می‌کند. به‌گونه‌ای که حتی وقتی به دختر جوان او دست‌درازی می‌کند، آسیابان این اقدام را فقط آزمونی از سوی شاه شاهان می‌بیند که می‌خواهد  وفاداری بندگان خود را بسنجد. خانواده آسیابان از شاه فراری می‌ترسند چون فکر می‌کنند مثل همیشه شاهان در پی خود سوارانی دارند. بااین‌حال زن آسیابان از خود او شجاع‌تر است. شاید به این خاطر که مرد بیشتر از او طعم تلخ بیداد حاکمان را چشیده و واقعیت عریان استبداد و زورگویی حاکمان و وابستگان قدرت را بهتر و دقیق‌تر دیده‌، و ترسی سهمگین‌تر بر جانش نشسته‌است.

از سوی دیگر آن زن مادری است که حاکمان پسر جوان او را به میدان جنگ برده، و پیکر بیجانش را با هشت زخم کاری بازگردانده‌اند. زن از شدت بیداد می‌نالد و دست از جان شسته با صراحت با شاه و سردارانش سخن می‌گوید.

رفتار و گفتار سردار نیز گویای رویه دیگری از جامعه ایرانی آن ایام است. او در ابتدای ماجرا مجادله‌ای با سربازش دارد. سرباز فرمان یافته تا بیرون آسیاب داری برای مجازات قاتلان شاه برپا کند. اما او تعجیل در کشتن دارد.

سرباز: فرمان باشد همینجا بیاویزمشان. دار می‌خواهد برای چه؟

سردار: مرد ساده دل! به کجا چاراسبه می‌تازی؟ ما همه سرداران و سرکردگانی نژاده‌ایم، نه غارتیان و چپاولگران. و این دادگستریست نه شبیخون. ما آنان را نمی‌کشیم که کشته‌باشیم. آنان می‌میرند به پادافره خون پادشاه دریادل.

سردار نماینده نظام اداری و حکومتی آن روزگار است. او خود را مدافع و جان‌نثار شاه می‌داند، و درشت‌گویی درباره او را تاب نمی‌آورد؛ اما کارگزاری منضبط و قانونمدار است. از دید او خانواده‌ای که بزرگشان متهم به کشتن شاه است، هرچند همه‌شان به‌خاطر جرم او کشته‌خواهندشد، اما باید سخنانشان شنیده‌شود. باید عادلانه محاکمه شوند تا سخن ناگفته‌ای باقی نماند. این بعد از شخصیت سردار در گفتگویی دیگر با زن آسیابان روشن شده‌است:

زن:      کشنده پادشاه را نه این‌جا، بیرون از این‌جا بیابید. پادشاه پیش از این به دست پادشاه کشته‌شده‌بود. آن‌که این‌جا آمد، مردکی بود ناتوان.

سردار: بگو! اما زیاده مگو.

زن:      خاموش نمی‌توانم بود. اگر آن‌چه دارم، اکنون نگویم، کی‌توانم‌گفت؟ زیر خاک؟ پادشاه این‌جا کشته‌نشد. او پیش از آمدن به اینجا مرده‌بود.

سردار: (خطاب به آسیابان) این زن را خاموش کن.

          (خطاب به زن) و تو بر ما نام بیدادگر مگذار. آیا مردی گم‌شده در باد به آسیاب ویرانه تو نیامد؟

زن:      او آمد چون سایه‌ای. او دنبال مرگ می‌گردید.

سردار: یاوه گفتن بس.

سردار در گفتگویی دیگر به خاطر تربیت اشرافی خود مردم را کوچک و فاقد کرامت می‌بیند:

سردار: این جانوران زشت‌خوی چاره‌ناپذیر را بنگر که چاره‌سازی دولتمندان و دلسوزی شاهان نیز اینان را بر مردمی نمی‌افزاید.

زن:      های! ای درشت‌گوی! کدام چاره‌سازی؟ کدام دلسوزی؟ بدنشان را ببین! بلندتبارانی چون شما از گرده ما تسمه‌ها کشیده‌اید، شما و همه آن نوجامگان نوکیسه. شما دمار از روزگار ما درآورده‌اید. فرق میان من و تو یک شمشیر است که بر کمرت بسته‌ای.

سردار: زبانت ببرد!

زن:      مگر شمشیر را برای همین بستی؟!

در پایان ماجرا سردار با شنیدن روایت‌های متناقض و اندیشیدن درباب آن‌ها، به قضاوتی متفاوت می‌رسد:

سردار: دار را بشکنید و تنور را خاموش کنید. رای من برمی‌گردد.

موبد:   رای من نیز.

صاحب‌منصب: رای من نیز.

سردار: افسانه همان می‌ماند. این پیکره بیجان را بردار کنید.

سرباز با شگفتی: پادشاه را؟!

سردار: بی‌درنگ. این آسیابان است.

دقایقی بعد سردار در حال ترک آسیاب خطاب به آسیابان و خانواده‌اش می‌گوید:

سردار: چرا خیره مانده‌اید؟ من این جامه سرداری را به دور خواهم‌افکند. این جنگی ناامید است. او برای ما جهانی ساخت که دفاع‌کردنی نیست. چرا خیره مانده‌اید؟

امپراطوری ساسانی، حکومتی مقتدر و مسلط بر سرزمینی پهناور و غنی است. این حکومت سالیانی نه‌چندان دور یکی از دو قدرت بزرگ روی زمین بود. اما اینک دوران مرگش فرارسیده‌است. این حکومت با اقتدار بی‌مانند خود مردمان را بندگانی ضعیف و فاقدکرامت بارآورده که ترسی همراه با نفرت از حاکمان دارند. کارگزاران حکومت هرچند دست‌پرورده تشکیلاتی منسجم و کارآمد هستند، و آموخته‌اند که تابع قانون باشند، اما آنان می‌باید بندگان شاهی باشند که حتی اجازه دیدنش را ندارند. شاه آنچنان از مردمانش فاصله دارد که حتی سرداران هم اجازه نگریستن بر چهره‌اش ندارند، چه رسد به این‌که مردمان برای دادخواهی به درگاهش بروند.

این حکومت همه چیز دارد؛ ثروتی عظیم که از مردمان بی‌دفاعش به‌زور ستانده، تشکیلات اداری توانمند که حاصل تجربه دیوانسالاری موفق چند قرن گذشته‌است، لشکری بزرگ و سردارانی وفادار و جنگ‌آزموده. اما با گذشت زمان و در سایه بی‌تدبیری حاکمان به‌تدریج حمایت و همراهی مردمان را از دست داده‌است. بدین‌گونه است که این قلعه رفیع و مستحکم با تلنگری می‌شکند و فرومی‌ریزد. سخن زن آسیابان بسیار پرمعنی است که گفت شاه قبل از آمدن به آسیاب کشته‌شده‌بود، آن‌هم به دست خودش. زیرا او خود را از مردم و مردم را از خود دور کرده‌بود. او وابستگان خود را آن‌چنان بارآورده‌بود که ماننده مردمان نباشند، و در زمان حمله دشمن خارجی، مردمان خود را به سپاه مهاجم ماننده‌تر بیابند تا صاحب‌منصبان وابسته به کانون قدرت.

مرگ یزدگرد روایت یک فروپاشی است. فروپاشی حکومتی که روزی یکی از بزرگترین قدرت‌های روی زمین بود. اما قدر مردم خود را نمی‌دانست و می‌پنداشت برای ماندگاری خود هیچ نیازی به جلب حمایت و اعتماد مردمان ندارد.

گفتنی است تنها نمایش عمومی فیلم مرگ یزدگرد در نخستین جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر، در بهمن‌ماه ۱۳۶۱ بوده‌است. بعد از این تاریخ حتی برای دریافت پروانه‌ نمایش فیلم هم اقدامی نشده‌است، و بدین‌ترتیب این اثر ارزشمند و تأمل‌برانگیز به‌جای این‌که بارها و بارها دیده‌شود، و فرصت این را بیابد که در جریان رشد و تکامل هنر سینمای ملی‌مان اثر عمیق خود را بگذارد، و این هنر را یک گام بزرگ به پیش ببرد، بایگانی شده‌است. به‌راستی اگر چنین آثاری در سینمای ما آن‌چنان که لایقش هستند، قدر می‌دیدند و بر صدر می‌نشستند، صنعت سینمای ملی کشورمان امروز چه جایگاهی در صنعت جهانی سینما داشت، و تا چه اندازه فرصت صدور ارزش‌های فرهنگی و انسانی جامعه ایران را به سرتاسر دنیا پیدا می‌کرد؟

——————————

* – این یادداشت در سایت دیدارنیوز منتشر شده‌است.

چرا مشکل مسکن حل نشد؟ *

دولت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما دشواری مسکن همچنان حل‌ّناشده باقی می‌ماند. این واقعیتی است که در طول چند دهه گذشته جامعه ما شاهد آن بوده‌است. اما به‌راستی چرا چنین است؟ از دو حال خارج نیست: یا منابعی که متولیان امر برای برخورد با این دشواری تخصیص می‌دهند، تناسبی با ابعاد آن ندارد، و پاسخگو نیست؛ و یا راهی که آنان برای برخورد انتخاب می‌کنند، راه درست و حکیمانه‌ای نیست.

طی این چند دهه سیاست‌های مختلفی برای درمان بیماری طراحی و اجرا شده‌اند، یک دولت شیوه حمایت از انبوه‌سازان را در پیش گرفته، آن‌دیگری ساخت مجتمع‌های مسکونی در زمین‌های بیرون شهر را موردتوجه قرار داده، و دیگران ایده‌هایی نظیر مسکن اجتماعی، طرح اجاره به شرط تملیک، راه‌اندازی صندوق مسکن و ساختمان، پیش‌فروش و … را مطرح کرده‌اند، و به‌ همین ترتیب، هرکدام به سهم خود برای مهار این بیماری و کاستن از ابعاد بحران کوشیده‌اند.

بااین‌حال با نگاهی گذرا به وضعیت بازار مسکن و به‌ویژه مسکن استیجاری در فصل نقل و انتقال، به‌سهولت می‌توان دریافت که طرح این ایده‌های متعدد و آزمودن هرکدام، نتوانسته کمک چندانی به خانه‌دار شدن بسیاری از شهروندان کرده، و ابعاد دشواری را به‌طرز محسوسی کاهش بدهد. درنتیجه جمعیت مستأجر کشوران روزبه‌روز در حال افزایش است.

یکی از ابزارهایی که همه دولت‌ها بدون استثنا تا حد افراط آن را به‌کار بسته‌اند، افزایش سقف وام مسکن بوده‌است. پیش‌فرض متولیان امر این بود که اولاًٌ بانک‌ها باید نقش پررنگ‌تری در فرایند خانه‌دار شدن شهروندان فاقد مسکن داشته‌باشند، و ثانیاً تسهیلات بانکی باید در سطحی باشد که بخش معقولی از قیمت واحد مسکونی از این طریق تأمین شود. به بیان دیگر متناسب با افزایش قیمت مسکن، سقف وام مسکن هم باید بالا برود. بدین‌ترتیب مسابقه‌ای نفس‌گیر بین قیمت مسکن و سقف وام مسکن درگرفت که اگر ادعا شود برنده این مسابقه شهروندان متقاضی خرید مسکن نبوده‌اند، سخنی به گزافه گفته‌نشده‌است.

نکته محوری برای درک بهتر صورت مسأله این است که تحولات بازار مسکن نیز مانند هر بازار دیگری متأثر از عوامل عرضه و تقاضا است. با افزایش تقاضا برای مسکن، یا کاهش تحرک سازندگان مسکن لاجرم قیمت مسکن افزایش خواهدیافت. با توجه به این نکته بدیهی، برداشتن اولین گام برای اصلاح امور در بخش مسکن با بازنگری در دو بخش عرضه و تقاضای مسکن آغاز می‌شود. مشکلی که جامعه ما در چند دهه گذشته با آن روبه‌رو بوده، این است که متولیان امر در نهایت خونسردی نظاره‌گر ورود بیرویه سفته‌بازان به این بازار بسیار کلیدی اقتصاد ملی بوده‌اند. بدین‌ترتیب تقاضای سفته‌بازانه در این بازار در مقیاسی شکل گرفته که تقاضای نیازمندان واقعی مسکن را در حاشیه قرار داده‌است. در چنین شرایطی یک زوج جوان در ابتدای زندگی مشترک خود برای خرید واحد مسکونی موردنیازشان باید با چند خریدار قدرتمند رقابت کنند؛ خریدارانی که قصد تملک آن واحد مسکونی را نه برای سکونت خود، بلکه برای به‌اصطلاح سرمایه‌گذاری در بخش مسکن و ساختمان دارند.

با گسترش تقاضای سفته‌بازانه در بازار مسکن قیمت مسکن با سرعت افزایش یافته، و همین امر به تشدید جریان تورمی در کشور منتهی شده‌است، و ازاین‌رو دو شاخص قیمت مسکن و شاخص قیمت کالاها به کمک هم شتافته‌اند تا بتوانند سریعتر رشد کنند و جمع بیشتری از شهروندان را به زیر خط فقر هل بدهند.

در چنین فضایی افزایش سقف وام مسکن فقط موجب شده و می‌شود تا سود دلالان و سفته‌بازان تضمین شود. زیرا آنان با کمک این تسهیلات می‌توانند تعداد بیشتری از واحدهای مسکونی “احتکارشده” را به قیمت بالا فروخته و به‌اصطلاح تبدیل به احسن کنند.

آن‌چه طی چند دهه گذشته در بازار مسکن مغفول مانده، ضرورت جلوگیری از هجوم نقدینگی سرگردان به بازار املاک و مستغلات بوده‌است، هجومی که به احتکار مسکن دامن زده، و با افزودن بر قیمت مسکن هم سرعت فقیر شدن اقشار کم‌درآمد کشور را افزایش داده، و هم بخش تولید را از دسترسی به نقدینگی برای تأمین سرمایه در گردش محروم ساخته‌است.

اولین گام برای درمان بیماری و حل دشواری مسکن نه افزودن بر سقف وام مسکن، نه واگذاری زمین در نقاط دوردست و فاقد امکانات زیرساختی، و نه حتی مالیات بستن بر واحدهای مسکونی خالی است. نقطه شروع مناسب برای برخورد اصولی با این معضل “بازآرایی عوامل عرضه و تقاضا در بازار مسکن” است. با این اقدام، تقاضاکنندگان و عرضه‌کنندگان واقعی شناسایی شده، و فقط آنان اجازه حضور در این بازار بسیار کلیدی اقتصاد کشور را می‌یابند.

بازار مسکن زمانی می‌تواند با عملکرد خود رضایت تقاضاکنندگان و عرضه‌کنندگان را فراهم سازد که در این بازار ازیک‌سو فقط تقاضاکنندگان و نیازمندان واقعی مسکن وارد شوند نه محتکران مسکن؛ و از سوی دیگر انبوه‌سازان حرفه‌ای و واجد صلاحیت به تولید انبوه محصول بپردازند؛ سازندگانی که سودشان از محل بهبود شیوه‌های مدیریت و بازاریابی محقق خواهدشد نه از طریق احتکار املاک و بهره‌مند شدن از افزایش قیمت در طول زمان.

طبعاً تا زمانی که سود سازندگان مسکن نه از طریق افزودن بر درجه کارآمدی نظام تولید و فروش، بلکه از محل “سرمایه‌گذاری در املاک” تأمین می‌شود، تولید مسکن در مسیر صنعتی شدن و افزایش بهره‌وری حرکتی نخواهدداشت. زیرا همانگونه که طی سالیان طولانی درآمدهای نفتی موجب شده متولیان امر توجهی به ضرورت درمان بیماری ناکارآمدی نداشته‌باشند، امکان کسب سود برای انبوه‌سازان از طریق نگهداری بخش عمده دارایی‌شان در قالب املاک و برخورداری از افزایش قیمت املاک در طول زمان نیز موجب شده، هیچ انبوه‌سازی به فکر اصلاح نظام تولید خود نیفتد.

نتیجه این که حل دشواری مسکن در گرو اصلاح بازار مسکن است، یعنی اخراج تقاضای سفته‌بازانه، و تلاش برای جایگزین شدن تولیدکنندگان اهل فن و مسلح به دانش روز به جای تولیدکنندگان سنتی فعلی. البته ناگفته پیداست که این جریان اصلاحی با یک بخشنامه و اقدام ضربتی قابل‌تحقق نبوده، و فرآیندی زمانبر است. متولیان امر را برای مقابله با نفوذ اشخاص حقیقی و حقوقی که تداوم ثروت‌اندوزی خود را در گرو حفظ وضع موجود در بازار املاک و مستغلات می‌دانند، راه دشواری در پیش رو دارند.

——————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره شنبه ۲۶ – ۴ – ۱۴۰۰ به چاپ رسیده‌است.

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.